در حال تایپ رمان کوچه‌ی بیست و پنجم/پریا عباسی کاربر انجمن ستارگان رمان

https://forum.romanstars.ir/data/Untitled-01.jpg https://forum.romanstars.ir/data/Untitled-02.jpg

پریاpariaعباسی

نویسنده افتخاری
نویسنده افتخاری
نویسنده برتر
20/11/20
144
429
63
***
سرش به اندازه‌ی توپ بسکتبال سنگین بود. تمام بدنش خشک شده و سوزی عمیق جایی بالای پیشانی‌اش، اخمش را پیش ‌می‌کشید. آرام چشمانش را گشود و با ورود اولین نور، بی‌اراده چشمانش جمع شد.
چند بار تلاش کرد تا توانست به نور مسلط جایی که بود عادت کند.
سعی کرد دستانش را تکان دهد و بالای پیشانی‌اش را بمالد اما انگار بدنش در فرمانش نبود.
بیشتر تلاش کرد و لحظه‌ای طول کشید تا موقعیتش را درک کند. دقیق به یاد نداشت چه وقت آن گاز بودار تند بینی‌اش را زده بود و حالا خودش را بسته به صندلی در اتاقی چهارگوش و تنها پیدا می‌کرد.
زنگ خطر درونش تازه به صدا در آمده باشد سعی کرد بیشتر تلاش کند. از سفتی طناب دور مچ دستان و پاهایش، دردش می‌گرفت اما باز از تقلا دست نکشید.
سعی می‌کرد خودش را روی صندلی تکان دهد و از پشت دهـ*ان بسته‌اش با چسب فریادهای بلند اما خفه از ته دل بیرون بفرستد.
انتظار دیدن پدرش را داشت و با دیدن آن مرد که قبلا فقط یک‌بار آن هم در دفتر معین از دور دیده بود حسابی شوک زده، پشیمان از کاری که کرده بود، بلندتر فریاد کشید.
آنقدر تقلا و داد و فریاد کرد که صندلی چوبی روی پاشنه چرخید و وقتی از پهلو روی زمین سرد و فلزی اتاق افتاد شکافته شدن جای زخم روی پیشانی‌اش و‌ شره خون گرم را تا روی ابروهایش احساس کرد.
درد تمام وجودش را گرفته بود و ترس و پشیمانی تنها احساسی بود که یک لحظه از او دور نمیشد. از پشت لــ*ب‌های بسته‌ ناله‌‌‌اش با ضجه همراه شده بود و تلاش بی‌نتیجه‌اش در باز کردن دست و پاهایش اشک‌هایی شد که بی‌‌قفه گونه‌اش را گرم می‌کرد و حس ترس داشت روحش را از بدن جدا می‌ساخت.
صدای پای کسی نفسش را بند آورد، چند لحظه بیشتر منتظر نماند تا درسنگین اتاق با صدای قیژ عقب رفت و قامت همان مرد با طمانینه وارد اتاق شد.
با دیدن دوباره‌ی شهرام دوباره هر چه توان داشت را به کار برد و ضجه و دست و پا زدنش هر دو باهم تلاشی بی‌وقفه را برای اعلام حضور داد.
حتم داشت اشتباه شده و او را اشتباه گرفته بودند، او هیچ صنمی با مرد خونسرد که مقابلش روی پاشنه نشسته بود و با نگاهی پر کینه شکاف بالای پیشانی‌اش را لمس می‌کرد نداشت. از ترس چشمانش را بست و ناله‌ای خفه سرداد. قرنی طول کشید تا دور شدن مرد را از خودش احساس کند.
- نچ نچ، ببین خانم کوچولوی معین چه بلایی سر خودش آورده… معین شالچی عزیز… رفیق شفیق گرمابه و بازار!
با تمام دردی که در سرش می‌پیچید اما باز هم می‌توانست لحن نفرت‌انگیز او را درک کند.
باز تقلا کرد تا هیکلش را روی صندلی صاف کند و هربار ناموفق‌تر درد بیشتر در جانش می‌پیچید. کاش حداقل دهانش باز بود تا حرف می‌زد، به کدام گناه مستحق بودن در این وضعیت بود؟ سعی کرد از پشت لــ*ب‌های بسته شانسش را امتحان کند اما چیزی جز چند آوای نامفهوم از دهانش خارج نشد. مرد جنون زده نزدیک شد و باز روی پاشنه‌ی پا کنارش زانو زد و دستش را نمایشی کنار گوشش گذاشت.
- چی؟ می‌خوای بگی منو نمی‌شناسی؟… ولی من تو رو خوب می‌شناسم خانم کوچولو… بیشتریا که معین و می‌شناختن کنجکاو بودن انتخابشو ببینن… از اول هم خوش سلیقه بود! با اومدنت فهمیدم دختر شجاعی هم هستی!
دو زدن چشمان پر کینه‌ی شهرام در خیرگی چشمان مستانه او را می‌ترساند. باز خودش را با تقلا تکان داد و صداهایی نامفهوم از دهـ*ان بسته‌اش بیرون فرستاد.
این‌بار شهرام بی‌حوصله ایستاد و لبه‌ی کتش را کنار زد و دستش را داخل یکی از جیب‌هایش گذاشت و قدم رو در مقابلش شروع به راه رفتن کرد.
- یه زمانی منو اون نارفیق دوستای خوبی بودیم، قبل اینکه بفهمم دختری که تو دانشکده بهش علاقه دارم اونو می‌خواد و بابای دختره اونو مثل پسرش می‌دونه!
مستانه تقلایش را متوقف کرده بود و جدا از صدای بلند نفس‌های عصبی و ترس‌آلودش انگار اینجا مجبورا احضار شده بود تا صحبت‌های این مرد روان‌پریش را بشنود.
- مژگان هیچ‌وقت منو نخواست، حتی بعد ازدواجمون هم نخواست. من نمی‌دونم اون معین چی داشت که همه سمتش کشیده می‌شدند، چی داره هان؟ تو بگو…
هجوم یکباره‌اش سمت مستانه بند دلش را پاره کرد و باز او‌ را به تقلا و فریاد‌های خفه از پشت دهـ*ان بسته انداخت.
از نزدیکی با صورت نامرتب مرد مقابلش که پر از خشم و غضب بود ناخودآگاه چشمانش را بست.
بند به بند وجودش می‌لرزید و یک جورایی درد ناحیه‌ی سرش را کلا به فراموشی سپرده بود.
از ته داستان مرد می‌ترسید و سرنوشتی که مستحقش نبود. صدای قدم‌های منظم شهرام که از او دور می‌شد و واگویه کردن حرف‌هایش مستانه را مطمئن کرد تا چشمانش را آرام باز کند.
- حتما می‌خوای بگی تقصیر تو چیه آره؟ تو کجای این ماجرایی؟
برگشت و مستقیم به درماندگی مستانه نگاه انداخت. چند لحظه‌ای به عجز و ناتوانی دختر ترسیده‌ی مقابلش خیره شد، به چه نتیجه‌ای رسیده بود که با قدم‌های منظم سمتش رفت و در یک حرکت صندلی مستانه را بالا کشید.
حالا نفس کشیدن برای مستانه هم راحت‌تر شده بود و کوفتکی در بدنش بیداد می‌کرد. شهرام دو دستش را درست بالای صندلی چوبی او گذاشته بود و مستانه حالا درست بین دو بازوی مرد گیر نگاه مستقیم و تاسف بار مرد افتاده بود.
- معین آدم سختگیریه و تو انتخاب اون آدمی… پس باید براش مهم باشی. معین تمام داراییمو ازم گرفت، کارخونه‌ای که شب و روز براش زحمت کشیده بودم و بخاطرش از درسم گذشتم و ازم گرفت و منم…
حالا مستانه بود که چشمانش در چشان سیاه پر نفرت شهرام دو دو میزد. از شنیدن ادامه‌ی جمله‌‌ی او ترس داشت.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

پریاpariaعباسی

نویسنده افتخاری
نویسنده افتخاری
نویسنده برتر
20/11/20
144
429
63
- معین تموم داراییمو گرفت منم تموم دارییشو می‌گیرم… بی حساب میشیم. نظرت چیه؟
از سخنان آخر شهرام آنقدر شوک زده بود که چند لحظه‌ای طول کشید تا معنای حرفش را هضم کند.
چندبار به علامت نه سر تکان داد و باز با تمام قدرت سعی کرد با تقلا خودش را از بند طناب‌های محصور دورش رها کند.
ناله و ضجه‌اش یکی شده بود و گاه با تلخندی به خودش وعده می‌داد همه‌ی اینها شوخی‌ای بیش نیست.
شهرام کلافه به سمتش آمد و در یک حرکت چانه‌اش را در هوا قاپید و با تمام خشمی در وجودش احساس می‌کرد از پشت دندان‌های به هم فشرده جمله‌اش را شمرده و واضح‌تر ادا کرد.
- تاوان اشتباهات معین باید همین قدر سنگین باشه، اونقدر که هر روز بمیره و زنده شه،… مثل من که با رفتن مژگان هر روز مردم و زنده شدم و حالا کارخونم!… پیشنهاد می‌کنم این چند ساعت زندگیت و به خوب و بد کارات تو طول عمرت فکر کنی، اینکه اون معین لجن ارزششو داشت؟ چون وقتی از این اتاق برم بیرون و سردخونه رو روشن کنم چند ساعتی بیشتر وقت نداری!
حقیقتی که در کلام شهرام احساس می‌کرد تمام نیروی باقی مانده در تنش را به قهقهراه می‌کشاند.
هیستریکی خنده‌ای زشت کرد و چانه‌ی مستانه را رها و بدون حرفی دیگر سمت در رفت. مستانه گر گرفته، بین مرگ و زندگی شک داشت که تا حالا هم زنده بود و غالب تهی نکرده باشد.
باز فریاد زد و با تقلا سعی در باز کردن خودش داشت. گاه در فریادش معین را صدا میزد و گاه خدا را و گاه فقط می‌گفت «نه».
رفتن شهرام و بسته شدن در را مقابل چشمانش می‌دید و صدای دینگ دینگ دکمه‌هایی که از پشت در، ترسش را به وحشت تبدیل می‌کرد. تقلایش را پرسوزتر ادامه داد. خواست روی پاهای بسته‌اش بایستد که باز تعادلش به هم خورد و روی همان سمت دوباره با ضربه روی زمین افتاد. ناله‌اش با درد همراه شد و با شره خون گرم لابه‌لای موهایی که حالا از مقنعه بیرون زده بود. از پس چشمان خیسش چیزی نمی‌دید و نایی برای تقلا و ضجه در خود پیدا نمی‌کرد. با خونی که تا حالا از دست داده بود، سرش منگ بود و نفس‌هایش تند تند می‌رفت و او نگاهش هنوز به در آهنی مقابل زیر لــ*ب اسم معین را صدا میزد.

***

خودش هم نمی‌دانست در این وقت شب داخل دفتر ظلمت گونش که تنها نور سیگار به آن اندکی نور می‌بخشید چه می‌کرد؟ چند ساعت از مستانه خبری نداشت و همین برای دیوانگی‌اش کافی بود.
ته مانده‌ی سیگارش را جایی داخل ظرف روی میز فشرد و به پشتی صندلی‌اش تکیه داد. اگر سرنخی کوچک از رفتنش در دست می‌داشت منتظر پلیس و اداره‌ی بیسان و بهمان هم نمی‌نشست و خودش شخصا دنباله‌اش را می‌گرفت.
روی میز خم شد و دو دستش را روی آن گذاشت. کمی با انگشتانش روی میز ضرب گرفت. شده تمام کسانی را که به پرونده‌ی حبیب سپهر مربوط میشد، فردا تک تک در زندان ملاقات می‌کرد و خودش از آنها اعتراف می‌گرفت.
الان باید چه می‌کرد؟ دستش به جایی بند نبود، نفسی عصبی کشید و در یک حرکت با فریادی که به غرش شبیه بود تمام محتویات روی میزش را پرت زمین کرد.
نفسش سخت می‌رفت و تصویر مستانه یک لحظه از جلوی نگاهش عقب نشینی نمی‌کرد. مدام خودش را ملامت می‌کرد چرا یک هفته او‌ را تنها رها کرده بود؟ یا چرا از وقتی برگشته بود کمتر سراغی از او گرفته بود؟ منطقش فکر می‌کرد شاید مستانه این‌طور راحت‌تر باشد و به او فرصت فکر می‌دهد.
طاقت بریده ایستاد و بی‌نفس چنگ در موهایش زد. صدای زنگ تلفنش باعث شد سریع دست در جیب کتش برد و آن را بیرون بکشد. حتما میلاد بود و خبری داشت.
با دیدن نام دوباره‌ی مژگان اخگر روی صفحه‌ی گوشی‌اش دستی دور دهانش کشید. پافشاری مژگان برایش تازگی داشت، قبل از اینکه دکمه‌ی وصل را بزند تماس قطع شد.
متفکر تلفنش را در دست مشت کرد و سمت پنجره‌ی اتاق پیش رفت. هنوز نرسیده صدای آلارم پیامک داخل تلگرام از طرف مژگان او‌را داخل صفحه‌‌اش کشید.
روی ویس زد و صدای نگران مژگان فضای مسکوت و تاریک اتاقش را پر کرد.
- نمی‌دونم کجایی که جوابمو نمیدی معین، اما من خیلی نگرانم، هم نگران تو هم مستانه… آه! امروز شهرام زنگ زد یه حرف‌هایی میزد که منو ترسوند فقط خواستم بگم بیشتر از خودتون مراقبت کن!
صحبت‌های مژگان اخمش را پیش‌تر کشید. به یاد آخرین ملاقاتش با شهرام در همین اتاق افتاد و حرف‌های نامربوط بعدش.
ذهنش به حد انفجار سوت کشیده باشد از صفحه‌ی تلگرام بیرون آمد و در قسمت مخاطبانش دنبال نام شهرام گشت و روی اسمش ضربه زد. زیاد انتظار نکشید که صدای سرخوش او را در محیطی شلوغ شنید.
- به، رفیق قدیمی به یاد فقیر فقرا افتادی؟
معین سکوت کرده بود و دقیق نمی‌دانست کاری که انجام می‌دهد تا چه حد درست باشد.
- شهرام اگه بفهمم تو گم شدن خانمم ربطی داشته باشی…
شهرام بدون معطلی وسط حرفش پرید، زیادی سرخوش و شنگول، با اعتماد به نفس حرف میزد.
- پیاده شو باهم بریم رفیق! اولین درس تو دانشکده بهت چی یاد دادند، اینکه همیشه حق با… عدالته!
معین بریده باشد اینبار با فریاد جوابش را داد.
- کدوم عدالت ؟ اینکه کارخونه‌ی یکی دیگه رو با سند جعلی از چنگش دربیاری و داروهای تاریخ مصرف گذشته بدی دست خلق‌الله؟
سکوت شهرام در شلوغی اطرافش گم شد.
- شهرام اگه بفهمم یه درصد به این قضیه ارتباط داری سر پرونده‌ی داروهای تاریخ مصرف گذشتت که قصر در رفتی خودم می‌ندازمت جایی که عرب نی انداخت.
پوزخند شهرام خطی شد روی اعصاب ضعیف معین.
- ترش نکن، منو تو حساب کتاب‌های ناتموم زیادی باهم داشتیم. اما تموم شد! تموم داراییمو گرفتی تموم زندگیتو همونجا گرفتم. دیدار به قیامت معین شالچی.
خون در رگ‌های معین خشک شده باشد گوشی را با صدای ممتد بوق‌های آزاد تلفن از کنار گوشش کنار برد.
یک درصد هم احتمال نمی‌داد شاید پای کسی دیگر جز حبیب سپهر در گم شدن مستانه در کار باشد.
نباید تامل می‌کرد! اگر چیزی که حالا در سرش کنار هم پازل وار جور میشد درست می‌بود، وای... سمت در اتاقش دوید و در همان لحظه شماره‌ی میلاد را گرفت. منتظر آسانسور هم نماند و از پله‌های طول و دراز ساختمان دفترش سرازیر شد.
- میلاد یه نامه بگیرو شهرام راد و ممنوع‌الخروج کنن، باهاش حرف میزدم صدای پیجر فرودگاه میومد. یه تیمم بفرس به این نشونی، حدس میزنم بدونم مستانه کجاس! …آمبولانسم خبر کن!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

پریاpariaعباسی

نویسنده افتخاری
نویسنده افتخاری
نویسنده برتر
20/11/20
144
429
63
تلفن را که قطع کرد و پشت فرمان گازش را داد در دل خدا خدا می‌کرد که حدسش درست نباشد و دیر نرسد.

***

بدنش مور مور می‌شد و موجی سرد خودش را به جان له و کوفته‌اش میزد. خون روی پیشانی‌اش که تا روی بالای ابرو شره کرده بود خشک شده بود و لــ*ب‌هایش از فرط تشنگی شکاف برداشته بودند.
هنوز اشکش جاری بود و با اندک توان کمی که در جانش مانده بود امیدوار تقلاهای ریزی می‌کرد. حتی خوابش را هم نمی‌دید که روزی خود را در چنین وضعیتی گرفتار ببیند. یا اینکه مرگش این‌گونه رقم خورده باشد. حتی فکر کردن به مرگ هم در این شرایط برایش خوفناک بود.
سعی کرد چند باری انگشتان پایش را تکان دهد اما موفق نشد، حس از جان پاهایش کم‌کم می‌رفت و تمام وجودش تا ساعتی دیگر در سردخانه‌ی دارویی که در آن گیر افتاده بود به ابدیت می‌پیوست.
با توان کمش ضجه‌ای از ته دل زد. لرز وجودش را می‌لرزاند و دندان‌هایش را بهم میزد. نوک بینی‌اش حس نداشت و گونه‌هایش تا بناگوش می‌سوخت. باورش سخت بود انسانی از روی کینه‌ی دیگری او را در این مخمصه انداخته و رفته باشد.
به زحمت سر بالا برد و کوله‌اش را رها و افتاده کمی دورتر از خودش یافت. اگر میشد خودش را به آن برساند و چادر سیاه بیرون زده از داخلش را روی خود بکشد کمی از سرمایش کاسته میشد. با این فکر چند تکان ریزی خورد و دلسرد از فکر احمقانه‌اش اشک‌های ناتوانش باز فرو چکید و باز ناله‌ای دردناک سرداد.
گریه می‌کرد و خدا را صدا میزد. معین حق داشت، او بی‌فکر و خودخواهانه تصمیم می‌گرفت و آخرش میشد بودن در این حال.
دلش در آن لحظه گرمای آغـ*وش بی‌بی را می‌خواست که بغلش می‌کرد و می‌گفت «خرس گنده چیزی نیس خدا بزرگه»دلش حتی مهتاب را می‌خواست.
هیچ وقت برایش دختر خوبی نبود. کاش فرصت داشت تا این را مستقیم و شرمنده به خودش می‌گفت. دایی و دخترها. تمام بدنش به لرزش افتاده بود و نمی‌دانست بدنش چقدر دیگر تاب خواهد آورد؟
پاهایش مانند جسمی اضافی مثال وزنه‌ای صد تن به اندامش چسبیده بودند. فکرش رفت پیش معین. یعنی تا حالا متوجه‌ی نبودش شده بود؟ نگرانش شده بود؟ اگر می‌دانست دنیا اینقدر بی‌وفاست حتما در رفتار و کینه‌ای که از او به دل گرفته بود تجدید نظر می‌کرد.
چشمانش را بست، حالا نوک انگشتان دستش شدیدتر تیر می‌کشید. گریه‌اش به هق هق تبدیل شد. گلویش مثل چوبی خشک العطش قطره‌ای آب را میزد.
سرش را روی س*ی*نه‌اش جمع کرد، موهای فر خون‌آلود کثیفش روی صورت چسبیده بودند و او به این فکر می‌کرد که مرگ چقدر زشت و ترسناک بود.
با آخرین توانش تقلایی دیگر کرد. اینبار اسم خدا را بلندتر صدا زد. شاید باید به حرف بی‌بی گوش میداد و نمازش را یک خط درمیان قضا نمی‌کرد. یعنی خدا آنقدر رئوف بود که او را ببیند؟ بدنش از لرز افتاده بود و این بیشتر او را می‌ترساند! یعنی بدنش آنقدر انرژی نداشت تا از خودش واکنشی نشان دهد.
حس دستانش هم رفته بود و حالا با لــ*ب‌های خشک و باز خیره به در مقابلش فقط صدای نفس‌های کوتاه و عمیقش بود که شنیده می‌شد. انگار چشمه‌ی اشکش هم خشکیده بود. شاید این تقدیرش از قبل برایش رقم خورده بود به نام مرگ آرام.
همان که مستندهایش را در ارتفاعات و بر اثر یخ‌زدگی با دخترها زیاد دیده بود. احساس می‌کرد سرما در تک تک شریان‌های قلبش نفوذ کرده . آخرین قطره‌ی اشک از گوشه‌ی چشمش پایین چکید. دیگر نمی‌توانست مقابل فشار خوابی که داشت تحمل کند، آهی بلند کشید و خوابی عمیق جلوی پرده‌ی چشمانش را پوشاند و در ظلمتی ژرف سقوط کرد. انگار مرگ آرام پایان قصه‌ی او بود!

***
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: خدیجه اسدی

پریاpariaعباسی

نویسنده افتخاری
نویسنده افتخاری
نویسنده برتر
20/11/20
144
429
63
صدای بوق‌های کوتاه و ممتد اطرافش فضای گوشش را پر کرده بود، بقیه سکوت بود و سکوت. چندباری پلک زد تا توانست چشمانش را نیمه باز کند. با تلاش لــ*ب‌هایش را تکان داد اما چیز واضحی جز ناله‌ای خفه از گلویش بیرون نیامد. هیکل سفید پوشی را بالای سرش احساس کرد.

- زیاد به خودت فشار نیار، میرم به دکتر خبر بدم به‌هوش اومدی!

صدای رفتن پای زن جوان در سرش پیچید و احساس خستگی مفرط گویی جسمش را به تنگ آورده باشد، دوباره چشمانش را روی هم گذاشت.

***

خودش را به بالای تخت کشید و سوزش پاهای داخل پانسمانش جانش را به لــ*ب رساند. مهتاب قاشق پر سوپ دستش را داخل کاسه‌ی سینی پایین تخت گذاشت و سمت مستانه رفت.

- خیلی درد داری؟… میرم پرستارو صدا بزنم!

نگاهی به معین که آنسوی اتاق پشت به آنها ایستاده بود کرد و با دلخوری مثل تمام این یک هفته که مستانه را به بخش آورده بودند، چادرش را بالای سر پیش‌تر کشید و سمت خروجی اتاق رفت. مستانه رد رفتن مهتاب را گرفت و با بسته شدن در سمت معین نگاهی زیر چشمی انداخت. در طول این چند روز که در بیمارستان چشم باز کرده و او‌را دیده بود، سکوت داشت و حرفی نمیزد. نگاه مستانه رنگ پشیمانی داشت و او حتی از نگاه کردن به چشمان او هم دریغ می‌کرد. معینی که او می‌شناخت باید سرش فریاد می‌کشید‌و از او توضیح می‌خواست، این حجم از سکوت برای خود مستانه عذاب آورتر از وضع خودش بود.تصمیم گرفت خودش پیش قدم شود و دعا کرد مهتاب زود سرنرسد.

- اگه تو چشم‌هام نگا می‌کردی پشیمونی و حتما می‌دیدی!

نگاهش مستقیم به هیکل درشت معین که پشت به او دست در جیب از پنجره‌ی اتاق متفکر بیرون را تماشا می‌کرد، نشست. زل زدن به نقطه‌ای نامعلوم و جمع کردن افکار پریشانش، تقریبا کار هر روزش شده بود، حتی دو روزی که در بخش مراقب‌های ویژه مجبور بود جسم در خواب خفته‌ی مستانه را از پشت شیشه ببیند. هنوزطعم تردید و ترس از دست دادن مستانه در وجودش جولان می‌داد، وقتی که از دیوار کوتاه نگهبانی وارد حیاط کارخانه‌ی اَش شده بود و سمت در نیمه باز ساختمان دومی رفته بود. در دل خدا خدا می‌کرد حدسش اشتباه باشد و یک دلش می‌خواست او‌را سالم و جایی دیگر پیدا کند. در آن ظلمت با نور چراغ قوه‌ی موبایلش چیزی دستگیرش نشده بود جز صدای فعال سیستمی که در این کارخانه‌ی پلمپ شده غیر طبیعی جلوه می‌کرد. سمت صدا رفته بود و روشنی سردخانه‌ی دارو به وحشتش انداخت. دررا که باز کرده بود و مستانه را در آن حال دیده بود شوک زده برای لحظه‌ای با چشم باز فقط پلک زد. مغزش قفل شده فرمان نمی‌داد و پاهایش قدرت حرکت نداشت. چند قدم کوتاه، مردد سمت جلو برداشته بود و بعد از مکثی کوتاه با ناباوری سمتش قدم تند کرده و جسم نیمه جان او را چک کرده بود. دست و پاهایش را از طناب خلاص کرده و او‌را در آغـ*وش بیرون از اتاقک سردخانه برد و روی زمین گذاشت. نبضش ضعیف می‌زد و نفسش سخت شنیده میشد. کفش‌هایش را از پا‌ها بیرون کشیده و مانتوی تنش را با عجله در آورده بود و کت تن خودش را دورش انداخته بود. تمام وجود مستانه سرد و یخ زده می‌ماند و این او‌را می‌ترساند. بی‌فکر مستانه را بـ*غـل زده بود و سمت بیرون دوید. اگر بلایی سر او می‌آمد هیچ وقت خودش را نمی‌بخشید. هنوز در محوطه‌ی کارخانه‌ی بود که صدای ادغام ماشین پلیس و آمبولانس محیط باز شهرک صنعتی را بیدار کرده بود و از آن ببعد تا خود حالا خوابی درست و حسابی به چشمانش نشسته بود. از خودسری این دختربه تنگ آمده بود و در دل خدا را شکر می‌کرد که هنوز بود و نفس می‌کشید. هنوز مستانه بود تا او سرآپا باقی بماند. صدای لرزان مستانه افکار آشوبش را پس زد.

- می‌دونم اشتباه کردم، من… من مرگ و با تمام وجودم احساس کردم… اگه تو نمی‌رسیدی یا دیرتر می‌رسیدی امروز ازشب هفتمم گذشته بود… شکاف سرمو ببین، پاهام کبود هنوز پانسمانه، معلومم نیس سر کلیه‌ام چی اومده که دردش امونمو میبره، این برای تاوان کافی نیست؟

معین اینبار هم عکس‌العملی از خود نشان نداد. فقط خدا می‌دانست که چه فشاری را تحمل می‌کرد وقتی او‌را در این وضعیت می‌دید. تلاش شب و‌روزش برای دستگیری شهرام راد که آن شب را قسر در رفته و پریده بود وسط شلوغی پرونده‌های خودش و رفت و آمد به بیمارستان انرژی زیادی از او‌گرفته بود و او را خسته‌ و بی‌حوصله‌تر از همیشه می‌کرد. صدای هق‌هق مستانه حرصش را از او بیشتر کرد، او هنوز کاملا بهبود نیافته بود، نباید زیادی به خودش فشار می‌آورد. بهتر بود تا باز از دست آن دختر جوش نیاورده آنجا را ترک می‌کرد. برگشت و نزدیک به تخت او ایستاد. دیدن او با چشمان خیس و نادم و شانه‌های لرزان، همراه هق هقی ریز خطی بر اعصابش می‌انداخت. سعی کرد خودار باشد و لحن صدایش ملایم.

- خوبه که به اشتباهاتت اعتراف می‌کنی، نمیگم دفعه‌ی بعدی چون دفعه‌ی دیگه‌ای وجود نداره… دفعه‌ی بعدی که بدون هماهنگی خودسر راه بیفتی و کارگاه بازی دربیاری خودم…

یکباره سکوت کرد، متوجه‌ی نفس‌های بریده و صدای عصبی بلندش شده بود. نگاهش در نگاه ترسان دختر روی تخت کاوید. لحظه، لحظه‌ی نگاهش بوی حسرت می‌داد و نگرانی. دلتنگی که بعد از گم شدنش هزاربار مرده بود و بعد زنده. خودخواه بود که انتظار داشت مستانه‌ی ترسیده از جملات درشتش در آن لحظه تمام احساسش را به خود حس کند.زیر لبی لعنت بر شیطان فرستاد .

- بس کن!، …استراحت کن!

نگاهش را از چشمان تیزبین کنجکاو مستانه دزدید، قصد عبور از کنار تختش را داشت که پیچیده شدن دستان ظریف او دور انگشتش، درجا میخکوبش کرد. مانند سطل آبی داغ که سرتا پای وجودش را سوزاند.

- من با میل خودم تو این بازی نیومدم اما حالا با خواست خودم می‌خوام پدرمو پیدا کنم. باید تمام سوال‌های تو سرمو جواب بده! …کمکم کن معین!… لطفا.

معین نگاه به دستان بی‌جان مستانه دور انگشتش داشت و لحن ملتمسی که کمتر از این دختر سرکش دیده بود. در سرش می‌پیچید کاش قدرت این را داشت تا نزدیکتر برود، او را در آغـ*وش بگیرد و با نوازش موهای وز بهم ریخته‌اش از ترس این روزهایش صحبت کند. از چیزی که تازه در وجود خودش کشف کرده بود و دست دلش برای خودش رو شده بود. مستانه دماغش را بالا می‌کشید و با چشمان خیس منتظر نگاهش می‌کرد و معین هنوز خیره به دستان قفل شده‌ی او، لحظه‌ای به خود لرزید و دستش را از بین انگشتان اوبه بیرون سر داد و سمت خروجی اتاق رو برگرداند. اینکه او دیگر حلالش نبود، دلش را بیشتر می‌سوزاند. در اتاق باز شد و مهتاب داخل نشده همان ورودی نگاهش نشست روی دختر و دامادش.نگاهش به مستانه پر از نگرانی و سمت معین پر از دلخوری بود. از امانتی که حالا گوشه‌ی بیمارستان افتاده بود. نگاه حق به جانبش را تا بالا کشید و چادر سیاهش را کمی زیر بـ*غـل زد و بالای روسری ساتنش را صاف و در اتاق را تا آخر باز کرد.

- بفرمایید، مستانه مامان برات مهمون اومده.

کمی ایستاد و اجازه داد مهمان اول و بعد خودش پشت سرش وارد شد. مستانه سر بالا آورد و به مژگان شرمگین با دسته‌ای گل بزرگ دستش خیره شد. نگاه مژگان و معین در هم رفت و چشمان مستانه و معین روی هم چرخید.

***
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: خدیجه اسدی

پریاpariaعباسی

نویسنده افتخاری
نویسنده افتخاری
نویسنده برتر
20/11/20
144
429
63
***

آستین دیگرش را هم به کمک مهتاب می‌پوشید که تلفن مهتاب زنگ خورد. مهتاب نگاهی به صفحه‌ی گوشی‌اش انداخت و با دست اشاره به اینکه حرفی نزد کرد.

- حاج محسنه، این چند روز و نذاشتم بفهمه بقیه هم روش، عملا هم تو کشور غریب کاری از دستش برنمیاد، بهتر که سرش با سمینارهای دانشگاهیش گرم باشه.

حرفش که تمام شد، دکمه‌ی وصل را زد، تخت مستانه را دور زد و از اتاق خارج شد. دندون قروچه‌ای عصبی برای دلیل سالی یکی دوبار فرانسه رفتن محسن کرد، او محسن را بلد بود، هنوزهم به شیما فکر می‌کرد و همین دلش را به درد می‌آورد! مستانه بی‌تفاوت از بحث حاج محسن، شروع به بستن دکمه‌های مانتوی قهوه‌ایش کرد. دیگر از بلوز و شلوار صورتی بیمارستان خسته شده بود، اینکه هر روز یک آزمایش جدید بدهد و احتیاط عمر را رعایت کند. خم شد و زیپ نیم بوت‌هایش را بالا کشید و روسری سیاه و سفید ش را پشت سر گره زد. نگاه به در اتاقش انداخت، معین برای کارهای تسویه نیم ساعتی می‌شد، رفته بود و هنوز خبری از او نبود.. نگاهش به انواع گل‌های قطار شده روی طاق پنجره‌ی اتاقش افتاد که برای عیادتش آورده بودند. از لبه‌ی تختش بلند شد، این روزها بهتر می‌توانست سرپا بایستد و راه برود. در اولین حرکت سمت درختچه‌ی بن‌سایی که چند روز پیش معین با خودش آورده بود رفت. گلدان کوچک مینیاتوری‌اش را برداشت و به درختچه‌ی رویایی مقابلش خیره شد. در سکوت خودش را به خواب زده بود. صدای قدم‌های معین را تا بالای سرش، تامل کوتاه، آه عمیقش و بعد دور شدن و خارج شدنش از اتاق را شنیده بود. چشم که باز کرد، این گلدان کوچک را بالای سرش روی میز دیده بود و از همانجا شیفته‌اش شده بود، این را با خود حتما به خانه می‌برد. نگاهش سمت گلدان شیشه‌ای تزئین شده با انواع گل‌های رنگی افتاد که رو به پژمرده شدن می‌رفت. گل‌هایی که مژگان برایش آورده بود. همان روزی که با شرمندگی چشم از او دزدیده و برای همیشه خداحافظی کرده بود. معین آنها را تنها گذاشته بود و مژگان بهتر می‌توانست حرفهای دلش را که به آنها ایمان پیدا کرده بود، برای بار آخر به زبان بیاورد.

- اون روز تو خونه‌ی معین وقتی اون حرف‌ها رو‌شنیدم شاید کمی امید…

اینجای حرفش را خورد، نگاه دزدیده شده‌اش را از مستانه بالا داد. به خودش جرائت داد، کمی پیش رفت و دست مستانه را گرفت.

- چیزی که تو این چند روز دیدم مطمئنم کرد که در برابر تو شانسی ندارم…این خودخواهیه که بخواهم با تو رقابت کنم!… من فردا شب دارم برمی‌گردم،…معین برای من همیشه مثل یه دوست خوب باقی میمونه!

آهی کوتاه کشید، خودش خوب می‌دانست اگر معین نبود حالا او هم نبود و نفس نمی‌کشید. گیر افتاده در آن حادثه‌ی تلخ، با تمام وجود از خدا فرصتی دیگر برای جبران خواسته بود، برای بخشش یا جوری دیگر زندگی کردن، انگار این روزها بزرگتر شده بود، عاقل‌تر. قبل مرخص شدن باید به اتاقش سرو‌سامانی می‌داد. گل‌های نیمه پژمرده‌ی مژگان را برداشت و از آب بالا کشید و مستقیم داخل سطل زباله‌ انداخت. گلدان شیشه‌ایش را آب گرفت و روی میز با احتیاط کنار دستشور گذاشت. سمت سبد گلی رفت که میلاد و مریم برایش آورده بودند، گل‌هایی که سهیل با راضیه در یکی ملاقات‌ها به او داده بودند و گل‌هایی که دایی رضا برایش فرستاده بود. ترتیب همه‌ی آنها را داد تا رسید به دسته گل زنبقی که فریده با خودش آورده بود. با نگاه دلخور و نگرانی که بیشتر مستانه را شرمنده می‌کرد. از خلوتی اتاق استفاده کرده بود و زیر گوش مستانه گله‌مند گفته بود.

- کاش بهمون می‌گفتی… نامزد داری!

مستانه گل‌های دستش را فشرده بود و نگاهش را سمت فوادی انداخت که با جدیت او‌را نگاه می‌کرد. واقعا نمی‌دانست چه بگویید.

- من تو ماشین منتظرت می‌مونم فریده جان، شفا باشه خانم سپهر!

انگار فقط آمده بود سرسنگینی کلامش را به رخ مستانه بکشد و برود. از آن غزال تیزپای داخل اشعارش شده بود خانم سپهر. فواد عینکش را بالای چشم جا‌به‌جا کرد، هنوز هم شک داشت در شناخت دختری شهرستانی با نگاه ساده و بی‌آلایش مستانه اشتباه کرده باشد. چندین روز بود حقیقت مثل خره به جانش افتاده بود و باید خودش همه چیز را از زبان مستانه می‌شنید تا شاید آرام می‌گرفت. تازه داشت کم‌کم به حال و هوایی که رسیده بود خو می‌گرفت به اشعاری که در وصف او می‌خواند و قلمی که با تاثیر از چشمان پر مژه‌ی او روی بوم نقش میزد. مستانه نگاه به صورت گرفته و دلخور خواهر و برادر مقابلش، گوشه‌ی لبش را از شرم می‌گزید. برای اجرای نقشه‌اش از فریده سواستفاده کرده بود و فواد… او حتی جواب اشعاری که او برایش پیامک می‌کرد را هم نداده بود. چرا باید شرمنده می‌شد؟ شاید دلش نمی‌خواست در موردش فکر‌های غلط شود یا از او دلخور باشند.

- اونجوری که شما فکر می‌کنید نیست، من توضیح میدم.

فواد طبق عادت دوباره با نوک انگشت عینکش را بالای بینی فرستاده بود. دقیقا دنبال همین بود. حسش را به این دختر دوست داشت و افکار مشوش در این چند روز مثل نگاه سرد و جدی معین شالچی که تازه وارد اتاق شده و با او چشم در چشم، با غیظ نگاه‌ داشت، معذبش می‌کرد. چشم از رغیب سرسختش گرفت و رو به مستانه سعی کرد لحنش دلخور نباشد.

- منتظر اون روز می‌مونم.

لبخند کم‌جانی زد و سمت فریده‌ی ترسیده از حضور یکباره‌ی معین اشاره کرد. برگشت و دوباره نگاهش در چشمان جدی معین قفل شد. معین سمت فریده با اشاره‌ی سر سلام داد و ندانسته از بحث آنجا، با شنیدن همان جمله از زبان فواد قابلیت این را داشت تا دندان‌هایش را داخل دهـ*ان خرد کند، اما با ملاحظه دست‌های افتاده در کنارش را مشت کرده بود و در پاسخ خداحافظی سرسری فریده باز سر تکان داده بود.مستانه دستی روی تازگی یکی از زنبق‌ها کشید، شاید او اشتباه کرده بود و از همان اول نباید نامزدیش را با معین پنهان می‌کرد. فواد خوارزم شاید آرزوی هر دختری بود اما نه او که دلش در گروی یک بازی پیج خورده بود به مرد خشکی که فقط او می‌دانست چه درون با محبت و زیبایی دارد. به خودش که نمی‌توانست دروغ بگویید این ماجرا او را یک جورایی به او…صدای تقه‌ی در، او را تکان ریزی داد. به فکر اینکه معین برگشته سمت عقب برگشت.

- چه عجب تموم شد، منم…

نگاه متعجبش روی مردی میانسال افتاد که روی ویلچر نشسته بود و سمتش با نگاه نافذی لبخند میزد. بار دیگر بین او و مردی با لباس‌های رسمی سیاه که بالا سر ویلچر مرد ایستاده بود نگاه گرداند. مطمئن بود تا به حال باهیچ مردی با این صورت استخوانی و اندام لاغر که چند تار موی باقی‌مانده روی سرش خیلی تو ذوق میزد، آشناییت نداشت.

- فکر کنم اتاق و اشتباهی اومدید!

مرد همچنان سمت مستانه لبخند کم جانش را حفظ کرده بود، پوست سبزه و لــ*ب‌های تیره‌ با کمی قوز در ناحیه‌ی شانه‌هایش از او موجودی نحیف و قابل ترحم می‌ساخت. با علامت دست مرد، شخص سیاه پوش ویلچر را کمی به سمت جلو حرکت داد و او هنوز اما با اشتیاق صورت مستانه را می‌کاوید، گویی که به دنبال گمشده‌ای در آن می‌گشت.

- تو منو نمی‌شناسی اما من از بچگیت گاه، گداری از حالت باخبر میشدم.

ابروهای مستانه بالا پرید.

- تو کی هستی؟

همه‌ی نگاهها سمت معینی برگشت که تازه وارد اتاق میشد. نگاهش اخم‌الود و جدی سمت مرد، زوم بود و خودش تا نزدیکی مستانه پیش رفت.

- تو خوبی؟

دل مستانه هری پایین ریخت. درست بود که این روزها معین هنوز با او سرسنگین بود اما توجهات ریزی که به او می‌کرد از نگاه تیز مستانه دور نمی‌ماند.

- این آقایون… من نمی‌دونم چی میگن؟

نگاه منتظر معین سمت دو مرد مقابلش غلظت گرفت. همینطور اخمش. همزمان داشت به ذهنش فشار می‌آورد، این غریبه زیادی برایش آشنا بود. مرد سرتاپای معین را هم با اشتیاق برانداز کرد، آهی کوتاه کشید، اگر چرخش روزگار نامرد بر وفق مراد می‌چرخید این جوان برازنده میتوانست او را …

- شما کی هستید که از بچگی جویای حال مستانه بودید؟

- گفتم شما منو نمی‌شناسید…

اینجا نگاهش را سمت مستانه برد.

- من یکی از دوستان قدیمی پدرت هستم، اون موقع‌ها که هنوز تو به دنیا نیومده بودی.

مستانه و معین همزمان نگاهی به هم انداختند. انگار باز هم ردپای حبیب سپهر در میان بود.

- شما خبری از حبیب سپهر…

مستانه عجول وسط حرفش پرید.

- شما می‌دونید بابام کجاست؟

معین نگاه چپ چپی سمت مستانه انداخت.این دختر سرش برای دردسر درد می‌کرد. مستانه نگاهی کوتاه سمت معین کرد وسعی کرد نگاه شماتت‌بارش را نادیده بگیرد. مردد به طرف مرد چند قدم جلو رفت. مرد همانطور که سرفه‌های کوتاهی می‌کرد، سرش را پایین انداخت و به نقطه‌ای نامعلوم خیره شد. چشمان آشنای آن دختر او را می‌ترساند.

- لطفا اگه چیزی در مورد پدرم می‌دونید به من بگید، برام مهمه، شما می‌دونید کجاست؟ لطفا!

معین کلافه دستی به ریشش کشید، مرد سرش را بالا گرفت و نگاهی بین مستانه و معین رد و بدل کرد. دستش را بالا برد و محافظش عصایی سیاه کف دستش گذاشت. عصا را باز کرد و قصد کرد به کمک عصا بلند شود. مستانه سمت عقب به معین نگاه انداخت و معین موشکافانه صحنه‌ی مقابلش را می‌دید. هر دو ناظر تلاش بی‌فایده‌ی او برای بلند شدن، بار دیگر بهم نگاه کردند. پاهای لاغر و بی‌جان مرد نایی برای سرپاشدن نداشت. محافظ در صدد کمک برآمد که مرد با تعصب مانع شد و عصای دستش را دوباره به او برگرداند. عرق‌های پیشانی‌اش شر می‌رفت و ضعف پیرمرد از نفس‌های کوتاهش معلوم بود.

- حال و روز منو که می‌بینید، دیگه این پاها هم یاری نمیده…

هرازگاهی که به ایران میومد بهم سر میزد، اما تازگی‌ها خبر چندانی ندارم.

مستانه چیزی شبیه بغض را در گلویش خفه کرد، چرا او بعنوان فرزند در زندگی پدرش زیادی بوده؟ چرا از او و مهتاب بریده بود؟ خسته بود از اینکه یک عمر انگ بچه‌ی ناخواسته را با خود یدک می‌کشید.

- آخرین بار کی بهتون سر زد؟

نگاه مرد به قامت معین چسبید. خبر داشت که معین وکیل لایقی شده است.

- شاید چند سال پیش، درست یادم نیس. اما…

نگاهش اینبار باز روی مستانه افتاد.

- اخر همین هفته تولد دخترمه، حبیب اونو خیلی دوست داشت، حتما تولدشو میاد. شما هم می‌تونید…

باز دستش را بالا برد و اینبار مرد محافظ سیاه پوش از داخل جیب پاکتی بیرون کشید و به او داد.

- می‌تونید بیاید. اگه اومد که چه بهتر اگه نه، هم فال و هم تماشا… در ضمن هر سوالی که در مورد بابات داشتی تا جایی که بتونم خودم بهت جواب می‌دهم.

نگاه مردد مستانه بین پاکت دست مرد که سمتش دراز شده بود و به پشت سرش، اخم معین دو دو زد. پدرش بی‌تفاوت به اوقرار بود تولد دختر دوستش شرکت کند و او له‌له زنان به دنبال پاسخ سوال‌هایش تا مرز مرگ هم پیش رفته بود. مصمم قبل از اینکه پیش رود معین زودتر از او چند قدم بزرگ برداشت و کارت دعوت را از مرد گرفت.

- شما چطور پیداتون شد؟ انتظار ندارید حضورتونو بزارم روی اتفاق؟

مرد خنده‌ی کوتاه آمیخته با سرفه‌ای کرد. رنگش به کبودی رفته بود اما باز از تک و تا نیفتاد و میان خس خس س*ی*نه‌اش جواب داد.

- گفتم که من از بچگی هرازگاهی حال مستانه رو جویا بودم…بهتره بیشتر احتیاط کنی دختر جوون!

آخرین نگاهش بار دیگر سرتا پای مستانه را رصد کرد. با مکثی کوتاه دستش را بالا برد و محافظ اینبار ویلچر را دور داد وآرام سمت ورودی حرکت کرد.معین سمت آنها چند قدم بلند برداشت.

- حالشو از کی جویا بودید؟ اسمتون چیه؟

با علامت دست مرد ویلچر ایستاد. مرد داشت از اسپری دهانش استفاده می‌کرد. حالا نفسش راحتر می‌رفت. نفس بلندی کشید و بدون اینکه برگردد صدای خش‌دارش را در س*ی*نه صاف‌ کرد.

- مهتاب… اگه بیایید شاید خیلی از سوال‌هاتون برطرف بشه،… راستی اسم من جلال!

برای چند لحظه‌ای معین با فشار به ذهنش اما ناموفق به جای خالی مرد چشم دوخته بود. حضور مستانه را در مقابلش احساس کرد. بدون هیچ حرفی در سکوت وهم برانگیز و گیج‌کننده‌ی آن لحظه‌ی اتاق، نگاه شکاک معین و نگران مستانه روی پاکت دست معین غلط خورد.

***
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: خدیجه اسدی

پریاpariaعباسی

نویسنده افتخاری
نویسنده افتخاری
نویسنده برتر
20/11/20
144
429
63
در آنسوی دیگر در انتهای راهروی نیمه شلوغ بیمارستان مهتاب به سمت اتاق مستانه پیش می‌رفت که با دیدن شخصی آشنا آنسوی راهرو قدم‌هایش سست شد. دقیقا داشت روی ویلچر از اتاق مستانه خارج میشد. درست بود که جلال پیر شده بود اما او آنقدر حضور ذهن داشت تابتواند او را از همان‌جا هم تشخیص دهد. شاید بالغ بر چندین سال بود که او را ندیده بود، همان وقت‌هایی که مستانه هنوز کوچک بود و او گاه برایش پولی از طرف حبیب می‌فرستاد. اما حالا، اینجا؟ نکند حبیب…! دلش به شور افتاد و ناخواسته بدنش در چادر سرش منقبض شد. پاهایش مانند میخ در زمین فرو رفته بود و پاهایش یاری رفتن نداشت. فقط توانست با اخم و بدون هیچ عکس‌العمل دیگری از همان وسط راهرو به دور شدنش از سمت مخالف چشم بدوزد.

***
 
آخرین ویرایش:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: خدیجه اسدی

پریاpariaعباسی

نویسنده افتخاری
نویسنده افتخاری
نویسنده برتر
20/11/20
144
429
63
دستش آرام روی نرده‌ها غلت می‌خورد و با احتیاط پله‌ها را پایین می‌آمد.
مستقیم به سمت صدای تلق تلوقی رفت که سکوت عمیق خانه را شکسته بود. درست کنار درگاه آشپزخانه ایستاد و به تلاش معین برای چیدن میز شام بی‌صدا نگاه کرد.
- داشتم میومدم صدات بزنم، بشین تا از دهـ*ن نیوفتاده!
نگاه مستانه از چیدمان ساده‌ی روی میز کشیده شد به جگرهای کبابی که لای نان با احتیاط وسط میز قرار گرفت.
فکر و خیال این چند وقت اشتهایی برایش نگذاشته بود اما با این حال پیش رفت و اولین صندلی دم دستش را عقب کشید و روی آن نشست. معین ظرف لیمو را روی میز می‌گذاشت.
- مهتاب و رسوندی فرودگاه؟
نگاه معین کمی بالا آمد، هیچ وقت کینه‌ی مستانه را با مادرش درک نمی‌کرد. شیشه‌ی دوغ را هم روی میز قرار داد و خودش پشت صندلی، مقابله مستانه نشست.
- الان حتما داخل پروازه.
پیش قدم شد و اولین لقمه را خودش گرفت. مستانه اما هنوز دو دل، فقط نگاه می‌کرد.
- حرف جدیدی هم زد؟
این‌بار پر نعنایی را کلافه داخل دهانش گذاشت. شک نداشت انتهای این بحث قرار بود به جاهای ناخوشایندی برسد.
- همون حرف‌هایی که به تو زد، گه گداری خبرتو از عمه می‌گرفته اما سالها قبل که هنوز بچه بودی!
مستانه همچنان منتظر نگاهش می‌کرد.
- اگه به حرف‌های عمه اعتماد کنیم و چندین سال از جلال بی‌خبر باشه، چطور سر از بیمارستان در آورده جای بحث داره!
- یعنی میگی مهتاب…
- مادرت دلیلی برای دروغ نداره! فقط حس می‌کنم یه چیزایی اینجا جور نیست… هر چی میریم جلوتر انگار گیج‌تر می‌شم.
مستانه در جواب او به آهی کوتاه اکتفا کرد، او هم همچین حسی داشت و این روزها تشویشش چند برابر شده بود.
انگار مهرهایی از پازل را اصلا نداشت و گم کرده بود. معین به چهره‌ی غرق در تفکر مستانه نگاهی زیر چشمی انداخت. خوب می‌دانست در ذهن این دختر چه می‌گذرد؟ دست پیش برد و با چنگال چند جگر کبابی را داخل ظرف او گذاشت و بدون اینکه نگاهش کند برای خودش لقمه‌ی دیگری گرفت.
- سردش هیچ مزه‌ای نداره، زیادی خون از دست دادی برات لازمه!
ذهنش رفت پیش آن شب شوم و سردخانه‌ی دارویی اش، وقتی کف فلزی اتاق را خون گرفته بود.
پریشان اخم کرد و لقمه‌ی دستش را داخل ظرفش گذاشت. مستانه با نگاهی به معین و محبت‌هایی که این روزها از طرف او شامل حالش میشد، بی‌اراده دست روی گوشه‌ی پیشانی بخیه‌زده‌اش کشید و با نگاه منتظر معین اولین تکه از نان روی میز داخل سبد را کند.
چند لقمه‌ای را در سکوت خورده بود و مردد نمی‌دانست حرف گیر کرده سر زبانش را چطور بیان کند.
همانطور که لقمه‌اش را می‌جوید نگاهی زیر به معین انداخت، فرصت کمی داشتند و بالاخره باید تکلیف آن موضوع را مشخص می‌کرد. کمی روی صندلی جابه جا شد و با من من سعی کرد مستقیم در چشمان او زل نزد.
- پس فردا، شب جمعه‌است.
همین جمله‌ی کوتاه کافی بود تا معین تا ته حرفش را بخواند. از اول این مکالمه منتظر پیش کشیدن همین بحث از جانب دختر کله‌شلق مقابلش بود.
نگاه منتظر مستانه را روی خودش احساس کرد و همچنان خونسرد لقمه‌اش را می‌جوید و فکر می‌کرد حرفش را چطور بیان کند تا این دختر سرتق ساز مخالف کوک نکند. گلویی صاف کرد و لیوان دوغش را دوباره پر کرد.
- با میلاد هماهنگ کردم، همه چیز مرتبه نگران نباش.
مستانه کفری از حرفی که شنیده بود تعجب نکرد، معین همین بود، خودرای و بی‌احساس. با غیظ چشم غره‌ای سمتش رفت و لقمه‌ی دستش را داخل بشقاب رها کرد، صندلی اش را عقب کشید و با ضرب از جا برخواست.
- نمی‌تونی از طرف منم تصمیم بگیری، منم به اون مهمونی دعوت شدم،ما حرف زده بودیم، منم می‌خواهم بیام.
سکوت در پاسخ و خونسردی معین در جویدن لقمه‌اش، عصبی‌ترش می‌کرد.
- تو چطور آدمی هستی؟ من ازت کمک خواستم، باید ببینمش باید حرف بزنم.
معین دستمال کشیده شده دور دهانش را روی میز رها کرد و از پشت صندلی بلند شد و بشقاب دستش را سمت ظرفشویی برد. حرف زدن با این دختر مثل آب در هاونگ کوبیدن بود.
- هنوز معلوم نیست حبیب سپهر به اون تولد بیاد، خودت شنیدی که جلال چی گفت!
مستانه هم میز را دور زد و درست کنار یخچال نزدیک به او ایستاد.
- حتی اگه نیاد بازهم می‌تونم سوالامو از جلال بپرسم، خودش گفت کمکم میکنه،…نه… نه مثل تو که فریبم دادی، دروغ گفتی، پشتمو خالی می‌کنی و…
حرف در دهانش بود که با یورش معین که با غضب سمتش آمد، هین بلندی کشید و خودش را از پشت به یخچال چسباند.
مشت گره شده‌ی معین درست در کنار صورتش روی یخچال فرو نشست. با غیظ صورت ریز نقش مستانه را کنکاش می‌کرد. این دختر برخلاف صورت دلنشینش زبان تلخی داشت.
دندانی بهم سائید و از پشت دندان‌های بهم فشرده شده سعی کرد کلمات را با مفهوم ادا کند.
- تا کی قراره این موضوع و بزنی تو سرم؟ فریبت دادم، پیش وجدانم شرمندم، دروغ گفتم، دارم تاوانش و پس میدم، اگه پشتتو نداشتم الان اینجا نبودی، سر یه ندونم کاری داشتی همه رو تباه می‌کردی. کی می‌خوای بزرگ شی؟ این چیزا شوخی نیس، بچه بازی نیست، تموم کن این لجبازی و یک دندگی و… بذار بقیه درست به کارشون برسن!اینطوری زودتر به خواستت هم میرسی!
کاسه‌ی چشم مستانه خیره در نگاه غلیظ و خشمگین معین نم‌نم پر میشد و قلبش همچون گنجشکی بی‌پناه در س*ی*نه تند می‌تپید. واقعا قصد زدن نیش و کنایه به معین را نداشت و دلش فقط کمی درک شدن می‌خواست.
هر چند کلمات معین مثل خنجری روح آزرده‌اش را می‌شکافت. در سرش دنبال چند جمله‌ی با مفهوم می‌گشت تا به زبان آورد اما فقط توانست آرام و با بغض بگویید.
- تو اینقدر ظالم نبودی!

نگاه معین از موهای باز و پریشان دور مستانه دوباره سمت چشمان نمناک دختر رفت و باز زخم گوشه‌ی پیشانی‌اش او را حرصی کرد. حالا صدای نفس‌های منقطعش بلند می‌آمد.
- چون بفکرتم، چون نمی‌خواهم دوباره اون چیزها رو تجربه کنی، درد بکشی، بترسی…
- وقتی تو باشی نمی‌ترسم!…با تو نمی‌ترسم.
در برابر هیکل معین، هیجان زده از آنهمه نزدیکی غرق بود و از نگاه‌های خاص او شرمزده موی افتاده در اطرافش را پشت گوش می‌فرستاد که پوزخند معین سنگینی را روی قلبش انداخت.
- ترسیدی که طلاق خواستی! بیچارم کردی تا زودتر طلاقتو بدهم!
انگار قرنی گذشت تا هر دو خیره در نگاه هم دل بکنند. پشت هر نگاه هزاران حرف بود و باز غرور سکوت را ترجیح می‌داد.
معین مشت گره کرده‌اش را از روی یخچال برداشت و کمی از مستانه فاصله گرفت. تا همین حالا هم زیادی از آن نزدیکی حرام در عذاب بود و احساسات مردانه‌اش خوفناک به قلیان می‌افتاد. صدای گله‌مند معین تپش قلب مستانه را بیشتر کرد.
- اگه نمی‌ترسیدی، اگه اعتماد می‌کردی، شاید الان شرایط یه جور دیگه پیش می‌رفت.
- همین که تا حالا هستم و نرفتم خوابگاه یعنی منم می‌خواهم شرایط و عوض کنم!… اگه طلاقی هم نبود آخر این قصه قرار بود چیزی عوض بشه؟
منتظر نگاه پرسشگرش را سمت معین انداخت. این سوال مدت‌ها ذهنش را درگیر کرده بود و پاسخش برایش گویی حکم حیات داشت.
- عوض میشد؟
لجوجانه سوالش را تکرار کرد و باز جز دزدیده شدن چشم از معین چیزی ندید.
- شما‌ها از قبل سناریوتونو نوشته بودید؟ من و طعمه قرار بدید، حبیب و دستگیر کنید و بعد هم طلاق، چیزی غیر این بوده؟

معین آشفته دستش را از لای موهای سیاهش بیرون کشید و سمت او نگاهی گذرا انداخت. خسته بود از تمام سوالاتی که جوابش را از بر بود و باز به روی خود نمیاورد.
از اشتباهی که مدام باید چماق میشد و روی سرش آوار می‌گشت. مشت‌اش را گره کرد و چند قدم به سمت در برداشت. مکثی کوتاه کرد و قبل اینکه خارج شود مستانه را مخاطب قرار داد.
- بهتره یه چیزی روی موهات بندازی… تو دیگه محرم من نیستی.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

پریاpariaعباسی

نویسنده افتخاری
نویسنده افتخاری
نویسنده برتر
20/11/20
144
429
63
این را گفت و راهش را به سمت اتاق کج کرد. مستانه با درونی پر از جوشش به رفتنش چشم داشت. جوابش این نبود، نه حالا که با او سر سازش برداشته بود و او کینه توزانه عمل می‌کرد. از خشم دستانش را مشت کرد و طوری که صدایش تا اتاق او برسد فریاد زد.
- فرار کن، مثل همیشه، اما من اون تولد و میرم تو چه بخوای چه نه؟

صدای بسته شدن در اتاق نفس بلند مستانه را در آورد. شکست‌خورده سمت صندلی میز ناهارخوری رفت و رویش نشست.
به جگرهای روی میز که معین بخاطر او خریده بود نگاه کرد. دهانش مزه‌ی زهر داشت و این معده‌اش می‌سوخت.
ظرف مقابلش را عقب هل داد و به نقطه‌ی نامعلوم روی میز خیره شد و فکر کرد چطور می‌تواند هر جور شده آن تولد را از دست ندهد؟

****

«گاهی اوقات آنقدر می‌خواهی و نمی‌شود و گاهی فقط کافیست بخواهی. گاهی فقط بزرگ می‌شوی و گاه یک اتفاق بزرگت می‌کند. قدمی با مرگ فاصله نداری و باز هنوز هستی، نفس می‌کشی و برای رسیدن می‌جنگی و یقین می‌کنی معجزه اتفاق خواهد افتاد.»


شال پاییزی دورش را پیش‌تر کشید و سرش را به بالشت صندلی تکیه داد. نگاهش از چهره‌ی معین در حال رانندگی رفت به جاده‌ی مقابل مه گرفته که به زحمت میشد نور چراغ ماشین‌های جلو را تشخیص داد.
نگاه نگرانش باز گره خورد به قیافه‌ی خونسرد معین که سعی داشت تمام تمرکزش سمت جاده باشد. لبخندی شیرین گوشه‌ی لبش نشست. خیلی واضح بود که با اخم جا خوش کرده روی صورتش سعی داشت مستانه را نادیده بگیرد. دیشب بعد از مرافعه‌ای که در آشپزخانه به پا شده بود قبل خواب کسی در اتاقش را زد. معین خیسی وضو روی دستانش را با حوله می‌گرفت و با نگاهی سرسنگین سمت مستانه چشم می‌دزدید.
- هنوزم دلم نیست باهام بیای اما حالا که خودت اصرار داری،… باهم میریم. اما هر چی من بگم!
آنقدر شوک‌زده غرق در هیجان بود که برای لحظه‌ای دلش خواست خودش را در آغـ*وش معین رها کند اما فقط توانست چند قدم کوتاه سمت او بردارد و با نگاهی قدرشناسانه به او چشم بدوزد.
- هر چی تو بگی!

ماشین که سرعت کمی به خود گرفت از فکر و خیال بیرون پرید و‌ سمت جاده چشم دوخت. پلیس راهور با چراغ‌های چشمک‌زن کمی جلوتر ایست می‌داد. معین با احتیاط کنار مردی محلی پوش توقف کرد.
- خدا قوت، چی شده؟
- چند پیچ جلوتر کوه ریزش کرده تا سه چهار ساعت دیگه رفع میشه اما تا اونجا جاده خیلی مه‌آلوده خیلی باید احتیاط کنید.
معین از مرد تشکر کرد و برایش دست بالا فرستاد و به سمت جلو آرام راند . مستانه در جا روی صندلی جا‌به‌جا شد و‌نگاه نگرانش را به او دوخت.
- یعنی چی جاده بسته‌اس، میلاد و مریم منتظرمونن!
معین متفکرانه چشم روی جاده‌ی پر ترافیک داشت، مشتی نرم اما کلافه حواله‌ی فرمان ماشین کرد و زیر لــ*ب غر زد.
- حتما باید این یارو تولد دخترشو تو شمال می‌گرفت؟
- شاید خونش اونجا باشه، چه می‌دونیم.
معین نگاهی کوتاه سمت مستانه انداخت. اگر فامیلی‌ای، چیزی از جلال می‌دانست می‌توانست کل شجرنامه‌اش را بیرون بکشد اما فعلا باید تا فرداشب صبر می‌کردند. مستانه نگاهی به پشت سر انداخت، مه اطراف که هر لحظه غلیظ‌تر میشد او را ترساند.
- یعنی باید چهار پنج ساعت تو این مه منتظر بمونیم؟
هنوز حرف در دهانش بود که معین دنده عوض کرد و سمت فرعی که قسمت جلوتر جاده بود پیچید. مستانه پریشان نتوانست سکوت کند، اطرافش تک و توک ماشین بود و دو طرف فرعی را درختان سر به فلک کشیده‌ی سرو، غرق در مه ترسناک‌تر می‌کرد.
- داری چی‌کار می‌کنی؟
معین فرمان را چرخاند و خارج از جاده بین دو درخت بلند که به زحمت با مه شکن ماشین دیده می‌شدند نگه‌داشت.
- سر اون تپه، یکم جلوتر یه کافه‌ی کوچیک سنتیه، می‌تونیم این چند ساعت و اونجا باشیم تا جاده باز بشه و مه هم رقیق‌تر.

مستانه فقط گوش داد و آن مقابل کلبه‌ای که در مه گم شده بود و او به زحمت می‌دید ترسش را بیشتر کرد.
- پیاده شو، لباس گرم داری با خودت بردار! موندن تو ماشین تو این مه خطرناکه، هر لحظه شاید یکی از پشت بکوبه بهمون…کنار من راه بیا.
معین از ماشین پیاده شد و مستانه همچون سربازی گوش به فرمان شال دورش را جلوتر کشید، کیفش را روی دستش انداخت و از ماشین پیاده شد.
هوای خنک صورتش را می‌سوزاند و بوی رطوب دماغش را تازه می‌کرد. معین چراغ گوشی‌اش را روشن کرد و جلوتر راه افتاد. صدای شکسته شدن چوبی کوچک زیر پای مستانه او را لرزاند و سعی کرد در نزدیکی معین حرکت کند.
- اون کافه از اینجا خیلی دوره؟
- نه درست اون بالا، وقت‌هایی که مسیرم این جاده بود صبحونه رو اونجا می‌خوردم. احتیاط کن! پالتومو بگیر.
مستانه چند بار سر تکان داد و بدون معطلی از پایین پالتوی سیاه معین گرفت و پشت سرش آرام پیش رفت.
در طول مسیر چندباری پایش سر خورده بود و ریگی زیر کفشش تعادلش را بهم ریخته بود و هربار معین از آستین و کیفش گرفته بود و ناجی‌وار نجاتش داده بود.
تپه‌ی نسبتا کوتاه مقابل را که بالا رفتند کلبه‌ای چوبی در مقابلشان تار، قد علم کرد. تمام چراغ‌هایش خاموش بود و به قولی پرنده در آن حوالی پر نمیزد.
معین ناامید جلوتر رفت و مستانه نگاهش به چند تخت چوبی قالی فرش شده‌ای افتاد که مقابل در کلبه ردیف چیده شده بود.

معین جلوتر رفت ، جعبه‌های خالی نوشابه و شیشه‌های دوغ آبعلی را دور زد و قفل بزرگی که همراه با زنجیر به در بسته شده بود، آه از نهادش بلند کرد.
مغلوب سر تکان داد، مستانه نفس بریده سعی داشت لرز وجودش را از سرما و استرس و ترس نگه دارد.
- اینجا که کسی نیست؟
معین وقت نکرد تا نگاهش کند، به سمت پشت کلبه پا تند کرد. قبلا‌ها آنجا هم دری دیده بود. نور چراغ گوشی‌اش را درست روی در تنظیم کرد و دیدن قفلی به همان بزرگی روی در، عصبی‌اش کرد. مستانه به دنبال معین نگاهی در اطراف چرخاند. جنگل غرق در مه و کلبه‌ای چوبی قدیمی او‌ را به یاد فیلم‌های ترسناکی می‌انداخت که گاه همراه دخترها یواشکی می‌دید.

دستانش را به هم مالید و با این پا و آن پا کردن سعی داشت خودش را گرم‌کند. صدای زوزه‌ی نامفهومی از دور دست بند دلش را پاره کرد. معین سر بالا برد و مستانه خودش را به نور چراغ گوشی دست او نزدیک‌تر کرد.
- من… من تا حالا گرگ ندیدم.
گرمی نفس‌های هر دو در هوا رد انداخت . ترس را می‌شد در سفیدی چشمان مستانه هم احساس کرد، باز نور گوشی معین روی اطراف چرخید. گوشی‌اش را به مستانه سپرد و سمت چیزی رفت. صدای واق واق سگ هم سکوت آن جنگل مخوف را می‌شکست و مستانه هر لحظه بیشتر در خود مچاله میشد.

معین جلوتر آمد و با تبر دستش یک ضرب روی زنجیر در چوبی کوبید. با سومین ضربه زنجیر پوسیده از هم پاشید و در کلبه با صدا به سمت داخل برگشت. معین نفس‌زنان تبر را کمی دورتر انداخت، آستین مستانه را کشید و با هم وارد کلبه شدند. قفلی در را از بالا چفت کرد و به سفیدی چشمان مستانه که در تاریکی کلبه از ترس دو دو میزد چشم دوخت.

***
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

چه کسی این موضوع را مشاهده می کند (تعداد کل: 1 ، اعضا: 0 ، مهمانان: 1)

درباره ما

  • انجمن ستارگان رمان در سال 1399 با هدف ترویج فرهنگ نویسندگی و کتابخوانی و فروش رمان های برتر نویسندگان رسماً فعالیت خود را آغاز کرده است.  در این راستا سعی داریم با کمک به افراد اهل قلم و خوش ذوق که شرایط بروزرسانی استعدادهای خود را تاکنون نداشته اند آنها را به رونقی برسانیم. در  انجمن و در کنار کادر مدیریت حرفه‌ای‌ مان قصد داریم از طریق کتاب الکترونیک و رمان های قوی، سرانه مطالعه را در میان کسانی که کتاب کاغذی علاقه ندارند بدون هیچ محدودیت سنی و با تمام ژانر ها در اختیارتان قرار دهیم.

منوی کاربر