جدیدترین‌ها

خوش آمدید به انجمن رمان نویسی ستارگان رمان

دوست داری هم رمان بنویسی و هم رمان بخونی ؟

اگر میخواهی از رمانی که مینویسی کسب درآمد کنی و یا کتابی ترجمه کنی که درآمد داشته باشی ، در انجمن ثبت نام کن

همین حالا در انجمن ستارگان رمان ثبت نام کن و از دنیای رمان لذت ببر

تایپ رمان

برای شروع تایپ رمان در انجمن کلیک کنید

اطلاعیه های انجمن

برای دیدن آخرین اطلاعیه ها کلیک کنید.

آموزش نویسندگی

برای دیدن اموزش نویسندگی کلیک کنید.

  • به محفل گرم و صمیمی ما خوش‌ آمدید. انجمن رمان‌نویسی ستارگان رمان تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران می‌باشد .از شما نویسندگان عزیز و محترم توقع می‌رود تا از رعایت نکات شئونات اسلامی پیروی کنید. در غیر این صورت رمان شما حذف خواهد شد. لطفا با دیدن هر تخلفی ما را با دادن گزارش همیاری کنید.

📖در حال تایپ رمان کوچه‌ی بیست و پنجم/پریا عباسی کاربر انجمن ستارگان رمان

پریاpariaعباسی

کاربر انجمن
کاربر انجمن
20/11/20
99
349
53
Offline
نام رمان:کوچه‌ی بیست‌وپنجم

ژانر:عاشقانه،معمایی

نام نویسنده:سمانه عباسی(پریا)

ناظر‌ محترم:

@خدیجه اسدی

مقدمه:

سخت می‌‌گذرد تمام عمر در سردرگمی و چرا باشی،بالاخره روزی یک جایی سرنوشت قدعلم‌ می‌کند و تو را خواسته یا ناخواسته در مسیر حل پازل‌های حل نشده‌ی زندگی‌ات می‌کشاند.تمام دروغ‌ها،تمام رازها،تمام حقایق پنهان شده از روحت،آنجاست که لباس حقیقت بر تن دریده می‌شود و تو تمام خواهی شد.تمام از هیچ .در این شهر آدم‌ها آنگونه که می‌نمایند نیستند.

Negar_۲۰۲۱۰۵۲۵_۱۹۲۰۵۲.png
 

Raby

ناظر ارشد رمان
پرسنل مدیریت
ناظر ارشد رمان
18/11/20
125
627
93
Offline
IMG_20210228_223547_519.jpg

بسمی تعالی

سلام نویسنده محترم، ممنون که انجمن ستارگان رمان رو برای گذاشتن آثار ارزشمندتان انتخاب کردید. بیش از تایپ ک*ر*دن قوانین تایپ رمان را مطالعه کنید.


پس از 15 پارت درخواست جلد برای رمان خود را داشته باشید؛ در صورتی که رمان جلد نداشته باشد به بخش ویرایش منتقل نخواهد شد.


پس از گذشت 35 پارت از رمان می‌توانید برای بررسی رمان جهت گرفتن تگ و نقد شورا درخواست نمایید.



پس از اتمام رمان می‌توانید در تاپیک زیر اعلام اتمام رمان یا اثرتان را اعلام کنید.



🌟قلمتان ماندگار 🌟
| تیم مدیریتی انجمن ستارگان رمان |
 

پریاpariaعباسی

کاربر انجمن
کاربر انجمن
20/11/20
99
349
53
Offline
فصل اول

پلاستیک فریز دستش را با احتیاط مقابلش گرفت و دست دیگرش را بستر زیرش کرد و بار دیگر با اشتیاق به دو ماهی قرمز کوچک داخل آن لبخند زد.
برای خریدشان حسابی وسواس به خرج داده بود و مطمئن بود راضی هم از دیدن آن ماهی کوچک‌تر با پولک‌های رنگی ذوق زده خواهد شد.
با رضایت تبسمی کرد و با فکر این‌که چند ساعتی کمتر به سال تحویل نمانده، قدم‌هایش را بلند‌تر برداشت. حتما تا حالا بی‌بی صدایش در آمده بود.
خیابان در چند ساعت باقی‌مانده به سال جدید همچنان شلوغ میزد و از حالا هم می‌شد بوی بهار را با لذت به بینی کشید.
چند درخت پیر سر کوچه هم شکوفه داده بودند و راحت می‌توانست، آن درخت پیر بربار را تجسم کند که بچه‌های کوچک محل به جان توت‌ شاخه‌هایش می‌افتادند و حتما که خودش را از این کیف بی‌نصیب نمی‌کرد. به یاد تشرهای راضی ریز خند بدجنسی زد و از پیچ کوچه‌گذشت.
نگاهش مستقیم به در خانه‌ی بزرگ ته کوچه‌ی بن‌بست نشست و حس سنگینی که چند روز به اشتباه یا درست گریبانش را گرفته بود، قدم‌هایش را سست کرد. دسته‌ی کیفش را چسبید و نیم چرخی به پشت زد.
با دیدن ماشینی آشنا، ابروهایش ناخوداگاه پرید. نمی‌توانست تصادفی باشد.
ماشین پژوی سفید با شیشه‌های دودی این اواخر زیادی در مقابل چشمانش ظاهر می‌شد.
انگار آن را چندین بار دم در آموزشگاه هم دیده بود.
روبرگرداند و با چند قدم بلند سعی کرد خودش را به در خانه برساند.کافی بود دهـ*ان باز کند و باز محبت‌های بی‌خود مهتاب گل اندازد.
بی‌اراده دوباره سربرگرداند و این بار نگاهش سرخورد روی پلاک پایین کاپوت.
مرور و حفظ سریع آن پلاک رند برایش چند ثانیه بیشتر طول نکشید. به وسط کوچه رسیده بود که دوباره نگاهش را به ته کوچه و در سفید خانه‌ با پیچک‌های آویزان روی دیوارش داد. به زودی معلوم می‌شد که آیا اشتباه می‌کند یا نه؟
شوری عجیب به دلش چنگ زد اما لاجرم افکارش را پس زد و سعی کرد این آخر سالی به دلش بدنیاورد و همه را روی حساب اتفاق بگذارد.
مثل همیشه دستش را روی زنگ گذاشت و دو بار پشت سرهم تک زنگ کنار در را فشرد.
از پشت در هم می‌تواست صدای غرغرهای راضی را بشنود.
راضیه چادر رنگی روی شانه‌اش را بالاتر کشید و با غرولند در را باز کرد.
عادت زنگ زدن مستانه را خوب بلد بود و حرصش می‌گرفت از بی‌پروایی این دختر سرخوش. با دیدن لبخند بشاش روی لــ*ب‌های مستی حرصی‌تر شد.
- مستی خانوم‌ شما نمی‌دونی چند روزه آیفون بگیر نگیر درمیاره؟ بخدا خسته نمی‌شی اون کلید داخل کیفت رو تو قفل در بچرخونی!
صورت سفیدش به قرمزی میزد و اخم به ابروهای نسبتا پهن دخترانه‌اش نمی‌آمد. مستانه از حرص دادن این دو خواهر سیر نمی‌شد.
لبخندش را حفظ کرد و با طعنه زدن به شانه‌ی او از کنارش عبور کرد و مستقیم سمت حوض کوچک وسط حیاط رفت.
همانطور نگاهش کشیده شد سمت آنسوی حیاط و بی‌بی ای که دست به کناره‌ی در آهنی خانه‌اش دمپایی‌ می‌پوشید و از درد پا به جان زمین و زمان غر میزد.
دوباره نگاه داد به نگاه طلبکار راضی.
- نمی‌بینی دستم بنده؟ وقتی یه کله زنگ میزنی ماهی قرمزا مردن سر راهت بخر، بیار، همین میشه دیگه، بخاطر حفظ جون این ماهی‌ها پاپاچینی اومدم تا اینجا رو، در ضمن یکم پله‌ها رو بالا پایین بری برات بد نیس، از مرضی یاد بگیر،لاغر و فیت، مثل تو پک و پهلو نداشت شوهر گیرش اومد ولی تو چی؟
راضیه چادر رنگی سرش را روی بند می‌گذاشت که دستش در هوا خشک شد. مستانه با شیطنت لبخند میزد و می‌دانست خط قرمز راضی صحبت در مورد شکمی بود که سر امتحانات سخت ترم قبلش انداخته .
- خیلی بیشعوری مستی... بی‌بی بیام کمک؟
- لازم نکرده، هیچ‌کدومتون به فکر من پیرزن نیستید با این پای علیلم. خونم کوچیکه دلم که بزرگه... شما میومدید اون سر حیاط ، مراسم سال تحویل. بگید خونه‌ی من پیرزن و قابل نمی‌دونید دیگه.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

پریاpariaعباسی

کاربر انجمن
کاربر انجمن
20/11/20
99
349
53
Offline
راضی سرش را پایین انداخت و مستانه پیش‌دستی کرد و مانند راضیه صدایش را بالاتر آن‌طور که آن‌طرف حیاط برسد بالا برد.
- شاه صنم بانو سلام عرض کردم، شما که اخلاقای زندایی عالیه را می‌شناسید. فدات بشم کمتر غر بزن.
- بله، چشم. چندین ساله سوختم و دم نزدم اینم روش... تا کی می‌خوای اونجا وایستی بیا برو اتاقت لباساتو عوض کن.
نگاه مستانه صورت درهم راضیه را کاوید، پر بود از دلخوری و سکوت. این قصه مال امروز و دیروز نبود، صدای کشیده شدن آرام پای بی‌بی و غرولندهای خفه‌اش نگاه راضی را گرفت و رسید به پلاستیک ماهی قرمزی که مستانه خندان جلوی صورتش گرفته بود.
بی‌روح به ماهی‌های ریز داخل آن و صورت مستانه نگاه انداخت. چشم از آن دو گرفت و سمت پله‌ها با لــ*ب‌های آویزان عقب گرد کرد. بی‌بی حسابی داخل پرش زده بود.
از نرده‌‌ی پله‌های سنگی گرفت و هنوز بالا نرفته صدای مستانه نگاه دلخورش را سمتش کشید.
- بی‌ذوق! ندیدی یکی دمش رنگیه؟ راضی با توام ها... حداقل اون تنگ سر سفره رو وردار بیار اینا جاشون تنگه اذیتن...راضی! راضی با توام!
برو بابای دلخوری که همزمان با پرتاب شدن دست راضی در هوا مصادف شد، لبخند کفری‌اش را بازتر کرد و فهمید که خودش باید زحمت رفتن تا خانه‌ی دایی رضا و گذاشتن ماهی‌ها سر سفره‌ی هفت سین را بکشد.
کیفش را از شانه پایین کنار حوض گذاشت و با یکی دوتا ک*ر*دن پله‌ها، مقابل در ورودی کفش‌های کتان سفیدش را بیرون کشید و با سلام بلندی داخل شد.
بوی مطبوع و گرم سبزی پلو و چای تازه دم زن دایی عالیه فضای خانه‌ را پر کرده بود و مستانه همیشه عاشق این حس و حال خوبی بود که از بچگی داخل خانه‌ی دایی می‌شد پیدا کند، چیزی که در خانه‌ی خود هیچ وقت احساس نکرده بود.
خصوصا وقت‌هایی که مثل الان صدای حافظ خوانی‌ دایی از بالای نشیمن سالن می‌آمد.
ورودی را دور زد و دایی رضا را با همان عبای قهوه‌ای دورش و عینک دورسیاه روی چشمش، نشسته روی فرش قرمز طرحدار، در حال خواندن شعری از حافظ دید. سلامش را بلندتر تکرار کرد و با لبخند گرم دایی رضا سمتش رفت و بی‌پروا گونه‌ی مرد عزیز زندگی‌اش را بوسید.
-یادتون باشه سال جدید اول از همه برای من فال بگیرید،گفته باشم!
پیرمرد سرخ شده بود، مستانه فهمیده بود بعد از هر بــ*وسه دایی محجوب به حیایش حسابی شرمزده می‌شود.
- به روی چشم بابا جان، چی‌کارش کردی باز آتیشی رفت تو اتاقش؟
ریز خندید و رو گرداند سمت سفره‌ی ترمه‌ای که زندایی عالیه با سلیقه وسط سالن چیده بود، تنگ را برداشت و همانطور که سمت آشپزخانه می‌رفت صدایش را بلند کرد.
-بیشتر آدم‌ها ظرفیت شنیدن حقیقت و ندارن دایی جان...راضی خانوم شمام یکیش.
تنگ را با وسواس آب کشید و پلاستیک را داخل آن خالی کرد. ماهی‌های بیچاره راحت شدند.
تنگ را مقابل چشمانش گرفت و با رضایت راه آمده را برگشت.
- خب، اینم از این.
- مستانه جان هنوز آماده نیستی که،کم کم باید دور سفره جمع شیم.
سربرگرداند. زن دایی عالیه کنار در اتاقش دستمال به دست، به جان شمعدانی قدیمی افتاده بود. هیچ وقت وسواس بی‌حد زن دایی را درک نمی‌کرد. زیر چشمی به دایی رضا نگاه انداخت و آه پرسوز دایی و سرپایین انداختنش روی اشعار حافظ، جگرش را سوزاند.
نیم خیز بلند شد و سمت زن دایی رفت، استخوانی‌تر به نظر می‌رسید و می‌دانست پوشیدن آن روسری کرم به اصرار مرضی و راضی بوده. دست دراز کرد و شمعدانی و دستمال را همزمان با هم از او گرفت و سمت چشمان روشنش لبخند زد.
- چشم، اما اول باید برم از دل ته تغاریتون دربیارم ،بعد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

پریاpariaعباسی

کاربر انجمن
کاربر انجمن
20/11/20
99
349
53
Offline
چشمکی سمت هر دو زد و زیر نگاه‌های مات زن دایی شمعدانی و دستمال را روی میز وسط راه ، کنار پله‌ها گذاشت و از روی فرش‌های قرمز باریک بالا رفت. سمت اتاق دوقلوه‌ها پا تند کرد و بدون در زدن دستگیره‌ی در را پایین کشید .صدای جیغ ریز راضی شوک زده‌اش کرد و متعاقب آن دری که روی صورتش کوبیده شد.
- دارم لباس عوض می‌کنم،بمیری مستی.
انگار باز شیطنتش گل کرده بود. چند بار دستگیره را بالا پایین کرد و صورتش را به در چسباند.
- نکه تا حالا همو تو این وضعیت ندیدیم؟می‌خواستم از دلت دربیارم بی‌لیاقت. در قفل می‌کنی؟
- تو جیب منو نزن نمی‌خواد دلجویی کنی...بعدم من مثل تو و مرضی بی‌حیا نیستم. سوما توام برو لباس عوض کن، سال تحویل بشه تا آخر سال باید لباس کهنه تن کنی.
خنده‌اش گرفت. ته تغاری دایی و دوست دوران کودکی‌اش هنوز در باور قصه‌هایی بود که بی‌بی گاه و بی‌گاه برای آنها و عسل و مرتضی و معین تعریف می‌کرد.دوباره سرش را نزدیک در برد.
- باشه میرم اونور لباس بپوشم،ام اما یادت باشه اومدم دلجویی دروباز نکردی.
دست از دستگیره کشید و سمت پله‌ها روبرگرداند، پا روی پله‌ی اول نگذاشته، بی‌اراده نگاهش سمت در اتاق همیشه بسته‌ی معین کشیده شد که حالا نیم‌باز شوکه‌اش می‌کرد . هیکل چهارشانه‌ی معین از لای در نیمه باز اتاق گوشه‌ی سالن به شقیقه‌هایش نبض داد. به ذهنش فشار آورد؟کسی از برگشت معین برای عید چیزی نگفته بود!حتی صبح وقتی برای کارهای عقب افتاده به آموزشگاه می‌رفت هم ماشین او را ندیده بود. صدای عزیز از پایین پله‌ها می‌آمد که با زن دایی احوالپرسی می‌کرد. هنوز نگاهش سمت معینی بود که بی‌خبر و پشت به او نم موهای سیاهش را می‌گرفت. معین برایش تنها پسر دایی رضا نبود که هم‌بازی و حامی تمام دورانش محسوب می‌شد.
مثل وقتی که پسر ریحانه خانم او را مسخره کرده بود و او از پشت با سنگ بالای سرش را شکافته بود، در برابر آن بلوا که ریحانه خانم در محل راه انداخته بود، معین دیده بود که کار او بوده اما فقط در سکوت به او نگاه می‌کرد.
یا حتی وقتی مرتضی‌یه خاله طیبه او را داخل زیرزمین حیاط زندانی کرده بود و بقیه‌ی بچه‌ها در برابر اشک و ترسش از پشت پنجره‌ شکلک در می‌آورند، این معین بود که با مرتضی دست به یقه شد و او را از آن زیرزمین تاریک و نمور بیرون آورده بود.
شاید هزاران بار بیشتر خاطرات مشترکش را با او مرور کرده بود و هر بار مثل حالا روی لــ*ب‌هایش لبخند نشسته بود. بار دیگر به هیکل چهارشانه‌ی او نگاه انداخت.
با هشت نه سال اختلاف سن خیلی برایش محترم بود. دوباره لبخند زد و اینبار تصویر یه جفت چشم عسلی جلوی چشمش ظاهر شد.
حتما اگر عسل می‌دید و می‌فهمید که معین برگشته، از ذوق پرواز می‌کرد.
با صدای عزیز که اسمش را می‌خواند.چشم از در نیمه باز اتاق مقابلش گرفت. به سمت خانه‌ی کوچک آنور حیاط پا تند کرد و اصلا نمی‌خواست به ریتم نامنظم قلبش فکر کند.

***
با کلافگی حوله‌ی نم‌دار روی سرش را کشید و روی دسته‌ی صندلی میز کامپیوترش آویزان کرد. در نیمه‌باز اتاقش را بست و با حرص طول و عرض اتاقش را بالا پایین رفت.
هزار کار ناتمام داشت و حاجی حقی تمام برنامه‌هایش را برای تعطیلات بهم ریخته بود.
فکر ک*ر*دن به آن‌همه پرونده‌ی وکالت داخل دفترش و کلی مقاله‌ی دانشجویانش اعصابش را داغونتر می‌کرد اما بدتر از همه‌ی اینها، صدای حاجی حقی بود که مانند پتک تمام دو هفته‌ی اخیر داخل سرش می‌کوفت.
- معین جان، چاره‌ی دیگه‌ای نداریم. ما مجبوریم به این کار.
- این کار از من برنمیاد حاجی، این مسولیت و بدید به یکی دیگه.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

پریاpariaعباسی

کاربر انجمن
کاربر انجمن
20/11/20
99
349
53
Offline
- مرد مومن تا یکی پیدا بشه که همه‌ی شرایط و داشته باشه وقتمون تمومه و پرنده از قفس پریده. اصلا از کجا معلوم که قبول کنن؟ اما تو براشون دیده شناخته‌ای، و راهشو بلدی معین جان!
پشت پنجره‌ی اتاق قدیمی‌اش دست به جیب ایستاد، از ورای تورهای کرم پرده‌‌ی اتاق، هیکل لاغر اندام مستی که از وسط حیاط به سمت خانه‌ی بی‌بی می‌دوید، توجهش را جلب کرد. به ذهنش فشار آورد، او را چقدر می‌شناخت؟ او برایش بیشتر از دردانه‌ی عمه‌اش نبود. صدای حاجی حقی هنوز داخل سرش ضرب داشت و مقابل چشمانش یک جفت چشم عسلی رژه می‌رفت و تبسم مادرش با آن چشمان همیشه نگران. چشم بست و پوفی کلافه کشید.
از پشت پنجره کنار رفت و سجاده‌ی کنار لــ*ب‌تابش را برداشت. این کلافگی و بلاتکلیفی چند هفته‌ی اخیر زندگی‌اش با هیچ چیز آرام نمی‌شد.

**

فصل دوم

دوش گرفته بود و سرحال‌تر از همیشه آماده برای رفتن به آن سر حیاط، منزل دایی رضا بود. تا حالا باید زینب هم با بچه‌هایش رسیده باشد و برای رسیدن به سال تحویل کنار بقیه باید عجله می‌کرد. با صدای راضی، شتابش را بیشتر کرد.
کفش‌هایش را ورودی سالن درآورد و وارد شد.
اول از همه امید کوچولوی زینب، تاتی تاتی کنان خودش را جلو کشید و به پایش چسبیدخم شد و قربان صدقه گویان بغلش زد. با زبان شیرین تازه نوظهورش معلوم نبود چه می‌گفت؟
با زینب در آستانه‌ی در آشپزخانه احوالپرسی کرد و رسمی‌تر با شوهرش ‌پرویز خان که دور سفره‌ی هفت‌سین کنار دایی نشسته بود سلام و علیکی کوتاه گفت. به سفره نرسیده چشمش به معین افتاد که از پله‌های طبقه‌ی بالا ، دست در دست آرزو پایین می‌آمد.
خیلی وقت پیش کشف کرده بود که ته ریش به صورت معین حسابی می‌نشیند.
عجول لبخندی زد و امید کوچک را که برای آغـ*وش پدرش بی‌قراری می‌کرد، سمت پرویز خان پایین گرفت اما همچنان نگاه و لبخندش روی معین بود.
مثل همیشه مرتب و شیک. لباس‌هایش صاف و موهای پرش بالا داده و بوی عطر گرمش از آن فاصله هم سلول‌های بینی را به بازی می‌‌گرفت.
یه جور رگ وسواسی در ظاهر و اطرافش داشت که حتما از مادرش عالیه به ارث برده بود.
- سلام استاد، می‌دونستم سبزی پلو ماهی‌های زن دایی عالیه رو از دست نمی‌دید.
استادش را از قصد گفته بود و می‌دانست که معین دوست ندارد او را با سمت‌هایش صدا بزنند. تا بود معین را همانطور خشک و کم حرف می‌شناخت و آن ظاهر خونسرد و جدی مقابلش برایش تازگی نداشت اما باز هم خوب می‌دانست در تیر رس مستقیم معین بودن برایش سخت است.
قبل از هر عکس‌العملی، آرزو دستش را از دستان معین بیرون کشید و سمت مستی دوید و از کنار خودش را به او چسباند.
- دلم برات تنگ شده بود مستانه جون، هر وقت میاییم نیستی. نقاشی جدیدمو دیدی ؟ مامان زینب برات فرستاده؟
مستانه آرام موهای بافت آرزو را نوازش کرد و به صورت گنگش لبخندی افزود، اصلا نمی‌دانست درباره‌ی چه چیزی حرف می‌زند اما به روی خودش نیاورد.
- معلومه که دیدم، هربار بهتر از دفعه‌های قبل. آفرین همینطور ادامه بده.
سرش را بالا گرفت و همچنان منتظر جواب معین لبخندش را حفظ کرد. معین ناخواسته اخم کرده بود و با تلاش لبش را یکوری باز کرد و در جواب احوالپرسی مستی به تکان دادن چند باره‌ی سرش اکتفا نمود.
درون سرش پر بود از دو راهی های خفه بارو بلوایی که از بر لــ*ب آوردن حرفش، حتم داشت در خانه برپا می‌شد.
مستانه دست‌پاچه لبخندی نیمه‌جان دیگر تحویلش داد و خودش را مشغول با آرزو نشان داد. طبق عادت دستانش را داخل جیب‌های شلوارش گذاشت و نگاهی ریز دیگر سمت دختری انداخت که راحت‌تر از خواهرانش لباس پوشیده بود و با لاقیدی موهای فر جلوی صورتش را از زیر روسری بیرون انداخته بود و حتی مثل مادر یا خواهرانش چادر نمی‌‌انداخت.
دلش آشوب شد و مغزش دنگ دنگ می‌نواخت. صدای شاد مستانه او را از افکارش بیرون کشید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

پریاpariaعباسی

کاربر انجمن
کاربر انجمن
20/11/20
99
349
53
Offline
- مرضی بت زنگ نزده؟ بالاخره کار خودشو کرد؟
مخاطبش خواهرش راضیه بود. اصلا حوصله‌ی حرف‌های خاله زنگی را نداشت. اخمش غلیظ‌تر شد، دستی به ته ریش کمش کشید و از مقابل مستی عبور کرد و در کنار پدرش دست پرویز را فشرد و دور سفره نشست. بی‌بی روی صندلی نماز، گوشه‌ی سالن معلوم نبود نماز چند وقته می‌خواند اما صدای آرام ذکر گفتن‌هایش ،فضای گرم خانه‌ی دایی رضا را گرم‌تر می‌کرد.
راضی با دیس شیرینی و زینب با پیش‌دستی از آشپزخانه بیرون زدند.
- صبحی که زنگ زدم ،مامان گفت اومدی، کاش قبلش خبر می‌دادی از اون شیرینایی که دوست داشتی می‌پختم .
- یهویی شد، قصدم برای اومدن زیاد جدی نبود.
نیم نگاهش روی مستانه رفت و‌ سریع چشم گرفت.
فقط خودش می‌دانست چه غوغایی در سرش برپاست.
صدای گله‌مند عالیه از آشپزخانه بلند و واضح می‌آمد.
- شازده پسرم تو اون شهر خراب‌شده اونقدر برای خودش مشغله درست کرده که برای دیدن خانواده‌اش هم وقت نداره.
با سینی پر چایی از آشپزخانه بیرون زد و ‌نگاه گله‌مند خیره‌‌اش مستقیم روی معین افتاد. مستانه با دیدن زن‌دایی جلوتر رفت و سینی چایی را از او گرفت و سمت جمع برگشت. بی‌بی آخرین نفری بود که بالای سفره می‌نشست و چادر رنگی‌اش را با عذر و پوزش روی پای دراز شده‌اش می‌انداخت. صدای یا مقلب القلوب از تلویزیون بلند بود و همه‌ دور سفره یا زیرلب ذکر می‌گفتند یا سوره‌ای از قرآن را از بر می‌خوانند، دایی اما چشم بسته غرق در دعا و نیایش دقیقه‌های آخر سال را می‌گذراند، فضای عرفانی همه را محو کرده بود. انگار این دقایق آخر هرکس داشت به دستاوردهای سالی که گذرانده بود فکر می‌کرد. مستانه سینی استکان‌های خالی چای را روی کابینت گذاشت و از آشپزخانه بیرون زد. بی‌بی خالصانه دست بلند کرده بود و دعای خیرش را بدرقه‌ی تک‌تک عزیزانش می‌‌کرد. هنوز در مسیر بود که با شنیدن اسمش وسط دعاهای بی‌بی خم شد و پرشور گونه‌ی بی‌بی را بوسید و همانجا کنار پیرزن نشست. صدای اعتراض بی‌بی و لبخند خوش مستی مصادف شد با زنگ در خانه. همه‌ی نگاه‌ها کشیده شد سمت آیفون. زینب زودتر از همه از جا برخاست و سمت آیفون رفت.
- عالیه مادر کسی قرار بود بیاد؟
زن دایی سری به علامت نه تکان داد و آرزو با دو، سمت حیاط دوید. زینب هنوز داشت با دکمه‌ی آیفون دستش ور می‌رفت .
- این باز خراب شد آقاجون؟
صدای باز شدن در حیاط توجه مستانه را از جمع گرفت. بلند شد و پشت پنجره‌ی سالن ، پرده‌ی تور گل ریز را کنار زد. با دیدن مهمان‌های ناخوانده‌ که با عجله از پله‌ها بالا می‌دویدند تا به دورهمی سفره‌ی تحویل سال برسند، اخم ریزی کرد. پرده را انداخت و همانطور که این‌بار دمغ سر جایش برمی‌گشت صدایش را بیرون داد.
- مهتاب و آقا محسنن.
راضی و زینب و زن دایی عالیه برای پوشیدن چادر رنگی شتاب گرفتند و صدای تشر بی‌بی برایش تازگی نداشت.
- ذلیل مرده آدم مادرشو با اسم کوچیک صدا میزنه؟
باز شدن در و آمدن پر سر صدای مهتاب مجالی برای ادامه‌ی بحث بی‌بی نداد. همه جز بی‌بی از جا بلند شدند و احوالپرسی ها باز از سر گرفته شد. مهتاب با دیدن معین سمتش رفت .
- معینمم که اینجاس، نگفته بودی عالیه جان؟چشمت روشن.
معین را در آغـ*وش کشید و نگاه مستانه بی‌اراده رفت سمت حاج محسن . سنگینی نگاهش را خوب حس می‌کرد و آن لبخند ملیحی که همیشه به لــ*ب داشت، بیشتر خلقش را تنگ می‌نمود. شاید همین طرز نگاه‌های معذب کننده بود که مستانه را مجبور کرد در سیزده چهارده سالگی به بهانه‌ی محرم نامحرمی از خانه و مادرش جدا شود و زندگی با بی‌بی را به بودن با ناپدری ترجیح دهد. بوی عطر شیرین مهتاب داخل بینی‌اش نشست و آغوشی که نا‌خواسته داخلش کشیده شده بود.
- بشینید سر سفره الانه که شیپور و بزنن.
با دستور دایی دوباره همه سر سفره نشستند.
شمارش معکوس برای تحویل سال شروع شده بود و تصاویر حرم امام رضا زن دایی عالیه را محو و آه مهتاب و اشک بی‌بی را درآورده بود.
مستانه درست مقابلش نشسته بود.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

پریاpariaعباسی

کاربر انجمن
کاربر انجمن
20/11/20
99
349
53
Offline
سر بلند کرد و نگاه انداخت به دختری که بی‌هدف به نقطه‌ای نامعلوم روی سفره خیره نگاه می‌کرد. مستانه از همان کودکی برایش نماد دختری جسور و بی‌پروا را داشت. کسی که لاقید مادرش را با اسم کوچیک صدا می‌کرد و زیر تربیت زنی چون بی‌بی، نمازش را یک خط درمیان می‌خواند.
صورت ریزش جذاب بود و قد بلندش به عمه مهتاب کشیده بود. موهای طبیعی فرش همچنان بی‌پروا روی صورت سفیدش افتاده بود و روسری نخی سفید سرش با گل‌های حاشیه‌ای درشت شادتر نشانش می‌داد.
زیبا بود اما موردی نبود که انتخاب او باشد. نه پوشش و نه رفتار سر خوشانه‌اش. باز صدای حاجی حقی سوهان روحش شد.
هفته‌ها بود با خودش کلنجار می‌رفت و هنوز هم نمی‌توانست با خودش کنار بیایید. بحث یک عمر زندگی و ابرو بود و نمی‌شد راحت قبول کرد. تمام فکر مستانه سمت مهتاب بود و نگرانی‌های بی‌مورد مثلا مادرانه‌اش.
بی‌بی بیشتر از او برایش مادری کرده بود تا این زن محجبه‌ی آن سر سفره. تا زمانی که یادش بود تمام فکر و ذکر این زن ست ک*ر*دن لباس‌های مارک و انتخاب چادرهای سیاه میلیونی‌اش بود. آموزش مدل آرایش ‌های گرم و پیدا ک*ر*دن رسپی فلان غذا برای به دست آوردن دل حاج محسن زرنگار.
از وقتی خودش را شناخته بود می‌دانست مثل بقیه‌ی بچه‌های اطرافش نیست و موجودی را کم داشت به نام پدر.
وقتی داخل همین حیاط بچه‌ها دوره‌اش کرده بودند و بی‌پدری‌اش را هو می‌کشیدند، تمام روز را گریه کرده بود و در آغـ*وش مهتاب سراغ پدر را می‌گرفت.
اما در تمام این سالها کسی جوابی درست از نبود پدرش نداده بود و در طی سالها بعد هم نتوانسته بود محبت‌های افراطی و نگاه‌های خاص حاج محسن را تحمل کند. هیچ چیزش درست نبود حتی خانواده‌ای که با وجود حاج محسن ساخته بودند.
با آن سن کم هم می‌توانست بفهمد که مادرش و حاج محسن شبیه هیچ کدام از زن و شوهرا نیستند و اتاقشان از هم جداست.
با صدای شیپور و گوینده‌ای که سال جدید را اعلام می‌کرد، سرش را بالا گرفت. برای یک لحظه غرق شد در چشمان سیاه معینی که از آن طرف سفره آن را نگاه می‌کرد.
معینی که با دیدنش اخم کرد و نگاهش را از او دزدید.
صدای تبریکی عید وروبوسی دور سفره بلند بود و مستانه در آغـ*وش مهتاب فکر می‌کرد پسر دایی‌اش اینبار خیلی عجیب شده بود، پر از اخم و نگاه‌های دزدکی.

**
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

پریاpariaعباسی

کاربر انجمن
کاربر انجمن
20/11/20
99
349
53
Offline
شیرینی عیدی‌هایی که با ذوق از دایی و بی‌بی و مادرش گرفته بود با طعم ماهی خوشمزه‌ای که زن‌دایی عالیه پخته بود هنوز زیر زبانش، تازه بود.
صحبت آقایون داخل سالن تازه گل انداخته بود و مهتاب پای صحبت‌های بی‌بی نشسته و فقط گوش می‌داد. مادری که بر خلاف پدرش حرف مردم برایش کمرنگ‌تر بود و او را در بزرگ‌ترین اشتباه زندگی‌اش بیشتر همراهی کرد.
مستانه ظرف تمیز دستش را یکبار دیگر زیر شیر آب برد و نگاهش را از پنجره‌ی آن سمت آشپزخانه که حیاط را تمام رخ نشان می‌داد، بیرون انداخت. معین در میانه‌ی در بزرگ خانه، قاب زنگ را بیرون کشیده بود و با چند سیم دستش ور می‌رفت.
بشقاب را داخل جا ظرفی کنارش گذاشت و بدون این‌که به راضیه نگاه کند لیوان کفی داخل سینگ را برداشت.
- بنظرت معین یه جورایی عجیب نشده؟
راضی غرق در کف زدن قاشق دستش متوقف شد و نیم نگاهی از داخل پنجره‌ سمت قامت بلند و هیکلی برادرش انداخت. مغرورانه ابرویی بالا انداخت و قاشقی دیگر برداشت.
- خوبه داداش معین و می‌شناسی، از اولم ساکت و کم حرف بود، داداشم بیشتر فکر می‌کنه. بیخود نیس داره برای قضاوت آماده میشه.
حق با راضی بود اما یه چیزی ته دل مستانه می‌گفت این پسر دایی همان معین همیشه نیست.
فکرش به جایی قد نمی‌داد . به خودش نهیب زد و اصلا حال آشفته‌ی پسر دایی مغرورش به او چه مربوط! شاید او زیادی حساس شده بود. به افکار درون سرش دهـ*ن کجی کرد، بشقاب دیگری داخل جاظرفی گذاشت و بی‌ربط دهـ*ان باز کرد.
- تا شب مرضی برمی‌گرده نه؟
- آره بابا، سهیل برش می‌گردونه، بابا نخواست روی دکتر مجیب رو زمین بندازه که اجازه داد سال تحویل عروسش بره سر سفره‌ی هفت سین اونا.
- به هرحال مرضی از تو زرنگ‌تر بود، دو ماه نشده قاپ پسر دکتر مجیب و تو داروخونه دزدید.
انگار نهیب‌هایش اثر کرده بود و فکر و خیال در مورد معین جایش را به همان مستی شیطان داده بود که راه درآوردن حرص دختر کنارش پای سینگ ظرفشویی را خوب بلد بود.
می‌دانست دل دختر دایی دو دقیقه کوچکتر از خواهر دو قلواش پای چه کسی گیر است!
زیر چشمی او را پایید و راضی غرق در فکر را با زدن شانه‌اش به بازوی او هوشیار نمود.
- هی خانوم، تو ابرا سیر می‌کنی یا تو هواپیمایی جایی کنار خلبان و کمک دستش؟
دستش روی بشقاب خشک شد و حس کرد گونه‌هایش داغ می‌شوند. اصلا دوست نداشت احدی از مکونات قلبی‌اش آگاه شود، اما مستانه باهوش بود و از بچگی او را از بر.
با اینکه چند ماهی از او و مرضی کوچکتر بود اما همیشه بیشتر از سنش حالیش می‌شد. روزی که آش پشت پای مخاطب خاصش برای قبولی در دانشکده‌ی هوایی تهران را دید، تا خود صبح گریست.
مرضی به حساب موعد ماهیانه گذاشت و این مستی بود که تا صبح پا به پایش نشست و از هر دری حرف زد تا مثلا فضای غم‌آلودش تغییر کند. گلوی خشکش را صاف کرد و از دیدن چهره‌ی بدجنس مستی تقریبا هل شد.
بشقاب کفی دستش را داخل سینگ گذاشت.
- دیوونه‌ای؟..
ورود ناگهانی مهتاب کار را برایش راحت کرد .
- راضی، مامانت کجاس؟ یهو غیب شد.
هر دو با نگاه سمت ورودی آشپزخانه برگشتند.
کت و دامن سفید با دور دوزی نگین ‌های رنگی ، اندام کشیده‌ی مهتاب را باریکتر نشان می‌داد و روسری ست کت و دامنش او را شیکتر،
مستانه اخمی ریز کرد و سر برگرداند سمت سینگ.
- مامان بعد ناهار دارو داره، دادم بش، تو اتاق من و مرضیه‌اس ، یکم استراحت کنه برمی‌گرده عمه جون.
آهانی مغموم گفت و اینبار با نزدیکتر شدن به آنها، دستمالی بدست گرفت و اولین ظرف داخل جاظرفی را برداشت. صحبت بین عمه و برادرزاده شروع شده بود که مستانه باز سمت پنجره سرچرخاند.
آب داغ شیر روی ظرف، پوست دستش را به گیز گیز انداخته بود و آنسوی پنجره جدیت پسردایی‌اش در تعمیر زنگ در و اخم ریز نشسته روی صورتش، باز ریتم قلبش را بالا برد.
کم و بیش از کارهای برقی سردر می‌آورد. با چسباندن دو سیم مقابلش حتم داشت اتصالات زنگ در خانه‌ی پدری‌اش راست و ریس خواهد شد.
چسب برق را با احتیاط دور سیم می‌پیچید و تمام ذهنش پیش آخرین دیدارش با میلاد بود.
 
آخرین ویرایش:

پریاpariaعباسی

کاربر انجمن
کاربر انجمن
20/11/20
99
349
53
Offline
- تو پرونده‌های سختر از اینا رو حل کردی معین، اینبار اما و اگرت زیاده، خودت می‌دونی گزینه‌ای بهتر از تو رو میز نداشتیم.
کلافه چنگ دستانش را از لای موهای پرپشتش جدا کرد و صافتر روی صندلی چرم اتاق کارش نشست.
- نه وقتی که یه سر این پرونده گره خورده به آینده‌ی من و سر دیگش به آینده‌ی اون دختر؟هیچ فکر کردی این پرونده حل بشه من چطور جواب اون دختر و آقاجونم و بدم؟ چطور تو چشای عمم نگاه کنم؟
حق داشت و این را همه‌ی اعضای تیمش می‌دانستند.
میلاد چند بار سری تکان داد و یک دستش را از جیب سیاه شلوارش بیرون کشید و دور دهانش برد.
- تو یه راهی پیش پامون بذار مرد مومن؟ وقتی من و تو، تو این راه اومدیم قسم خوردیم به هر قیمتی از شرف و ناموس این مملکت دفاع کنیم.
نگاه متفکر معین که روی کاشی‌ها افتاد فرصت را غنیمت شمرد و با دو دست روی میز مقابل او خم شد و صدایش را پایین‌تر آورد.
- معین جان، برادر، مومن، رفیق شفیق، تیم شنود خبر داده تو همین هفته از شماره‌های مختلف به اون دختر زنگ زده و حرف نزده. تو این راه منافع هیچ ک**س مهم نیست. منی وجود نداره، فقط ماست و منافع مملکت.چقدر پولشویی چقدر اختلاسای میلیاردی؟ تو خودت چند تا پرونده‌ی ناتموم اعصابتو بهم ریخته که قربانی همین آدم شده؟ خودتم می‌دونی اونایی که به ناحق افتادن زندان طعمه بودند و کله گندشون همینه، سپهر. کبوترای ما مطمئنن برگشتنش فقط بخاطر اون دختره، برای دیدن دخترش.
چهره‌ی عمه‌مهتاب، پدرش، مستانه حتی نگاههای شماتت‌بار خواهرانش جلوی چشمانش رژه می‌رفت.
عصبی چشمانش را بست و وقتی چشم گشود نگاهش برخورد کرد به اسمی که روی کاغذ مقابلش روی میز جا خوش کرده بود.
آینده‌اش تباه می‌شد. خودش را می‌شناخت و بازی در نقش یک عاشق‌پیشه برایش مرگ بود اما تلاش نیروهای مخفی و مبارزه با فساد اقتصادی به درست انجام شدن کار او بستگی داشت.
برگه را مقابل صورتش بالا برد و با نفرت به اسم مقابلش خیره شد و زیر لــ*ب زمزمه کرد:
- حبیب سپهر.

*

آخرین سیم‌ها را بهم چسابند و مشغول جا انداختن قاب زنگ مقابلش بود که با پیچیدن ماشینی داخل کوچه به انتهای آن نگاه انداخت. ماشین داوود آقا را خوب می‌شناخت و از همان جا هم طرح لبخند عمه طیبه و سر تکان‌دادن‌های آقا داوود را می‌دید. کارش به اتمام رسیده بود که همگی از ماشین پیاده شدند. با آقا داوود و پسر نوجوان عمه‌اش، دست داد و در برابر قربان صدقه‌های عمه تبسم کرد و دستش را روی س*ی*نه‌اش گذاشت. عسل آخر از همه از ماشین پیاده.با خبر آمدن معین توسط راضی داخل گروه ،قلبش روی هزار نبض گرفت و حالا با دیدنش دلش پر کشید برای صلابت مرد مقابلش.
هنوز که هنوز بود صدای چندین سال پیش مادرش داخل گوشش می‌پیچید که با افتخار به خاله مهتابش می‌گفت«عالیه میگه هر کیو به این بچه پیشنهاد میده رد میکنه فقط وقتی اسم عسل اومده ساکت شده گفته به وقتش بهتون میگم کی برید خواستگاری»شاید بخاطر همین بود که مانند او رشته‌ی وکالت را انتخاب کرده بود و تا حالا تمام خواستگارانش را رد. چادرش را جلوتر کشید و از پشت سر مادر بیرون آمد و سلام و احوالپرسی محترمانه‌ای با او کرد.هزار بار سرخ و سفید شد و تمام توانش را به کار برده بود که جلوی آن مرد جدی تپق نزند.معین زنگ در را فشرد و از جلوی در کنار رفت و با دست سمت داوود آقا تعارف کرد.صدای شاد زینب از پشت آیفون بلند شد.

-ا!داداش درستش کردی دستت درد نکنه.

«مهمون داریمی» گفت و زینب با خوش آمد گویی پشت آیفون گوشی را گذاشت.عسل از مقابل معین رد می‌شد که یکباره توقف کرد.سرش را بالا گرفت و از آن فاصله‌ی کم خیره‌ی صورت معین گشت.از گیرایی چشمان رنگی‌اش به خوبی خبر داشت.

-بی‌خبر اومدید پسر دایی!

معین اما گیج پر شد از عرق و گنگی حسی که همیشه به او داشت.نگاهش را بالا کشید و دو جفت چشم عسلی دختر مقابل خلقش را تنگ کرد.نجابت از سرو رویش می‌بارید و با آن تبسم ملیح و رفتار همیشه سنگینش شاید باعث شده بود وقتی مادر پیشنهادش داده بود او فقط سکوت کند ،هر چند که تا به امروز به ازدواج فکر نکرده بود و رسیدن به درجه‌ی قضاوت را ارجعیت اهداف زندگی‌اش می‌دانست.
 
آخرین ویرایش:

پریاpariaعباسی

کاربر انجمن
کاربر انجمن
20/11/20
99
349
53
Offline
- قصد نداشتم بیام، سرم خیلی شلوغ بود اما ترجیح دادم چند روزی و بیام اینور.
- چند روز می‌مونی عمه؟
خودش هم دقیق نمی‌دانست. فقط می‌دانست باید زودتر دستور حاجی حقی را عملی کند.
- فعلا هستم.
نگاه مادر و دختر رنگی شاد گرفت و عسل مشعوفانه چشمانش درخشید.
همانطور که معین در پشت سرش را می‌بست پا کند کرد تا با او هم قدم شود.
تقریبا شانه به شانه‌اش با کمی فاصله راه می‌رفت.
- بابت اون مقاله که فرستادین ممنون خیلی کارمو راه انداخت.
- خوشحالم قابلی نداشت، بالاخره به یه دردی خورد.
نگاه انداخت به ورودی در که همه برای استقبال منتظر ایستاده بودند و مستانه‌ای که برای عسل از آن بالا دست تکان داد.
عسل دستش را در هوا برد و اینبار کامل سمت معین برگشت و اجازه داد مسیر پله‌ها خلوتر شود.
- برای پایان نامم نیاز دارم با چند تا زندانی مصاحبه کنم، برام جورش می‌کنید؟
لبهای باریکش که به مداد رژ کم حال صورتی جان گرفته بود از هم باز شد و لبخندش همان لبخندهایی بود که قبل‌ها از املا گفتن‌های معین بیست می‌گرفت.
کوچکتر که بودند حتی بــ*وسه‌های ریز این دختر چشم عسلی را هم بی‌پروا دریافت می‌کرد.
- اونجوری باید تهران بیایید.
- میام.
نگاه و لحنش پر از حرف بود و آن میام عجولانه.
خود عسل هم انگار شرمگین شد از آن همه دستپاچگی.
- یعنی جورش کردید با مامان میام.
معین سرش را تکان داد و منتظر ماند تا عسل پشت سر برادرش از پله‌ها بالا رود.
حالش اصلا خوش نبود. سرش داغ بود و برای آرامش نیاز به دوش آب گرم داشت.

*

پشت پرده‌ی اتاق دوقلوهایش خودش را بـ*غـل کرده بود و ایستاده، به تعارفات بقیه برای خانواده‌ی طیبه نگاه می‌کرد.
همیشه عاشق این فصل از سال بود و شور و شوق و عشقی که با ورود به خانواده‌ی شالچی تجربه کرده بود.
چیزی که قبل از آن در خانواده‌ی خودش احساس نمی‌کرد.
صدای بلند زینب می‌آمد که «مامان داروهاشو خورده الان خوابه یکم دیگه میاد پایین»
لبخند کم جانی زد.
تمام سرمایه‌های زندگی‌اش همین دخترها بودند و معینی که جانش برایش می‌رفت و عشق پسر نانوای محل که یک روز وسط کوچه با لباس‌های جنگ او را دیده بود و بعد از آن روز قلبش مثل قبل نمیزد.
با هربار دیدن آن سرباز به قول مارجانش نبضش مسابقه می‌داد.
مشتش را باز کرد، قرصی لوزی شکل داخل دستش رخ نما شد.
خسته بود از تمام داروهایی که آنهمه سال خورده بود و باز هر شب با کابوس می‌خوابید و باز می‌افتاد به جان وسایل خانه‌اش برای تمیزکردن.
آهی کشید. باید پیش مهمان‌هایش می‌رفت. نگاهش از پشت دیوارهای کوتاه آجری خانه‌اش افتاد به ماشینی شیشه دودی پارک سر کوچه. تنش لرز گرفت. متنفر از هر چه ماشین با شیشه‌های دودی از پنجره روبرگرداند.

**
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

پریاpariaعباسی

کاربر انجمن
کاربر انجمن
20/11/20
99
349
53
Offline
آخرشب بارفتن مهمان‌ها، خانه تقریبا به سکوتی نسبی رسیده بود و او می‌توانست با رفتن به اتاقش آرامش از دست رفته‌ی روزش را بازیابد. از وقتی که دانشجوی تهران شده بود تنها زندگی می‌کرد و سکوت و آرامش خانه‌اش را به هر شلوغی ترجیح می‌داد. ساعت مچی دستش را باز کرد و همانطور که روی میز می‌گذاشت، سراغ لــ*ب‌تاپش رفت و با زدن دکمه‌ی بالای صفحه‌اش صدای روشن شدن سیستم سکوت اتاقش را شکست.
دکمه‌ی مچ آستینش را باز کرد و با بالا دادن آن روی صندلی مقابل میز نشست. چندین ایمیل داشت و موس‌اش روی ایمیلی از حاجی حقی متوقف شد. نفس بلندی کشید و رویش کلیک کرد.

«پرنده رو به آشیونه‌اش رسوندی؟»

چشمانش را بست و سرش را پایین انداخت، خوب مفهوم این جمله‌ی کوتاه و رمزی را درک می‌کرد. باید زودتر اقدام می‌کرد و با مادرش حرف می‌زد.
گیج بود، شاید بهتر بود باپدرش صحبت کند. اولین باری بود که در زندگی‌اش تا این حد خود را ناتوان و سردرگم حس می‌کرد. باید دست می‌جنباند.

«تا چند روز آینده پرنده تو آشیونه می‌شینه»

دکمه‌ی سند را زد و با کلافگی در لــ*ب‌‌تاپ را بست. جانماز کنار دستش را پهن زمین کرد و همانطور بدون وضو دو زانو دست به دعا برد.

***

شروع کلاس‌های هفت صبح شاگردانش در آموزشگاه از او فردی سحرخیز ساخته بود. شال رنگی دور سرش را انداخت و آرام از اتاقش بیرون زد. به چرت بعد از نماز صبح بی‌بی واقف بود و اخلاق تندی که با پاره شدن چرتش سر عالم و آدم هوار می‌کرد. پاورچین دست‌گیره‌ی فلزی در خانه را پایین داد و خودش را بیرون، داخل حیاط کشید و همانطور آرام در را سر جای قبلش فرستاد. تقریبا روزهای تعطیلی که خانه بود صبح زود تا نانوایی دایی می‌رفت و برای صبحانه نان‌ گرم می‌آورد. بهار بود و صبح زودش هنوز سوز زمستان را داشت. بدنش برای لحظه‌ای مور مور شد، کتانی‌هایش را پوشید و سمت در حیاط از کنار حوض گذشت. در سرد آهنی نیمه‌باز هنوز در دستانش بود که صدای بم معین از بالای پله‌ها میخکوبش کرد.

- صبح به این زودی خواب نما شدی؟

برگشت و پایین آمدن او را از پله‌ها دید. دست در آورکت بلند سیاهش داشت. آنه‌مه مرتب بودن و رسیدگی، صبح به آن زودی ستودنی بود. مستانه شوکه از ورود ناگهانی معین، اما خونسرد لبخند همیشه‌اش را روی لــ*ب نشاند.

- منو ترسوندید. میرم پیش دایی نون بیارم برای صبحونه.

چشمانش از بی‌خوابی می‌سوخت و دست خودش نبود حرصی که از پدر این دختر گریبانش را گرفته بود و ناخواسته او را در برابر مستی عنق می‌کرد.

- تو این خونه کسی نیس که تو میری نونوایی؟

دست پیش برد و در حیاط را کامل باز کرد. منتظر جواب مستی نشد و وارد کوچه گشت و همان طور که در حیاط را می‌بست نخواست به نگاه مبهوت و گیج دختر مقابلش نگاه کند.

- خودم میرم نون می‌گیرم، دوس ندارم صبح به این زودی بری تو خیابونای خلوت.

به قول حاجی حقی راهش را بلد بود و بالاخره باید کاری می‌کرد. در آهنی خانه را بست و مستانه میخکوب در سفید بزرگ مقابلش حسی شیرین آمیخته با ناباوری دلش را غنج می‌داد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

پریاpariaعباسی

کاربر انجمن
کاربر انجمن
20/11/20
99
349
53
Offline
تمام مسیر تا نانوایی را قدم زنان و غرق در فکرپیش رفت. پدرش کم توقع‌ترین موجودی بود که می‌شناخت.
حاج‌رضا‌یی که برخلاف هم‌سنگری‌هایش بعد از جنگ دنبال هیچ سیاست و پست و مقامی نرفت و شغل آبا و اجدادیش را پیشه گرفت. دست در پالتوی سیاهش، از پیچ چند کوچه‌ی دیگر گذشت و بوی نان تازه‌ی سر صبح مشامش را پر کرد. تمام اوقات فراغت و تابستان‌هایش در نانوایی و کنار پدر گذشته بود و به قول حاج رضا روزی خدا می‌داد دست مردم.
از کنار چند زن و مرد مسن هم‌محل داخل صف با سلام و احوالپرسی جلو رفت. اکثر آدم‌های محل او‌ را می‌شناختند. بیزار بود از اینکه او را با نام دکتر صدا بزنند و او را گوشه‌ای گیر بیاندازند برای سوال‌های حقوقی‌شان.
حاج رضا چند نان داغ از شاگرد نوجوانش گرفت و داخل ساک پیرزنی آشنا گذاشت.
نیم‌نگاهی به معین انداخت که انگار خاطرات نوجوانی‌اش را از درو دیوار نانوایی جست ‌وجو می‌کرد. معینش را خوب می‌شناخت. این پسر حتما یه دردی داشت که از دیروز مثل مرغ سرکنده بی‌قرار بود و چشم از پدر می‌‌دزدید. نگاه سنگین پدر را روی هیکلش احساس کرد و کامل سر جا، سمتش چرخید.
دست پیش برد و چند نان داغ از قبل کنار گذاشته شده داخل ساکی پارچه‌ای که حاج رضا مقابلش جلو کشیده بود را گرفت. صف نان شلوغ‌تر می‌شد و حتما که الان وقت مناسبی برای حرف زدن نبود. دهـ*ان خشکش را با آب گلو تر کرد و چند قدمی دیگر سمت پدر برداشت. با آنهمه دب دبه و کب کبه پیش دانشجویانش و جدیت در پرونده‌های مهمش باز هم جلوی کوه آرامش و تواضع حاج رضا کم می‌آورد. دستی کلافه دور دهانش کشید .
- حاجی اگه امروز وقت دارید می‌خواستم در مورد یه موضوعی باهاتون صحبت کنم!
- خیره معین جان؟
شرمنده از نگاه پدر سرش را پایین انداخت و آرام لــ*ب زد.
- خیره!
سر تکان دادن‌های آرام حاج رضا و دستی که دوستانه روی شانه‌اش گذاشت، وجدانش را بیشتر بدرد می‌آورد.

***

دست در جیب‌های گرمکن از پله‌های بالا پایین آمد، می‌دانست پدرش طبق عادت هر شب داخل اتاقش یا حافظ می‌خواند یا قرآن . جیغ جیغ مرضی و مستی وسط سالن آمیخته با صدای مسابقه‌‌ی تلویزیونی، نگاهش را سمت آنها کشید و راضیه‌ای که با سینی خالی از اتاق پدرش بیرون زد.
-‌ چیزی لازم داری داداش؟
نگاه‌ها همه سمت او برگشت. وجودش پر بود از اجبار و ناچاری که پدر دختر آن سمت سالن که بی‌پروا شالی نخی روی موهای فر بازش انداخته بود، مسببش می‌شد. باز ناخواسته اخم کرد و زودگذر نگاه از او گرفت. مستانه نگاهش سمت معین نشانه رفته بود و در همان لحظه اتفاق بین خود و او ‌را سر صبح مرور می‌کرد و برای هزارمین بار به خودش تشر زد.
عالیه همان وقت با لیوانی در دست و پارچه‌ای که به جانش افتاده بود در چارچوپ آشپزخانه ظاهر شد. از این مریضی وسواسی که سال‌ها به جان مادرش افتاده بود، بیزار دستی به پیشانی‌اش کشید و مادرش را مخاطب قرار داد.
- حاج خانوم اگه کاری ندارید چند دقیقه بیایید اتاق بابا می‌خوام باهاتون صحبت کنم.
دست عالیه روی لیوان خشک شد و نگاهش رنگ نگرانی گرفت.
- خیره معینم؟
نگاه به چشمان مادر دردمندش دلش را بیشتر می‌فشرد. از درد بی‌درمان نوظهور و اضطرابی که تمام عمر در مادرش حس کرده بود. شاید از همان شبی بارانی که مردی با کیف چرم را داخل حیاط خانه‌ی قدیمی‌شان دیده بود و مادرش گذاشته بود به حساب توهمات پسربچه‌ی پنج شش ساله. زودگذر به لیوان و دستمال دست مادر چشم دوخت و ناخواسته سرش برگشت سمت دختر آن طرف سالن. آهی کلافه کشید، نگاه از مستانه گرفت و سعی کرد به چشمان مادرش لبخند بزند.
- خیره مادر، خیره...فقط زودتر بیایید!
منتظر جواب نماند و زیر نگاه و سکوت بقیه سمت در اتاق پدر رفت و چند ضربه به آن نواخت.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

پریاpariaعباسی

کاربر انجمن
کاربر انجمن
20/11/20
99
349
53
Offline
- مبارکه بابا جان اما انتخاب با خود اون دختره.
عالیه که تا آن لحظه در سکوت و ناباوری به حرف‌های پسرش گوش می‌داد دیگر نتوانست تحمل کند.
- معلوم چی می‌گی رضا؟
میز کوچکش را دور زد و روی پشتی نرم تکیه‌اش را به متکی‌ سپرد و کتاب حافظش را باز کرد. داخل اتاق بود و اما تمام فکرش با سرتقی برگشته بود در بیست و اندی سال پیش که نوزادی دختر در دستان مهتاب در شهری غریب با سوز گریه می‌کرد. انگار همین دیروز بود و حالا پسرش سودای عشق آن نوزاد را سر می‌داد.
- معینم!من...من فکر می‌کردم تو فکرت روی عسل؟
- من تا حالا همچین چیزی ازت خواستم حاج خانوم؟
نگاهش را بالا کشید. نگاه عالیه داخل چشمان پسرش دو دو میزد. خوب می‌دانست عسل زیر سر گرفته و کیس محبوب مادرش است. شاید هم خودش! اگر قبلا جدی‌تر به ازدواج فکر می‌کرد شاید عسل برایش بهترین گزینه بود. هنوز به چیزهایی که از معین شنیده بود باور نداشت و نگاهش با لجاجت عصبی میزد، چیزی که کمتر از مادر همیشه آرامش دیده بود.
- منو نگا کن معین، مستانه؟ می‌خوای باور کنم مستانه سلیقه‌ی توئه؟ بین تو اون زمین تا آسمون فرق!
فضای اتاق برایش خفه می‌زد و شره‌ی عرق پیشانی و کمرش کلافه‌اش کرده بود. نمی‌خواست به این فکر کند که حتی قادر نیس مادرش را به آرزوی دیرینش برساند. از خودش بیزار شد و باز به خودش نهیب زد الویت کار او منطق است نه احساسات. عالیه هنوز منتظر صورت معین را براندازد می‌کرد. انگار می‌خواست راست و دوروغ بودن حرفش را از صورت عاقل پسرش پیدا کند. داخل سرش پر بود از صدا. مستانه را مانند دخترهایش دوست داشت اما چشمانش، گاهی از آن چشم‌های پر مژه‌ی کشیده می‌ترسید، نه متنفر بود.
- حاج خانوم؟ من سن پسرت بودم بابای چند تا بچه بودم، خودش عاقل و بالغ، شما پا پیش بذار خودشون می‌دونن با زندگیشون.
نگاه از معین نگرفته بود و حرف‌های رضا مانند مته سرش را سوراخ می‌کرد. این تقدیرش بود یا نکند تقاص شومش، همین که مجبور بود سالها در یک خانه آن دختر را تحمل کند برایش کافی بود. دیگر نمی‌گذاشت معینش اسیر شود نه نمی‌گذاشت.
- حاج خانوم لطف کن با عمه مهتاب....
انگشتش را با ضرب بالا آورد و به نشانه‌ی سکوت مقابل معین گرفت. چشمانش هر لحظه پرتر می‌شد و لرز دست و بدنش مشهود.
- هیچی نگو معینم، من مادرم من صلاح تو بهتر می‌دونم. تو و اون دختر بدرد هم نمی‌خورید، عسل و نمی‌خوای؟ باشه! چشم، می‌گردم بهترشو پیدا می‌کنم اما مستانه...
حرفش را نصفه خورد، چه می‌گفت؟ چه بهانه‌ای برای دور نگه داشتن دوردانه پسرش از مستی می‌شد پیدا کند؟ نگاهی بین پدر و پسر مبهوت و کلافه ردو بدل کرد. انگشتش را جمع و دیگر منتظر چیزی نماند و از اتاق خارج شد.
صدای دخترها از داخل حیاط می‌آمد، نه نمی‌گذاشت مستانه وارد زندگی پسرش شود، آن‌همه عذاب و سکوت سال‌ها برایش کافی بود، اجازه نمی‌داد معینش تقاص گذشته‌ی شوم او را بدهد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

پریاpariaعباسی

کاربر انجمن
کاربر انجمن
20/11/20
99
349
53
Offline
از پله‌های فرش شده‌ی خانه که بالا می‌رفت، خسته و نا‌آرام کتش را درآورد و روی دستش انداخت. هنوز صدای دخترها از پشت سر می‌آمد. ناهار را با آنها و سهیل رستوران رفته بودند و به لطف اطلاع رسانی مرضیه، مجبور بود دنبال عسل هم برود. بودن در آن جمع خندان و شوخ طبعی‌های داماد تازه وارد هم حال مشوش‌اش را آرام نمی‌کرد.
نه تا وقتی که با دیدن مستی ناخواسته اخم می‌کرد و مجبور بود برنامه‌های کلاسی عسل را بشنود. تمام فکرش پیش مادری بود که دو روز تمام با او صحبت نکرده و حتی سر سفره هم نگاهش نمی‌کرد. حدس می‌زد با پیشنهادش او را ناراضی ببیند اما چنان عکس‌العمل تندی از مادر همیشه آرامش بعید بود.
دستی پشت گردنش کشید. حالا ذهنش کشیده شد سمت ماشینی که کل راه را دنبالشان بود و شک داشت از بچه‌های خودشان باشد یا تماسی بی‌پاسخ که اخم مستانه را درآورده بود و تماس بعدی را زیر نگاه خیره‌ی او رد داده بود.
به سالن بالا رسید، به چند دقیقه‌ی قبل فکر کرد که مادرش را از لای در نیمه باز اتاق در حال نماز خواندن دیده بود. به سمت اتاقش چرخید. نفس حبسش را بیرون داد، این گیجی و ضعف را دوس نداشت . باید با مادرش جدی‌تر صحبت می‌کرد.

***

مقابل سجاده‌اش نشسته بود و با آرامش مهره‌های تسبیح دستش را جابه جا می‌کرد و ذکر می‌گفت. از سرو صداهای بیرون فهمیده بود که بچه‌ها برگشته‌اند.
چه خوب که دخترانش فکر می‌کردند غرق خواب ظهرش است و کاری به کارش نداشتند.
روی لبش ذکر صلوات بود و ذهنش پر بود از خاطرات گذشته‌اش که این روزها با لجاجت قصد داشتند بعد از سال‌ها مرور شوند. خاطراتی که فقط خودش می‌دانست و گاه در میان کابوس‌های نوجوانیش در آغـ*وش مارجان پیرش چیزی بلغور می‌کرد.
خانه به سکوت نسبی رسیده بود و مطمئن بود حالا حالا ها از رضا خبری نمی‌شود. نگاهش کشیده شد سمت کمد چوب گردویی آنطرف اتاق. قلبش تند می‌زد. از فکر سرتق داخل سرش می‌ترسید اما خودش را برای اولین بار در برابر آن حس مرموز که تازگی‌ها زیاد سراغش می‌آمد، بی‌دفاع دید.
روی سجاده را انداخت، چادر گلی سرش را روی آن گذاشت و سمت در رفت و در نیمه باز اتاق را بست. باز نگاه کرد سمت کمد چوبی.
حال دختر بچه‌هایی را داشت که چیزی مهم و غیر قانونی را داخل اتاق جاساز کرده‌اند.
مردد به جان ناخن‌های شست‌اش با هم افتاد و در آخر مغلوب سمت کمد پیش رفت. روی زانو نشست و از انتهای صندوق فلزی داخل کمد، جعبه‌ای کوچک منبت کاری شده، بیرون کشید.
تمام گذشته و تمام ممنوعه‌هایش که حتی رضا هم از آن بی‌خبر بود همین‌جا حالا مقابل دستانش کم کم جان می‌گرفت.
دستی با بغض روی جعبه کشید، تنها چیزی که از مادرش مانده بود. مادری که زیاد هم برایش مادری نکرده بود و بعد انقلاب وقت سپردنش به مارجان، حتی برنگشت تا دختر گریان ده ساله‌اش را ببیند و چند سال بعد خبر فوتش را از جلال شنیده بود.
صدای سوت و کف بود که داخل سرش واضح می‌‌پیچید و طبل و موسیقی کوچه بازاری کافه لاله‌زار و صدای زنی نازک که با دامن کوتاه و کرشمه‌ی کمر و غمزه‌ی مو‌ روی سن، طنازی می‌کرد.

«غم یارم منو دیوونه کرده

منو اون دربدر از خونه کرده

نمک پاشیده روی زخم دل من

منو دیونه‌ی میخونه کرده

عزیزم دورت بگردم/نمی‌خوای برمی‌گردم

می‌رم تو شهر می‌گردم/پی دلبر می‌گردم»



زن موهایش را با دو دست بالا می‌برد و صدای سوت و کف زدن‌ها اوج می‌گرفت.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

پریاpariaعباسی

کاربر انجمن
کاربر انجمن
20/11/20
99
349
53
Offline
«زری!زری قشنگه هلاکتم»

«زر زری جمالتو»

پولی که از هوا روی سر زن می‌ریخت و دختر بچه‌ای که با ذوق خودش را از گوشه‌ی دیوار پشت سن بیرون می‌کشید و از ترس نادر رئیس کافه در آن هیاهو از آن پشت، با لرز چند اسکناس درشت را قاپ می‌زد.
چشمانش را سریع بست. همان لحظه هم می‌توانست در عالم بچگی شیرینی آن پول‌های مفت را، زیر زبانش حس کند و از فکر خرید شیریخ با جلال ذوق زده شود.
قلبش تیر می‌کشید. سنگین بود به اندازه‌ی تمام رازهایی که این سالها در آن یکه و تنها به دوش می‌کشید.
برای چند دقیقه دست مشت شده‌اش را روی س*ی*نه گذاشت و آهی بلند کشید. گوشه‌ی فرش زیر پایش را بالا داد و کلیدی کوچک و زنگ زده‌ای چشمش را زد. قفل جعبه را با تأمل باز کرد و آرام در جعبه را بالا داد.
چند قطعه عکس تنها محموله‌ی آن جعبه‌ی کوچک و گذشته‌‌ی خوفناکش بود. با دستانی یخ بسته دست پیش برد تا اولین عکس را بیرون بکشد.
انگار مازوخیسم داشت که تا حالا آنها را نگه داشته بود و حالا مجنون شده بود که بعد این همه سال سراغش را گرفته بود.
اولین عکس را با لرز از جعبه بیرون کشید. دختر بچه‌ای با دو پسر سه چهار سال بزرگتر از خودش روی سنگی با پاهایی آویزان نشسته بودند، از بی‌خیالی آن سن و سال بود یا ذوق بستنی یخی دستشان که اینطور بی غل و غش در دوربین مقابل خندیده بودند.
بی‌اراده انگشتش را روی صورت یکی از پسرها کشید و قلبش ایستاد وقتی چشمش خیره‌ی پسر موفر فری کنارش شد که با ذوق بیشتر می‌خندید. ریتم قلبش بالاتر رفته بود و می‌دانست مرور گذشته‌ی شومش عین خودکشی‌است.
بی‌اراده چندبار سرش را تکان داد و ضربه‌ای که به در خورد و ورود ناگهانی معین او را از جا پرت و عکس داخل دستش را مچاله فشرد.
نگاه سرگردانش در نگاه معین می‌چرخید و معین با اضطراب سرتا پای مادرش را برانداز می‌کرد. نگاهی بین کمد باز و صندوق کوچک روی فرش و صورت ترسیده‌ی مادرش چرخاند.
- مامان جان، حالت خوبه؟خیلی وقته در می‌زنم،نگرانتون شدم.
نفس حبسش را بیرون داد و کلافه دستی لای موهایش کشید. باز می‌ترسید با جسم مادر بی‌حالش داخل اتاق بسته روبه رو شود. عالیه کوتاه پلک زد، سردرگم سعی کرد دست و پا شکسته به خودش مسلط شود. لبخندی کم‌رنگ زد و سمت جعبه‌ی رها شده‌ی کنار کمد رفت.
- داشتم دنبال یه چیز قدیمی می‌گشتم، آخرم نتونستم پیداش کنم.
به لــ*ب‌هایش لبخندی تصنعی داد و جعبه را داخل کمد می‌گذاشت که صدای معین سرش را بالا آورد.
- فعلا اونو ولش کن حاج خانوم، اومدم باهاتون حرف بزنم.
آب دهانش را قورت داد، می‌توانست حدس بزند پسر لجبازش تا به چیزی که می‌خواست نرسد دست بردار نیست.
مثل دانشجو شدنش در شهر غربت، که علارغم میل او و رضا رفت. نگاهی دلخور سمت معین انداخت . طرف تخت رفت و لبه‌ی آن پشت به معین نشست.
- بازم درباره‌ی مستی؟
- حاج خانوم لطفا با عمه مهتاب حرف بزن ! من زیاد وقت ندارم باید برگردم تهران، می‌خوام زودتر تکلیفم معلوم شه.
عالیه اخم کرده بود و هر لحظه دست مشت شده روی پاهایش تنگ‌تر می‌شد.
- چطور باور کنم تو عاشق شدی معین؟ اونم مستی؟
بالا پایین رفتن تخت خبر از نشستن معین در کنار او می‌داد.
- چیزی از اون دختر می‌دونی که من نمی‌دونم حاج خانم؟
خدا که بود، چطور می‌توانست به دختری که با دختران خودش قد کشیده بود و زیر تربیت بی‌بی بزرگ، انگ بزند.

- بخاطر پدرشه؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

پریاpariaعباسی

کاربر انجمن
کاربر انجمن
20/11/20
99
349
53
Offline
با شنیدن حرف معین حس کرد قلبش کند شد و زمان ایستاد. حالا داخل گوش‌هایش پر بود از صدای زنگ دوچرخه و خنده‌های دو پسر و دختری که دور حوض رنگ و رو رفته‌ی حیاطی قدیمی و درب و داغون می‌چرخیدند.
صدای پسر موفرری که با خنده اسمش را صدا می‌زد، تنش را مور مور کرد.«عالیه،عالیه»

ناخواسته زیر لــ*ب تکرار کرد.
- پدرش؟
- آره بخاطر حبیب سپهر، حبیبی که قبل تولد مستی یهو غیب شد.
عالیه حالا مشهود می‌لرزید و مشت عرق کرده‌اش بیشتر چف می‌شد. معین سرش را پایین انداخت و به مادر نگاه نمی‌کرد. دقیقا مثل وقت‌هایی که خطا می‌کرد و عالیه می‌فهمید.
- خدا می‌دونه که تا حالا سعی کردم بچه‌ی ناخلفی نباشم، خدا می‌دونه جونم بسته‌اس به جونت حاج خانوم، بگی بمیرم می‌میرم، گردنمم از مو باریکتره، اما سر این قضیه چاره‌ای ندارم، نپرس چرا و بخاطر چی؟ فقط بدون پسرت بیراه نمیره حاج خانوم، ...بهم اعتماد کن، اعتماد کن و چیزی بیشتر نپرس و در حقم مادری کن...شاید تو این وصلت خیری باشه که بعد این‌همه سال از حبیب هم خبری پیدا بشه.
پوفی کشید و عرق روی پیشانی‌اش را پاک کرد. حالش آنقدر خراب بود که بغض و رنگ پریدگی مادرش را نمی‌دید.
بهتر از این بلد نبود موضوع را باز کند و می‌دانست در کار او افشای حقایق حتی برای نزدیکترین‌های زندگی ،جرم است.
دوباره عرق پیشانی‌اش را گرفت.
- برام مادری کن حاج خانوم با عمه مهتابم حرف بزن.
سکوت عالیه را که دید دست پیش برد و گوشه‌ی مقنعه‌ی گلدار سرش را بوسید. از روی تخت بلند شد و بدون حرفی دیگر از اتاق خارج گشت.
عالیه تنها مانده بود با دنیایی از تردید و توهم صدا، حالا صدای معین واضح‌تر از صدای پس سرش در ذهنش اکو می‌شد. شاید حبیب پیدا شه.
خودش می‌دانست تمام آن کابوس‌ها و خاطرات تلخ توهمی بیش نبودند. توهمی سیاه که حتی دکترهای جورواجوری که مرضی و راضی و معین می‌بردندش هم کارساز نبود.
توهمی که بخاطرش از خانه‌ی قدیمیشان با رضا گذشت و سال‌ها ساکن خانه‌ی این‌طرف حیاط پدر شوهرش شد. اشک از گوشه‌ی چشمش سریز گشت. باید خوشحال می‌بود یا ناراحت؟ سرش گیج می‌رفت، درد داشت، شاید روزگار آنهمه غصه و تلخی رو به پایان بود ، آنهمه قرص و شب بیداری و‌سکوت تلخ.
گوشت دستش از فشار ناخن‌هایش می‌سوخت. آرام مشت بسته‌اش را روی زانو باز کرد و باز نگاهش به چهره‌ی خندان پسری موفرری در نگاهش خزید و نفسش بند شد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

پریاpariaعباسی

کاربر انجمن
کاربر انجمن
20/11/20
99
349
53
Offline
پشت سر بی‌بی نشسته بود و با وسواس موهای کم پشت و حنایی پیرزن را می‌بافت. آخرین پیچ را به چل گیس داد، گل سر کوچک بالای موهای بازش را درآورد و بالای موهای بی‌بی زد.
- بفرما، ماه شدی صنم بانو!
بی‌بی از کنار پای درازشده‌اش آینه‌ای کوچک‌ گرد برداشت و مقابلش گرفت. مستانه او را دور زد و از بساط گردوی پهن مقابل بی‌بی روی فرش ناخنکی زد و گردویی درشت داخل دهـ*ان گذاشت.
- شبیه دخترای چارده سالم کردی ورپریده!
- اختیارداری صنم جون، الانم چهارده سالت بیشتر نیست با اون چشم‌های خاکستریت.
دست پیش برد و لپ بی‌بی را کشید. در میان خنده‌های سرخوش مستی و اعتراض بی‌بی، مهتاب لوازم خریدی که روی اپن پخش و پلا بود را مرتب می‌کرد و سمت آنها نگاه انداخت.
- اگه مسخره بازیات تموم شد بیا یه کمکی برسون.
نگاه مستی سمت مادرش کشیده شد. ناراضی از جا برخاست و سمت آشپزخانه‌ی کوچک رفت.
- مادر لازم نیس هر وقت میای دست پر باشی، هنوز گوشت و مرغ ماه قبل مونده.
مهتاب ظرف ماست و سس روی اپن را برداشت و سمت یخچال برگشت.
- تو خونه باشه خراب نمیشه.
مستانه چند بسته‌ی ماکارونی را داخل کابینت قرار داد و به سینی که مهتاب برای ریز ک*ر*دن لوبیا سبزها مقابلش گرفته بود، نگاه کرد.
- تا من بقیه رو جابه‌جا می‌کنم تو اینا رو خرد کن.
پوفی کشید و‌ سینی را از او گرفت. چند روز از عید می‌گذشت و او حسابی حوصله‌اش سر رفته بود. مرضی که مدام سرش با سهیل گرم بود و راضی هم از امروز باید می‌رفت داروخانه، دلش پر می‌کشید برای بوی رنگ روغن داخل کلاسش و ساعاتی که با هنرجویانش سپری می‌کرد. دلش خلق یک اثر می‌خواست پر از حالات درونی‌اش و پر از حرف. حیف که بی‌بی بوی محبوب رنگ هایش را دوست نداشت و نمی‌توانست نقشی جز سیاه قلم روی بوم ترسیم کند. به لوبیاهای داخل سبد نگاه انداخت. باید یک دست جدایشان می‌کرد. «به قول بی‌بی نه بزرگ که تو ظرف پلو تو ذوق بزنه نه خیلی ریز که سر پخت آب بشه». چه عید مزخرفی که از او داشت یک زن خانه‌دار می‌ساخت. صدای آرام مهتاب سرش را بالا آورد.
- می‌دونی عالیه چشه؟
ابروهایش بالا پرید. منظور مادرش را نمی‌فهمید. مهتاب قوطی پنیر را داخل یخچال گذاشت و برگشت پشت اپن مقابل مستی و سبزی خوردن‌های مقابلش را پیش کشید و شاخه‌ای نعنا دست گرفت.
- دیشب که دیدمش خوب بود، قرصاشم که دخترا سروقت بش میدن.
مهتاب شاخه‌ای دیگر از نعنا برداشت و صدای جرینگ الگوهای طلای دستش، نگاه مستی را پایین کشید. از همان مدلی بود که برای او هم خریده بود و می‌گفت «محسن اینا رو برای تو ورداشته». با چندش چشم از النگوها گرفت و خدا را شکر کرد که علاقه‌ای به طلا ندارد.
مهتاب نگاهی به بی‌بی که سرگرم شکستن گردوهایش بود، انداخت و صدایش را پایین‌تر آورد.
- اونو نمیگم، امروز زنگ زد خیریه، یه جوری بود... تو می‌دونی برنامه‌ی شام امشبش برای چیه؟
مستانه شانه‌ای بالا انداخت.
- مگه دفعه اوله که شام خونه دایی رضا دعوتیم؟
- نه نیست، ولی بهت میگم این عالیه اون عالیه‌ی همیشه نبود ببین کی گفتم. همش می‌خواست قول صد‌در‌صد بگیره که میایم و می‌گفت خیره و این حرف‌ها...ببینم خاله طیبتم امشب هس درسته؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

پریاpariaعباسی

کاربر انجمن
کاربر انجمن
20/11/20
99
349
53
Offline
تمام تمرکز هستی روی برش صحیح لوبیاها بود و بدون نگاه به مهتاب جواب داد:
- اوهوم، عسل تو گروه گفت زن دایی دعوتشون کرده.
چشمان مهتاب ریز شد، مطمئن بود امشب یک شب معمولی مثل تمام مهمانی‌های قبل نیس. حسش دروغ نمی‌گفت. فکری که از سرش می‌گذشت را به زبان آورد.
- غلط نکنم امشب یه خبراییه...حتما مربوط به معینه!...مدام می‌گفت خیره! غلط نکنم بزودی یه مراسمی چیزی افتادیم.
با شنیدن نام معین دستش روی لوبیا خشک و تمام حواسش، نگاهش را بالا کشید. مهتاب نگاه شماتت بار مستی را روی خود احساس کرد و شانه بالا انداخت.
- چیه، چرا اونجوری نگام می‌کنی؟ عالیه تازگیا می‌گفت اینبار که معین اومد دستشو یه جا بند میکنه.
مستانه صاف‌‌تر ایستاد و سرش را کج کرد. جوششی غلیظ درون وجودش شروع می‌شد و بحث در این مورد را دوست نداشت.
- اگه چیزی بود حتما باخبر می‌شدیم. حداقل دخترا بهم می‌گفتن.
- چیو بهت بگن؟ پسره کلی برو بیا داره تو تهران، کلی دانشجو، دوست، آشنا، حتما یکی چشمشو گرفته، یا اصلا چرا راه دور بریم همین عسل خودمون، دخترم با خداس، خوشگله، برو و رو داره، تحصیلاتشم که مثل خودشه.
آهی دلگیر کشید و شاخه‌ای دیگر از سبزی خوردن را برداشت.
- مرضی و راضی دارو خوندن، عسل رفت حقوق اما تو چی، التماست کردم درسات خوبه نمرهات عالیه برو رشته‌ی بهتر، نقاشی کشیدن برات نون و آب میشه!
مستی کلافه کارد دستش را داخل سینی، پایین گرفت و نگاهش هنوز سمت صورت مهتاب کاوش می‌کرد، متنفر بود که سر هر بحثی بی ربط پای انتخاب رشته‌اش را وسط می‌کشید و باز تحقیرش می‌کرد.
خسته بود از این بحثی که هیچ وقت بین او و مادرش تمام نمی‌شد. برای لحظه‌ای چشمانش را بست و عصبی نفسش را بیرون داد.
کاش کارهای یواشکی مهاجرتش زودتر به نتیجه می‌رسید و زودتر از آنجا می‌رفت جایی که بخاطر علاقه‌هایش تحقیر نمی‌شد و هنوز که هنوز بود جواب پس نمی‌داد. سمت مهتاب نگاهی انداخت.
- الان چه ربطی به من داشت پای رشته‌ی منو وسط کشیدید؟ بعدشم چه اصراری دارید شماها عسل و معین و به ریش هم ببندید؟
مهتاب سبزی‌های پر شده‌ی داخل سبد را زیر سینگ گذاشت و شیر آب را باز کرد. دختر سرتقش را خوب می‌شناخت و بحث بی‌فایده‌ای که می‌دانست نتیجه‌ای ندارد. بنابراین پرسش اول او را نادیده گرفت.
- چرا نبندیم؟ عالم و آدم می‌دونن دختره تمام خواستگاراشو بخاطر معین رد می‌کنه، خود طیبه گفت عالیه گفته هر کیو به معین معرفی می‌کنن میگه نه، وقتی اسم عسل میاد ساکت میشه. دختره خوشگله، محجبه‌اس،کمالات داره، هم رشته‌اشه ، دختر عمه‌اشه، باباش رئیس بانکه چرا نخواد؟
به مادرش نگاه می‌کرد و عجیب حقیقت حرف‌های مادرش نبضی روی سرش را با فشار می‌کوباند. مهتاب سمت بسته بندی گوشت‌ها پشت به او رو به کابینت ایستاده بود و حالا بی‌بی هم وارد بحث از حسن و جمال عسل و معین می‌گفت اما مستانه نمی‌شنید، تمام وجودش پر بود از ذوق دختر هفت هشت ساله با دامن پر چین کوتاه و جوراب های سفید که با عجله از خانه‌ی بی‌بی بیرون زد، دمپایی پوشید و تا وسط حیاط همین خانه دویده بود تا به معین برسد. پسر نوجوانی که سرش کچل بود و با پایین دوچرخه‌اش ور می‌رفت.
- معین، معین ببین چی کشیدم! نقاشیم قشنگه؟
دست‌های سیاهش را روی پیشانی کشید و سمت دختر لبخند زد.
- من که از نقاشی سردر نمیارم مستی؟
نگاه دلخور و لــ*ب‌های آویزان دختر، دست پسر را برای گرفتن کاغذ نقاشی پیش برد. کاغذ را گرفته و نگرفته ، صدای جیغ عسل و راضی از آن طرف حیاط، معین دستپاچه را سمت پله‌ها کشید. عجیب بود که حالا هم همان حس را تجربه می‌کرد اما با فشار سنگینی روی س*ی*نه‌اش. راضی در آغـ*وش بی‌بی گریه می‌کرد و عسل روی تخت آرام اشک می‌ریخت و معین زانوی زخمی او را پاک می‌کرد.
خاله طیبه از سر به هوایی عسل سرکوفت می‌زد و زن‌دایی عالیه سعی در آرام کردنش داشت. هیچ ک**س حال خرابش را نمی‌دید. حتی مهتاب که با لیوانی شربت در حال هم‌زدن سمت خواهرش می‌رفت.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

پریاpariaعباسی

کاربر انجمن
کاربر انجمن
20/11/20
99
349
53
Offline
خم شد و نقاشی خاکی افتاده جلوی دمپایی‌هایش را برداشت و با قهر سمت خانه‌ی بی‌بی رفت و خودش را روی متکای سالن انداخت. در عالم بچگی فکر می‌کرد چون مثل بقیه بابا ندارد او را دوست ندارند. ساعت‌ها گریه کرده بود و از خدا پدرش را خواسته بود. نفسی کوتاه کشید. هنوز هم آن نقاشی را داشت، اصلا چرا نگهش داشته بود!
- مستی؟ تمومشون کردی؟
سمت مادرش نگاه کرد، دیگر حوصله‌ی چیزی را نداشت، دلش سیاه قلم می‌خواست و اصلا به او چه که اندازه‌ی لوبیا سبزها باید یکی باشد یا عسل و معین به هم می‌آیند.
سینی مقابلش را کمی عقب هل داد و کلافه از مهتاب رو گرفت.
- آره تمومه، دیگه چیزی نمونده، من می‌رم تو اتاقم، کار دارم.
بند و بساط بی‌بی را دور زد و سمت اتاقش قدم برمی‌داشت. صدای مهتاب هنوز از پشت سرش می‌آمد.
- زودتر کاراتو ب*کن چیزی به شب نمونده باید بریم اونور... لااقل می‌رفتی می‌دیدی زن داییت کمک لازم نداره؟
بی‌توجه در اتاقش را پشت سرش بست. کلافه بود و نمی‌دانست چرا بیخودی دلش شور میزند. این همه بی‌حوصلگی بخاطر چه بود؟ سری تکان داد و سمت وسایل نقاشی‌اش آن طرف اتاق مقابل پنجره‌ی رو به حیاط رفت، هنوز روی صندلی نشسته لرز گوشی داخل جیب شلوارش او ‌را متوجه ساخت. این روزها شمارهای ناشناس زیادی زنگ‌خورش شده بودند و حالا بهترین فرصت برای خالی ک*ر*دن دق و دلی‌هایش بود. دکمه‌ی وصل را زد و بی معطلی شروع کرد:
- ببین تو روانی چیزی هستی؟ مریضی...
صدای نامفهوم و خش خشی که از آن سمت خط می‌شنید، صدایش را خفه کرد و عرقی سرد روی پیشانی‌اش نشاند. سعی کرد دقیق‌تر گوش دهد اما تا به خودش بجنبد تماس قطع شده بود.
باز شدن درب آهنی حیاط نگاهش را از پشت تورهای پنجره و شاخ و برگ درختچه‌ی داخل حیاط کشید، سمت معینی که با جعبه‌ی بزرگ شیرینی و میوه داخل خانه شد و سمت پله‌ها رفت.
حالش منقلب بود و این اوضاع آشوب درونی‌اش را که خودش هم سردر نمیاورد دوست نداشت، قلبش شدید می‌کوبید.
حتما کسی داشت دستش می‌انداخت یا شوخی می‌کرد. نگاهش به قامت جذاب و هیکلی معین هنگام بالا رفتن از پله‌ها بود و داخل گوشش پر بود از صدای نامفهومی که شک نداشت که گفت:مستانه دخترم!
***
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا