جدیدترین‌ها

خوش آمدید به انجمن رمان نویسی ستارگان رمان

دوست داری هم رمان بنویسی و هم رمان بخونی ؟

اگر میخواهی از رمانی که مینویسی کسب درآمد کنی و یا کتابی ترجمه کنی که درآمد داشته باشی ، در انجمن ثبت نام کن

همین حالا در انجمن ستارگان رمان ثبت نام کن و از دنیای رمان لذت ببر

تایپ رمان

برای شروع تایپ رمان در انجمن کلیک کنید

اطلاعیه های انجمن

برای دیدن آخرین اطلاعیه ها کلیک کنید.

آموزش نویسندگی

برای دیدن اموزش نویسندگی کلیک کنید.

  • به محفل گرم و صمیمی ما خوش‌ آمدید. انجمن رمان‌نویسی ستارگان رمان تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران می‌باشد .از شما نویسندگان عزیز و محترم توقع می‌رود تا از رعایت نکات شئونات اسلامی پیروی کنید. در غیر این صورت رمان شما حذف خواهد شد. لطفا با دیدن هر تخلفی ما را با دادن گزارش همیاری کنید.

📖در حال تایپ رمان کوزانوسترا | Zhaleh.Yousefi کاربر انجمن ستارگان رمان

Zhaleh

سرپرست بخش کتاب + ناظر ارشد
پرسنل مدیریت
سرپرست بخش
ناظر ارشد رمان
نویسنده برتر
19/11/20
160
853
93
ruy5_negar_۲۰۲۱۰۲۲۲_۱۸۳۹۵۸.png




"الهی به امید تو"

نام رمان:کوزانونسترا
ژانر:معمایی، جنایی، عاشقانه
نویسنده:ژاله یوسفی کاربر انجمن ستارگان رمان
ناظرمحترم: @miladsardari
خلاصه: خلاف پشت خلاف، گناه پشت گناه، جنایت پشت جنایت، او را در لجن غلیظ گناه و ریم مردابی که سال‌هاست به وجود آمده، غرق کرده است. آن‌قدر مستغرق شده که هیچ امیدی برای رهایی ندارد؛ مردابی پر از گناه‌ها و خلاف‌های سنگین. نه کسی وجود دارد که دستش را بگیرد؛ و نه خودش تلاشی برای نجات از منجلابی که تا گردن در آن فرو رفته است می‌کند.
کابوس پسری عجیب و ناشناخته سردرگرمی‌هایش را افزایش می‌دهد. کابوس زندگی‌اش را به منجلاب می‌کشاند و او را در دنیای دیگر فرو می‌برد. او که پاک بود، پس چه شد که پایش آلوده شد؟ او که فرشته بود، پس چرا جزئی از مزدوران شیطان شد؟ او که می‌دانست، پس چرا رفت و ادامه داد؟ او که قصد دیگری داشت، پس چرا؟ چه شد؟ از کجا به کجا رسید؟ چرا او؟ چرا ک**س دیگری نه؟ چرا سرنوشت او این‌گونه شد؟ چرا زاده‌ی پری؟ در آن شب سرد زمستانی چه اتفاقی افتاد که او به این‌جا رسید؟
 

Raby

ناظر ارشد رمان
پرسنل مدیریت
ناظر ارشد رمان
18/11/20
68
367
53
IMG_20201207_143755_478.jpg
سلام نویسنده محترم ممنون که انجمن ستارگان رمان رو برای گذاشتن اثار ارزشمندتان انتخاب کردید. بیش از تایپ ک*ر*دن قوانین تایپ رمان را مطالعه کنید.

پس از 15 پارت درخواست جلد برای رمان خود را داشته باشید. در صورتی که رمان جلد نداشته باشد به بخش ویرایش منتقل نخواهد شد.

پس از گذشت 20 پارت از رمان می‌توانید برای بررسی رمان جهت گرفتن تگ درخواست نمایید.
پس از گذشت 40 پارت از رمان نیز می توانید برای نقد درخواست دهید.
پس از اتمام رمان می توانید در تاپیک زیر اعلام اتمام رمان یا اثرتان را اعلام کنید.

🌟قلمتان ماندگار 🌟
| تیم مدیریتی انجمن ستارگان رمان |
 

Zhaleh

سرپرست بخش کتاب + ناظر ارشد
پرسنل مدیریت
سرپرست بخش
ناظر ارشد رمان
نویسنده برتر
19/11/20
160
853
93
***
نام حقیقی مافیا، کوزانوسترا است. ده فرمان اصلی که توسط خانواده‌های مافیا رعایت می‌شوند؛ عبارتند از:
1.هیچ‌ک**س نمی‌تواند خود را مستقیماً به دوستان نشان دهد؛ باید شخص ثالثی واسطه این کار شود.
2.به زن دوستتان نگاه نکنید.
3.با پلیس دیده نشوید.
4.زیاد به بارها و کلوپ‌ها نروید.
5.همواره در دسترس بودن یک وظیفه است؛ حتی اگر همسرتان در حال وضع حمل باشد.
6.به قرارهای ملاقات احترام بگذارید.
7.با همسرتان، همواره با احترام برخورد کنید.
8.وقتی سوالی پرسیده می‌شود؛ حتما حقیقت را بگویید.
9.ثروت اگر متعلق به خانواده دیگری است؛ به آن چشم ندوزید.
10.این افراد نمی‌توانند عضو کوزانوسترا شوند:
- کلیه کسانی که خویشاوندی نزدیک در تشکیلات پلیس دارند.
- کلیه کسانی که خویشاوندی خائن در خانواده دارند.
- کلیه کسانی که بد رفتاری می‌کنند و به ارزش‌های اخلاقی پایبند نیستند.
***
مقدمه:نمی‌دانم ابتدایش کجاست.
انتهایش اما به ناممکن‌ها می‌رسد.
زمستان سرد و شومی سیاهی شب،
ندایی فریاد می‌زد انتهایش مرگ است!
راهی نیست برای گشایش این کلاف؛
جز تنیدن در آن و نفوذ به تکه‌های از هم گسسته کوزانسترا.
***
«ساعت سه بامداد_ تهران»
انگشت‌هایش را با سرعت، مهارت و بدون دیدن کلیدها روی صفحه کیبورد حرکت می‌داد؛ چشم‌هایش خیره به صفحه مانیتور و کدهایی که وارد می‌کرد، بود. خم شد و فلش را به کیس وصل کرد و دوباره کدنویسی را از سر گرفت؛ آخرین مرحله بود و باید با دقت انجام می‌شد.
از لبه میز گرفت و صندلی را به سمت چپ هل داد. به صدای آزاردهنده چرخ‌های صندلی که روی زمین کشیده می‌شدند عادت کرده بود. از جلوی چند کامپیوتر گذشت تا بالاخره به مقصدش رسید. دستش را به لبه میز گرفت و جلوی لپ‌تاپ توقف کرد؛ صفحه لپ‌تاپ را به عقب هل داد و با چند کلیک و وارد ک*ر*دن چند کد، سیستم را به سرور ماهواره وصل کرد.
گردنش را بالا گرفت و به مانیتور بزرگ که در رأس و بالای بقیه کامپیوترهای روشن وجود داشت، که هرکدام درحال پردازش اطلاعاتی بودند نگاهی انداخت.
سرور با موفیقت به ماهواره وصل شد و باعث پدید آمدن لبخند کجی روی لــ*ب‌های باریکش شد. دوباره از لبه میز گرفت و صندلی را به جای اولیه‌اش بازگرداند. چشم‌هایش مدام روی کدها درحال گردش بود. آخرین کد موجود را وارد کرد و لبخندش را عمق بخشید. انگشت اشاره‌اش را با ضرب روی Enter کوبید و با هیجان گفت:
- بومب.
فنجان قهوه سرد شده‌اش را از روی میز برداشت و در دست گرفت؛ با خیالی آسوده به پشتی صندلی تکیه داد و جرعه‌ای از قهوه نوشید.
96، 97، 98، 99...
فنجان را با هیجان روی میز کوبید و کشیده داد زد:
- اینه.
ناگهان در اتاق با شدت باز و به دیوار کوبیده شد. دست‌هایش را که با خوشحالی بالا برده بود به آرامی پایین آورد. با لبخندی ژکوند در چشم‌های عصبی و وحشی‌اش خیره شد.
- کِی رسیدی؟
در اتاق را با شدت بست:
- ببند فکت رو.
ساشا صندلی را به عقب هل داد، پاهایش را روی میز گذاشت و به صندلی تکیه داد.
- کدوم سگی گازت گرفته؟
دست‌هایش را درون جیب‌های شلوار پارچه‌ایش فرو کرد و به میز با فاصله از پاهای دراز شده ساشا تکیه داد.
- کاپیتان رو یادته؟
 

Zhaleh

سرپرست بخش کتاب + ناظر ارشد
پرسنل مدیریت
سرپرست بخش
ناظر ارشد رمان
نویسنده برتر
19/11/20
160
853
93
ساشا بدون حرف، سری به نشانه تأیید تکان داد.
- یه گوش‌مالی حسابی نیاز داره.
خم شد و فلش را از کیس جدا کرد در همان حال گفت:
- چی‌شده؟
- نقشه قتل من، گزارش مخفیگاه به پلیس. بسه یا بازم بگم؟
ابروهای ساشا از تعجب زیاد بالا پریدند. خشک شده به سطل زباله کنار میز خیره شد. با لحن بهت زده‌ای گفت:
- عجب دل و جرئتی! مگه اون کفتار از این کارا هم بلده؟
با غیض توپ سبز رنگ تنیس را از گوشه میز چنگ زد و آن را به سمت ساشا پرت کرد، که ساشا به موقع سرش را خم کرد و لحظه‌ای بعد توپ از بالای سرش گذشت. سرش را بالا اورد و چشم غره‌ای نثارش کرد که آرمین غرید:
- ساشا الان روی مودش نیستم؛ آدم باش.
آرمین بی‌اعصاب‌تر از آن چیزی بود که فکرش را می‌کرد.
درحالی که سیم‌ها و کابل‌های درهم پیچیده شده کامپیوترها را که روی میز بودند و فضا را شلوغ کرده بودند؛ از هم جدا می‌کرد گفت:
- هدف؟
به سمت پنجره رفت و پرده را کنار زد. خیره به بادیگاردهایی که در حیاط مشغول نگهبانی بودند گفت:
- دیتابیس مرکزی.
ساشا سیستم‌ها را تک‌به‌تک خاموش کرد و نگاهی به ساعت مچی صفحه مشکی روی دستش که ساعت سه و پانزده دقیقه صبح را نشان می‌داد کرد:
- باشه، ولی امشب نه.
اخم درهم کشید و به سمتش چرخید که ساشا اشاره‌ای به ساعت کرد و ادامه داد:
- امروز خیلی کار کردم، سرم از فشار و بی خوابی داره می‌ترکه.
آرمین با تمسخر نگاهش کرد و دستش را در هوا دورانی تکان داد:
- مثلاً چه کارای سختی انجام دادی مهندس؟
ساشا نیشخندی روی لــ*ب نشاند و درحالی که فلاش مشکی رنگ را هوا تکان می‌داد زمزمه کرد:
- مهندسی معکوس.
نگاه گنگ آرمین به او یادآوری کرد که او از معنی اصطلاحات هکری عاجز است. نفسش را کلافه بیرون داد و پس از مکث کوتاهی لــ*ب به سخن گشود:
- ببین داشم، با مهندسی معکوس می‌شه یه ویروس رو باز کرد، کدهاش رو خوند و اون رو با تغییر به یک ویروس جدید با ویژگی های جدید تبدیل کرد. می‌شه گفت دقیقاً مثل مهندسی نرم افزاره که تقریبا تمام ویروس‌های جدید از ویژگی‌های ویروس های موجود بهره می‌برن.
چرخی زد، گوشی‌اش را از شارژ کشید و در همان حال ادامه داد:
- یکی دیگه از ویژگی‌های مهندسی معکوس اینه که شخص می‌تونه امضای یک ویروس را تغییر بده تا ویروس جدید توسط IDS و آنتی‌ویروس‌ها شناسایی نشه.
با غرور به سمت آرمین چرخید و نگاهش کرد. پوزخند معروف آرمین، حرص ساشا را در آورده بود. با همان لحن خاصی که آدم را می‌سوزاند گفت:
- پسر بدجور قبولت دارم...
جدی‌تر از قبل ادامه داد:
- تا زمانی که انجامش ندادی جلوی چشمام آفتابی نشو.
بدون این‌که اجازه بدهد ساشا حرفی بزند با سرعت از اتاق خارج شد.
گوشه‌های لبش به سمت پایین متمایل شدند و ابروهایش بالا پریدند. بی‌تفاوت شانه‌هایش را بالا انداخت و زمزمه کرد:
- آرمینِ دیگه، کاریش نمی‌شه کرد.
بعد از اطمینان حاصل ک*ر*دن از خاموشی سیستم‌ها، قهوه سرد را داخل سطل آشغال ریخته و لیوان را روی میز رها کرد. به سمت پنجره رفت تا آن را ببند. باد ملایم که به صورتش خورد باعث شد با لذت چشم ببند و از هوای زمستانی لذت ببرد. ناگهان صدای پارس سگی که پایین پنجره بود او را از خلسه بیرون کشید. دندان روی هم سابید و با غضب غر زد:
- عین صاحب این خونه‌ای.
پنجره را بست و پرده را کشید. با خاموش ک*ر*دن چراغ‌ها از اتاق خارج شد و به سمت اتاق خواب رفت.
 

Zhaleh

سرپرست بخش کتاب + ناظر ارشد
پرسنل مدیریت
سرپرست بخش
ناظر ارشد رمان
نویسنده برتر
19/11/20
160
853
93
***
متن ایمیل را دوباره با دقت خواند.
«شکارچی درحال فرار از شکاره؛ تعقیب و گریز سختی برای شکارچی زخم خورده‌ست. نه مکان، نه مخفیگاه و نه پشتیبانی وجود داره. امکان به دام افتادن شکارچی هشتاد درصده؛ گرگ خاموش چه فرمانی میده؟»
تپش‌های بلند قلبش را به وضوح می‌شنید. دهانش خشک شده و قدرت انجام هرکاری از ساشا سلب شده بود.
کمی که بر خود مسلط شد، با نگرانی سریع از اتاق خارج شد؛ وارد راه رو شد و اسم آرمین را فریاد زد. در اتاق کناری باز شد و خدمتکاری دستمال به دست بیرون آمد.
- آقا ساشا، آقا توی باغ هستن.
دوباره وارد اتاق شد و به سمت تراس دوید. در شیشه ای تراس را با شدت باز کرد و با دو قدم بلند خود را به حفاظ‌های تازه رنگ شده تراس رساند. آرمین را دید که در باغ مشغول قدم زدن بود.
نفس عمیقی کشید و با فریاد صدایش زد:
- آرمین سریع بیا بالا.
آرمین با سرعت به سمتش چرخید. دوباره فریاد زد:
- لو رفته، سریع...
جمله‌اش تمام نشده بود که آرمین سراسیمه با سرعت به سمت ویلا دوید. ساشا خود را سریع به میز طویل داخل اتاق رساند و روی صندلی مخصوصش پشت سیستم نشست. دست‌هایش که عرق سردی روی آن‌ها نشسته بود را روی ران‌هایش کشید. سپس دست‌هایش را به سمت کلیدها برد‌ اما لحظه‌ای مکث کرد. چشم‌هایش را بست و دست‌هایش را مشت کرد تا از لرزش‌شان جلوگیری کند. کمی که آرام شد؛ چشم‌هایش را باز کرد و انگشت‌هایش را روی کلید‌ها فرود آورد.
«موقعیت فعلی شکارچی؟»
همزمان با باز شدن در اتاق، صدای اعلان ایمیلش در اتاق پیچید.
«کلبه ی جنگلی.»
صدای وحشت‌زده و نفس‌های بلند آرمین باعث شد لحظه‌ای سرش را بالا بگیرد.
- چه اتفاقی افتاده‌؟
نگاه ساشا خیره به صفحه مانیتور و مخاطبش آرمین بود:
- اون‌جور که قرار بود، نقشه پیش نرفت، حالا لاشخور افتاده دنبالش. شکارچی زخمی شده.
با نهایت سرعت انگشت‌هایش را حرکت داد.
«پس شاخه‌های اون درخت‌ها چی‌شد؟»
منتظر به صفحه مانیتور خیره شد، تا ایمیلش را دریافت کرد.
«شاخه درخت‌ها قطع شدن.»
آرمین با چشم‌های فشرده شده مشت محکم روی میز کوبید.
- لعنتی چه‌طور بادیگارداش رو از دست داد؟
ساشا نگاه از سیستم گرفت و با تشویش، به حال پریشان آرمین خیره شد:
- دستور چیه؟
موهایش را در چنگ گرفت و آن‌ها را کشید:
- حتی اگه شده کل نقشه خراب بشه؛ هر کاری لازم باشه انجام میدم تا سالم از اون جهنم بزنه بیرون.
کف دست‌هایش را روی میز قرار داد و به سمت جلو متمایل شد. ساشا یک چشمش به مانیتور بود و چشم دیگرش به آرمین خشمگین.
- آرمین؟
آرمین همراه با نفس عمیقی که کشید دست‌هایش را روی میز کوبید و غرید:
- تا بخوایم از این‌جا براش پشتیبانی بفرستیم خیلی دیر می‌شه. ساسان و فرشید هنوز ایتالیا هستن؟
 

Zhaleh

سرپرست بخش کتاب + ناظر ارشد
پرسنل مدیریت
سرپرست بخش
ناظر ارشد رمان
نویسنده برتر
19/11/20
160
853
93
ساشا متفکر نگاهش کرد:
- آره دیگه، هنوز مأموریتشون تموم نشده.
سرش را به سمت ساشا کج کرد و تازه آن موقع بود که چشم‌های به خون نشسته آرمین را دید. نگاهش ترسناک‌تر از همیشه شده بود.
- بگو کل افرادشون رو بردارن و برن کمکش. گوش‌زد کن اگه یه تار مو از سرش کم بشه از هستی ساقط‌شون می‌کنم.
ساشا تلفن همراهش را بین انبوهی از کاغذ و پوشه روی میز برداشت و گفت:
- باشه، فهمیدم.
آرمین کلافه در اتاق قدم می‌زد به هرچیزی که سر راهش قرار می‌گرفت لگد می‌پراند. ساشا چشم از شماره فرشید گرفت و نگاهش را بالا آورد؛ آرمین را دیدم که به سمت میز گوشه اتاق می‌رفت ناگهان داد زد:
- آرمین اون نه.
آرمین با حرص به سمتش چرخید که آتش نگاهش تن ساشا را لرزاند.
- خیلی‌خب، فقط به مجسمه روش کاری نداشته باش.
همه چیز در صدم ثانیه اتفاق افتاد. آرمین با غضب مجسمه بلوری را به طرفش پرت کرد که ساشا با چشم‌های گرد شده سرش را کج کرد؛ لحظه‌ای بعد صدای شکسته شدن مجسمه و افتادن رایانه‌ای گوش ساشا را پر کرد. با بهت صندلی را به عقب چرخاند که رایانه ی جدیدش را شکسته روی زمین دید. ساشا زیر لــ*ب «وحشی»نثارش کرد که همان موقع صدای بشاش فرشید در گوشش طنین انداز شد:
- فرشید چیزی نگو فقط به حرفام گوش کن. سایه مرگ توی خطره، سریع هرچی نیرو دارین همراه ساسان به موقعیتی که برات میفرستم برید. وقتی به جای امنی بردیش خبرم کن. خیلی مراقبش باش؛ کوچک‌ترین آسیبی ببینه از چشم تو می‌بینیم.
- چشم رئیس، منتظر موقعیت هستم.
تماس را قطع و گوشی را روی میز پرت کرد. صندلی را جلو کشید و شروع به جستجو کرد. بعد از پیدا ک*ر*دن موقعیت دقیق او، سریع مختصات را برای فرشید فرستاد.
ساشا با خیالی آسوده سرش را به راست کج کرد که صدای کوبش در باعث شد در جایش بپرد. با چشم‌های گرده شده، لبش را کج کرد و رویش را برگرداند. ناگهان با یادآوری کاری که آرمین گفته بود انجام بدهد لبخند شرارت باری روی لبش نشست.
- بریم تو کار کاپیتان.
فلاش مشکی رنگ را به کیس وصل کرد و راحت روی صندلی نشست. با شعف خاصی انگشت‌هایش را در هم پیچید و قلنج‌شان را شکاند.
ویروسی که قابلیت‌هایش را شب گذشته با مهندسی معکوس تغییر داده بود، به آدرس ایمیلی ارسال کرد. فقط باید منتظر می‌ماند تا ایمیل را باز کنند و آن موقع‌ بود که کاپیتان غزل خداحافظی را خواهد خواند.
کاپیتان ایمیلی را دریافت خواهد کرد که خالی و حاوی ویروس است. هیچ‌کدام از آنتی ویروس‌ها و هکرهایش متوجه نخواهند شد که به سیستم مرکزیشان نفوذ شده است. ویروس به گونه‌ای طراحی شده بود که هیچ‌ک**س متوجه حضورش در رایانه نمی‌شد.
ساشا قرار نیست کار خاصی انجام بدهد؛ ویروس به طور خودکار در رایانه می‌چرخد و تمام اطلاعات آن را جمع‌آوری و برای ساشا ارسال می‌کند. زمان تقریبا زیادی می‌برد اما روشی آسان و بدون خطری بود.
به راحتی می‌توانست به سیستم مرکزی کاپیتان نفوذ کند؛ اما چون ممکن بود متوجه شوند و مقابله کنند تجدید نظر کرد و از ویروس استفاده کرد.
بعد از گذشت چند ساعت بالاخره تمام شد. ویروس تمام اطلاعات را به برنامه مخصوصی که ساشا طراح آن بود ارسال کرد. نگاهش با خوشحالی بین اسناد و مدارک در گردش بود.
- خدافظ کاپیتان.
تمام اطلاعات را روی فلاش سفید رنگی ریخت و بعد از خاموش ک*ر*دن سیستم اتاق را به مقصد اتاق کار آرمین ترک کرد.
آرمین سخت مشغول نوشتن چیزی بود که در اتاقش به ناگاه باز و ساشا با سروصدا داخل شد.
 

Zhaleh

سرپرست بخش کتاب + ناظر ارشد
پرسنل مدیریت
سرپرست بخش
ناظر ارشد رمان
نویسنده برتر
19/11/20
160
853
93
خودکار را روی برگ‌های زیر دستش کوبید، انگشت‌هایش را درهم قلاب کرد و خیره نگاهش کرد. ساشا جلو رفت، فلاش را به سمت آرمین پرت کرد که تند و فرز آن را میان زمین و آسمان در هوا گرفت.
- حالا دیگه زندگی‌شون تو دسته.
آرمین با خباثت لبخند روی لــ*ب نشاند و فلاش را در دستش چرخاند. فقط خدا می‌دانست چه در ذهنش می‌گذشت.
ساشا مردد به چهره خبیث آرمین نگاه کرد، نمی‌دانست چگونه آن خبر را به او دهد که دوباره بهم نریزد. آرمین که تعلل و تردید او را دید خونسرد آرنج‌هایش را روی میز قرار داد و خود را جلو کشید.
- چیزی که تا پشت لبات میاد و می‌خوریش رو بگو.
تعجب نکرد، حتی از این‌که آرمین سریع فهمید خبری شده است هم شکه نشد، آرمین تمام حالت‌های او را از بر بود. چشم‌های ساشا را لایه‌ای از غم پوشاند و تنها یک اسم را زمزمه کرد:
- پولاد.
آرمین چشم‌هایش را بست و لــ*ب‌هایش را روی هم فشرد:
- الان باید بگی؟ ساشا با توام، چرا این رو الان داری میگی؟
ساشا با چشم‌های سرخ شده نگاهش کرد و با صدایی که دورگه شده بود گفت:
- می‌گفتم که تو اون بلبشو خودت رو به کشتن بدی؟ می‌گفتم که دوباره بزنه به سرت و همه چیز رو خراب کنی؟ می‌گفتم که دوباره الکلی بشی؟
مشت آرمین میز را نشانه گرفت:
- باید همون موقع می‌گفتی که یه فکری به حالش بکنم، می‌گفتی که از اون جهنم بیارمش بیرون.
- بس کن. می‌دونم که خوب می‌دونی باید همون‌جا بمونه، موندنش اون‌جا به نفع همه‌ست.
آرمین کلافه به موهایش چنگ زد:
- یادگارش چی می‌شه پس؟ اون بهش نیاز داره ساشا.
- می‌دونم، می‌دونم آرمین اما کاری از دست ما ساخته نیست.
به یک باره آرمین از روی صندلی بلند و کتش را چنگ زد.
- میرم باهاش حرف بزنم.
- جفت‌مون خوب می‌دونیم که نتیجه‌ای نداره.
***
خسته و کوفته از یک روز پر مشغله لباس‌هایش را تعویض کرد و روی تخت دراز کشید؛ به پهلوی راستش چرخید و قرص ماه را در قاب پنجره نگاه کرد.
آن شب، از آن شب‌هایی بود که بی‌دلیل دلش گرفته و غصه دار شده بود. دلش می‌خواست به دل خیابان‌ها می‌زد و تا خود طلوع خورشید خیابان‌های تهران را با پای پیاده طی می‌کرد. دلش آزادی و رهایی می‌خواست، اما نه آن آزادی و رهایی که بقیه فکر می‌کردند. آزادی فکر می‌خواست، رهایی از غصه‌ها اما تنها آرزویی محال بود. نفسش را آه مانند بیرون داد؛ دوباره خواب با چشم‌هایش غریبه شده بود.
از جایش برخاست و پشت میزش که چسبیده به پنجره بود نشست. دفتر قهوه ای رنگ قطور را از گوشه میز برداشت؛ خودکار آبی رنگش را از جامدادی قلبی شکل وسط میز، در دست گرفت و شروع به نوشتن کرد.
"دوباره شب شد؛ بازهم تاریکی مطلق بر زمین و آسمان حاکم شد. شب شد و اتاقی تاریک؛ شب شد و هوای سرد و بی‌روح اتاق و دختری خسته از زندگی. دوباره آسمان سیاه پوش شده و..."
با شنیدن نامش توسط جانان و پشت بندش باز شدن در اتاقش دست از نوشتن کشید و خودکار را لای دفتر گذاشت.
- تلفن کارت داره.
صندلی را به عقب چرخاند و سؤالی به او نگاه کرد که جانان با اخم خود را به پریزاد رساند و تلفن بی‌سیم را به دستش داد. پریزاد با تردید تلفن را به گوشش نزدیک کرد:
- بله؟
 

Zhaleh

سرپرست بخش کتاب + ناظر ارشد
پرسنل مدیریت
سرپرست بخش
ناظر ارشد رمان
نویسنده برتر
19/11/20
160
853
93
صدای خشن و بمی به او توپید:
- گوشیت چرا خاموشه؟
اخم کم‌رنگی بین ابروهای هشتی و کشیده پریزاد نشست. حتی شنیدن صدای منفورش برای او عذاب بود.
- زنگ زدی این رو بپرسی؟
- مثل این‌که دویدن روی اعصاب یه بی‌اعصاب رو دوست داری. ندو، برات بد تموم می‌شه.
پریزاد میل شدیدی به قطع ک*ر*دن زبان تلخ کِوینی داشت که هربار با تماس گرفتن و گفتن حرف‌های بی‌هوده و تحدیدهای توخالی اعصاب او را بهم می‌ریخت. پریزاد نگاه از دست‌های مشت شده جانان گرفت و از روی صندلی بلند شد. با انزجار زمزمه کرد:
- همیشه اوضاع برای من بد تموم شده، چیز جدیدی نیست.
- تلخ شدی بچه، حرفای آدم بزرگا رو می‌زنی.
پوزخندی روی لبش نشست. جانان دندان‌هایش را روی هم فشرد و مشتش را در هوا تکان داد.
- چرا زنگ زدی؟
- تا آخر هفته باید بیای نیویورک.
پریزاد تا آخر حرفش را خواند. می‌دانست رفتنش به نیویورک به چه ماجراهایی ختم می‌شد و قرار بود چه رویدادهایی رخ دهد.
برق خشم در نگاهش را ای‌کاش کِوین می‌دید تا حساب کار دستش آید که حق دستور دادن به پریزاد را نداشت.
گره بین ابروهایش کورتر شد، به کتاب‌خانه کوچکش تکیه داد و از لای داندان‌های به هم فشرده شده‌اش گفت:
- و تو رو چه حسابی فکر می‌کنی که به حرفت گوش می‌کنم؟
- رو حساب این‌که...
پریزاد تکیه از کتاب‌خانه گرفت، با صدای بلندی حرف او را قطع کرد و گفت:
- نه کِوین، هیچ نسبتی بین ما نیست. راه من از شماها جداست، بهش بگو پریزاد گفته هر نقشه‌ای برام کشیدی بریزه دور، چون نه خرم و نه غلام حلقه به گوشش که به حرفاش گوش کنم.
صدای کِوین از حد معمول بلندتر شد و با لحنی که لرزه به تن پریزاد می‌انداخت گفت:
- خوب می‌دونی که اگه بخواد، راحت می‌تونه برت گردونه.
پوزخند تمسخر آمیزی روی لــ*ب‌های گوشتی پریزاد نشست. می‌دانست که او قدرت چنین کاری را ندارد، اگر هم می‌خواست، نمی‌توانست.
- مال این واکس‌ها نیست، حداقل حرف‌هاش و کارهاش روی من نتیجه‌ای ندارن. می‌دونی که چرا؟
- حرف آخرته؟
- حرف اول و آخرمه.
کِوین بدون هیچ حرف دیگری تماس را قطع کرد. پریزاد با حالی خراب تلفن را روی میز پرت کرد و نفسش را با شدت بیرون داد.
جانان لگدی به سطل زبانه کنار میز زد که سطل با شدت به دیوار برخورد کرد و کاغذهای مچاله شده روی زمین پرت شدند.
چشم ریز کرد و غرید:
- اگه یه روز از عمرم مونده باشه بد حال اون کثافت رو می‌گیرم.
پریزاد چشم از میز گرفت و نگاه او کرد که جانان طلبکار به چشم‌هایش زل زد و با صدای بلندی گفت:
- چیه؟ چرا یه بار برای همیشه تمومش نمی‌کنی؟
پریزاد موهای خرمایی‌اش را از جلوی چشم‌هایش کنار زد:
- می‌دونی چرا، پس نپرس. فقط کاش می‌شد زبون اون عوضی رو از ته ببری.
- مطمئن باش یه روزی این کار رو می‌کنم.
 

Zhaleh

سرپرست بخش کتاب + ناظر ارشد
پرسنل مدیریت
سرپرست بخش
ناظر ارشد رمان
نویسنده برتر
19/11/20
160
853
93
پریزاد به سمت پنجره چرخید و درحالی که مشغول تماشای آسمان بود بدون مقدمه گفت:
- چیکار کنم جانان؟ چه‌‌جوری از دست‌شون خلاص بشم؟ اون عوضی واسه رسیدن به اون چیزی که حق منه، دست به هرکاری می‌زنه...می‌ترسم، خیلی‌ام می‌ترسم که از راه‌هایی وارد بشه که نباید. جانان روی تخت نشست خم شد و آرنج‌هایش را روی زانوهایش قرار داد، که موهای پرکلاغی بلندش از روی شانه‌هایش سر خوردند و پایین افتادند. نگاهش را قاب‌عکس روی دیوار دوخت:
- نمی‌دونم، نمی‌دونم. فقط می‌دونم تا می‌تونی ازش دور بمون. نذار با رسیدن بهت به اون چیزی دست پیدا کنه که حقش نیست؛ نذار کاری کنن که تن اون خدابیامرز توی قبر بلرزه.
***
دانه‌های ریز عرق روی پیشانی‌اش نشسته بودند؛ مدام زیر لــ*ب حرف می‌زد و سرش را به چپ و راست تکان می‌داد. از وحشت زیاد رنگ به رویش نمانده بود، مدام یک اسم را زیر لــ*ب زمزمه می‌کرد. گوشه پتو در مشت گرفت و با عجز ناله‌ای کرد. ناگهان جیغی کشید و نفس‌نفس زنان روی تخت نشست. همان دم در اتاق با شدت باز شد و جانان با ظاهری آشفته هراسان خود را به پریزاد رساند. پریزاد با نگاهی لبریز از وحشت به پتوی قرمز رنگش خیره شده بود.
جانان صورت او را قاب گرفت و سرش را به سمت خود چرخاند.
- کابوس دیدی قربونت برم، چیزی نیست، آروم باش.
پریزاد به سختی پلک زد و با صدایی خش‌دار و لرزان از بیم زیاد گفت:
- اون...اون...من...اون...من...
- هیش آروم، چیزی نیست خواهری.
بغض پریزاد به یک‌باره شکست و هق‌هقش در اتاق پیچید. کاری از دست جانان برنمی‌آمد، پس اجازه داد پریزاد گریه‌هایش را روی شانه‌هایش خالی کند. با غم و اندوه موهایش را نوازش می‌کرد و پریزاد ترسیده و ناتوان مروارید‌های چشم‌هایش را، که از اعماق قلبش منشأ می‌گرفتند را سخاوت‌مندانه روانه شانه‌ی نحیف تکیه‌گاه همیشگی‌اش می‌ریخت.
کمی بعد که آرام شد، دستی به صورتش کشید و با صدای گرفته‌ای گفت:
- چیکار کنم تا دست از سرم برداره؟ کجا دنبالش بگردم؟
جانان حزین لــ*ب تر کرد و با مکثی طولانی گفت:
- هیچ کاری از دست‌مون بر نمیاد، باید بسپارش به زمان.
- جانا الان شش سال شده، چه‌قدر دیگه بسپارم به زمان که حلش کنه؟ اگه قرار بود حل بشه، قطعاً تو این شش سال حداقل یه نشونی ازش پیدا می‌کردم.
- خب پس فراموشش کن.
پریزاد وحشت زده خود را از او فاصله داد:
- نه...نه نمی‌تونم...این رو ازم نخواه، نه.
جانان اخم در هم کشید:
- بس کن پریزاد، هم تو و هم من خیلی خوب می‌دونیم که می‌شه، خودت نمی‌خوای. اگه بی‌خیالش نشی مجبورم کارن رو درجریان همه چیز قرار بدم. اون‌وقت دیگه خودت می‌دونی و اون...
با بی‌قیدی شانه‌ای بالا انداخت و ادامه داد:
- و اینم خوب می‌دونی امکانش هست که گرفتار تیمارستانی جایی چیزی بشی.
پریزاد مبهوت به جانانی که بی‌رحمانه حقیقت را سیلی می‌زد به صورتش نگاه کرد.
- چی داری میگی جانان؟ تو...چطور؟
جانان لحظه‌ای به حرفی که زده بود فکر کرد و نادم از آن‌چه که نباید گفته می‌شد رویش را برگرداند. لــ*ب خشک شده‌اش را زیر دندان کشید که پریزاد به ناگاه از روی تخت پایین رفت و مقابل او ایستاد.
- منو نگاه جانان، من دیوونه ام؟ توهم میزنم؟ با توام.
جانان نگاه اندوهگینش را به ساعت روی عسلی کنار تخت دوخت.
- نه، ولی طوری رفتار می‌کنی که بعضی وقتا فکر می‌کنم دیوونه‌ای. روز‌به‌روز هم داری بدتر می‌شی.
 

Zhaleh

سرپرست بخش کتاب + ناظر ارشد
پرسنل مدیریت
سرپرست بخش
ناظر ارشد رمان
نویسنده برتر
19/11/20
160
853
93
نیشخندی روی لــ*ب پریزاد نشست. جوابی نداشت، هر ک**س دیگری هم بود در این شش سال قطعا مانند پریزاد عمل می‌کرد. قبول داشت اما شنیدن حقیقت از زبان دوست که نه، خواهرش سنگین برایش تمام شد. پشت به جانان کرد و درحالی که به سمت در می‌رفت با لحن محکم و جدی گفت:
- فقط یک‌بار بهت میگم جانان، بی‌خیال کارن شو. حق نداری پای اون رو وسط این جریانی که نه سرش معلومه و نه تهش بکشونی. بفهمم لام تا کام چیزی گفتی واسه همیشه دورت خط می‌کشم.
از اتاق خارج شد و در را بهم کوباند. سویشرتش را از روی مبل چنگ زد که کاغذهای روی آن در هوا پرواز کردند و هر کدام گوشه‌ای افتادند. به سمت تراس رفت و پرده حریر را با شدت کنار زد، بدون پوشیدن دمپایی قدم بیرون گذاشت.
دست‌هایش را بند حفاظ‌ها کرد و هوای سرد زمستان را به ریه‌هایش کشید، که عطر و بوی گل‌های یاس گوشه تراس در مشامش پیچید و لحظه‌ای او را در خلسه فرو برد.
با لبخند غمگینی به ستارگان رقصان چشم دوخت و زمزمه کرد:
- کاش بودی، بودی و راهنماییم می‌کردی.
جانان تکیه به دیوار داده بود و حزین نگاه پریزاد می‌کرد. خود را سرزنش می‌کرد که چرا جلوی زبانش را نگرفت و از ‌طرفی حق را به او می‌داد، اما این‌که شش سال پریزاد گرفتار شده و نمی‌توانست کاری برای خوشحالی‌اش انجام دهد او را آزار می‌داد و ناخواسته باعث رنجش او می‌شد.
پریزاد غرق در افکارش بود که دست جانان روی شانه‌اش نشست:
- ببخش، نمی‌خواستم این‌جوری بشه.
بعد از اتمام حرفش چرخید و با تعجیل به سمت اتاق خوابش رفت. گوشه لبش کج شد و تمسخرآمیز گفت:
- نخواستی ولی شد.
نفسش را با شدت بیرون داد و به دلبری ستارگان چشم دوخت. در میان آسمان سیاه شب، نقش دو سیاه چاله سحرانگیز را ترسیم می‌کرد. آن‌قدر در افکارش غرق شده بود که گذر زمان را حس نکرد.
پرتوهای زرد خورشید که در آسمان چتر پهن کردند و صدای آواز گنشجک‌هایی که سرخوشانه هم دیگر را دنبال می‌کردند، پریزاد را از افکارش بیرون کشیدند.
نگاهش را به پرندگان بازیگوش دوخت:
- کاش منم مثل شماها از هر قیدبندی آزاد بودم. می‌تونستم پرواز کنم و برم، دور بشم از این جهنمی که هر روز دارم توش دست و پا می‌زنم و مجبور به ساختن و سوختن هستم. یعنی می‌شه کسی بیاد که بتونه در این قفس رو باز کنه؟
آهی از ته دل بیرون داد. خم شد و دستی به گلبرگ‌های گل یاس کشید.
- وای به اون روزی که در قفس باز بشه و پرنده آزاد.
دستش را پس کشید و به داخل خانه قدم گذاشت.
لباس‌هایش را تعویض کرد و با چسباندن یادداشتی با مضمون «دیر میام بیمارستان» بر روی قهوه‌ساز، از خانه خارج شد.
***
جرعه‌ای از قهوه نوشید و فنجان را روی میز قرار داد. انگشت‌های کشیده‌اش را روی صفحه گوشی حرکت داد و روی موتور زوم کرد؛ این‌بار با دقت بیشتری به قطعات تشکیل دهنده موتور ماشین مورد نظرش نگاه کرد.
- کله صبحی چی از جون اون موتورا می‌خوای؟ بکش بیرون بابا خسته نشدی؟
آرمین نظری از بالای عینک به کیارش خواب‌آلود کرد، که با ظاهری آشفته مشغول ریختن قهوه بود.
- بذار از گرد راه برسی بعد تو کارای من که به تو مربوط نیست سرک بکش.
کیارش با لودگی لبخندی زد، ماگ سیاه رنگ را در دست گرفت و به کابیت‌های پشت سرش تکیه داد.
- باور کن از فضولی این‌که چی‌کار می‌کنی خوابم نمی‌برد.
- معلومه، خب چه خبر؟ چی‌کارا کردی؟
جرعه‌ای از قهوه نوشید و با کمی مکث گفت:
- محموله کوکائین جنوب رو مصادره کردم، سپردم دخل عبدالله هفت خط رو بیارن، ناکس می‌خواست محموله رو هاپولی کنه که فهمیدم. یه مقدار زیادم واسه گمرک پیاده شدم تا بار رو رد کنم.
 

Zhaleh

سرپرست بخش کتاب + ناظر ارشد
پرسنل مدیریت
سرپرست بخش
ناظر ارشد رمان
نویسنده برتر
19/11/20
160
853
93
- خوبه، محموله رو کجا بردی؟
- انبار شرقی.
آرمین سری تکان داد و بی‌توجه به کیارش سرش را با خواندن اطلاعات ماشین سرگرم کرد. کیارش نگاه از گربه پشت در شیشه‌ای آشپزخانه که مشغول بازیگوشی و سروصدا بود گرفت و به سمت آرمین چرخید.
سر انگشت‌هایش را روی لبه لیوان کشید و گفت:
- شنیدم کولاک کردی. نباید دکمه انفجارش زده می‌شد. موج افنجار اگه به ما برسه بدجور فلج‌مون می‌کنه‌آ.
آرمین بدون هیچ واکنشی به حرف‌های او مشغول کارش بود. کیارش لــ*ب‌هایش را با حرص روی هم فشرد و با غضب غرید:
- اصلاً آماده‌ی درگیری هستی؟
- نه، کار به اون‌جاها نمی‌کشه.
کیارش متعجب از آن حجم از خونسردی آرمین، فاصله‌اش را تا میز با قدم‌های سریع طی کرد، روی صندلی نشست و گفت:
- چی؟ منظورت رو نمی‌فهمم.
همان لحظه دستی با شدت به پشت سرش برخورد کرد و پشت‌بند آن صدای ساشا را شنید.
- راه بنداز اون مغز آکبدنت رو، اون احمق نمی‌تونه علیه ما کاری کنه چون من هست و نیستش رو بالا کشیدم.
کیارش جای ضربه را دست کشید و با چهره درهم از درد غرید:
- عین آدم هم می‌تونی بگی دزدی کردی.
ساشا صندلی کنارش را کشید و نشست. بدون توجه به غر زدن‌های کیارش، ماگ را بین انگشت‌هایش بیرون کشید و نیمی از قهوه را نوشید.
- هی اون مال من بود.
ساشا بدون هیچ حالتی نگاهش کرد و شانه‌هایش را بالا انداخت:
- حالا دیگه نیست.
آرمین بی‌تفاوت به بحث آن دو از آشپزخانه خارج شد. گوشی را داخل جیب شلوارش هل داد، سرش را بالا گرفت که نگاهش میخ دیوار شد. تک‌تک تابلوهای نقاشی با منظره‌های مرموز و تاریک را از نظر گذراند، در دل اعتراف کرد که دلتنگ خالق آن نقاشی‌هاست.
از آخرین دیدارشان چند ماهی می‌گذشت و او خیال بازگشت نداشت. سرش را به طرفین تکان داد و لبخند محوی روی لــ*ب نشاند. انتظار سخت بود، برای آرمینی که او را هر لحظه در کنارش داشت به مراتب سخت و طاقت فرسا بود. بعد از دوماه دوری و چشم به راه بودن انتظار روبه پایان و زمان آمدن او بسیار نزدیک بود.
درب آبی آسمانی اتاقش را باز کرد و داخل رفت. نگاه آرمین روی تخت‌خواب ثابت ماند، پتو از رویش کنار رفته و باعث شده بود در خود جمع شود.
خم شد و ماشین کنترلی سر راهش را برداشت و آن را روی قفسه مخصوص ماشین‌هایش قرار داد. به سمت تخت رفت و به آرامی روی آن نشست. گوشه پتو طرح انیمیشن ماشینی‌اش را در دست گرفت و روی او کشید.
دستی به موهای بلند طلایی‌اش کشید و آن‌ها را از روی پیشانی‌اش کنار زد. خم شد و بــ*وسه‌ای روی پیشانی‌ او نشاند که سیبک گلویش سنگین بالا و پایین شد. قلبش تیر کشید و نفس‌های مقطع‌اش نشان از حال خراب درونش می‌داد.
با صدای خش‌دار و لحن قاطع‌ای زمزمه کرد:
- اون برمی‌گرده، بهت قول میدم لیام کوچولو، اون مجبوره برگرده.
بــ*وسه دیگری روی موهای پسرک نشاند و سپس از اتاق خارج شد. درحالی که به سمت اتاقش می‌رفت پیراهنش را از تن بیرون آورد و آن را در دست‌هایش مچاله کرد.
در اتاق را باز کرد و داخل رفت، پیراهن را به سمت تخت پرت کرد و یک راست به سمت کمد رفت. بعد از تعویض لباس‌هایش کت چرمش را در دست گرفت و با برداشتن سوئیچ از اتاق خارج شد. درحالی که از پله‌ها پایین می‌رفت کت مشکی‌اش را پوشید.
آخرین پله‌ها را هم رد کرد و خطاب به کیارش با صدای بلندی گفت:
- کیارش، تو ماشین منتظرتم.
- صبر کن.
صدای ساشا باعث شد که روی پاشنه پا به عقب چرخ بزند. درحالی که مشغول کار با تبلتش بود گفت:
- معین ایمیل داده، اطلاعاتی که می‌خواستی رو در اورده...
 

Zhaleh

سرپرست بخش کتاب + ناظر ارشد
پرسنل مدیریت
سرپرست بخش
ناظر ارشد رمان
نویسنده برتر
19/11/20
160
853
93
سرش را بالا گرفت و مستقیم به چشم‌های منتظر آرمین خیره شد:
- جونش در خطره، عوضیا دربه‌در دنبالشن. باید قبل از این‌که اون کثافتا گیرش بیارن بری سراغش.
آرمین لبش را زیر دندان کشید و تپش قلبش را نادیده گرفت:
- لوکیشن؟
ساشا اخم ریزی کرد و سرانگشتش را روی صفحه تبلت کوبید:
- فرستادم.
همان لحظه گوشی درون جیب کتش لرزید. آرمین نگاه سریعی به آدرس کرد؛ سری برای ساشا تکان داد و بدون درنگ با سرعت از ویلا خارج شد. پله‌ها را با گام‌های بلند دوتا یکی پایین می‌رفت. آب‌نما را دور زد و به سمت پارکینگ رفت.
پشت رُل نشست و همین که استارت زد، در سمت شاگرد باز شد و کیارش بدون‌ تأمل خود را روی صندلی پرت کرد. ریموت را از روی داشبورد چنگ زد و لحظه‌ای بعد درب‌های پارکینگ با حرکتی آهسته باز شدند. آرمین
پاهایش را روی پدال‌های کلاج و ترمز فشرد، دنده را خلاص کرد و با خواباندن ترمز دستی پایش را از روی ترمز برداشت و بلافاصه پدال گاز را فشرد که ماشین از جا کنده شد.
از درب عبور نکرده بود که با دیدن صحنه مقابلش به یک‌باره پایش را روی ترمز کوبید که ماشین ریپ زد و آرمین و کیاش با تکان سختی به جلو کشیده و ثانیه‌ای بعد به صندلی کوبیده شدند.
کیارش با بهت به بیرون از پارکینگ نگاه کرد:
- این این‌جا چه غلطی می‌کنه؟
آرمین با یک‌تای ابروی بالا رفته سرش را به سمت کیارش چرخاند و لحنش رنگ تمسخر گرفت:
- نمی‌دونم، نظرت چیه بریم از خودش بپرسیم؟ مردحسابی محموله‌ش رو بالا کشیدیم، انتظار داری بتمرگه سرجاش و هیچ غلطی نکنه؟
کیارش کمربند ایمنی را آزاد کرد و درحالی که از ماشین خارج می‌شد و به نگهبان‌ها اشاره می‌کرد گفت:
- انتظار چنین غلط بزرگی رو نداشتم.
نگهبان‌ها با اشاره کیارش به سمت پارکینگ رفتند. آرمین بی‌حوصله پیاده شد و در ماشین را با ضرب بست.
- بریم حسابش رو برسیم.
کیارش به همراه نگهبان‌های پشت سرش خود را به ورودی پارکینگ رساند. آرمین دست‌هایش را روی س*ی*نه فراخش جمع کرد‌، به کاپوت ماشین تکیه داد و نظاره‌گر ماجرا شد.
وارد کوچه شد و با اخم‌های درهم به پنج ماشینی که جلوی پارکینگ نیم‌دایره تشکیل داده بودند نگریست. تک‌تک آن‌ها را از نظر گذراند و دست آخر به سمت سومین ماشین از سمت چپ رفت.
کنار در سمت راننده ایستاد. خم شد که درون شیشه‌دودی چندتاری از موهایش را نامرتب دید. تابی به چشم‌هایش داد و دستی به موهای خرمایی رنگش کشید. وقتی از منظم شدن آن‌ها مطمئن شد، با انگشتر اسپرتش چند ضربه به شیشه زد و انگشت اشاره‌اش را چندمرتبه بالا و پایین کرد که راننده آن را پایین بکشد.
راننده از آینه جلو نظری به عقب انداخت:
- چی‌کار کنم آقا؟
کاپیتان دندان‌هایش را روی هم سابید. حال که در موقعیت قرار گرفته بود، وحشت و نگرانی گریبان‌گیرش شده بودند. دیگر حتی نمی‌توانست عقب نشینی کند. نباید بدون برنامه کاری انجام می‌داد، کارش اشتباه محض بود. زیر لــ*ب با خود واگویه کرد:
- سگ تو روحش، از کجا فهمید تو این ماشینم؟ لعنت بهت.
لبش را زیر دندان کشید و بعد مکثی طولانی گفت:
- بده پایین اون لعنتی رو.
- چشم آقا.
شیشه آرام‌آرام پایین می‌رفت و پوزخند تمسخرآمیز روی لــ*ب کیارش هم عمیق‌تر می‌شد. دست‌هایش را روی سقف قرار داد و کمی به سمت راننده خم شد. داخل ماشین را از نظر گذراند که با دیدن چهره‌ی سرخ شده از خشم کاپیتان لــ*ب تر کرد:
- هی تو! بیا پایین، زود.
 

Zhaleh

سرپرست بخش کتاب + ناظر ارشد
پرسنل مدیریت
سرپرست بخش
ناظر ارشد رمان
نویسنده برتر
19/11/20
160
853
93
- بکش کنار دزد کثیف، برو بگو رئیست بیاد.
کیارش انگشت شستش را به گوشه لبش کشید:
- رئیسم‌؟ تضمین نمی‌کنم اگه خودش بیاد یه گلوله حرومت نکنه.
کاپیتان که از بی‌رحمی و همچنین بی‌اعصابی آرمین به خوبی آگاه بود، بزاق دهانش را به سختی بلعید.
- چی‌شد؟ ترسیدی؟
کیارش قامت راست کرد و مشتی روی سقف ماشین زد:
- بیا پایین ببینم مرتیکه معطل‌مون کردی. نشسته عین بُز زل زده به من. بیا پایین.
و سپس لگدی به در ماشین زد. وقتی کاپیتان دید راهی ندارد تصمیم گرفت که تا دیر نشده خودش به دیدار آرمین برود. هرچند که می‌دانست زمانی که از ماشین پیاده شود دیگر راه بازگشتی ندارد، با عجله تصمیم گرفته و حال پشیمان بود. بازدمش را با شدت بیرون داد و از ماشین پیاده شد که در ماشین‌های دیگر هم باز شدند و قامت بادیگاردهای هیکلی کاپیتان نمایان شد.
کیارش نگاهی سرسری به افراد کاپیتان کرد:
- نه، میبینم که دل شیر داری!
کیارش تمسخر آمیزی نگاهش را گرفت و به سمت پارکینگ رفت.
- راه بیا حیف‌نون، منتها تنها...این جک و جونورا رو پشتت قطار ن*کن.
کاپیتان با عتاب دستی به لبه‌ کتش کشید و پشت سر کیارش قدم برداشت.
دندان روی هم سایید و غرید‌:
- بچه جون اول حرفت رو مزه کن ببین چیه بعد شوتش کن بیرون، هم‌سن...
کیارش ناگهان به عقب چرخید و حرف کاپیتان را قطع کرد:
- گرفتم چی میگی، همون سن خرخان رو داری دیگه، این‌که نشد افتخار. پیری تو الان باید خونه سالمندان باشی نه این‌که این‌جا جلوی من درس ادب بدی.
یک تای ابرویش را بالا انداخت و یک راست به سمت آرمین رفت.
کاپیتان عصای قهوه‌ای_طلائی‌اش را با حرص درون مشتش فشرد. آن حجم از توهینی که به او می‌شد خارج از تحملش بود، اما مگر می‌توانست اعتراض کند؟ تشنه مکیدن خون کیارش بود قطعاً اگر می‌توانست او را برای همیشه ساکت می‌کرد. لبش را زیر فشار دندان‌هایش قرار داد تا مبادا دستوری به افرادش دهد که برای خودش گران تمام شود.
جلوی آرمینی که به کاپوت ماشین تکیه داده بود ایستاد، آرمین با مکث چشم‌هایش را از صفحه گوشی گرفت و سرش را بالا گرفت.
به چشم‌های قیر مانند آرمین نگاه کرد:
- این سومین محموله‌ای بود که توسط افراد تو دزدیده...
آرمین سریع انگشت اشاره‌اش را جلوی صورت کاپیتان تکان داد:
- آآ نشد دیگه، دزدیدن نه، مصادره ک*ر*دن. می‌دونی چرا دیگه. نه؟
- این محموله خیلی برام مهمه، پسش بده.
کیارش با ابروهای بالا رفته گفت:
- نچ،‌ تو الان داری دستور میدی؟
کاپیتان با نگاهی که شراره‌های آتش در آن‌ها زبانه می‌کشید به کیارش نظری کرد:
- این انصاف نیست، کلی هزینه کردم تا تونستم محموله رو وارد کنم.
لــ*ب‌های آرمین به سمت پایین متمایل شدند و ابروهای سیاه مردانه‌اش بالا رفتند‌:
- می‌خواستی نکنی. این کم‌تر چیزی بود در مقابل خسارت میلیاردی که به من زدی، حالا هم از همون راهی که اومدی برگرد و برو.
کاپیتان دستی به ریش سفید پرفسوری‌اش کشید. آرمین قصد کوتاه آمدن نداشت و کاپیتان هم هیچ رقمه نمی‌خواست که به راحتی از پس گرفتن محموله‌اش دست بکشد.
کلی موانع را آسان نگذرانده بود که به راحتی محموله‌اش را از دست بدهد:
- تو محموله رو پس بده، قول میدم خسارتی که بهت وارد شده رو جبران کنم.
 

Zhaleh

سرپرست بخش کتاب + ناظر ارشد
پرسنل مدیریت
سرپرست بخش
ناظر ارشد رمان
نویسنده برتر
19/11/20
160
853
93
کیارش متفکر سرش را تکان داد و با چشم‌های ریز شده گفت:
- هه آقا رو باش، می‌خوای با چی جبران کنی؟ پول؟ نچ، بذار بانک سود بیاد روش برات، پولت رو نگه‌دار واسه خودت بدبخت‌. واسه مراسم خاکسپاریت نیاز می‌شه.
کایپتان از خشم گر گرفته بود. از یک طرف خونسردی آرمین و از طرف دیگر تیکه‌های کیارش او را به مرز افنجار برده بودند.
- عادت داری خودت رو مثل نخود تو همه چیز ول بدی؟
کیارش تیز نگاهش کرد و کوبنده پاسخ داد:
- توهم عادت داری همیشه گند بزنی و تهش عین سگ دنبال این و اون بدوئی تا خراب‌کاریات رو ماست مالی کنی؟
سر تاس کاپیتان مانند کوره داغ کرده بود. پلک راستش شروع به پریدن کرد. کاپیتان انگشت‌ اشاره‌اش را تهدید کنان مقابل آرمین تکان داد:
- امروز رو خوب یادتون بمونه، هم محموله رو پس می‌گیرم و هم جواب حرفای امروزتون رو به بدترین شکل ممکن میدم.
کیارش چشم گرد کرد و با تعجب تصنعی گفت:
- واقعاً؟ جدی میگی؟ ترسیدم.
پشت بند این حرفش به حالت عادی برگشت:
- وقتی نمی‌تونی کاری کنی چرا زر مفت می‌زنی آخه؟
آرمین با سر به ورودی پارکینگ اشاره کرد:
- تا ندادم بسته بندیت کنن و بفرستن آزمایشگاهم که ازت به عنوان موش آزمایشگاهی استفاده کنن، بزن به چاک.
در چشم‌های سرخ شده کاپیتان، نفرت و کینه شعله می‌کشید. لــ*ب‌هایش رو روی هم فشرد و بعد نگاه تهدید آمیزی به هر دو نفرشان، با گام‌های بلندی به سمت بیرون رفت.
کیارش دست‌هایش را درون جیب‌هایش فرو کرد و درحالی که کنار آرمین به کاپوت ماشین تکیه می‌داد گفت:
- به نظرت دوباره برمی‌گرده؟
- نگاه آخرش که می‌گفت آره، برمی‌گرده. چندتا از بچه‌ها رو بفرست زیرنظر بگیرنش.
- باشه.
آرمین تکیه از کاپوت گرفت:
- بشین بریم سروقت معین.
هر دو سوار ماشین شدند و آرمین با نهایت سرعت به سمت مقصد حرکت کرد.
قلبش بی‌قرار فهمیدن حقیقتی بود که بیست‌وهفت سال از پنهان کردنش می‌‌گذشت. رازی وجود داشت که کل زندگی‌اش تحت شعاع قرار داده و آدم‌های بسیاری را قربانی کرده بود. بالاخره بعد سال‌ها، امروز می‌توانست پرده از حقیقت بردارد؛ تنها یک قدم با کشف آن فاصله داشت.
دقایق طولانی گذشت تا میدان را دور زد و وارد فرعی شد سپس مقابل آپارتمانی با نمای سفید توقف کرد. کیارش درحالی که به اطراف نگاه می‌کرد، عینک آفتابی‌اش را پایین داد و زیر لــ*ب نچی کرد:
- آخه آدم ضایع، این‌جا جای مخفی شدنه؟
از ماشین پیاده شدند و به سمت ساختمان رفتند. آرمین یه لحظه سرش را به سمت کیارش چرخاند تا چیزی به او بگوید که همان لحظه مردی سیاه‌پوش که کلاهش را تا حد ممکن پایین کشیده بود با عجله تنه‌ای به آرمین زد و با سرعت از ساختمان خارج شد. در لحظه آخر آرمین نیم‌رخ او را دید درحالی که پوزخندی روی لــ*ب های کبودش بود. این اتفاق در کمتر از چهار ثانیه رخ داده و اجازه عکس‌العمل را از آرمین و کیارش گرفته بود.
 

Zhaleh

سرپرست بخش کتاب + ناظر ارشد
پرسنل مدیریت
سرپرست بخش
ناظر ارشد رمان
نویسنده برتر
19/11/20
160
853
93
آرمین همان‌طور خشک شده به جای خالی آن مرد خیره بود. با دیدن آن مرد سیاه پوش، حس بدی گریبان گیرش شد، حضور آن مرد بوی مرگ میداد و آرمین به خوبی توانسته بود که آن بو را استشمام کند.
- خوبی؟ چیزیت نشد؟
آرمین ناخوداگاه دستش را روی بازوی ضرب دیده‌اش قرار داد. آن خال گوشتی روی چانه مرد، تتو عنکبوت پشت قرمز روی گردنش، رد بریدگی گوش لبش...اطلاعات با نهایت سرعت در ذهن آرمین جابه‌جا می‌شدند و لحظه‌به‌لحظه بر خشم و حیرت او افزوده می‌شد.
با رسیدن به آن کلمه‌‌ای که مغزش مانور می‌داد چشم‌هایش گرد و دست‌هایش مشت شدند.
درحالی که به سمت آسانسور می‌دوید با صدای بلندی گفت:
- کیارش این عوضی همونه، نذار در بره.
کیارش با درک موقعیت بدون این‌که چیزی بگوید با سرعت از لابی ساختمان خارج شد.
آرمین دکمه آسانسور را پشت سر هم می‌فشرد. مشتی به درب آسانسور کوبید و به سمت پله ها دوید. پله‌ها را دوتا یکی بالا می‌رفت و در دل دعا می‌کرد آن اتفاقی که فکرش را می‌کند رخ نداده باشد.
با نفسی بریده به طبقه سوم رسید، درب نیمه باز واحد چهار باعث شد چند لحظه‌ای را مکث کند. درب را کمی به عقب هل داد و سرکی داخل خانه کشید. تکه‌های شکسته شده ی گلدان سفالی تا جلوی در پخش شده بودند. قدم روی تکه‌های شکسته گذاشت و جلو رفت.
- معین؟!
سکوت وهم انگیز خانه هم‌چنان ادامه داشت. نگاهش روی بخارهایی که از فنجان چای روی کانتر به هوا پرواز می‌کردند، چرخید. شتاب‌زده به سمت اولین اتاق دوید و در را با شدت باز کرد؛ که دیدن سرخی آن مایع حیات روی پارکت باعث شد با غضب لگدی به در بزند.
- کثافت لعنتی.
از سر خشم دستی به موهای قهوه‌ای تیره‌اش کشید. دندان‌هایش را روی هم سایید و با گام‌های بلند به سمت معین افتاده روی زمین رفت. از روی خون ریخته شده روی زمین با قدم بلندی گذشت و کنار او زانو زد. دستمال سفیدی از جیب داخلی کتش بیرون کشید به کمک آن بدون این‌که پوست معین را لمس کند چشم‌های بازش را بست.
خیره به گلوی بریده شده معین زمزمه کرد:
- متأسفم که تورو قربانی کردم.
بی‌طاقت از اتاق و سپس خانه بیرون رفت. پله‌ها را با خشم‌ و قدم‌های محکم پایین می‌رفت و در ذهن نقشه قتل کاپیتان را می‌پروراند.
«بازم باعث شدی ضرر کنم. بازم گند زدی تو نقشه‌هام پیر خرفت، با دستای خودم می‌کشمت‌.»
کیارش با نفسی مقطع داخل کوچه پیچید. مرد سیاه پوش وسط کوچه دست از دویدن برداشت و به سمت کیارش چرخید، کلاه پایین داده‌اش همچنان مانع از دیدن چهره‌اش می‌شد.
تنها کافی بود که کیارش چهره کریه او را ببیند؛ در آن صورت پیدا کردنش برای ساشا کاری نداشت.
کوچه خالی از هر جنبده‌ای بود و تردد کم در آن به نفع مرد سیاه‌پوش بود. کیارش سعی میکرد با نفس های عمیق ریتم تند س*ی*نه‌اش را منظم کند.
- تو دیگه کدوم خری هستی؟ برای کی کار می‌کنی؟
 

Zhaleh

سرپرست بخش کتاب + ناظر ارشد
پرسنل مدیریت
سرپرست بخش
ناظر ارشد رمان
نویسنده برتر
19/11/20
160
853
93
بی توجه به پرسش‌های کیارش با لحجه غلیظ فرانسوی گفت:
- به رئیست بگو دنبال نبش قبر گذشته نباشه؛ بار دیگه به جای کشتن افرادش خودش جونش رو از دست میده.
بعد از اتمام حرفش صدای بلند غرش موتور ماشینی باعث شد که کیارش به عقب بچرخد. ماشینی سیاه با سرعت به سمت کیارش می‌رفت؛ شیشه‌های دودی‌اش مانع از این می‌شد که داخل ماشین قابل رویت باشد.
کیارش وقتی فهمید هدف ماشین خود اوست و هر لحظه بیشتر به او نزدیک می‌شد در لحظه آخر که فاصله چندانی با ماشین نداشت؛ خود را به سمت باغچه‌ای که درست در سمت راستش قرار داشت پرت کرد.
ماشین جلوی پای مرد سیاه‌پوش توقف کرد که مرد پوزخندزنان سوار شد. کیارش دست جنباند و اسلحه‌اش به سمت چرخ های ماشین نشانه رفت که شیشه عقب کمی پایین رفت و کلانشینکفی او را نشانه گرفت.
لــ*ب‌هایش را روی هم فشرد و به جای خالی پلاک نگاهی انداخت. اسلحه را پایین آورد که ماشین با تیک‌آف شدیدی از کوچه بیرون رفت.
کیارش عصبانی لگدی به بوته گل زد:
- لعنتی، لعنتی.
ناگهان با یادآوری آرمین چشم‌هایش گرد شدند و با عجز نالید:
- خدا رحم کنه.
پلک‌هایش را روی هم فشرد و دستی به گردنش کشید؛ امروز بدون شک آرمین قیامت به پا می‌کرد. کیارش کوتاهی کرده و آن مرد راحت از دستش فرار کرده بود باید خود را برای حساب پس دادن آماده می‌کرد.
گوشی را کنار گوشش قرار داد:
- بیا کوچه بنفشه.
اجازه حرف زدن به آرمین نداد و تماس را قطع کرد. نفسش را بیرون داد که بخارهای خارج شده از بین لــ*ب‌های گوشتی و صورتی رنگش در هوا ناپدید شدند؛ خیره به بخارها فکری به ناگاه از ذهنش رد شد. کم‌کم لبخندی روی لبش نقش بست، شماره را گرفت و منتظر به بوق‌ها گوش سپرد.
کمی بعد صدای ساشا در گوشش نجوا شد:
- بگو کیارش.
- می‌خوام رد یه ماشین رو برام بزنی، مرسدس مشکی که پلاک نداره و صندوقش یکم قر رفته. می‌خوام تمام دروبین‌ها رو زیر نظر بگیری، حتی اگه شده از دوربین‌های ماهواره‌ای استفاده کن؛ فقط تا کم‌تر از پنج ساعت دیگه برام پیداش کن.
مکث ساشا نشان از این می‌داد که فهمیده بود کیارش دوباره دست گل آب داده است:
- بعید می‌دونم سالم بذارتت. تلاشم رو می‌کنم که پیداش کنم اما فکر نکنم بشه، توی شهر به این بزرگی، پیدا کردنش مثل همون سوزن تو انبار کاهه.
کیارش با دیدن مازراتی آرمین که وارد کوچه شد گفت:
- سخنرانی ن*کن، فقط پیداش کن برام. درضمن بسپر بچه‌ها حواس‌شون به خروجی‌ها باشه.
تماس را که قطع کرد مازراتی آرمین کنار او ترمز گرفت. کیارش خاک کتش را تکاند و مظطرب سوار ماشین شد. نگاه شعله‌ور آرمین را که روی خود دید، بزاق دهانش را به سختی قورت داد که سیبک گلویش سنگین بالا و پایین شد.
- انتظار نداشته باش وقتی یه کلانش روم نشونه رفته، بتونم کاری کنم.
مانند شیر غرش کرد:
- در حالت عادی‌ام هیچ غلطی نمی‌تونستی بکنی.
- انگاری حواست نیست که ما با یه قاتل سریالی طرفیم.
آرمین دنده را جا زد و درحالی که فرمان را می‌چرخاند از لای دندان‌هایش چفت شده‌اش گفت:
- توهم این همه آموزش ندیدی که بذاری یه عوضی به راحتی از دستت فرار کنه، اگه تا پنج ساعت دیگه پیداش کردی که کردی، نکردی تک‌تک استخوان‌هات رو می‌شکونم.
 

Zhaleh

سرپرست بخش کتاب + ناظر ارشد
پرسنل مدیریت
سرپرست بخش
ناظر ارشد رمان
نویسنده برتر
19/11/20
160
853
93
کیارش لــ*ب‌های خشک شده‌اش را تر کرد:
- به ساشا سپردم ردش رو بزنه.
آرمین مشتی روی فرماند کوبید و ولوم صدایش را تا حد ممکن بالا برد:
- تنها ساشا کافی نیست، بچه‌ها رو بفرست تووی شهر. گوش کن ببین چی میگم کیارش، من اون عوضی رو تا پنج ساعت دیگه می‌خوام، این‌بار دیگه نمی‌خوام مثل گذشته بشه پس اگه جونت رو دوست داری نذار چهارسال پیش تکرار بشه و برام پیداش کن.
کیارش وحشت زده سری تکان داد و پیامی با مضمون «گشتی‌ها رو بفرست» برای ساشا ارسال کرد.
***
هر کدام از مردان نظامی در گوشه‌گوشه خانه مشغول انجام کاری بودند. با راهنمایی‌های سروان کاظمی به سمت محل قتل رفت. از کنار ستوان بلوچی که مشغول انگشت‌نگاری بود گذشت و وارد اتاق شد. دستکش‌های لاتکس را دست کرد و کنار جسد روی زانوی راستش نشست. گوشه پارچه سفید را گرفت و تا روی س*ی*نه مقتول پایین کشید؛ با استشمام بوی تعفن چهره‌اش درهم شد و دست چپش جلوی بینی‌اش قرار گرفت.
چهره مقتول را که آثار ضرب و شتم روی آن بر جای مانده بود را با دقت نگاه کرد. چانه خونی‌اش به سمت راست چرخاند که زخم عمیق روی گلوی مرد توجه‌اش را جلب کرد. اخم ریزی بین ابروهای کمانی‌اش نشست و بیشتر سر خم کرد اما خون خشک شده دور محل جراحت مانع از دیدن درستش میشد. پارچه را پایین تر کشید.
برای اطمینان حاصل ک*ر*دن از فکری که در ذهنش جولان میداد شانه‌های مرد را بررسی کرد، که چشم‌هایش نامحسوس گشاد شدند. با عجله زاویه نشستنش را تغییر داد و قسمت پایین پارچه را تا ران‌های مرد بالا زد. ساق پای او را گرفت و کمی بلند کرد. همان‌طور بود که حدس می‌زد؛ او برگشته بود.
- چی فکر می‌کنید سرگرد؟
پارچه را روی مقتول کشید و هم‌زمان با برخاستنش، دستکش‌ها را از دست خارج کرد.
- این قتل فقط می‌تونه کار یه قاتل سریالی باشه.
سروان کاظمی نیم‌نگاهی به جسد مقتول کرد:
- از کجا مطمئنید که آن‌قدر با قاطعیت می‌گید؟
- پرونده مشکوک چهارسال پیش رو به یاد بیار که هنوز مختومه نشده. دو قتل با فاصله زمانی دو ساعت، بدون هیچ رد و نشونی و با شیوه کشتن مشابه...
از روی خون‌های لخته زده و سیاه روی پارکت گذشت و درحالی که به سمت کتابخانه کوچک کار شده روی دیوار که خالی از کتاب بود می‌رفت، ادامه داد:
- دررفتن هردو کتف، شکوندن هر دو زانو و در آخر بریدن گلوی مقتول. این سه مورد توی دو پرونده مربوط به چهارسال پیش وجود داره، و الان این قتل...با این وجود که بین قاتل و مقتول درگیری هم بوده.
سر انگشتش را روی کف چوبی کتابخانه کشید و سپس سر انگشت خاکی شده‌اش را نگاه کرد:
- مقتول تو این خونه مخفی شده بود.
ابروهای افتاده و خرمایی سروان بالا رفتند و چشم های عسلی‌اش گرد شدند؛ حقا حرف‌هایی که درمورد سرگرد شنیده می‌شدند حقیقت داشتند. سرگرد کیانی از هوش و ذکاوت بالایی برخوردار بود و این برای همه ثابت شده بود.
- جسد رو به پزشک قانونی منتقل کنین. گزارش پزشکی باید تا کمتر از چهل و هشت ساعت دیگه روی میزم باشه.
سروان پا کوبان احترام نظامی گذاشت و با گفتن «اطاعت قربان» از اتاق خارج شد. بار دیگر چرخید و نگاهش روی آن پارچه سفید خیره ماند.
 

Zhaleh

سرپرست بخش کتاب + ناظر ارشد
پرسنل مدیریت
سرپرست بخش
ناظر ارشد رمان
نویسنده برتر
19/11/20
160
853
93
***
سر انگشت‌هایش با سرعت کلید‌های روی صفحه کیبورد را لمس می‌کردند. نگاهش لحظه‌ای ثابت نمی‌ماند؛ مدام بین تصایر روی مانیتور درحال چرخش بود. تمام دوربین‌های درون شهر و بزرگراه زیر ذره‌بین ساشا بودند. انگشت اشاره‌اش را گوشه عینک دور مشکی روی صورتش قرار داد و آن را کمی بالا فرستاد.
- نیست، هیچ اثری ازشون نیست.
آرمین برافروخته مشتی روی دسته صندلی کوبید:
- آب که نشدن برن زیر زمین، بهتره هرطور شده پیداشون کنی تا قبل از این‌که نزده به سرم، فهمیدی؟
ساشا لبش را زیر دندان کشید و کلافه عینکش را روی میز پرت کرد. صندلی را به سمت آرمین چرخاند و گفت:
چند ساعته دوربینا رو زیر نظر دارم، نیست که نیست. ما با آدمای معمولی طرف نیستیم آرمین، پیدا ک*ر*دن اون شخصی که دنبالشیم و حتی هویتش رو نمی‌دونیم غیرممکنه.
- اما نه واسه تویی که هر غیرممکنی رو ممکن می‌کنی.
ساشا با انگشت شست و اشاره چشم‌هایش را فشار داد:
- من چی میگم تو چی میگی؟ میگم نره تو میگی بیا بدوش!
همان لحظه در با شدت باز شد و کیارش داخل آمد:
- بچه‌ها تونستن پیداشون کنن، اما فقط لاشه ماشین رو، هیچ اثری از اونا نبود.
چشم‌های آرمین بسته شدند و ساشا خیره به آرمین بزاق دهانش را بلعید. صدای ساییده شدن دندان‌هایش وحشت را به دل کیارش و ساشا انداخت. به یک‌باره از روی صندلی بلند و با نگاهی خشمگین به کیارش خیره شد.
- که گذاشتی راحت از دستت در بره؟ که نتونستی پیداشون کنی؟
کیارش لــ*ب گزید و خیره به چشم‌های آرمین نگاه کرد.
- قبول دارم گند زدم، ولی مطمئن باش هرجور که شده پیداش می‌کنم.
- غیر از این باشه که باید غزل خدافظی رو بخونی، جونت در گروه پیدا ک*ر*دن اون عوضیه. این‌بار از شکستن گردنت منصرف شدم کیارش، پیداش نکنی مغزت رو می‌پاشم روی دیوار.
با نگاه تهدیدآمیزی به کیارش از اتاق خارج شد و در را با شدت بست. کیارش نفس حبس شده‌اش را بیرون داد و قدمی به عقب برداشت شانه‌اش را به دیوار تکیه داد و دستی به موهای شب‌رنگش کشید.
- برو خدات رو شکر کن به لطف کمک‌های دالیا می‌تونه خشمش رو کنترل کنه، وگرنه جنازه‌ت رو از زیر دستش بیرون می‌کشیدم.
ریتم تند قلب کیارش آرام‌آرام درحال نرمال شدن بود.
- یادم باشه به خاطر این کار دالیا یه تشکر حسابی ازش بکنم.
دستش را روی گردنش کشید و چشم‌هایش گرد شد:
- گفت گردنم...ناموساً؟
- برو ببین چی دست‌گیرت می‌شه تو اون ماشین کوفتی، مزاحم کار منم نشو.
کیارش همان‌طور مات شده درحالی که دستش روی گردنش بود از اتاق خارج شد.
ساشا به سمت لپ‌تاپ روی میز چرخید:
- از کارو زندگی انداختنم.
شروع به تایپ کرد و متنی با مضمون «پرنده راید شکار شد و هیچ‌وقت به آشیانه نرسید.» ب شخص مورد نظرش فرستاد.
خیلی طول نکشید که ایمیلی با مضمون «مار در چنگال عقاب» دریافت کرد.
اخم درهم کشید و زیر لــ*ب غر زد:
- جون من؟ شکارچی؟
 

Zhaleh

سرپرست بخش کتاب + ناظر ارشد
پرسنل مدیریت
سرپرست بخش
ناظر ارشد رمان
نویسنده برتر
19/11/20
160
853
93
دوباره شروع به تایپ کرد و این‌بار ایمیل را برای شخص دیگری فرستاد.
کلافه دستی به ته‌ریشش کشید. تکیه بر پشتی صندلی پاهایش را روی میز دراز کرد.
صدای ظریف و مخملی‌اش گوش آرمین را نوازش کرد:
- این‌قدر خودت رو اذیت ن*کن عزیزم.
- تو دیگه شروع ن*کن که ظرفیتم پره.
دخترک تک خنده‌ پر از نازی کرد که آرمین با لخند زمزمه کرد:
- خنده‌های پر از نازت رو خریدارم.
- واو ببین چه افتخاری نسیبم شد یهو، آرمین‌خان و حرف‌های گنده‌تر از دهنش که خیلی کم ازش شنیده می‌شه.
لبخند روی لبش و اخم نشسته میان ابروهایش تناقض عجیبی را به‌ وجود آورده بود.
- ببند دالیا، به تو نباید محبت کرد و حرف‌هایی زد که لیاقشون رو نداری. نمی‌خوای برگردی؟
- اگه به من باشه که تا شب نشده ایرانم اما نمی‌شه، اون عوضی فرودگاه‌ها رو زیر نظر داره، پام برسه فرودگاه گیر می‌افتم.
آرمین پاهایش را از روی میز پایین آورد و صاف نشست.
- حالا می‌خوای چی‌کار کنی؟
صدای دالیا با مکث در گوشش پیچید:
- کلاغ خبر آورده که آخر هفته با یه عوضی مسابقه گلف داره، اون‌جا کارش رو تموم می‌کنم. روز بعدش نیویورکم و دو هفته بعدش ایران.
آرمین خیره به قاب عکس دالیا و لیام روی میز گفت‌:
- خیلی‌خب، دالیا بچه‌ها خبر ندن که دوباره نیونیورک رو به آتیش کشوندی.
دالیا با حرص و صدایی خندان گفت:
- نه خیالت راحت.
آرمین بدون هیچ حرف دیگری تماس را قطع کرد. گوشی را روی میز پرت کرد و از روی صندلی بلند شد. با فکری مشوش و قدم‌های کوتاهی خود را به پنجره قدی اتاق رساند. از پشت شیشه به لیامی خیره شد که در عالم کودکانه خود غرق شده بود و با آن جثه ریز به همراه بادیگاردها تنومند فوتبال بازی می‌کرد.
قلبش تیر خفیفی کشید و دست‌هایش مشت شدند. هنوز هم بعد از گذشت سه‌سال می‌توانست بوی خون را به خوبی زیر دماغش استشمام کند. هنوز می‌توانست درد آن موقع را حس کند، و فریاد‌های او را به یاد بیاورد.
خنده‌های از ته‌دل و دلبرانه لیام گره اخمش را کم‌رنگ کرد.
‌«کاش می‌شد همیشه تو عالم پاک و رنگی بچگی موند و هیچ وقت بزرگ نشد که به دنیای کثیف و ترسناک آدم بزرگا اومد. این دنیا شده عین مردابی که طبیعتش غرق ک*ر*دن و بلعیدنه، همون‌قدر لجن و به همون اندازه بی‌رحم و کشنده. باید برای زنده موندن بجنگی، باید زرنگ باشی و مکار تا نذاری سرت رو زیر آب کنن، نزنی می‌زننت، نکشی کشته می‌شی. حقیقت‌های گزنده و تلخ این دنیا برات عین سمه می‌مونه پسر کوچولو. آدما خیلی ترسناکن، اونی نیستن که ظاهرشون نشون میده، باید گرگ باشی و بدری تا بتونی بین زالوهایی که همیشه برای مکیدن خونت کمین ک*ر*دن دووم بیاری و گلیمت رو از آب بیرون بکشی.»
نفسش را عمیق و از ته‌دل بیرون داد و دلگیر نگاهش را به آسمان همیشه چیرکین تهران دوخت.
در دنیای کودکانه خود غرق بود و بدون توجه به اطراف با سروصدا بازی میکرد. دیدن خنده و شادی لیام تا حدودی می‌توانست سنگینی کوه غم نشسته روی قلب آرمین را سبک تر کند. همین که او را دور از همه اتفاقات تلخ و ناگوار نگه می‌داشت و سعی در خوشحال ک*ر*دن او داشت برای آرمین کافی بود. مگر جز شاد ک*ر*دن لیام کار دیگری می‌توانست انجام دهد؟ این کم‌ترین کاری بود که می‌توانست بکند.
لیام قهقهه زنان چرخی زد و توپ را شوت کرد که همان لحظه آرمین را پشت پنجره دید. چشم‌های به رنگ اقیانوسش برق زدند؛ لبخند دندان‌نمایی زد و با دست‌های تپل و کوچکش دستی برای آرمین تکان داد. آرمین لبخندش را عمق بخشید و به آغوشش اشاره کرد. لیام خوشحال خندید و به سمت عمارت دوید.
ناگهان در اتاق باز و قامت ساشا نمایان شد:
- دوباره چی شده؟
- فاز چهارم داره شروع میشه.
اخم روی پیشانی آرمین نقش بست، بدون آن‌که برگردد گفت:
- خوبه، امیدوارم اینم سقوط نکنه.
ساشا دست‌هایش را درون جیب شلوارش فرو کرد، کنار آرمین ایستاد و خیره به درخت هایی که موهای رنگارنگشان را از دست داده بودند گفت:
- صبح که تو و کیارش نبودین، دوباره اومد اینجا که لیام رو ببینه.
آرمین دستی به موهایش کشید و کلافه زمزمه کرد:
- دوباره؟ اونم بعد اون همه جریانات؟ نمی‌فهمم چرا نمی‌خواد دست از سر این بچه برداره.
 

Zhaleh

سرپرست بخش کتاب + ناظر ارشد
پرسنل مدیریت
سرپرست بخش
ناظر ارشد رمان
نویسنده برتر
19/11/20
160
853
93
- بی‌منطق نباش آرمین، همون‌قدر که تو حق داری که در اصل نداری، اون حق داره که بخواد...
آرمین با عتاب به سمت ساشا چرخید و از لای دندان های قفل شده‌اش غرید:
- از کدوم حق حرف می‌زنی ساشا؟ همون حقی که به ناحق سیلی خورد و عین یه تیکه آشغال انداختنش بیرون؟ همون حقی که حقش شد تحقیر شنیدن؟ نداره ساشا، نه اون و نه بقیه حق دیدنش رو ندارن، نه تا وقتی که اون برگرده و تکلیف خودش و همه رو روشن کنه.
- اما آرمین اون می‌تونه خیلی راحت ازت شکایت کنه، که در اون صورت برای همه‌مون بد می‌شه.
روی لــ*ب‌های قطور و صورتی آرمین طرح پوزخند نقش بست:
- اگه جرئتش رو داشت شک ن*کن که تا الان صد دفعه شکایت کرده بود. هرطور شده بهش خبر بده اگه فقط یک‌باره دیگه این اطراف پیداش بشه یا باد به گوشم برسونه که دربه‌در دنبال پیدا ک*ر*دن اونه، اول دودمان همه‌شون رو به باد میدم و بعد داغ دیدن لیام رو به دل همه‌شون میذارم.
درب با هیاهوی لیام باز شد. نفس زنان وارد اتاق شد و به سمت آرمین دوید.
- بابا!
نگاه آرمین رنگ غم گرفت و کدر شد که از چشم‌های تیزبین ساشا دور نماند. با لبخندی که به ندرت از آرمین دیده می‌شد، خم شد و دست‌هایش را باز کرد که لیام خود را در آغـ*وش او پرت کرد.
دست‌های آرمین مانند حصار دور لیام حلقه شدند، او را به آغـ*وش کشید و قامت راست کرد. لیام را سفت و سخت به خود فشرد و بوی تنش را نفس کشید. لیام دست‌های کوچکش را دور گردن او حلقه کرد بود ریز می‌خندید. ساشا حزین از این صحنه چشم گرفت و با شانه‌های افتاده به سمت در رفت.
آرمین لحظه ای سرش را بلند کرد و خطاب به او گفت:
- ساشا، حرفام یادت نره.
- خیالت راحت، نمی‌ره. فقط امیدوارم بدونی داری چی‌کار می‌کنی.
لیام سرش را از شانه آرمین جدا کرد:
- بابا؟
نگاه گرمش را در اقیانوس‌های لیام چرخاند و با محبت گفت:
- جان بابا؟
***
پیپ را از لــ*ب‌های کبودش دور کرد و دود آن را به آرامی بیرون داد. با سرخوشی همراه با موسیقی کلاسیکی که از گرامافون پخش می‌شد سرش را با ریتم خاصی تکان می‌داد. شادی وصف نشدنی زیر پوستش درجریان بود که نمی‌دانست آن را به چه شکلی نشان دهد.
خبردار روبه‌رویش ایستاده و منتظر به لکه‌های سفید روی پوست برنزه‌اش چشم دوخته بود. می‌دانست که نقشه جدیدی درحال طراحی است، نقشه‌ای شیطانی که تنها فرد دیوصفت روبه‌رویش قادر به طرح و اجرا ک*ر*دن آن خواهد بود.
- سپر دفاعی رو تقویت کن و امنیت شبکه رو ارتقا بده. نباید اون توله‌گرگ سر از این جریان دربیاره.
به چهره او که در ابری از دود خاکستری غرق شده بود، خیره شد:
- فکر می‌کنی تنها این کافیه؟ باید محتاط‌تر باشیم، یک درصد احتمال بده که بهت مضنون باشه و حرکاتت زیر نظر. کوچک‌ترین حرکت، اون واکر لعنتی رو تحریک می‌کنه.
هوای اتاق سنگین بود. بوی مرگ می‌داد، آیا تنها او حسش کرده بود یا وهمی بیش نبود؟
کام دیگری از پیپ طرح اژدهایش گرفت:
- کاری گفتم رو انجام بده و به بقیه‌ش کاری نداشته باش. فقط کافیه طبق الگو جلو بریم.
نمی‌توانست بگذارد به همین راحتی نقشه را خراب کند. باید برای محکم کاری هم که شده بود، مدتی فعالیت‌هایشان را متوقف می‌کردند.
نگاهش را کلافه دور اتاق چرخاند و گامی به میز سیاه او نزدیک شد.
- بعدش چی؟ فکر آخرش رو کردی؟
برق شیطانی نگاهش تن می‌لرزاند و استرس به جان آدم می‌انداخت.
- بعدش، از اتفاقی که قراره بیفته لذت می‌برم.
دست‌هایش را روی میز تکیه داد و به سمت او خم شد. از استشمام آن حجم از دود غلیظ تنباکو چهره درهم کشید.
سعی کرد بی‌توجه به سوزش گلویش حرفش را بزند:
- یک بار، از یک مار گزیده شده دیگه نمی‌شه از همون مار استفاده دوباره کرد. طعم نیشش چشیده شده، نزدیکش بشه حسش می‌کنه و تا به خودت بیای نیش مار از ریشه کَنده شده.
- این مار قاعده شکار رو بهتر از هرکس دیگه‌ای می‌دونه.
دست‌هایش را مشت کرد و عقب رفت:
- پس حواست باشه که تو دامی که قراره پهن کنی، گیر نیفتی.
نگاه آخر پسر جوان هشدارگونه بود، اما او بدون توجه خنده‌ شیطانی‌اش را سر داد.
 
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا