در حال تایپ رمان یک قدم مانده بود| صباترنجی کاربر انجمن ستارگان رمان

https://forum.romanstars.ir/data/Untitled-01.jpg https://forum.romanstars.ir/data/Untitled-02.jpg

Sabatoranji

نویسنده برتر
نویسنده برتر
3/7/21
58
103
33
رمان: یک قدم مانده بود
نویسنده: صباترنجی( زهرا )
ژانر: اجتماعی، عاشقانه
ناظر: @Golbarg
خلاصه:
و من زنی که به جرم گناه پدر رانده شدم. هتک حرمت شدم و پس از سالها تلخی و رنج و مرارت دریافتم که تمام اینها دسیسه‌ای بوده برای رسیدن به اهدافی شوم..‌.! اهدافی من را نابود و در پایان سنگی به جای قلب در س*ی*نه‌ام نهاد و حالا من بر پا ایستاده‌ام تا انتقام بگیرم، انتقام تمام تلخی‌هایم را...!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: Zhaleh، Golbarg و عاطفه رهنما

Raby

ناظر ارشد رمان
پرسنل مدیریت
ناظر ارشد رمان
18/11/20
151
734
93
IMG_20210228_223547_519.jpg

بسمی تعالی

سلام نویسنده محترم، ممنون که انجمن ستارگان رمان رو برای گذاشتن آثار ارزشمندتان انتخاب کردید. بیش از تایپ کردن قوانین تایپ رمان را مطالعه کنید.


پس از 15 پارت درخواست جلد برای رمان خود را داشته باشید؛ در صورتی که رمان جلد نداشته باشد به بخش ویرایش منتقل نخواهد شد.


پس از گذشت 35 پارت از رمان می‌توانید برای بررسی رمان جهت گرفتن تگ و نقد شورا درخواست نمایید.



پس از اتمام رمان می‌توانید در تاپیک زیر اعلام اتمام رمان یا اثرتان را اعلام کنید.



🌟قلمتان ماندگار 🌟
| تیم مدیریتی انجمن ستارگان رمان |
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: Zhaleh

Sabatoranji

نویسنده برتر
نویسنده برتر
3/7/21
58
103
33
مقدمه:
یک قدم مانده بود تا تو...یک قدمی که انگار قد یک عمر به درازا کشیده بود. من آنجا بودم؛ پشت دروغ‌های تلنبار شده‌ای که بر سرم آواره شده بود. تو اما از عمق سیاهی آمدی، انگار آمده بودی که یک عمر بمانی اما در همان یک قدمی ماندی...ما گم شدیم در زمان، گم شدیم و یک عمر است که به هم نمی‌رسیم.
***
سرد بود. صدای هوهوی باد در گرگ و میش هوا غلتیده بود. پوست دستش گزگز می‌کرد و سیاهی گیسوانش در باد می‌رقصید. قدم سست و لرزانش را برداشت. پاهایش به سنگینی تمام وزنش بود و آن درد لعنتی رهایش نمی‌کرد. چه حس تلخی بود و او حالا خیلی خوب معنی تلخی را می‌فهمید. تلخی هم مزه داشت، مثل ترش و شیرین انار... .
انار...!
چه دور بود روزهای رفته‌اش و گاهی چه زود دیر می‌شد. مزه تلخی خوب نبود، جانش را می‌گرفت و انگار خنثی می‌شد که ترش و شیرین انار دیگر برایش دلچسب نبود. تلخی خوب نبود، اصلاً نبود. صورتش میدان مسابقه بود، اشک‌ها بازیکنانش بودند و اما برنده چه کسی بود؟ چشمش دور سیاهی سنگ می‌گشت، می‌رفت و می‌آمد و روزهای رفته را رج می‌زد.
- سایه سرمدی!
توی سرش پر بود از صداهای ناهمگون، دخترکی جیغ می‌زد و یکی آن وسط‌ها قهقه سر می‌داد. انگار حالی‌اش نمی‌شد که دخترک گریه می‌کند. دهانش را قفل کرد. باز هم آن طعم تلخی لعنتی توی دهانش مزه مزه می‌کرد. کاش زبانش لمس‌ می‌شد.
- ازت یه دختر قوی می‌سازم
صدایش در سرش پژواک می‌شد. یک دختر قوی! اصلا مقیاس اندازه‌گیری صبر چه بود؟ یا که نه چه دختری قوی بود؟ به گمانش مال او از حد گذشته بود. نفس کشید و نفسش بوی آه گرفت.
- من مردم!
روی پاشنه پا چرخید. نگاهش به او جدی‌تر از هر وقت دیگری بود.
- شبیه مرده‌هام؟
یک جوری نگاهش کرد که انگار دارد به یک جسم بی‌جان نگاه می‌کند. کلام او هم سرد و بی روح بود.
- آره
نگاهش کرد. انتظارش را نداشت و شاید دلش می‌خواست که یک تو دهنی محکم ‌از او بخورد و بعدش بیدار شود اما نه انگار واقعا مرده بود. سرش چرخید. سنگ سیاه زیادی تیره بود، رنگش به دلش می‌چسبید‌‌.
- سیاه قشنگه، مثل بختم.
نزدیک شد، گرمای وجودش را پشت سرش حس می‌کرد.
- از نو بلند شو، از نو زنده شو، بذار سیاهی گم شه.
زانو زد. حالا پیش رویش سنگی بود که رفتن او را در خودش حک کرده بود. روی تاریخ فوت دست کشید.
- بیچاره همش پونزده سالشه.
قطره اشکی چکید و کنار دستش افتاد. دخترک بیچاره، دلش برایش می‌سوخت.
- سیاهی نباید بره، باید بمونه.
پلک بست. یک زن درمانده در سرش نجوا می‌کرد.
«سیاهی با من خو گرفته، من با او...»
تلخند زد. بلند شد و از نو ایستاد. انگار کمر خم شده‌اش را راست کرده بود. موهایش هنوز هم در سرمای زمستان می‌رقصید. رقص هم داشت، این جشن زنده شدنش بود.
- می‌خوام سایه بمونم، می‌خوام سایه بشم اما یه سایه سیاه. یه سایه‌ که تار کنم شب و روزشون رو... .
***
دکمه‌ آخر را بست. نگاهش به آینه و تیره‌ترین لباسش بود. مثل یک سایه بود، مثل یک سایه ساکت و سرد. صدای پاندول ساعت سکوت وهم‌آور اتاق را شکسته بود و او انگار حل شده بود در آنهمه سیاهی... .
صدای تق‌تق در بلند شد. روی پاشنه پا چرخید. صدایش را صاف کرد.
- بیا تو.
در با صدای جیر باز شد، نعمیه از لای در نگاهش کرد.
- ماشین اومد خانم.
- باشه.
صدای چشمش اکو وار در سرش پیچید. یک شروع تازه چه طعمی می‌توانست داشته باشد؟ نیشخند زد، به شروع طعم‌های تلخ یک خوش آمد بدهکار بود. او می‌رفت تا تلخی را به پیشکش ببرد. صاف ایستاد، مقتدر و قوی... .
باید قوی‌تر از همیشه به نظر می‌رسید. قدم محکمش را برداشت، محکم به اندازه ستون‌های خانه‌ای که با خون دل بنا کرده بود. باید می‌رفت راهی را که برای رفتنش سال‌ها صبر کرده بود. صدای قدم‌هایش در گوشه گوشه عمارت می‌پیچید. انگار این قدم‌ها دلشان می‌خواست که عالم را خبر کنند و نوید بدهند که این آغاز است. توی اتاقک کوچک اتوموبیل نشست. راننده پشت فرمان جا گرفت.
- ده دقیقه مونده.
سر تکان داد و او استارت زد. سوت آغاز زده شد و او به میدان دعوت شد.
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: Golbarg

Sabatoranji

نویسنده برتر
نویسنده برتر
3/7/21
58
103
33
راننده در ماشین را باز کرد و کنار ایستاد. پیاده شد و به عظمت شرکت سرمدی نگاه کرد. آن‌همه زیبایی پیش چشمش خوار جلوه می‌کرد و به وجدش نمی‌آورد. دسته کیفش را محکم تر فشرد.
- چقدر زمان دارم؟
- سه دقیقه.
خوبه‌ای گفت و به راه افتاد. وارد سالن بزرگ شد و صدای تق تق کفش‌هایش در صدای همهمه گم شد. نگاهش تا رگال‌های لباس‌ها کشیده شد، مردی با موهای بلند و دم اسبی‌اش لباس‌ها را یک به یک چک می‌کرد. چشم از او گرفت و نگاهش را به رو به رو داد. انوار آفتاب خودش را از پنجره‌های بلند به داخل سالن رسانده بود. داخل اتاقک کوچک آسانسور ایستاد. روزهای رفته از پیش چشمش تکان نمی‌خوردند و به وقت فشردن دکمه کلماتش را جمع کرد. ‌سرش را برگرداند. مردی با حالت دو به سمتش می‌آمد و لحظه‌ی بسته شدن درها پای چپش را داخل گذاشت. سرخوشانه خندید و سرش را بلند کرد.
- رسیدم.
چشمش از نگاه تیره‌اش گذشت و روی چال گونه‌اش مکث کرد. نگاه او آشنا بود، آنقدری که گمان می‌کرد او را جایی در خاطره‌هایش جا گذاشته است. خط نگاهش را از او برید و بهروز صاف ایستاد. لــ*ب کتش را گرفت و کشید. س*ی*نه‌اش را صاف کرد و کنار او ایستاد. نگاه سرکشش روی لباس‌های یک‌دست سیاه او مانده بود. به گمانش او به عذای کسی نشسته بود و چه می‌دانست که گاهی آدمی به عذای خودش می‌نشیند. خط نگاهش را به دکمه‌ها داد و با دیدن شماره طبقه‌هایی که خاموش و روشن می‌شدند، گفت:
- برای تست اومدی؟
سایه سرش را کج کرد. نگاه سردش را به او دوخت و همان‌طور نگاهش کرد. آنقدر عمیق که بهروز زیر نگاهش ذوب شد. طوری نگاهش می‌کرد که انگار عجیب‌ترین سوال دنیا را پرسیده است. سیب گلویش بالا و پایین شد و با خودش فکر کرد که نگاه دریایی او زیادی سرد است. آسانسور از حرکت ایستاد و صدای زنی در اتاقک کوچک پیچید‌. در باز شد و سایه بی اعتنا به او از در خارج شد و بهروز را پشت سرش جا گذاشت. ذهنش آنقدر آشوب بود که حتی نمی دانست که چرا مدتی را خیره به بهروز مانده بود. باید افکارش را جمع می‌کرد، باید قدرتش را به دست می‌آورد. سر در شرکت را نگاه کرد و دستش دستگیره را فشرد.
" اتاق مدیریت "
چشمش توی اتاق قهوه‌ای کرم گشت و روی میز منشی ثابت ماند. منشی سرش را بلند کرد، او را دید و از جا بلند شد.
- با کی کار دارید؟
سایه نفس مقطعش را در س*ی*نه حبس کرد.
- با آقای سرمدی قرار دارم.
منشی چشم‌هایش را در حدقه چرخاند و با آن صدای تو دماغی ناشی از عمل تازه‌اش گفت:
- بفرمایید تا نوبتتون بشه.
پوزخند سایه کج و تمسخر آمیز بود. قدمی به او نزدیک شد.
- نگفتم کار دارم، گفتم قرار دارم. بهشون بگید خانم مهرپرور اومدن.
منشی برای لحظه‌ای کوتاه هاج و واج ماند. دستپاچه و ترسیده از پشت میز کنار آمد.
- سلام می‌بیخشید که نشناختمتون. فکر کردم برای کار مدلینگ... .
سایه حرفش را برید.
- بهشون اطلاع بدید.
- نیازی نیست، ایشون منتظرتون بودن.
خوبه‌‌ای گفت و سپس از کنار او گذشت. پشت در اتاق ایستاد و با انگشت سبابه به در اتاق ضربه زد.
- بیا تو
صدایش، فقط صدای منحوسش باعث می‌شد که او پرت شود میان خاطراتی که برای همیشه به آن‌ها قول فراموشی داده بود. پلک دردناکش را بست. پشت پلک‌هایش دختری با لباس‌های خیس در سرمای زمستان ایستاده بود. دخترک می‌لرزید و از درد به خودش می‌پیچید.
" بذار بیام‌تو "
پلکش را باز کرد. حالا در قهوه‌ای رنگ پیش چشمش بود و او جایی میان س*ی*نه‌اش می‌سوخت. دم عمیقی گرفت و دستگیره را کشید. در را باز کرد و او از پشت میز بلند شد. نگاه سرکشش سرتاپای او را از نظر گذراند و سپس از پشت میز کنار آمد. او اما آرام آرام به او نزدیک می‌شد. هر قدمی که بر می‌داشت خاطراتش را ورق می‌زد. گرد پیری روی موهای او نشسته بود اما صورتک خندانش همان بود. همانی که یک روز با تمام وجود به سیه روزی‌های او قهقهه زده بود. در روی یک پاشنه رفت و بسته شد. نگاهش را به او سنجاق کرده بود و انگار نمی‌خواست که چشم‌هایش را برداد. اردلان دستش را به سمتش دراز کرد.
- به ایران خوش اومدید.
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: Golbarg

Sabatoranji

نویسنده برتر
نویسنده برتر
3/7/21
58
103
33
زنگ صدایش دلش را تکه پاره کرد و انگار کسی هلش داد به قعر تاریکی. خیره به دست‌های او ماند و مردی توی سرش فریاد زد.
«جوری زندگی کن انگار مردی، انگار از اول نبودی»
نفسش توی س*ی*نه‌اش مانده بود. ثانیه‌های زیادی را بی نفس زندگی کرده بود و حالا کلام او انگار یک تلنگر بزرگ بود.
* * *
- عروسک قشنگ من قرمز پوشیده... .
لاک قرمز را روی دستش زد. لبش کج شد و دستش را جلوی صورتش گرفت.
- تو رخت خواب مخمل آبیش خوابیده... .
کمی از روی ناخنش کنار رفته بود. رنگ قرمز پوست سفیدش را هم به خود آلوده کرده بود اما از چشم او این زیباترین انگشت‌ جهان بود. دستش را پایین آورد و انگشت دیگرش را به لاک آلوده کرد.
- عروسک من، چشم‌هات رو باز کن... .
ناگهان در باز شد. او دست و پایش را گم کرد و عقب کشید. ایستاد و ناغافل دستش بند لاک قرمز شد و لاک بیچاره در هوا معلق ماند. لاک قرمز چرخید و چرخید و روی فرش سفید دست بافت افتاد. سرخی لاک سفید روی فرش جویبار به راه انداخت.
- چه غلطی می‌کردی.
صدای فریاد مادرش تنش را لرزاند و روی زمین زانو زد. با دستش روی لاک کشید و آن جویبار سرخ را بیشتر پخش کرد.
- غلط کردم مامان!
نغمه عصبی نزدیکش شد. از بازوی او گرفت و دست را کش آورد.
- پاشو ببینم ذلیل مرده، خدا لعنتت کنه.
لاک قرمز بار دیگر از دست او رها شد. چشم‌هایش را بست و جیغ کشید.
- ببخشید!
بغص کرد و سیل اشک‌هایش به راه افتاد. می‌ترسید، هنوز جای زخم‌های دیروزش خوب نشده بود و شاید به قول نغمه او بدنش از سنگ شده بود. نغمه او را کشان کشان تا بیرون اتاق برد. توی سالن هلش داد و او سکندری خورد. گوشه‌ای افتاد و بازویش را گرفت. درد از بازویش تا قلبش را می‌سوزاند. آخ گفت و نغمه بالای سرش ایستاد. به دستش ضربه زد.
- مگه نگفتم وارد اتاقم نشو؟
او بغض ترکاند و معصومیت نگاهش را به او دوخت.
- ببخشید!
دوباره هق زد و نغمه ضربه‌ی دیگری به تنش زد. نفسش بالا نمی‌آمد با هر هقی که می‌زد بریده می‌شد. نغمه کنار پایش نشست و گوشت تنش را پیچاند.
‌ - ذلیل شی ایشالا.
جیغ کشید و صدای فریادش مهسا را از اتاقش بیرون کشید. در چهارچوب در ایستاد و به اویی که در خودش مچاله شده بود نگاه کرد. پوزخند زد و تکیه‌اش را به در داد. انگار در دلش رقص و پایکوبی بود و از صدای زجه‌های او نهایت لذت را می‌برد. زیر لــ*ب زمزمه کرد:
- حقته!
سپس با اکراه رویش را گرفت و دوباره وارد اتاق شد اما اینبار در را محکم به هم کوبید. همان وقت اردلان عصبی و کلافه از اتاق کارش خارج شد
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: Golbarg

Sabatoranji

نویسنده برتر
نویسنده برتر
3/7/21
58
103
33
دخترک را دید و صورتش در هم شد. به سمت نغمه رفت و از بازویش گرفت.
- ولش کن!
نغمه عصبی و کلافه به او نگاه کرد، سپس بغص کرده نالید:
- یه فکری به حال این بی پدر بکن، شده لنگه همون عوضی.
اردلان نگاه خشمناکش را سمت او انداخت. سایه او را دید و بیشتر در خودش مچاله شد. حالا لرز هم به ترس‌هایش اضافه شده بود. فکر زیر زمین تاریک و آن موش کذایی به حال بدش دامن می‌زد. زانوهایش را بـ*غـل کرد و سعی کرد صدای هق‌هق‌هایش را خفه کند. خوب می‌دانست که خان عمو از صدای گریه خوشش نمی‌آید. اردلان دست نغمه را رها کرد. به سمت سایه رفت و ناغافل بازویش را شکار کرد.
- حالیت می‌کنم که جفتک پرونی چه عواقبی داره.
سایه را بلند کرد و او دوباره هق زد:
- غلط کردم دیگه نمی‌رم، بخدا نمی‌رم.
اما اردلان انگار گوش‌هایش پر بود که صدای زجه‌های او را نمی‌شنید. سرش پر بود از صدا...دخترک را بلند کرد و او عاجزانه به مادرش نگاه کرد.
- مامان!
جیغ کشید و اردلان بلندش کرد. فکر زیر زمین تاریک و نمور او را به تقلا انداخته بود. توی هوا دست و پا زد و فریاد کشید:
- مامان!
آنقدر جیع کشید که صدای فریادش دیگر به گوش نغمه نرسید. لحظه‌ای بعد او بود که در زیر زمین پرتاب می‌شد و ادلان در را می‌بست.
- اینجا می‌مونی تا آدم بشی.
همراه با هق‌هق گریه‌هایش به در آهنی ضربه می‌زد و صدای رد پای اردلان نشان از دور شدنش می‌داد. او رفت و دخترک بار دیگر با ترس‌هایش تنها ماند.
***
بزاق دهانش را به سختی فرو داد. به دست او نگاه کرد و سپس دست سردش را در دست او گذاشت. اردلان دستش را سخت فشرد.
- خوشحالم که می‌بینمتون.
او سر تکان داد و لبخند نخ نمایی زد. اردلان فاصله گرفت و به مبل‌های چرم مشکی رنگ اشاره کرد.
- بفرمایید!
سپس سمت تلفن رفت و شماره منشی را گرفت.
- دوتا فنجون قهوه بیار اتاق من.
تلفن را گذاشت و پیش رویش نشست.
- خیال می‌کردم کمی جا افتاده‌تر باشید.
سایه پاهایش را روی هم انداخت نگاهش به او دقیق و طولانی بود.
- حالا که نیستم روی شرایط همکاریمون تاثیر می‌ذاره؟
اردلان تک خنده‌ای کرد.
- نه، مشخصه که نه. رزومه کاری شما کاملا روشنه.
سایه سر تکان داد و همان وقت منشی وارد اتاق شد. قهوه‌ها را روی میز گذاشت و رفت. نگاهش به سیاه و سفید قهوه و فنجان مانده بود که اردلان گفت:
- سفر خوب بود؟
سرش را بلند کرد، سفر؟ تا او کدام سفر را گفته باشد. هرچند که زیاد هم توفیری نداشت.
- بله خوب بود.
اردلان لبخند زد و نفهمید که چه اندازه حس انزجار را به او می‌داد.
- تسلیت می‌گم، فوت بهادر خان هممون رو غافل گیر کرد.
نگاهش سوخت، انگار کسی خارهایش را توی چشم‌های او فرو می‌کرد. لبش را با زبان تر کرد و بغضش را فرد خورد. هنوز هم مرگ او را باور نداشت.
- ممنونم.
دم عمیقی گرفت و سپس دوباره به او نگاه کرد.
- آقای کیانی کجان؟
اردلان خم شد و قهوه‌اش را برداشت.
- حقیقتش اینه که امشب یه مهمونی برگذار می‌شه، هم به مناسبت شوی بهاره و هم شردع همکاریمون و طرف سوم هم امشب توی مهمونی ملاقات می‌کنید.
سایه سر تکان و قهوه‌اش را برداشت. یک خوبه گفت و خشمش را روی فنجان در دستش خالی کرد. هوای اتاق هر لحظه کم و کم‌تر می‌شد و او آرزو می‌کرد که هر چه زودتر از این زندان رهایی یابد.
برای آخرین بار خودش را در آینه کوچک نگاه کرد. آینه را بست و در کیف کوچکش گذاشت.
- جای دوری نرو، نمی‌خوام تا آخر شب بمونم.
کیان چشمی گفت و او در ماشین را باز کرد. درهای عمارت سرمدی باز بود، برعکس همیشه که روی او بسته بود. از این خانه و درخت‌های سر به فلک کشیده‌اش فقط درد را به یاد داشت. دردی که ذره ذره او را نابود کرده بود و حالا باید از نو می‌ایستاد‌. روبه روی عمارت بود که نفسش را تازه کرد. یک قدم به جلو برداشت و از روی فرش قرمز گذشت. درخت هلو هنوز هم همان جا بود، آنطرف باغ، درست کنار تاب سفید. لبش را به نیش کشید و در اوهامش دخترکی را دید که با حسرت به تاب سفید نگاه می‌کرد. آه کشید و نگاهش را گرفت. او حق نداشت، حق نداشت که خاطراتش را رج بزند.
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: Golbarg

Sabatoranji

نویسنده برتر
نویسنده برتر
3/7/21
58
103
33
کیف کوچکش را محکم تر فشرد. میز و صندلی‌ها در باغ چیده شده بودند و این یعنی رونمایی هم در باغ انجام می‌شد.
- از این طرف.
برگشت و به پیشخدمت نگاه گرد. امتداد دست‌های او را گرفت و به اردلان رسید. کنار میز ایستاده بود و کت و شلوار سورمه‌ای به تن کرده بود. نگاه خیره او را که دید جامش را بالا برد. سرش را تکان داد و دنباله بلند لباس سیاهش را گرفت. خط صاف لــ*ب‌هایش را به منحنی دروغین کج کرد. پیش اویی که تمام حرکاتش را زیر نظر داشت باید کمی بیشتر توی نقشش فرو می‌رفت. به آن سمت حرکت کرد و همان وقت ماشین مهرداد توی خیابان‌های شهر پرواز می‌کرد. مهرداد پایش را محکم تر روی گاز فشرد و سعید شیشه را تا آخرین حد ممکن پایین داد. باد سرد صورتش را به گز‌گز انداخت و او قهقه بلندی سر داد.
- سلام ایرانی!
سپس بلند و سرخوشانه خندید و به مهرداد نگاه کرد. صورت او اما سرد و بی روح بود و خشم در آن هویدا بود. سیگار روی لــ*ب‌هایش می‌سوخت و هاله‌ای از دود او را در خودش گم کرده بود. خودش آن‌جا بود و افکارش جایی دیگر به پرواز در آمده بود. دست خودش نبود اگر سرعتش هر آن بیشتر و بیشتر می‌شد. از این شهر و خیابان‌هایش فقط درد را به یاد داشت. سعید بی اعتنا به او دکمه سقف را زد. جستی زد و روی صندلی نشست. دست‌هایش را از دو طرف باز کرد و فریاد کشید:
- اوس کریم دمت گرم.
دهانش را باز کرد و هوی بلندی کشید. مهرداد نیم نگاهی به سمتش انداخت و سپس کلافه و عصبی نگاهش را دزدید. دکمه سقف را زد و سعید با دیدن حرکتش پایین پرید.
- چته باز نمی‌تونیم یکم حال کنیم؟
مهرداد آرنجش را به پنجره باز تکیه داد و شقیقه‌اش را گرفت. با یک دست فرمان را کج کرد و گفت:
- حوصله ندارم سعید.
صدایش خش دار و کلافه بود آنقدری که سعید روی صندلی وا رفت و زیر لــ*ب غر زد:
- اونوخ.
او اما انگار نمی‌شنید. توی سرش پر بود از صدای آرام دخترکی که زیر سقف همین آسمان فریاد کشیده بود:
« خورشیدت می‌شم »
لبخندش تلخ بود. پک عمیقی به سیگارش زد و طعم تلخی کامش را تلخ کرد.
« عاشق ترش و شیرین انارم، توچی؟ »
دود سیگارش را در هوا رها کرد. خط‌های جاده زیر ماشین له می‌شدند و او خودش را به یاد می‌آورد. روزی که این شهر را ترک می‌کرد هرگز فکرش را نمی‌کرد که برگردد. لبش را به نیش دندان کشید، زیر لــ*ب زمزمه کرد:
- انار... .
آه حسرتش از عمق وجودش بلند شد. سعید تیز نشست و نیشش را تا بنا گوش باز کرد.
- ویار انار کردی؟
سرش چرخید. به چشم‌ها و صوت خندان او نگاه کرد و دلش یکی از همین لبخندهای بی ریا را خواست. امشب در دلش غوغا بود. سعید سکوت طولانی او را دید و نیشش را جمع کرد.
- باشه بابا توام که شبیه ظهر سیزده به دری.
دوباره روی صندلی وار رفت و مهرداد نگاهش را به جاده داد.
لحظه‌ای بعد جلوی عمارت بودند. مهرداد سیگارش را زیر پا انداخت و با پا خاموشش کرد. نگاه سعید روی عمارت مجلل سرمدی مانده بود‌.
- عجب چیزیه!
مهرداد نفسش را در هوا رها کرد.
- آره.
سپس به راه افتاد و سعید همراه با کشیده شد. بوی دود و عطر مشامش را پر کرد. روی پاشنه پا چرخید و اردلان را کمی آنطرف‌تر مشغول صحبت با زنی دید. دستش را در جیب شلوارش کرد و گام اولش را برداشت. سایه تلخند زد و سرش رو به پایین کج شد. نگاه مهرداد میخ او ماند و برای ثانیه‌های کوتاه ایستاد. قلبش گامب گامب می‌تپید و انگر حالا به جای س*ی*نه در گلویش بود. صداها گنگ و اکو وار در سرش می‌پیچیدند و او انگار رویاهایش را زندگی می‌کرد. حرکات دختر برایش آهسته و آهسته تر می‌شدند. سایه سرچرخاند. موهایش بسته بودند و طره‌ای از گیسوانش در هوا رها بود. دخترک دستش را بالا آورد و آن تکه موی مزاحم را برداشت. از آن فاصله سبز و آبی چشم‌هایش به خوبی پیدا بود. قفسه س*ی*نه مهرداد بالا و پایین می‌شد. یعنی می‌شد که بیدار باشد اما نه! پلک بست، آنقدر پلک‌هایش را به هم فشرد که این وهم دست از سرش بردارد. به خیالش باز هم در رویا دخترکی را شبیه به او می‌دید. پلک دردناکش را باز کرد و خشکی لــ*ب‌هایش را با لــ*ب‌هایش تر کرد. سعید و به تنش طعنه زد.
- چرا معطلی؟
- هیچی، فکر کردم کسی رو دیدم.
سعید یک قدم به جلو برداشت.
- حالا که ندیدی، بیا.
نفس عمیقی کشید و به راه افتاد اما حالا انگار پاهایش توانایی حمل وزنش را نداشت.
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: Golbarg

Sabatoranji

نویسنده برتر
نویسنده برتر
3/7/21
58
103
33
نگاهش میخ سایه بود، انگار چشم‌هایش را به او سنجاق کرده بودند. قدم بر می‌داشت و اما انگار این راه طولانی کش می‌آمد. سایه نگاهش را برگرداند و همان دم نگاهشان تلاقی پیدا کرد. انگار صاعقه به تنش زد که لبخند از روی لبش پر کشید و رفت حالا صدای اردلان را گنگ تر می‌شنید.
- بالاخره اومد!
بالاخره! بالاخره... .
بالاخره چه کسی آمده بود که او گلویش می‌سوخت و هوا کم آورده بود؟ نگاه او هم میخ سایه بود. آن‌ها در نگاه هم به دنبال چه چیزی بودند؟ راه طولانی تمام شد. مهرداد به آن‌ها رسید و نگاهش را از روی سایه کند. نمی‌خواست به این خیال خامش پر و بال دهد.
- سلام!
دست اردلان را نرم فشرد. اردلان رو به سایه برگشت.
- آقای کیانی هستن طرف سوم... .
توی سرش پر بود از صدا. پر بود از قهقه و صدای جیغ...
جیغ! جیغ...! یکی آن وسط‌ها جیغ می‌کشید. پلک بست. چشمش را گرفت و کسی توی سرش فریاد زد.
« ماه من باش»
نفس گرفت. سرش گیج و منگ بود و خاطراتش می‌آمدند و می‌رفتند.
***
- دستم رو بگیر.
دست‌هایش در جیبش مچاله بود. سرش را بیشتر در شال گردنش فرو برد و صدای خفه‌اش بلند شد.
- سرده مهرداد.
مهرداد سرخوشانه خندید و دستش را در سردی هوا تکان داد.
- دست‌های من گرمه، یالا!
به سرخی دست‌هایش نگاه کرد. سفیدی برف در هوا تاب می‌خورد و نم نمک روی دست‌های او می‌نشست.
نگاهش از دست‌های او به صورتک خندانش رسید. او نمی‌دانست که گاهی سرما هم می‌تواند درد داشته باشد. برای اویی که خیلی از شب‌های کودکی‌اش را در زیر زمین تاریک و سرد عمارت سر کرده بود. خوشحالی برای برف به خیالش کمی مضحک بود. مهرداد تعلل او را دید و نفسش را کلافه در هوا رها کرد، سرمای بهمن ماه رد نفسش را به جا گذاشت.
- ای بابا ضایم نکن دیگه.
نگاهش را از دست‌های او کند و به سیاهی مطلق نگاهش نگاه کرد. آنقدر نگاهش تیره بود که سیاهی مردمکش را گم کرده بود. دستش را آرام بیرون کشید و نرم در دست او گذاشت. مهرداد را محکم گرفت و لبخندش به پهنای صورتش باز شد.
- از حالا تا آخرین نفس گرمت می‌کنم.
حالا لــ*ب‌های سایه هم ‌می‌خندید و سرما دیگر درد نداشت. او راست می‌گفت دست‌هایش گرم تر از آن پالتوی زوار در رفته بود. و گاهی عشق می‌تواند چه دلگرم کننده باشد. نفس کشیدند و سرما نفس‌هایشان را به جا گذاشت. رد پاهایشان دل برف را شکافت و خیابان مهمان قدم‌هایشان شد.
**
پلک‌هایش می‌سوخت. پشت پلک‌هایش سنگینی یک عمر را یدک می‌کشید.
- خانم مهرپرور؟!
پلک باز کرد. پیش چشمش هنوز هم‌ او بود. با عطر آشنایش انگار که آمده بود تا تمامش را بگیرد. دم عمیقی گرفت و سرش را تکان داد. دستش را به سمت او دراز کرد.
- من سایه هستم، سایه مهرپرور... .
مهرداد پلک نزد. این فقط یک تشابه بود، فقط یک تشابه...عمیق و طولانی نگاهش کرد. نگاه سرد دخترک به سرمای آخرین ظهر زمستان ‌می‌مانند نه! نگاه کدر او نمی‌تواست سایه رویاهای او باشد. نفس گرفت و دست او را نرم فشرد.
- خوش‌وقتم!
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: Golbarg

Sabatoranji

نویسنده برتر
نویسنده برتر
3/7/21
58
103
33
همان وقت چراغ‌های باغ خاموش شدند. نورهای دور تا دور فرش قرمز روشن شد و دود صحنه را پر کرد. اردلان جامش را از نزدیک لبش پایین آورد‌.
- شروع شد.
نگاه‌شان از یک‌دیگر کنده شد و به صحنه رسید. صدای موزیک بالاتر رفت و مدل‌ها یک به یک وارد صحنه شدند. مهرداد نوشیدنی را در دستش تاب داد و به لباس مفهومی سفید و زرد نگاه کرد.
- طراحی مفهومی، خوبه.
اردلان صدایش را کمی بالا برد و باز هم آهنگ کلامش در صدای موزیک گم شد.
- خواستم ایده بگیرید.
به سایه اشاره کرد و او سر تکان داد. به طرح‌ها که نگاه می‌کرد یک پوزخند مسخره کنج لــ*ب‌هایش می‌نشست. هیچ کدام‌شان هیچ حسی به او منتقل نمی‌کرد. دست‌هایش را به س*ی*نه زد.
- طراحتون کیه؟
لبخند از روی لــ*ب‌های اردلان پاک نمی‌شد همان‌طور که به صجنه خیره شده بود گفت:
- بهروز سرمدی، پسرم!
سایه پوزخند زد و این از چشم مهرداد دور نماند. چشم او هم چرخید و نگاه خیره او را شکار کرد. حالا نگاه سایه بود که روی او ثابت مانده بود. پلک نمی‌زد و به دنبال یک نشانی صورت او را زیر و رو می‌کرد.‌ دست آخر مهرداد نگاهش را از او گرفت و به صحنه داد. برق‌ها یک بار خاموش و روشن شدند و تم نورها عوض شد. نوبت رونمایی از کالکشن بهاره رسیده بود. سایه نگاهش را به سختی از مهرداد کند و به صحنه داد. مدل اول وارد شد. نگاه او روی لباسش دقیق و ریز بود آنقدری که بفهمد یکی از چین‌ها خراب تا خورده بود. خرابی در کار او نقشی نداشت و همین به هم ریختگی‌ها عصابش را متشنج می‌کرد. مدل دوم و سوم هم آمدند. انگار بهروز از سبک رمانتیسیسم استفاده کرده بود.
- طراحی‌های خوبین... .
برگشت. حالا نگاه اردلان سمت او بود و رضایتمندانه می‌خندید.
- ممنونم.
سایه لبخند زد.
- اما عالی نیستن... .
منحنی لــ*ب‌های اردلان به خطی صاف بدل شد و او به صحنه اشاره کرد.
- سبک رمانتیسیسم... .
چانه اش را جمع کرد.
- خب باید یکم مدرنیته ترش کرد.
اردلان وا رفت. بهترین طرح‌ها را جمع کرده بود و حالا این دخترک تازه کار تمامش را با یک حرف به باد می‌داد. دستش دور جام جمع شد. برگ آسش را دخترک نابود کرده بود. دم عمیقی گرفت و حرص آلود لبخند زد‌.
- درسته!
نگاهش را از او کند. قفسه س*ی*نه‌اش عصبی بالا و پایین می‌شد و این لبخند را مهمان لــ*ب‌های سایه می‌کرد غافل از آنکه مهرداد تمام حرکات او را زیر نظر دارد. اردلان جرعه‌ای از نوشیدنی‌اش نوشید. نگاهش هنوز هم به صحنه بود‌.
- سبک مورد علاقه شما چیه؟
سایه لبخند زد.
- فوتوریسم، سریع و جسور... .
اردلان سر تکان داد و همان وقت بهروز با لبخندی سر خوشانه از پشت صحنه کنار آمد. تحسین آمیز مدل‌ها را نگاه می‌کرد و از نگاهش رضایت می‌بارید. کتش را مرتب کرد و به سمت باغ حرکت کرد. سرش را زیر گوش پیشخدمت برد.
- اومدن؟
- بله قربان.
بهروز خوبه‌ای گفت و کت و شلوارش را صاف کرد‌. اردلان را از دور دید و کراوات سرخ رنگش را مرتب کرد. دلش می‌خواست که بی نقص به نظر برسد. آرام‌آرام به آن‌ها نزدیک شد و همان وقت سایه سرش را چرخاند. چشمش را ریز کرد و به مردی که نزدیک می‌شد چشم دوخت. انگار لبخند رار به لــ*ب‌هایش دوخته‌بودند که لحظه‌ای ماسکش را بر نمی‌داشت. پیش رویشان ایستاد و سایه دقیق‌تر نگاهش کرد. او را می‌شناخت، این نگاه را یک بار در آسانسور دیده بود. تلخند زد، بی خود نبود که چشم‌های او برایش آشنا بود. اردلان جامش را روی میز گذاشت و به بهروز اشاره کرد.
- پسرم، بهروز سرمدی.
طراح لباس تمام کالکشن های امشب.
بهروز محجوبانه خندید و مردانه با مهرداد دست داد.
- آقای کیانی، درسته؟
مهرداد سر تکان داد و دستش را نرم فشرد.
- من رو می‌شناسید؟
بهروز از او جدا شد و صاف ایستاد.
- بله من همیشه در مورد همکارهام تحقیق می‌کنم
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: Golbarg

Sabatoranji

نویسنده برتر
نویسنده برتر
3/7/21
58
103
33
مهردانه مردانه لبخند زد و سرش را تکان داد.
- طرح‌ها خوب بودن.
بهروز رضایت‌مندانه لبخند زد. از خودش راضی بود، تمام ‌او را غرور پوشالی‌اش پوشانده بود‌. نگاه اردلان اما به او آمیخته‌ای از خشم و حرص بود، هنوز هم حرف سایه روی دلش سنگینی می‌کرد. نفسش را در هوا رها کرد و به سایه اشاره کرد.
- سایه مهرپرور طراحی که بهت گفته بودم.
بهروز سرش را برگرداند. نگاهش با سایه تلاقی پیدا کرد و پلک نزد. محو آن دو گوی دریایی ماند و دهانش خشک شد. او را می‌شناخت، همین چند روز پیش نامش را در یک مجله ایتالیایی خوانده بود. می‌دانست که حسابی غوغا به پا کرده است اما امان از دست بی حواسی‌هایش که به دنبال عکس او نگشته بود. دقیق‌تر نگاهش کرد. گوشه چشمش چین خورد و او را به یاد آورد. امروز صبح او را دیده بود و به گمانش او هم یکی از هزاران دختری بود که رویای مدل شدن را در ذهنشان می‌پروراندند. باید می‌فهمید که آن‌ همه غرور از یک دختر ساده بر نمی‌آید. لبخند نمکینی زد. از همان‌هایی که چال گونه‌اش را در معرض نمایش می‌گذاشت.
- طرح‌های شما خیره کننده‌ان بهتون تبریک می‌گم.
سایه محجوبانه لبخند زد.
- ممنون!
بهروز انگشت اشاره‌اش را روی لبش گذاشت. ابروهایش را بالا انداخت و انگار که چیزی را به خاطر آورده باشد، گفت:
- در مورد اون طرح... .
ناگهان صدای مردی پشت میکروفون بلند شد.
- شام آمادست.
اردلان از میز فاصله گرفت.
- بفرمایید!
سایه کیف کوچکش را برداشت. از میز فاصله گرفت و روی پاشنه پا چرخید. دامن بلندش در هوا چرخ زد و دوباره روی زمین نشست. همان‌وقت سعید سیب سرخ را گاز زد و دستش را برای مهرداد بالا برد. دستش تا آخرین حد ممکن کشیده شده بود و برای او تکانش می‌داد.
- مهرداد!
مهرداد کلافه نفس گرفت. سرش را تکان داد و جامش را روی میز گذاشت.
- می‌بخشید.
بهروز لبخند زد و او از میز دور شد. سعید گاز دیگری به سیبش زد‌.
- میوه‌ها رو دیدی؟
مهرداد به اطرافش نگاه کرد و بازوی او را گرفت.
- از کجا اینو آوردی؟
سعید بی خیال شانه‌ای بالا انداخت و دستش را به سمت ته باغ دراز کرد.
- از ته باغ... .
مهرداد سرش را تکان داد. بازوی او را محکم تر فشرد.
- آبرو ریزی ن!
سعید آخ بلندی گفت. صدایش توجه چند نفری را جلب کرد و مهرداد لبخند مصنوعی زد. دست او را رها کرد و همان‌طور که به جلو نگاه می‌کرد، گفت:
- خوب نیستم سعید، درکم کن!
سعید سیبش را پایین آورد. حالا نفس او هم رنگی از آه گرفته بود.
- چه مرگته؟
مهرداد لبش را با زبان تر کرد. طرح چشم‌های دختر از پیش چشم‌هایش تکان نمی‌خورد. این‌همه شباهت نمی‌توانست کار یک اتفاق باشد. با این حال این بار اولش نبود. سرش را محکم به چپ و راست تکان داد. چه بی اندازه دلش انکار می‌خواست.
- هیچی، فقط می‌خوام امشب تموم بشه.
سعید آه کشید و چیزی نگفت حالا پس از سال‌ها فهمیده بود که باید او را در حال خودش رها کند. هیچ حرفی برای او مرهم نبود.
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: Golbarg

Sabatoranji

نویسنده برتر
نویسنده برتر
3/7/21
58
103
33
وارد سالن شد. کفش‌هایش را در آورد و روی شانه‌هایش گذاشت. پاهایش ذوق ذوق می‌کرد و حالا کمی متورم شده بود. این‌ هم یکی از همان عذاب‌های زن بودن بود. تلوتلو خوران به سمت گرامافون قدیمی رفت. نخورده مسـ*ت شده بود و مستی‌اش از باده تشویش بود. دیسک را گذاشت و نوای الهه ناز در فضای تاریک خانه پیچ و تاب خورد. پاهایش را روی کف پارکت شده عمارت کشید و زیر لــ*ب خواند.
- باز ای الهه‌ی ناز... .
پلک بست، هنوز هم تلو تلو می‌خورد و مردمک چشم‌هایش می‌سوخت. چه شب سختی را گذرانده بود و انگار ملغمه‌ای از غم گلویش را می‌فشرد که نه باران می‌شد که ببارد و نه گلویش را رها می‌کرد. کشان کشان به سمت مبل رفت. دستش را باز کرد و کفش‌هایش را روی پارکت انداخت. صدای برخورد کفش‌ها با سطح زمین در گوشش پیچید و آرام خواند.
- با دل من بساز... .
دستش بی جان و بی رمق کنار تنش افتاد. حالا صدایش بغض آلود و خش دار بود. پلک بار کرد و بهادرخان صدای گرامافون را بیشتر کرد و همراه با آن خواند.
- کین غم جانگداز... .
گلویش سخت تر فشرده شد. انگار دیوارهای عمارت نزدیک و نزدیک‌تر می‌شدند و بهادرخان کوچک و کوچک‌تر.
- چه آهنگی خونده معین.
بغض ترکاند. زانو زد و دست‌هایش را کف پارکت سرد گذاشت. سرد بود، سرد و تاریک و این بدترین ترکیب جهان بود. شانه‌هایش می‌لرزید، نفسش مقطع می‌آمد و می‌رفت. صدای هق‌هق‌هایش نعیمه را بیدار کرده بود. با بغص نالید:
- سخت بود... .
خونش جوشید، عصبی مشت‌هایش را محکم و بی امان به زمین کوبید.
- سخت بود، سخت بود!
نه یک بار که چند بار! آنقدر کوبیده که دست‌هایش سر شدند و جان از تنش رفت. مشت آخر را بی رمق زد و نالید:
- خیلی سخت!
سرش را روی زمین گذاشت. انگار ورق زدن خاطرات نیمی از وجودش را کنده بود، انگار هنوز هم جای زخم‌هایش درد می‌کرد. چهره‌ی اردلان از پیش چشم‌هایش تکان نمی‌خورد. پلک که می‌بست او بود که پشت داغی پلک‌هایش آتش می‌سوزاند. نفس کشید اما نفسش هم انگار نبود. نعمیه از لای در نیمه باز نگاهش می‌کرد اما آنقدرها هم جرئت نزدیکی نداشت. از او خوشش نمی‌آمد و اما حالا دلش عجیب به حال دخترک مغرور عمارت می‌سوخت. نفسش را آه مانند رها کرد و به تلفن چنگ زد. شماره نیازی را گرفت و منتظر ماند. لحظه‌ای بعد صدایش در تلفن پیچید:
- بله!
- خانم حالشون خوب نیست.
برای لحظه‌ای سکوت شد. نیازی نفس گرفت. باید فکرش را می‌کرد که دخترک هر چه‌قدر هم که قوی باشد بار امشب روی شانه‌هایش سنگینی خواهد کرد. بلند شد و به کتش چنگ زد.
- میام!
نعیمه بی حرف اضافه تماس را قطع کرد. تلفن را سره جایش گذاشت و به اتاقش برگشت. گوش گیرهایش را گذاشت و بیخیال دخترکی که چند قدم آن‌طرف‌تر در حال نابودی بود چشم‌هایش را بست.
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: Golbarg

Sabatoranji

نویسنده برتر
نویسنده برتر
3/7/21
58
103
33
مدتی بعد نیازی در سالن را باز می‌کرد. صدای هق‌هق‌های خفه او را شنید و در را آرام بست. صدای جیر کفش‌هایش روی کف سالن، سایه را به خودش آورد. احساس غریبه‌ای آشنا باعث شد که سرش را بلند کند. در آن تاریکی مطلق قامت کوتاه نیازی را شناخت. صورت خیسش را با پشت دست پاک کرد. او همیشه به موقع می‌رسید؛ درست سر بزنگاه. اشک روی گونه‌اش را پاک کرد و نیازی بالای سرش ایستاد.
- قول دادی که قوی باشی، اینجوری نمی‌تونی!
بزاق گلویش را به سختی فرو داد. نمی‌خواست که رقت انگیز به نظر برسد.
- هستم!
نیازی س*ی*نه‌اش را از نفسش رها کرد. پیش پای او زانو زد.
- نیستی دختر، به اون حدی که باید نیستی... .
سایه پلک بست.
- من فقط از اون خونه... .
نیازی حرفش را برید.
‌- اون خونه، اون مرد، اون اتفاق. بهت گفته بودم که با همش رو به رو می‌شی. خیلی زود بود، خیلی... .
پلک‌هایش را باز کرد و به جای او به گلدان خاکستری نگاه کرد.
- خودم خواستم. پس می‌تونم.
نیازی سرش را به چپ و راست تکان داد.
- می‌ترسم، زود بود... .
- قول دادم که قوی باشم.
نیازی نگاهش را از او گرفت. از جا بلند شد و دستش را برای او دراز کرد. سایه به دست‌های او نگاه کرد. سرش را پایین انداخت و دستش را ستون بدنش کرد. از جا بلند شد و نیازی دستش را مشت کرد. عقب کشید و سایه محکم ایستاد، سرد شد. مثل تمام روزها و ساعت‌های گذشته.
- ممنون.
از کنار او گذشت و به سمت پله‌ها رفت و نیازی به جای خالی نبودنش نگاه کرد.
- از دندون‌هاش حالم به هم می‌خوره.
روی پاشنه چرخید. دخترک محو شد و طوفان همه جا را فرا گرفت. باد می‌وزید. برف زمین را سفید پوش کرده بود.
- بلدی ماه باشی؟
به دنبال صدا دوید. یک نفر پشت سرش بود، صدای نفس‌های هیستریکش را می‌شنید. تند تر دوید، نفسش بالا نمی‌آمد. بوی نوشیدنی پره‌های بینی‌اش را سوزانده بود. دهـ*ان باز کرد. نه! صدا نداشت. گلویش صامت بود. نمی‌توانست فریاد بکشد.
- تقلا نکن!
جیغ کشید، جیغ کشید! اما نه! صدا نبود؛ صدا نداشت. تقلا کرد. دست و پا زد و بیشتر در برف‌ها فرو رفت. حالا روی زمین خوابیده بود و برف هر لجظه بیشتر او را می‌بلعید. کسی قهقه زد. صدای مرد در سرش زنگ می‌خورد.
- هیس! صدات در نیاد.
هق زد. صورتش خیس بود، سرما استخوان‌هایش را می‌سوزاند. دست‌و پا زد و اینبار از اعماق وجودش فریاد کشید.
- نه!
با صدای فریاد خودش از خواب بیدار شد. عرق از روی پیشانی‌اش شرآبه می‌کرد. س*ی*نه‌اش بالا و پایین می‌شد و نفسش یکی در میان می‌آمد. به ساعت کوچک روی میز نگاه کرد. ساعت پنج صبح را نشان می‌داد و این یعنی او یک بار دیگر کابوس دیده‌بود. دستش را به پیشانی‌اش کشید‌. رو تختی را کنار زد و از تخت پایین پرید. روپوشش را به تن کرد و به سمت دستشویی رفت. آب یخ می‌توانست حرارتش را کمی کم کند. به کابوس‌هایش عادت کرده بود که حاالا پس از سال‌ها حتی کنجکاو هم نمی‌شد که چرا کابوس‌هایش یک جای نا تمام دارد.
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: Golbarg

Sabatoranji

نویسنده برتر
نویسنده برتر
3/7/21
58
103
33
مدتی بعد مانتو و شلوار پوشیده از اتاقش خارج می‌شد‌. سوییچ در مشتش فشرده می‌شد و تنش به تکه‌ای یخ می‌ماند. پله‌ها را یکی در میان طی کرد و از سالن گذشت. ذهنش آرام نبود، انگار بخشی از وجودش کنده شده بود. داخل اتاقک کوچک اتومبیلش نشست و استارت زد. ماشین از جا کنده شد و او به افکارش پر و بال داد. همان وقت ترنم روپوش سفیدش را در اتاقک کوچک آهنی گذاشت. تابی به گردنش داد و صدای تق تق شکستن استخوان‌هایش بلند شد. کمد را بست و درش را قفل کرد.
- مردک میمون نما.
ترنم خندید و روی پاشنه پا چرخید. صدای همیشه گلایه‌مند لاله پشت بند کوبش در آهنی بلند شد. با گام‌های بلند و غرغر کنان به سمت کمدش آمد. آنقدر بی حواس و عصبی بود که ترنم را ندید و حرص آلود در کمدش را باز کرد.
- خیال کرده اینجا سیرکه... .
در کمدش را باز کرد و دستش را ر هوا تاب داد.
- لاله خشکیده.
بلند و پر صدا پوزخند زد، روپوشش را در کمد انداخت.
- به عمت بخند!
در کمد را به هم کوبید و همان وقت ترنم با صدای بلند قهقهه زد. صدای پق خنده او لاله را ترساند و ناخودآگاه برگشت. نفس، نفس زنان به او نگاه کرد و سپس دوباره اخم روی پیشانی‌اش نشست. جدی شد و صاف ایستاد.
- فالگوش وایسادی؟
ترنم سرش را به چپ و راست تکان داد.
‌- نه! چه نیازی به فالگوش، وقتی تو انقدر بلند حرف می‌زنی.
لاله گوشه لبش را چین انداخت و برگشت.
- اعصابم خورده ترنم، سر به سرم نذار.
ترنم کلید را داخل جیبش انداخت و به او نزدیک شد.
- باز چیشده؟
لاله مانتوی جدیدش را از کمد بیرون کشید.
- این دکتر بخش زنان، چی بود اسمش حسنی، حسینی، هرچی... .
مانتواش را پوشید و سمت ترنم برگشت.
- خیلی رو اعصابه، امروز کل بخش رو گذاشته بود روی سرش از سن و سالشم خجالت نمی‌کشه.
ترنم خندید و کیفش را روی شانه‌اش انداخت. می‌دانست که لاله کسی نبود که به این راحتی‌ها با کسی کنار بیاید و این غر زدنش‌ هم طبیعی بود.
- می‌ری خونه؟
لاله نگاهش کرد. از آن نگاه‌هایی که یعنی یک تخته‌ات کم است. ترنم خندید و دستش را بالا برد.
- باشه. تسلیم، می‌خوای بیا هم بریم. می رسونمت!
لاله برگشت و آخرین وسیله‌اش را برداشت.
- نه! خودم می‌رم.
- هر جور مایلی.
برگشت و به سمت در رفت. می‌دانست که نه های او یک نه محکم و قابل اطمینان است. از بیمارستان خارج شد و به گرگ و میش هوا نگاه کرد. آسمان بین روشنایی و تاریکی دو دل مانده بود.‌ به سمت پراید نقره‌ایش رفت و استارت زد. آیینه را که تنظیم می‌کرد پشت سرش دکتر حسنی را دید که از ماشینش پیاده می‌شد. تعریف او را زیاد شنیده بود، گاهی خوب و گاهی هم بد اما هرگز با او رو به رو نشده بود.
همان وقت سایه از اتوموبیلش پیاده شد. سکوت سرد قبرستان را صدای قارقار کلاغ‌ها شکسته بود. به برانکاردی که یک گوشه افتاده بود نگاه کرد. برانکاردی که همین دیروز تنی بی‌جان را روی خودش حمل کرده بود و حالا بی خاصیت یک گوشه اقتاده بود. به خاک تازه نم خورده نگاه کرد. پارچه سیاه تمامش را پوشانده بود و چه کسی از سرنوشتش خبر داشت؟ از کنار سنگ مرمر گذشت. چه کسی گفته بود که پس از مرگ جایگاه‌ها یکسان می‌شد؟ کاش می‌توانست او را پیدا کند و یک تو دهنی محکم به صورتش بزند و بگوید که بیا و این سنگ مرمر را ببین! اینجا اگر بمیری هم سنگ قبرت با آن یکی فرق می‌کند. آه کشید و به درخت کاج نزدیک شد. صدای خرد شدن کاج کوچکی زیر پاهایش بلند شد. قدمی نزدیک تر رفت و هیبت مردانه‌ای را دید. ناخداگاه ایستاد و دقیق تر نگاه کرد. صورتش در هم شد و سعی کرد به این فکر کند که مگر او در این دنیا کسی را هم داشت؟ مرد روی سنگ دست کشید، انکار که گران قیمت ترین جواهر پیش رویش بود. سایه نفس حبس شده‌اش را رها کرد. در چند قدمی او چه خبر بود؟ چه کسی پشت به او نشسته بود و برایش مویه می‌کرد؟
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: Golbarg

Sabatoranji

نویسنده برتر
نویسنده برتر
3/7/21
58
103
33
دستش بند درخت کاج شد. تن سخت درخت دستش را آزرد، تکه چوبی انگشتش را شکافت.
- حالم خوب نیست، این حال رو دوست ندارم. می‌فهمی؟
بند دلش پاره شد. همان‌جا ماند، انگار کسی پای رفتنش را بریده بود.
- قد یه عمر دلم تنگه...
مرد روی سنگ دست کشید. صدایش نجواگونه و کش دار به گوش سایه می‌رسید. پشت پاهایش نبض می‌زد و س*ی*نه‌اش می‌سوخت. توان نزدیکی نداشت. این صدا را می‌شناخت، این بغض فرو خورده را خوب بلد بود. نفس گرفت. کاش باز هم کابوس می‌دید، اصلا او که بود که یک دفعه از آسمان پیدا شده بود. مرد دستش را بند زانویش کرد و بلند شد. انگار نفس به ریه‌هایش برگشت که دم عمیقی گرفت. ریه‌اش را پر کرد و مرد روی پاشنه چرخید. سایه پشت درخت کاج پناه گرفت و اما نفهمید که او آنقدر غرق است که نبود او با بودنش چندان توفیری ندارد. او رفت و سایه به عقب چرخید. به سمت سنگ سفید رفت و همان‌جا فرود آمد. کیف کوچکش کنارش رها شد و دست‌هایش حائل بدنش شد.
- ازت متنفرم!
نیشخند زد. عمق نفرتش در جای جای کلماتش نهفته بود.
- چه خوب شد که مردی...
پشت میز جلسه اتد می‌زد و به طرحی که حالا رنگ گرفته بود نگاه می‌کرد. آنقدر غرق در به تصویر کشیدن رویایش بود که نفهمید در سالن با صدای جیر خودش باز شد. بهروز وارد سالن شد، همان دم خط نگاهش به سایه خورد. به اویی که قلم در دستش می‌چرخید و طرحی تازه را می‌ساخت. آنقدر تند و بی وقفه اتد می‌زد که صدای بر خود مدادش در فضای ساکت اتاق پیچیده بود. در را آرام بست و به او نزدیک شد. بالای سرش ایستاد و به طرح او نگاه کرد. نمی‌توانست آن شوق نشسته توی نگاهش را انکار کند. این اولین باری بود که یک طرح ساده اینچنین به دلش می‌نشست. دستش را زیر فکش زد و گوشه چشمش چین خورد.
- جسورانست.
مداد در دست سایه خشک شد. صدای بهروز را شناخت و برگه را روی میز گذاشت.
- ممنونم.
بهروز صندلی کناری‌اش را عقب کشید و روی آن نشست.
- اهل تعریف نیستم. واقعیت‌ها رو می‌گم.
سایه سمت او چرخید. نگاه خیره‌اش را شکار کرد.
- اهل تعریف شنیدن چی؟ هستید؟
لــ*ب بهروز به لبخندی مغرورانه کج شد.
- شاید!
سایه نیشخند زد و همان وقت در سالن باز شد. نگاهشان تا در باز شده و اردلان کشیده شد و از جا بلند شدند. پشت سر او منشی و چند نفر دیگر وارد شدند. هر کدام جایی نشستند و اردلان بالای میز جا گرفت‌. به ساعت مچی‌اش نگاه کرد و سپس چشمش دور میز گشت.
- آقای کیانی...
ناگهان در سالن باز شد و مهرداد نفس‌نفس زنان در چهارچوب در قرار گرفت. کلاسورش را زیر بـ*غـل زد و گفت:
- دیر رسیدم؟
اردلان سرش را به نشانه نه تکان داد و به صندلی کناری‌اش اشاره کرد.
- بفرمایید
و مهرداد تشکر کرد و وارد شد. روی صندلی نشست و اردلان پرونده زیر دستش را ورق زد.
- برند شمس یه بار دیگه برنده رقابت شد. کالکشن بهارشون بی نقص بوده در جریانید؟
همه‌ی اعضا سر تکان دادند و اردلان عصبی پوشه را بست.
- پس شما اینجا چه غلطی می‌کنید؟
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: Golbarg

Sabatoranji

نویسنده برتر
نویسنده برتر
3/7/21
58
103
33
نگاه سایه روی بهروز افتاد. انگار نه انگار که تمام طرح‌ها برای او بود. طوری عقب کشیده بود و طلبکارانه نگاه می‌کرد که انگار بی تقصیرترین آدم روی زمین است. سایه به جلو خم شد و دست‌هایش را در هم قفل کرد.
- من که گفته بودم طرح‌ها کمی دمده شده بودن... .
به بهروز اشاره کرد و ادامه داد:
- خب من می‌گم اگه قراره که برند خودمون رو راه بندازیم نباید طرح هامون تقلیدی باشه.
کلاسورش را برداشت و ورق زد. روی یک طرح مکث کرد و آن را بالا گرفت.
- این کار تلفیقی از سنتی و مدرنه، طرح ترنج ایرانی واقعا دلفریبه. چرا نباید ازش استفاده کرد؟
نگاهش در جمع چرخید و وقتی سکوتشان را دید ادامه داد:
- برند ما باید خوی ایرانی داشته باشه، می‌گید برند شمس؟ برندی که امسال کنار برندهایی مثل شنل نام برده شده.
لبش را جمع کرد و دوباره ورق زد.
- خب این یکی از طرح‌های این برنده. جدیده و در عین حال مجذوب کننده... .
به بهروز نگاه کرد و برگه را روی میز گذاشت.
- شما باید ببینی که رسالتت چیه؟ که چه چیزی رو می‌خوای با طرح‌هات نشون بدی، باید از الگوی خودت پیروی کنی.
بهروز دقیق و طولانی نگاهش می‌کرد، انگار که هیچ کدام از حرف‌هایش را نمی‌فهمید. تلاقی نگاهشان با صدای دست زدن‌های اردلان شکسته شد. سایه نگاهش را برید و به اردلان داد. به اویی که حالا برق تحسین در نگاه موج می‌زد. دست‌هایش را پایین آورد و با همان نیمچه لبخندش سمت مهرداد برگشت.
- نظر شما چیه؟
نگاه خیره مهرداد اما به سایه مانده بود. یک چیزی در درون او بود که نگاهش را به ونبال خودش می‌کشید. یک چیزی که او را به اعماق خاطراتش می‌برد و شاید جسارت او دلش را کمی لرزانده بود. سایه نگاه خیره او را شکار کرد و مهرداد در حالی که چشم‌هایش به او بود گفت:
- خوبه... .
نگاهش را از او کند و به اردلان داد.
- من به این همکاری امید دارم‌.
اردلان لبخند زد و همان‌وقت بهروز خودش را به سایه نزدیک کرد. سرش را زیر گوش او برد و زمزمه کرد:
- وقت ناهارت آزاده؟
سایه نگاهش را از روی اردلان برنداشت.
- نه!
بهروز نیشخند زد و پچ زد.
- سرسختی!
اردلان جلسه را تمام کرد و ایستاد‌‌. سایه سرش را با تاخیر سمت بهروز برگرداند.
- شاید!
بهروز لبش کش آمد و دوباره آن سیاه چاله چشم سایه را گرفت.
- از آدم‌های سر سخت خوشم می‌آد.
سایه عمیق و دقیق نگاهش کرد و نفهمید که کمی آنطرف‌تر مهرداد با ته خودکارش روی میز ضرب گرفته است و حرکات او را زیر نظر دارد. ذهن مخدوشش با دیدن او آشفته‌تر می‌شد. هر بار که او را می‌دید آن فکر لعنتی در سرش جولان می‌داد و به خودش نهیب می‌زد که نه! اما اینبار انگار سرش سوت می‌کشید. بدش نمی‌آمد اگر به او نزدیک می‌شد و شاید شبی را به یاد روزهای گذشته صبح می‌کرد. بار اولش که نبود، او در مرداب گناهش غرق می‌شد.
- جلسه تمومه!
سایه نگاهش را از بهروز کند. حرف آخرش را بی جواب گذاشت و صندلی‌اش را عقب کشید. صدای جیر صندلی بلند شد و بهرور به جای خالی او نیشخند زد. انگار یک ق*م*ا*ر جدید را شروع کرده بود. قماری بر سر دخترک و او مرد باخت نبود. باید این ق*م*ا*ر را می‌برد. به پشتی صندلی‌اش تکیه داد و سرش به سمت مسیر رفتن سایه چرخید. دخترک را تا لحظه آخر با نگاهش بدرقه کرد و با خودش گفت:
« من عاشق بازیم »
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: Golbarg

چه کسی این موضوع را مشاهده می کند (تعداد کل: 1 ، اعضا: 0 ، مهمانان: 1)

درباره ما

  • انجمن ستارگان رمان در سال 1399 با هدف ترویج فرهنگ نویسندگی و کتابخوانی و فروش رمان های برتر نویسندگان رسماً فعالیت خود را آغاز کرده است.  در این راستا سعی داریم با کمک به افراد اهل قلم و خوش ذوق که شرایط بروزرسانی استعدادهای خود را تاکنون نداشته اند آنها را به رونقی برسانیم. در  انجمن و در کنار کادر مدیریت حرفه‌ای‌ مان قصد داریم از طریق کتاب الکترونیک و رمان های قوی، سرانه مطالعه را در میان کسانی که کتاب کاغذی علاقه ندارند بدون هیچ محدودیت سنی و با تمام ژانر ها در اختیارتان قرار دهیم.

منوی کاربر