جدیدترین‌ها

خوش آمدید به انجمن رمان نویسی ستارگان رمان

دوست داری هم رمان بنویسی و هم رمان بخونی ؟

اگر میخواهی از رمانی که مینویسی کسب درآمد کنی و یا کتابی ترجمه کنی که درآمد داشته باشی ، در انجمن ثبت نام کن

همین حالا در انجمن ستارگان رمان ثبت نام کن و از دنیای رمان لذت ببر

تایپ رمان

برای شروع تایپ رمان در انجمن کلیک کنید

اطلاعیه های انجمن

برای دیدن آخرین اطلاعیه ها کلیک کنید.

آموزش نویسندگی

برای دیدن اموزش نویسندگی کلیک کنید.

  • به محفل گرم و صمیمی ما خوش‌ آمدید. انجمن رمان‌نویسی ستارگان رمان تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران می‌باشد .از شما نویسندگان عزیز و محترم توقع می‌رود تا از رعایت نکات شئونات اسلامی پیروی کنید. در غیر این صورت رمان شما حذف خواهد شد. لطفا با دیدن هر تخلفی ما را با دادن گزارش همیاری کنید.

📖در حال تایپ رمان کوچه‌ی بیست و پنجم/پریا عباسی کاربر انجمن ستارگان رمان

پریاpariaعباسی

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
20/11/20
61
203
33
Offline
دست پخت عالیه مثل همیشه حرف نداشت و مثل تمام مهمانی‌ها بعد از غذا فضای تعریف و تمجید به راه بود.
صدای بلند آقا داوود که سر به سر دایی رضا می‌گذاشت تا آشپزخانه می‌آمد و مستانه در کنار دخترها ریخت و پاش آنجا را جمع و جور می‌کرد. از شام چیزی نفهمیده بود و تمام افکارش درگیر تلفن چند ساعت پیش، دلش را به شور می‌انداخت. حتم داشت کسی قصد آزارش را دارد، زیر چشمی به راضی که داشت پسماند برنج درون بشقاب را داخل سطل زباله می‌ریخت نگاه کرد. فکری از سرش گذشت، شاید کار خود راضی باشد و با سهیل قصد سر به سر گذاشتنش را داشتند! قبلاها زیاد برای رفتن به اردوهای مدرسه یا انجمن اولیا مربیان امضای زن دایی عالیه یا مهتاب را جعل می‌کردند و یکبار پشت تلفن، راضی خوب خودش را در نقش مهتاب غالب مدیر مدرسه کرده بود.
غرق خاطرات گذشته لبخندی کشدار زد و سمت یخچال چرخید. با این خیال انگار آرام‌تر شده بود. با ورود خندان عسل به آشپزخانه، حرف‌های مهتاب روی دور تند در سرش تکرار شد و حالا بیشتر به خوش خدمتی‌های عسل شک می‌کرد. شالش را به طوری زیبا دور سرش پیچیده بود و با چادر رنگی سفید روی شانه‌هایش با لبخند نگاهشان می‌کرد.
- چاییتون براهه؟
مرضی زودتر جوابش را داد و پشت سینگ ظرفشویی ایستاد.
- خسته نشی عسل جون؟
- نق نزن، یه هیئت بیرون منتظر چایی ‌ان.
زینب سمت سماور رفت.
- داداش معینم بعد غذاش حتما چایی می‌خوره.
چشمکی سمت راضی زد و عسل زیر نگاه دو خواهر صورتش گل انداخت.
چادرش را کمی بیشتر زیر بغلش زد و برای کمک به زینب پیش رفت. مستی بدون توجه به غلیان احساسات درونی‌اش لبخندی بی‌معنی زد، بشقاب کثیف را روی سینگ گذاشت و کنار مرضی، شیر آب را باز کرد.

*

بوی خیار و سیب ادغام با هم در فضای سالن خانه‌ی دایی پیچیده بود، صحبت‌ها گل انداخته و هر چند نفر باهم مشغول بودند اما مستی هنوز با مرضیه داخل آشپزخانه نشسته بودند و به سورپرایز جدید سهیل که راضی با آب و تاب تعریف می‌کرد، گوش می‌دادند.
- تا این حدشو فکر نمی‌کردم سهیل اینقدر رمانتیک باشه، خود دکترم مونده بود تو کار پسرش. جلوی بقیه تو داروخانه، اونطوری بم کادو بده.
- ای! امروز فرداس از عاشقانه‌های شما یه سریال بسازن، چند سالتونه شماها؟
مستانه بی‌خیال به سیب قرمز دستش گاز زد و با لذت به مشاجره‌ای که قرار بود عن غریب بین دو خواهر پیش بیاید نگاه کرد.
- حالا نمیریم عاشقانه‌های شما رو هم ببینیم مرضیه خانم.
مستانه گازی دیگر به سیبش زد و همزمان با چشم و ابرو آمدن مرضیه، سمت راضی با شیطنت نگاه انداخت.
- خب راضی خانم دیگه امروز چیکارا کردی با سهیل جونت؟
لحن مستی پر بود از تیکه و اشاره و تصمیم داشت پای ماجرای تلفن عصر را به گونه‌ای پیش بکشد، اما معلوم نبود برداشت دو خواهر از حرفش چه بود که مرضی با سر تکان دادن از آنها رو گرفت و راضیه سرخ شد اما قبل از هر جوابی صدای زینب که آنها را برای میوه خوردن داخل سالن صدا می‌کرد، نگاهش را به در آشپزخانه کشید. راضی دستپاچه سمت مستی نگاه گرداند.
- چطور؟
مستی نگاهی پر معنای دیگر سمتش انداخت، مرموز سمتش لبخند زد و با خیزی کوتاه از جا بلند شد.
- هیچی! حالا بعد بهت میگم.
با بدجنسی گازی دیگر به سیبش زد و زودتر از او از آشپزخانه خارج شد.
وارد سالن شد و دورتر از جمع، کنار در آشپزخانه نشست. اول از همه متوجه‌ی نگاه‌های سنگین حاج محسن روی خودش اخمش را درآورد. این مرد با آن نگاه‌های پر معنی که خلقش را تنگ می‌کرد، چه می‌خواست از جانش؟ فکر اینکه مهتاب به خاطر بی‌پدری او یا به خاطر ثروت این مرد تن به ازدواج عجیب با او داده همیشه آزارش می‌داد و دوست نداشت در موردش حتی با خود مهتاب صحبت کند. مرضی بشقابی میوه مقابل مستی گذاشت و خودش کنار عسل کمی آنطرف‌تر نشست.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

پریاpariaعباسی

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
20/11/20
61
203
33
Offline
طیبه با مهتاب گوشه‌ای صحبت می‌کرد و معین پر از فکر و خیال از آنچه تا چند دقیقه‌ی دیگر به وقوع خواهد پیوست به حرف‌های آقا داوود گوش می‌داد و در واقع فکرش جایی پیش مادرش گیر کرده بود که گوشه‌ای کنار حاج رضا نشسته بود و سر پایین با لبه‌ی چادر گلی‌اش ور می‌رفت.
معین با لخند سمت آقا داوود سری دیگر تکان داد و باز نگاه کلافه‌اش روی مادرش نشست. در همان لحظه عالیه سربالا آورد و نگاهش در نگاه پسرش گره خورد.
باز تمام حرف‌های معین در سرش پیچید و انگار جان گرفت برای باز گو ک*ر*دن کلماتی که روزی فکرش را هم نمی‌کرد از دهانش خارج شود.
پسر او و دختر حبیب؟ نگاه از معین گرفت و ناخواسته سمت دو خواهر شوهر مقابلش چشم انداخت.
در دل بسم‌الله گفت و صدایش را برای سکوت جمع بالاتر برد. سکوت سالن را صحبت‌های عالیه پر کرده بود و گاه تایید‌هایی که از سنت ازدواج بلند می‌شد، می‌شکست.
انگار کم کم همه مطمئن می‌شدند مهمانی امشب با مهمانی‌های قبل فرق دارد. مستانه گازی دیگر به سیبش زد و مداد آرزو را که در کنارش نقاشی می‌کشید صاف‌تر تنظیم کرد.
سرش را بالا آورد و ناخودآگاه نگاهش سمت خاله و عسل افتاد که لبخندی غلیظ روی لــ*ب داشتند و با صحبت‌های زن‌دایی عالیه نگاه‌های پر معنی مادر و دختر بهم بیشتر می‌شد.
انگار مهتاب حق داشت، صحبت‌های زن دایی عالیه بوی وصل می‌داد.
نگاهش رفت سمت معین که با سری پایین عرق روی پیشانی‌اش را می‌گرفت. تکان دست آرزو که نقاشی‌اش را مقابل او گرفته بود، مستی را به خود آورد.
سمت آرزو لبخند زد و کاغذ نقاشی را از او گرفت اما همچنان تمام تمرکزش روی حرف‌های زن‌دایی عالیه قفل شده بود.
- بالاخره که این سنت پیغمبر خداست، معین منم دیگه داره سن و سالش بالا میره، خودتون شاهدید تا حالا هر کیو معرفی کردیم قبول نکرده تا اینکه خودش رضا داد. من و حاج رضام تو حکم پدر و مادر وظیفه مونو انجام می‌دیم.
گلویش خشک بود و توان نگاه ک*ر*دن به صورت خندان طیبه را نداشت.
همانطور چهارزانو کمی سر جا جا‌به جا شد و به رضا که در کنارش با آرامش تسبیح می‌چرخاند نگاه کرد. آرامش مردش قوت قلبی شد برای درستی کارش و پی گرفتن حرف‌هایش.
- برای همین با اجازه از بزرگترای جمع، خواستیم ..خواستیم مستانه جان رو برای معینم خواستگاری کنیم.
نفسش اینجا کم آمد و نگاه نگرانش روی جمع دور تا دور سالن چرخید.
انگار همه مثل خودش که برای اولین بار از علاقه‌ی پسرش به دختر حبیب باخبر شده بود شوک زده شده بودند.
لبخند طیبه محو شده بود و عسل با بهت هنوز به زن دایی‌اش نگاه می‌کرد. چشم مستی روی نقاشی آرزو خشک شده بود و حجم عظیمی از نگاه را سمت خودش حس می‌کرد و کم کم داشت معذب می‌شد.
حتما اشتباه شنیده بود. امکان نداشت نامش را وسط خواستگاری از زبان زن دایی عالیه شنیده باشد. داوود سیب دستش را داخل بشقاب گذاشت و با کلافگی دستی به ریشش کشید و ذکر (لا الا اله الله) اش سکوت سنگین جمع را شکست.
حاج محسن زودتر از بقیه به خود آمد. نگاهش دلخور و اخم درهمش از صورت معین گذشت.
- اما این رسمش نیس حاج رضا، بالاخره مستی بزرگتر داره، مراسم خواستگاری خونه‌ی دختر انجام میشه.
- البته که حق باتوئه محسن جان، حرف‌های عالیه بیشتر جنبه‌ی اطلاع داشت، حتما که اجازه بدید مزاحم میشیم.
مهتاب ناباور استکان دستش را زمین گذاشت و دستپاچه وسط حرف او پرید.
- این چه حرفیه محسن ؟ مستانه دختر همین خونه‌اس، داداش رضام براش پدری کردی. حق داره گردنش.
ببخشیدی گفت و وسط حرف‌های حاج رضا سمت مستانه رفت.
دست دختر رنگ و رو پریده‌اش را گرفت و با لبخند از میان جمع او‌ی مسخ شده را تا آشپزخانه دنبال خود کشید .
صدای بقیه از داخل سالن می‌آمد و مستانه آنقدر گیج بود که حتی فشار دست محکم مهتاب را دور مچ‌اش حس نمی‌کرد. زمانی به خودش آمد که مهتاب او را گوشه‌ی آشپزخانه به کابینت‌ها کوباند و کمرش تیر کشید.
- ذلیل مرده چرا چیزی بم نگفتی؟
 
آخرین ویرایش:

پریاpariaعباسی

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
20/11/20
61
203
33
Offline
نگاه گیجش را سمت مهتاب برد، چه چیزی را باید با او در میان می‌گذاشت وقتی خودش هنوز به آنچه که شنیده بود، تردید داشت. مهتاب باز عصبی اما آرام به او توپید.
- با توام! اینقدر غریبه بودم؟
حالش اصلا خوش نبود و سین جیم ک*ر*دن‌های مهتاب هم بدی حالش را بیشتر می‌کرد. مگر امکان داشت؟مگر می‌شد معین او را...
- چیزی نمی‌دونستم که بگم!
- یعنی باور کنم؟
با شماتت از مادرش رو برگرداند. سنگینی هیکلش را از پشت روی کابینت انداخته بود و دقیق نمی‌دانست باید چه عکس‌العملی داشته باشد؟ گیج بود و سردرگم، برایش مثل خوابی بود که شاید تا چند لحظه‌ی دیگر از آن بیدار می‌شد. صورت خندان مهتاب مقابل مستی قرار گرفت و دستی که سمت شال او رفت.
- ورپریده، نمی‌دونستم از این عرضه‌هام داری.
نگاهش به این زن هیچ حسی نداشت، چرا هیچ وقت نتوانسته بود او را درک کند؟ صورت بشاشش رنگ عوض کرد و نگران و دستپاچه باز به سمت مستی غرید.
- چقدر بت گفتم از اون لباسایی که برات میخرم بپوش چیه این تونیک و شلوارایی که می‌پوشی؟... حالا عیبی نداره... من میرم بیرون تا صدات نکردم همینجا می‌مونی باشه؟
دست مهتاب را روی بازواش حس کرد و بی حرف با چشم خروجش را از آشپزخانه دنبال نمود. پوفی کلافه کشید، کمی از کابینت فاصله گرفت و به ذهنش فشار آورد.
سعی کرد تمام حرف‌های چند دقیقه قبل زن دایی را به خاطر بیاورد؟ واقعا اسم او را آورده بود؟ گفته بود از مستانه برای معین خواستگاری کنیم؟ ورود مرضی و راضی داخل آشپزخانه ذهنش را پرت کرد.
حال آن دو هم دست کمی از بقیه نداشت. چقدر آن دو خواهر با آن نگاه‌های ناباور برایش غریبه بودند. مرضی او را دور زد و سینی استکان‌های خالی چای را روی کابینت گذاشت. این سکوت غلیظ را دوست نداشت، دستپاچه پر شالش را گرفت و همانطور که با آن ور می‌رفت رو به هر دوی آن‌ها لــ*ب گشود.
- من خودمم...
هنوز حرف در دهانش بود که با ورود عسل جمله‌اش را نیمه‌کاره رها کرد و از دیدن حال منقلب او از خود بیزار شد.
صورت رنگ پریده و سردی نگاه عسل برایش تازگی داشت.
حسی شبیه خیانت مثل ماری افعی وجودش را نیش می‌زد. عسل با شانه‌های آویزان تا کنار پخچال پیش رفت.
غم چشمان و بغضی که پشت چشم‌هایش جمع شده بود و آنهمه خود داری برای جاری نشدن اشک‌هایش و آنگونه که بی‌حس چشم در چشم مستانه نگاه می‌کرد، خلقش را بیشتر می‌گرفت. راضی سمت عسل قدم برداشت.
- حالت خوبه؟
عسل شانه‌اش را از زیر دستان راضی آرام کنار کشید و همان لحظه ابوالفضل با چادر سیاه و کیفی کوچک وارد آشپزخانه شد.
- آبجی مامان میگه حالش خوش نیس، سرش درد گرفته، بپوش بریم.
کمی مکث کرد و چانه‌اش لرزید، نگاهش را بالا آورد و بین دخترها در آشپزخانه چرخاند و باز روی صورتی مستی توقف کرد.
تمام ذهن بهم ریخته‌اش فریاد میزد چرا مستی؟ چرا مستانه. ذهنش اسم معین را در کنار مستی فریاد می‌زد و مطمئن بود اگر بیشتر آنجا می‌ماند نمی‌توانست خوددار باشد و غرورش بیشتر از این له می‌شد.
دردمند چادر رنگی‌اش را از سر بیرون کشید و چادر سیاه و کیفش را از ابوالفضل گرفت و بدون حرفی دیگر از آشپزخانه بیرون رفت.
مستی با حس گناه آمیز خودش را به گوشه‌ی انتهایی آشپزخانه و کابینت‌ها چسباند و باز نگاه معنا دار دو خواهر روی صورتش نشست.
خداحافظی خاله طیبه با او به گرمی همیشه نبود و تبریکی که از بقیه می‌شنید برایش تازگی داشت. خوش و بش ها و خداحافظی ها هنوز داخل حیاط ادامه داشت و همچنان وسط سالن خیره به در خروجی عمیق فکر می‌کرد.
اول از همه این معین بود که از چارچوب در داخل شد و همان اول راه، نگاهش در نگاه گیج مستانه برخورد کرد. صاف‌تر ایستاد و باز ناخودآگاه اخم روی پیشانی‌اش نشست. بازی را شروع کرده بود و فقط دلش خوش بود به اینکه در انتهای این بازی مستانه او را خواهد بخشید. هم مستانه هم عمه‌اش، حاج رضا و شاید دختر مغموم چشم عسلی که بدون نگاه و خداحافظی از او سر پایین از کنارش گذشت و سوار ماشین پدرش شد. لحظه‌ای چشمانش را بست، این سردرد امشب او را می‌کشت. نگاه مستی سر تا پای معین را برانداز می‌کرد. شاید خوابش را هم نمی‌دید که روزی از او برای معین خواستگاری شود؟ معادلات ذهنش بهم ریخته بود و تمام اهدافی که برای آینده‌اش ترسیم کرده بود پس ذهنش لنگ در هوا، معلق مانده بود.
بیشتر خاطرات کودکی‌اش با معین مشترک بود و از چهارده سالگی با او در یک خانه بزرگ شده بود. شاید حق داشت به او عادت کند و برایش احترام بگذارد یا رویش حساس باشد یا شاید هم ... می‌ترسید، تا امروز از ابراز حسی مثل این ترس داشت اما حالا که زن دایی عالیه جلوی همه از او برای معین خواستگاری کرده بود شاید بیشتر به حسش به پسر دایی جذاب و جدی‌اش فکر می‌کرد.
حسی شیرین که بین این همه گیجی و کلافگی همین حالا هم جایی ته دلش را قلقلک می‌‌داد. نگاه قفل بهم هر دو توجه‌ی بی‌بی را که تازه از پای سجاده‌ی نماز اتاق بیرون می‌آمد جلب کرد. سرش را پایین انداخت و با سرفه‌ای تصنعی و ذکری کوتاه سمت در خروجی رفت. مستانه هول نگاه از معین گرفت و معین سمت بی‌بی دور گردنش را دست کشید.
بی‌بی نگاه از آن دو گرفت، آرام دست روی زانوی دردناکش گذاشت و قبل خروج از سالن نجوا کرد:
- شماها کی اینقد بزرگ شدید؟
**
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

پریاpariaعباسی

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
20/11/20
61
203
33
Offline
روی صندلی کنسول طلایی‌اش مقابل آیینه نشسته بود و موهای فر نم‌دارش را شانه می‌کشید. دست‌های راضیه را روی هر دوشانه‌اش احساس کرد و چهره‌ی خندانش داخل آیینه سمت مستی چشمکی انداخت.
- توهم کم آتیش پاره نیستی مستی، الکی الکی مخ داداش معینمو زدی رفت، داری میشی زن داداشمون.
- ببینید چقدر خدا دوستون داره اگه من زن داداشتون بشم.
لــ*ب‌هایش به لبخندی پر شیطنت باز شد، ابرویی بالا انداخت و با چشم رد رفتن راضیه را سمت دیگر اتاق گرفت.
- مگه دروغ میگم؟ حالا باید حرف‌هامونو بزنیم، سنگامونو باز کنیم، فکرهامو بکنم، بعد شما رو تو تصمیم نهاییم در جریان می‌ذارم.
لــ*ب‌هایش بیشتر از هم باز شد و به غرولندهای خواهر شوهری راضیه پشت چشمی نازک کرد.
- من که میگم اوضاع خوب نیس، عمه طیبه مریضی مادر آقا داوود و بهونه کرد که دیشب نیومد .
شانه روی موهایش متوقف شد و نگاهش همزمان با راضیه روی مرضیه که غرق در فکر با قلموهای کنار بوم ور می‌رفت افتاد.
هنوز شیرینی مراسم خواستگاری دیشب معین در خانه‌ی بی‌بی زیر زبانش بود و جز اخم و تخم‌های حاج محسن که دلیلی برای آن پیدا نمی‌کرد، نیامدن خاله طیبه و آقا داوود هم با عذر و بهانه، چیزی ته قلبش را خالی می‌کرد...نگاههای مغموم عسل هنوز مقابل چشمانش زنده بود و آن حس خیانت مسخره، نفسش را تنگ می‌کرد. صدای راضیه او را از برهوت چند راهی بیرون آورد.
- یه جورایی خودشون مقصرن، نباید امیدوار می‌بودند، داداش معینم خیلی توداره، اصلا کسی فکرشو می‌کرد خاطر مستی و بخواهد و هیچ ک**س متوجه نشه؟ در ضمن الان وقت این حرف‌ها نیس، بخاطر یه چیز دیگه سنگ اونا رو به س*ی*نه نزن.
اشاره‌ی ابرویش سمت مستانه‌ای بود که مقابل آیینه، غرق تفکر حرف‌های او را گوش می‌داد.
- منظورت چیه؟
- هیچی اما گفتم شاید هوس شوهر خلبان کردی و می‌ترسی بخاطر این موضوع عمه طیبه سر لج بیفته و برای مرتضی نگیرتت!
مرضیه دستپاچه از جا بلند شده بود و مقابل خواهرش که دست به س*ی*نه طلبکارانه نگاهش می‌کرد ایستاد.
جدال بی‌پایان دو خواهر باز داشت استارت می‌خورد. مستانه اما صداهای پشت سرش را نمی‌شنید، نگاهش جایی روی کنسول طلایی قفل شده بود و تمام سوالاتی که ذهنش را مشغول کرده بود در سرش می‌پیچید.
دیشب دایی رضا اجازه‌ی صحبت‌های اولیه را با معین صادر کرده بود و باید تا عصر ذهن بهم ریخته‌ی پر سوالش را مرتب‌تر می‌کرد.
به خودش قول داده بود تا ابهامات داخل سرش را رفع نکند، جوابی به معین ندهد. سرش را بالا گرفت، نگاهش درست داخل آیینه‌ی مقابلش افتاد، جایی که دختری مو فرفری با مژه پر و ابروهایی دخترانه پر از شوقی دلهره آور، عجیب چشمانش برق می‌زد.

***
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

پریاpariaعباسی

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
20/11/20
61
203
33
Offline
بوی ادکلن گرم معین و شیر نارگیل دستش را با هم بالا کشید و نی داخل لیوان آبمیوه‌ی دستش را نزدیک دهانش برد.
نیم ساعتی می‌شد که داخل ماشین شاسی بلند معین نشسته بودند و در آن ارتفاع، شهر زیر پاهایشان را نگاه می‌کردند.
روزی تصور هم نمی‌کرد با پسر دایی جدی‌اش جایی شبیه به زیبایی و آرامش آنجا در مورد ازدواج صحبت کند.
نگاهی زیر چشمی دیگر سمت او انداخت، مثل بیشتر وقت‌ها که او را می‌شناخت، در سکوت غرق فکر بود. دست پیش برد و صدای موزیک ملایم بی‌کلام را قطع کرد و رو به او که حالا داشت نگاهش می‌کرد لبخند زد.
اینطور که با او تنها بود می‌توانست مثل قدیم راحت‌تر صحبت کند.
- نمی‌دونستم تو این شهر همچین جاهایی‌ هم هست! اینجا زیاد می‌اومدی؟
- این پارک جنگلی خیلی بزرگه، تقریبا پاتوقمون بود با دوستای قدیم.
چشم از روشنی قهوه‌ای چشمانش گرفت و بار دیگر با چشم اطراف را کاوید.
- قشنگه! تقریبا با هم بزرگ شدیم اما زیاد در مورد این چیزا صحبت نکردیم. علایق و این جور چیزا!
اشاره‌ی ابروی مستی روی دستگاه پخش ماشین رفت و تیکه‌اش به آهنگ ملایمی که تا چند دقیقه‌ی قبل سکوت بینشان را می‌شکست.
معین لیوان دستش را کنار گذاشت و انگشتانش را بهم قلاب کرد، سردرد عصبی امانش را بریده بود و بازی در نقش پسر دایی عاشق پیشه حالش را بدتر می‌کرد.
- منظورت اون موسیقی یه؟ من اونقدرام خشک و مذهبی نیستم.
مستانه با لبخندی، سر جایش جا‌به‌جا شد. کف دستانش عرق کرده بود و حالا قلبش آرام‌تر از دقیقه‌های اول ورودش به داخل ماشین، می‌نواخت.
انگار وقتش رسیده بود تا حرف‌هایی که چند روز مغزش را مثل خوره می‌خورد به زبان آورد اما صریح و منطقی حرف زدن آن هم جلوی معین سخت بود.
معینی که در زندگی‌اش با استدلال پیش می‌رفت و مستی که زندگی را مانند بوم نقاشی‌اش با احساس ترسیم می‌کرد.
- یعنی با اینکه من مثل زن دایی و خواهرات نیستم، مشکلی نداری؟ مثلا همین که چادر نمی‌پوشم؟
- همه‌ی آدم‌ها با هم فرق دارند. قرار نیس شبیه مادرم یا خواهرهام باشی. راضی ‌هم چادر نمی‌پوشه، عیبش چیه؟ بنظر من حجاب کامل چادر نیس، میشه مانتو پوشید و با اصول بود.
خلقش تنگ بود و عرقی که مدام روی پیشانی‌اش می‌نشست معذب‌ترش می‌کرد.
شیشه‌ی پنجره را کمی پایین کشید. هوای ابری بالای سرشان هم دم کرده، نفسش را می‌برید. کاش زودتر این بازی تمام می‌شد و نهیب وجدانش دست از آزارش می‌کشید.
نگاه مستانه هنوز روی نیم رخ معین می‌چرخید. حس‌های ضد و نقیض درونش او‌ را گیج می‌کردند و یاد عسل، شیرینی بودن با معین را تلخ می‌کرد.
- خیلی خودداری. برای همین سخته بشه تشخیص داد چی تو سرته، راستش ما فکر می‌کردیم شاید کسی مثل عسل انتخابت باشه!
معین شوک زده از شنیدن نام عسل چشمانش را سمت مستانه ریز کرد، چرا باید این موضوع را از زبان این دختر می‌شنید؟‌ حال خراب دختر چشم عسلی آن شب مهمانی و پیام پاک شده‌اش داخل واتس آپ، درست شب خواستگاری، قبل از اینکه بخواند، به اندازه‌ی کافی به شکش انداخته بود و حالا دلش نمی‌خواست به این فکر کند که قبلا دنبال پیام‌های گاه و بی‌گاه او به بهانه‌های مختلف علاقه‌ای خفته بوده.
از سکوت طولانی و نگاه با اخم معین دلش به شور افتاد، صدایی در سرش مدام تکرار می‌کرد، «نکنه واقعا عسل و دوست داره»و صدایی دیگر که قلبش را می‌لرزاند که« اگه دوست داره چرا اومده خواستگاری تو؟»
نگاه معین هنوز او را می‌کاوید. باید حرفش را جمع و جور می‌کرد.
- عسل ...
حرف داخل دهانش ماسید که صدای معین گویی آتشی شد روی تمام شک‌ها و تردیدهایش.
- مطمئن باش اگه علاقه‌ای به عسل بود، اون باید الان جای تو نشسته بود و از خودش حرف میزد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

پریاpariaعباسی

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
20/11/20
61
203
33
Offline
انگار شانه‌هایش قد کوهی سنگین، سبک شده بودند و صراحت ابراز علاقه‌ی غیر مستقیم معین سرتا پای وجودش را گرم کرد.
- بالاخره یه سوالایی بود که باید می‌پرسیدم تا ذهنم آروم بشه!
معین کلافه به آسمان ابری مقابلش که ردی از رعد و برق را در خود جای می‌داد نگاه کرد، درونش حالی داشت شبیه به همین آسمان، پر از خشم پر، از اجبار و پر از عذاب وجدان، باز تصویر پدرش، عمه مهتاب، میلاد جلوی چشمانش رژه می‌رفت و صدای حاجی حقی حجت را برایش تمام می‌کرد.
پوفی کوتاه کشید، عرق پیشانی‌اش را گرفت و دستانش را دور فرمان حلقه کرد. خدا می‌دانست در تمام سال‌های تحصیل و تدریسش در تهران تمام دخترانی که به نوعی به او دلبسته شده بودند را رد کرده بود چون عشق را مقدس می‌دانست و حالا به خاطر اعتقادی بالاتر باید اینجا می‌نشست و به دروغ فریاد دل می‌رود ز دستم سر می‌داد.
- بپرس هر چی که فکر می‌کنی لازمه بپرس اما قبل پرسیدن، به سوالاتت فکر کن، دلیلی که الان ما اینجاییم فقط یه چیزه، اما و اگرم نداره، من دنبال جوابم، آدم صبوری هستم اما تو این زمینه کم صبرم مستانه، اگر دلت با منه که بسم‌الله اگرم نه، توجیهم کن.
مستانه در سکوت نگاه به او داشت و با خودش فکر می‌کرد معین کمتر نامش را صدا می‌زد. به خودش تلنگر زد و نگاهش را دزدید، نباید اینطور خیره به او زل می‌زد.
- می‌دونی شرایط من خاصه، هر خونواده‌ای حاضر نیست خواستگاری دخترایی مثل من بره، دوست ندارم بعدا بخاطرش سرکوفت بشنوم.
- منظورت از خاص پدرته؟
اوهومی گفت و آهی کشید و خودش را با نی داخل لیوان مشغول کرد.
پدرش تنها نقطه‌ی کور زندگی‌اش بود که جز چند عکس گهنه‌ی رنگ و رو رفته در کنار مادرش و فامیلی که از او به ارث گرفته بود، چیزی بیشتر نمی‌دانست.
- این‌همه سال نیومده پیشت؟ ازش خبری نداری؟
نگاهش بالا و مستقیم سمت چشمان معین کشیده شد. شرم داشت از اینکه باید می‌گفت نه، به یاد تلفن چند روز پیش و آن صدای خش دار افتاد، با تردید نگاهش را ریزتر کرد، خواستگاری ناباور معین آنقدر درگیرش کرده بود که وقت نکرد درباره‌ی آن تلفن با راضیه صحبت کند.
صدای رعد و برق بلند و همراه آن قطرات درشت بارانی که روی شیشه می‌کوبید نگاه هر دو را سمت شیشه‌ی مقابل برد. از کودکی شیفته‌ی باران بود، شیفته‌ی اینکه بدون توجه به غر زدن‌های بی‌بی یا مهتاب داخل حیاط بیاستد و دست‌هایش را بالای سرش بگیرد و بچرخد. چشمان براقش سمت معین رفت و حالا صدای شیشه پاکن بود که با قطره‌های آب و گاه رعد و برق می‌شکست.
دقیقا چه وقت دلش پیش این مرد گیر کرده بود؟ شاید از همان روزی که مثل یک ناجی جلوی مرتضی ایستاد و او را از آن زیرزمین تاریک و نمور بیرون کشید، دلش برایش لرزیده بود.
به نگاه پر پرسش معین لبخند زد، معین برایش حکم مردی کامل را داشت که میشد بخاطر او قید مهاجرتش را بزند و تا عمر به او تکیه کند. لبخندش سمت معین عمیق‌تر شد.
- تا شدیدتر نشده باید برگردیم، درضمن قبل پیشنهادم به همه‌ی اینا فکر کردم و تنها چیزی که برام مهم بود خودت بودی نه پدرت، منتظر جوابت میمونم.
جوشش عمیق حس‌های تازه‌ی زندگی‌اش در کنار ملودی باران در کنار مرد محبوبش در این ارتفاع آنقدر از خود بیخودش کرده بود که چشم در چشم‌های مرد کنارش آرام لــ*ب زد.
- من عاشق بارونم.
نفسش به شماره افتاده بود و حجم تحقق رویای همیشه‌اش او را بی‌تاب کرد.
این را گفت و از ماشین پیاده شد و دقیقا مقابل دیدگان معین دو دستش را باز کرد و چرخید و چرخید و چرخید.
معین در سکوت ماشین به دختر بی‌پروای مقابلش نگاه می‌کرد و شقیقه‌هایش را می‌مالید. هنوز مطمئن نبود جوابش را گرفته یا نه؟ صدای خنده‌های مستانه بیرون پر بود و او با خودش فکر می‌کرد چقدر این دختر با معیارهای ازدواجش فاصله داشت.

***
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

پریاpariaعباسی

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
20/11/20
61
203
33
Offline
مقابل پنجره خودش را در آغـ*وش گرفته بود و نگاه به سیلی داشت که بی‌امان از آسمان می‌بارید و آب ناودان کنار حیاط را به راه انداخته بود.
هیچ‌گاه از باران خوشش نمی‌آمد و صدای شرشرش او را به یاد چک چک قطرات آبی می‌انداخت که بی‌رحمانه سقف کهنه‌ی بالای سرشان را می‌شکافت و داخل استانبولی که زیر سوراخ می‌گذاشتند، با دهـ*ن کجی می‌افتاد. صدای تند باران تنها صدای زنده در آن خانه‌ی قدیمی با اتاق‌ها و همسایه‌های زیاد بود و او هیکل نحیف هفت هشت ساله‌اش را در خود جمع کرده بود و کنار بستر پدر چمپاتمه وار با هر صدای رعد و برقی بر خود می‌لرزید.
چند روزی از برادرش جلال و حبیب مو فرفری خبری نداشت و تازگی‌ها مادرش او‌ را با خود به کافه‌ی لاله‌زار نمی‌برد و او مجبور بود تمام مدت را در این سرما داخل اتاقی درب و داغان در کنار بستر پدر و علاءالدین پیسوری که به پت پت افتاده بود، سر کند.
دلش آن کافه‌ی گرم و پول‌هایی را می‌خواست که حریصانه در هوا می‌قاپید و آن اتول سیاهی که بعد از هر اجرای مادرش دنبالشان می‌آمد. صندلی‌های چرم و براقش آنقدر نرم بودند و فضای داخلش آنقدر گرم که نرسیده به مقصد خوابش می‌برد و صبح خودش را داخل عمارتی شاهانه پیدا می‌کرد.
جایی ممنوعه که مادرش با شکلات و اسباب بازی از او قول می‌گرفت که چیزی در مورد آن با جلال نوجوان کل خر و پدرش صحبت نکند.
به قول مادرش حالا دیگر بزرگ شده بود و انگار بزرگی مساوی بود با منع شدن از تمام دلخوشی‌های کودکی‌اش.
سرش را بالا آورد و به پدرش نگاه انداخت. آرام ناله می‌کرد. از وقتی که خودش را می‌شناخت مانند تکه‌ای گوشت او را روی بستر بدون هیچ حرفی دیده بود.
دقیقا نمی‌دانست حس یک دختر به پدرش چیست اما حس او چیزی شبیه ترس بود. او از آن مرد لاغر و نحیفی که زخم بستر بازی دور تا دور کمرش را خورده بود و مادرش گاه با گریه و اشک آن را تمیز می‌کرد و می‌بست،ترس داشت.
از خاطرات کودکی‌اش بیرون آمد، سایه‌ی بی‌بی داخل ساختمان مقابل از کنار پنجره عبور می‌کرد و سمت آشپزخانه می‌رفت.
نگاهش سمت در آهنی حیاط کشیده شد. معین و مستانه خیلی وقت بود بیرون بودند و کم کم باید پیدایشان می‌شد. رعد و برق خفیف نگاهش را سمت آسمان نالان برد. شبی که با پدرش تنها بود و او چشم‌هایش را برای همیشه بست هم باران می‌بارید.
هنوز صدای حبیب به بلوغ نرسیده، که کنارش روی ایوان نشست و پاهایش را مانند او آویزان کرد، درست به یاد داشت.
- مرگ درد داره حبیب؟
- مامانم که مرد، داییم گفت بهتر، عوضش راحت شد، فکر کنم بابای تو هم راحت شد، ببین دیگه ناله نمی‌کنه.
نگاه هر دو از لای درز اتاق نیمه باز روی جنازه‌ی پدرش افتاد. مادرش مسخ جنازه‌ی کنارش خشکش زده بود و بی‌صدا اشک می‌ریخت. سرش را آرام برگرداند.
- من از اینجا بدم میاد.
- بذار بزرگتر بشم، یدونه خونه می‌خرم از اونایی که تعریف می‌کنی، میدمش به تو.
عالیه گیس‌های بافتش را رها کرد و سمت او آرام روی گونه‌اش زد.
- هیس، جلال نشنونه، مامانم نفهمه بهت گفتم اون شکلات‌ها رو از کجا میارم؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

پریاpariaعباسی

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
20/11/20
61
203
33
Offline
باران، باران و باز باران!
حتی شبی که آژان، گوش جلال و حبیب را گرفته بود و دنبال مادر و دایی مفنگی حبیب دم خانه آمده بود هم باران می‌بارید.
عاقبت دله دزدی شد افتادن به زندان و بعد آن شب، چندین سال نه جلال را دیده بود و نه حبیب را. حالا ده سالش شده بود و کوچه و خیابان بوی انقلاب و شورش می‌داد و مادرش کم کارتر شده بود.
صدای کوبنده‌ی مشت‌هایی که با شتاب روی در چوبی کهنه‌ی اتاق می‌نشست، میان شرشر باران آن شب سیاه واضح شنیده می‌شد و او و مادرش را از خواب پراند.
زری با هراس به سمت در رفت و او با یک نظر مرد حیران پشت در را شناخت.
شوفر اتولی بود که در کودکی بعد از اجرای مادرش آنها را به آن خانه‌ی ممنوعه می‌برد.
جایی که می‌دانست با شکلات و غذاهایی که مادرش این روزها گاه به خانه می‌آورد هنوز هم در رفت و آمد است.
صدای ترسیده و زمخت مرد حس مرگ را داخل رگ‌هایش جاری کرد.
- آقا خبر داده آب دستته بذار و برو، انقلاب شده، مردم شورش کردند، کافه لاله زار و به آتیش کشیدند، تمام کله درشتا، بازیگرا، رقصنده‌ها رو دارن می‌گیرن، تا دیر نشده دست بجنبون. در ضمن...
اینجای حرفش نگاهی گذری روی صورت عالیه انداخت که با ترس پشت مادرش پنهان شده بود.
- آقا گفت بهتون بگم مرد و حرفش، اگه شرطشو قبول می‌کنی تا دیر نشده بیا به همون آدرسی که می‌دونی، عزت زیاد.
مرد زیر باران رفته بود و هنوز نگاه مادر ترسیده و مبهوتش رد رفتنش را می‌گرفت.
شروع ده سالگی‌اش شده بود بقچه‌ای زیر چادر رنگی، زیر بـ*غـل خود و مادرش و آوارگی داخل کوچه پس کوچه‌های تهران و باران سرد منفور. نمی‌دانست چه انتظارشان را می‌کشد، یا مادرش چرا گاها به او خیره می‌شد و اشک به پهنای صورتش می‌جوشید.
بعد از چند روز دربه دری وقتی به خودش آمد که با مادرش از اتوبوس مسافربری پیاده شدند و خود را مقابل خانه‌ی مارجان، در این شهر دیده بود.
نگاه بی هدفش را از داخل حیاط گرفت و به ساختمان سه طبقه‌ی چند خانه پایین‌تر داد. ورثه با بی‌رحمی خانه‌ی مارجانش را فروخته و تمام خاطرات در آن خانه‌ی قدیمی را دستخوش مهندسی روز کرده بودند.
خانه‌ی دایه‌ی پیر مادرش که در لحظه‌ی اول دیدارش، عینک ته استکانی‌اش را روی بینی استخوانی‌اش جا‌به جا کرد و با اخم دستش را داخل خانه کشید. مادری که بقچه را پایین پاهای او گذاشت و بدون نگاه به صورت او و مارجان آتش را به دل دختر انداخت و رفت.
- خودت می‌دونی کم نکشیدم تو این روزگار، میرم تا این چند صباح و با کسی باشم که خاطرمو می‌خواد. عالیه امانت دستت. پیش تو باشه سر به راه‌تر بار میاد، نمی‌خوام یکی بشه مثل من.
دیگر نه نگاهش کرده بود و نه به فریادهای مادر گفتنش توجهی کرده بود.
با شانه‌های خم از پیچ کوچه گذشت و او مانده بود با زنی اخمو و جدی.
صدای باز شدن در آهنی حیاط او ‌را از اندوه جدایی تلخش از مادر بیرون کشید.
مستانه خیس آب اول و پشت سرش معین داخل حیاط شدند. چیزی بهم گفتند و مستانه سمت خانه‌ی آن سوی حیاط دوید و پسرش سمت از پله‌ها حرکت کرد.
نگاه دختر حبیب برق می‌زد اما معینش درد داشت، غم داشت این را می‌توانست به خوبی از سکوتش احساس کند.

***
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

پریاpariaعباسی

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
20/11/20
61
203
33
Offline
چهره‌ی جدیدش در آن مانتو و شلوار گیپور سفید و آن آرایش گرم ملایم روی ابروهایی که چند رج از زیرش کم شده بود، برایش تازگی داشت.

تکه‌ای از موی فر بیرون زده جلوی صورتش را زیر روسری ساتن سفید داد و نگاه براقش را به مرد کنارش چرخاند. معین در آن کت و شلوار سورمه‌ای برازنده‌تر شده بود و زینب حق داشت مدام برایش اسپند دود کند. معین عرق روی پیشانی‌اش را با دستمال دستش گرفت و رو به سنگینی نگاه مستانه داد. کاش می‌توانست آرام باشد و آشوب درونش را نادیده بگیرد. هیچ‌گاه تصور نمی‌کرد بدون عشق و علاقه کنار سفره‌ی عقدی بنشیند، اینگونه خالی اینگونه مجبور. اما گویی دست تقدیر داشت چهره‌ی دیگری از خود را به او رخ نما می‌کرد. سمت نگاه مستی لبخند کم جانی زد و با صدای میلاد سمت دوربین فیلمبرداری سرچرخاند و در جواب میلاد که می‌گفت:

«دکتر جان یه لبخند تو دوربین بزن»

اخم معناداری کردی و یقه‌ی لباسش را شل‌تر جلو کشید.

مستانه با حلقه‌ی نقره‌ای انگشتش ور می‌رفت و سعی داشت تپش نامظم قلبش را کنترل کند. تا چند دقیقه‌ی دیگر ورق تازه‌ای از زندگی‌اش رقم می‌خورد و او لحظه شماری می‌کرد برای مالیکت اسمی که قرار بود در شناسنامه‌اش بنشیند. هیچ‌گاه در زندگی این حجم از لذت و خوشی را با هم تجربه نکرده بود. حتی وقتی قلبا به یاد عسل قلبش می‌گرفت و باز هم نیامدنش را با بهانه توجیه کرده بود. هنوز سردی پیام تبریکی که دیشب از او گرفته بود ، قلبش را مچاله می‌کرد و لبخندهای مصنوعی گاه و بیگاه خاله طیبه معذبش می‌نمود. مهتاب نگاهی دورتا دور سالن چرخاند، برایش مهم بود که مراسم عقد دخترش با آبرو برگزار شود، مراسمی که در دفتر قدیمی حاجی مرندی با سفره‌ی عقد ساده‌ای برگزار می‌شد، زیاد به مزاجش خوش نمی‌آمد اما برای شب بهترین رستوران شهر را رزو کرده بود و علارغم غرزدن‌های مستانه لباسش را از بهترین مزون گرفته بود. به لبخند مادرانه‌‌ی عالیه که با عشق معین را نگاه می‌کرد سر تکان داد و سمت مستی نگاه کرد. لبخند عمیق دخترش آرامشی بود که در این سال‌ها کمتر حس می‌کرد و دخترکش را کمتر اینگونه از ته دل شاد می‌دید. برخلاف حال زار خودش در روز عقدش با حبیب، پر از غم، پر از کینه و پر از لجبازی. طرد شده و تنها با دلی پر حسرت. وقتی عاقد خطبه را می‌خواند از ترس برخود می‌لرزید و هنوز شک داشت آیا ازدواج با کسی که با آن ثروت از تهران خواستگاری دختری شهرستانی چون او آمده بود و ک**س و کارش فقط دوستی قدیمی بود به نام جلال، با وجود مخالفت سخت آقاجانش و فقط از سرلجبازی کار درستی هست یا نه؟ بقیه او را به شیفتگی ثروت و جمال حبیب متهم می‌کردند و فقط خدا می‌دانست دیگر نفس کشیدن در آن محله‌ی قدیمی برایش سم شده بود. حکم مرگ دلش امضا شده بود و غرور و قلب دردمند عاشقش هزار تکه، ذره ذره داشت جان می‌داد، شاید از وقتی که کارت عروسی محسن با ژاله را دیده بود، دنبال راهی برای فرار از آن محل می‌گشت. باید از اول می‌دانست تک پسر حاج‌آقا زرنگار دختر نانوای محل را برای عروسی قابل نمی‌داند و با رویابافی دل به برادر صمیمی دوستش و هم‌رزم برادرش نمی‌سپرد. و ای کاش برای انتقام از روزگار و لجبازی راهی بهتر انتخاب می‌کرد. چشمانش را برای لحظه‌ای بست و در دل دعا کرد عسل عاقلانه‌تر از او تصمیم بگیرد. چشمانش را گشود، باز سمت مستانه نگاه انداخت و برای هزارمین بار خدا را برای سرنوشت دخترش شکر گفت. چشم از او گرفت و بی‌توجه به اخم و سرسنگینی طیبه سمتش لبخندی زد و کله قندهای تزیین شده را به دست راضی داد. چادر مخمل طرحدارش را جلو کشید و جایی کنار حاج رضا نشست. نگاه مستقیمش صاف افتاد روی صورت محسن، درکش می‌کرد اما اجازه‌ی اخم و مخالفت نه، معین برایش حکم برگ برنده‌ای را داشت که می‌توانست با او دخترش را همیشه کنار خود داشته باشد.کجا دامادی پیدا می‌کرد بهتر از معین؟ نگاه مهتاب جایی روی انگشت محسن که داشت با انگشتر عقیقش ور می‌رفت نشست، هنوز هم می‌دانست بعد از اینهمه سال به ژاله فکر می‌کند. پوستش کلفت‌تر از این حرف‌ها شده بود که دیگر به خودش یا محسن بیاندیشد، سال‌ها بود که فقط مستانه اهمیت داشت و بس. سری تکان داد، چشم از او گرفت و به عاقد که داشت کارش را شروع می‌کرد نگاه کرد و با جمع در گفتن ذکر صلوات همراه شد.
 
آخرین ویرایش:
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا