در حال تایپ روزی خواهد آمد| خدیجه اسدی کاربر انجمن ستارگان رمان

https://forum.romanstars.ir/data/Untitled-01.jpg https://forum.romanstars.ir/data/Untitled-02.jpg

خدیجه اسدی

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
ویراستار آزمایشی
18/11/20
168
762
93
روزی خواهد آمد
نویسنده: خدیجه اسدی
ناظر:
ژانر: اجتماعی، عاشقانه


خلاصه:
از عشق که می‌گفت، حرف‌هایش بوی حسرت می‌داد.
از دل‌های بی‌قرار گفت،
فداکاری، جسارت یک زن و از غفلت‌هایش.
اما روزی رسید که ترسید، از دست دادن همان‌ عشقی که هیچ وقت لمسش نکرد برایش کابوس شد و اسفندیار بود که در دنیایی از ندامت دست و پا می‌زد.
هورا زمزمه کرد: از پای نمی‌نشینم، حسرت نمی‌خورم، نمی‌ترسم!
روزی خواهد آمد که تمام زنان یک‌صدا با من فریاد خواهند زد، ما از سلاله‌ی دردیم و با همین حسرت‌ها و ایثارمان به زندگی نفسی دوباره خواهیم بخشید.
 
آخرین ویرایش:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: معصومه مولایاری و Golbarg

Raby

ناظر ارشد رمان
پرسنل مدیریت
ناظر ارشد رمان
18/11/20
177
789
93
IMG_20210228_223547_519.jpg

بسمی تعالی

سلام نویسنده محترم، ممنون که انجمن ستارگان رمان رو برای گذاشتن آثار ارزشمندتان انتخاب کردید. بیش از تایپ کردن قوانین تایپ رمان را مطالعه کنید.


پس از 15 پارت درخواست جلد برای رمان خود را داشته باشید؛ در صورتی که رمان جلد نداشته باشد به بخش ویرایش منتقل نخواهد شد.


پس از گذشت 35 پارت از رمان می‌توانید برای بررسی رمان جهت گرفتن تگ و نقد شورا درخواست نمایید.



پس از اتمام رمان می‌توانید در تاپیک زیر اعلام اتمام رمان یا اثرتان را اعلام کنید.



🌟قلمتان ماندگار 🌟
| تیم مدیریتی انجمن ستارگان رمان |
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: معصومه مولایاری

خدیجه اسدی

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
ویراستار آزمایشی
18/11/20
168
762
93
تاریک بود، پاهایش را روی خس و خاشاک می‌کشید و مردد از دل سکوت وهم‌آلود پا می‌کشید.
به ناگاه دست‌هایی غول پیکر از دل زمین بیرون جست و پیش از این‌که به خود بیاید پاهایش را اسیر کرد.
اسفندیار با چشم‌هایی وق زده و ترسی که تا گلو بالا آمده بود به دست‌ها نگاه کرد و نفهمید کی به شاخه‌ی درخت چنار چنگ زد.
فریاد و صدایش درنیامد، فقط توانست تمام توانش را در دستانش جمع کند و محکم‌تر شاخه را بچسبد.
ناخن‌های بلند شبح که به تیزی دشنه‌ بود یک آن در استخوان ساق پای او فرو رفت و تا ستون فقراتش را از هم درید.
صورتش از درد در هم مچاله شد و
خون و چرک از چروک‌های پنجه کلاغی دور چشم‌هایش بیرون جهید.
نعره‌هایش هم‌آوا با صدای شکستن شاخه‌ای که از آن آویزان بود، در دل تاریکی پیچید
و او به قعر مردابی که شبح از آن سر بر آورده بود، فروافتاد.
فریاد اسفندیار سکوت اتاق را در هم شکست.
پلک‌هایش با وحشت از هم باز شد و نگاه وق‌زده‌اش به تیرک‌های چوبی سقف خیره ماند.
از وحشت و دردی که بر او چیره شده بود، لباس‌ها به تنش چسبیده و می‌لرزید.
با پشت دست عرق‌های روی پیشانی‌اش را گرفت و دستی بر سر بی‌مویش کشید.
همان‌طور که نفس نفس می‌زد، دستش را به دیوار گلی گرفت و با پاهایی لرزان به طرف پنجره چوبی رفت و آن را به بیرون هول داد.
از ورای پنجره، نگاهش را به تک درخت چنار تپه روبه رو دوخت.
چانه‌اش که لرزید، لــ*ب‌هایش را به دندان کشید و به هق هق افتاد.
شاید اگر درخت چنار را قطع می‌کرد،
کابوسی که گاه و بی‌گاه به سراغش می‌آمد و خواب را بر چشم‌هایش حرام می‌کرد، تمام می‌شد.
از سنگینی دردی که سال‌ها در س*ی*نه‌اش بود، زانوانش تا شد و تن خسته‌اش روی زمین آوار شد.
***
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: معصومه مولایاری

خدیجه اسدی

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
ویراستار آزمایشی
18/11/20
168
762
93
بی‌توجه به نسیم بهاری که موهای ریخته روی پیشانی‌اش را می‌رقصاند، سوار ماشینش شد.
آینه را که تنظیم می‌کرد، نگاهی به چشمان پف‌کرده‌اش دوخت.
پف پلک‌ها و گودی زیر چشمانش
گستاخ‌تر از آن بودند که زیر کرم‌‌پودر پنهان بمانند.
بی‌رمق عینک‌آفتابی‌‌اش را زد و سوییچ را چرخاند.
سرش سنگین بود! پر از تنش‌ها و بحث‌های تکراری این روزها.
دنده را عوض کرد و پا روی پدال گاز گذاشت، به خیال این‌که اگر سرعتش بیشتر شود، افکار آزار دهنده از مغزش فراری می‌شوند.
نگاهش را به خیابان پر از ماشین دوخت اما تمام حواسش به تصمیمی بود که این‌روزها بیشتر از هر زمان دیگری در سرش جولان می‌داد.
اگر برای همیشه می‌رفت چه می‌شد؟
فکر رفتن به جایی دور و غریب که هیچ‌ک**س او را نشناسد، مثل خوابی شیرین او را دربرگرفته بود.
همیشه از آدم‌های بزدلی که از مشکلاتشان فرار می‌کردند، بیزار بود اما این‌بار در خودش رمقی برای ادامه نمی‌دید.
شاید بزدلی تنها راه چاره‌اش بود!
صدای همسرش برای چندمین بار در سرش طنین‌انداز شد و فکش از سر حرص منقبض شد.
- تا حالا به این فکر کردی تنهایی نمی‌تونستی اینی که هستی باشی؟
این حرف یعنی همه‌ی موفقیت‌هایش را مدیون دیگری بود و این سخت آزارش می‌داد.
مشتش را روی فرمان کوبید و غرید.
- خودت چی؟ اگه من نبودم که هنوزم...
لــ*ب به دندان کشید و بغضش را فرو خورد.
آنقدر در افکارش غوطه‌ور بود که نفهمید کی به دفترش رسید.
سر خیابان خلوت پارک کرد و زیر لــ*ب غرید.
- بهت نشون میدم که بدون تو هم می‌تونم رو پای خودم وایسم.
این تو بودی که از اولم مثل بختک افتادی رو زندگیم...
حرف‌های او باز هم در ذهنش تداعی شد و اعصابش را به بازی گرفت.
- تو چه مرگت شده لعنتی! نکنه...
اما حرفش را خورده بود، حرفی که زهر داشت و هورا از چشمان او خوانده بود هم وحشت و هم درماندگی‌اش را.
از مرور چند باره‌ی آن حرف‌ها همه وجودش یخ بست و سرش به دوران افتاد.
از این‌که محرم‌ترینش این‌گونه قضاوتش می‌کرد وجودش پر از خشم شد.
کیفش را که از روی صندلی کنار برداشت، از سنگینی‌اش ابرو در هم کشید و کنایه همسرش دوباره در سرش پیچید.
- زیادی تو کارت غرق شدی!
همین که دستش را روی دستگیره گذاشت، سایه‌ای روی شیشه ماشین افتاد.
سرش را بالا گرفت و نگاهش روی چشمان خمار و به خون‌نشسته مرد روبه رویش دوید.
از نگاه آشنای مرد و تیزی چاقوی دستش، همه وجودش به رعشه افتاد و دستانش سمت قفل مرکزی دوید و
با قفل شدن ماشین نفسی از سر آسودگی کشید.
مرد بر خلاف هیکل نحیفش، زور زیادی داشت و مشت‌های پی‌در پیش بر بدنه ماشین، نفس هورا را به شماره انداخت.
سراسمیه دستش را داخل کیفش برد و گوشی‌اش را بیرون کشید باید هر چه زودتر پلیس را خبر می‌‌کرد.
مرد دندان‌های چرک و سیاهش‌ را روی هم سایید و چاقو را پرحرص روی بدنه ماشین کشید.
دور تا دور ماشین چرخید و خط انداخت و هورا از خراشی که روی بدنه ماشینش می‌نشست، پلک‌ روی هم فشرد و دندان‌هایش را روی هم سایید.
مرد بلند فریاد زد.
- بادیگارد گردن کلفتت کو خانم وکیل؟ شانس آوردی دستم بهت نرسید... عشقمو ازم گرفتی، داغتو به دلش میذارم.
گوشی در دست‌های لرزان هورا ماند.
نفس تندی از بینی بیرون فرستاد و غرید.
- مرتیکه‌ی احمق! وقتی فرستادمت هلفدونی می‌فهمی چه غلطی کردی!
بغض در چشمانش لانه کرد و به نفس نفس افتاد.
مرد موهای ژولیده‌اش را چنگ زد، روی زمین تف انداخت و با قامتی خمیده‌ به طرف موتورش رفت.
هورا سرش را به پشتی صندلی تکیه داد و فکرش پر کشید سوی گونه‌های ورم کرده و دندان‌های شکسته زنی که زیر مشت و لگد همین مرد، جنین چند ماهه‌اش را سقط کرده بود.
زنی که همین دیروز مهرش را به همسر بی‌مهرش بخشیده و جانش را آزاد کرده بود.
نفس عمیقی کشید و با پاهایی لرزان از ماشین پیاده شد.
با خط‌هایی که روی ماشینش افتاده بود،
پر حرص روی ماشین کوبید.
- لعنتی! باید بابت اینم سرزنش بشم.
یک سر تمام نیش و کنایه‌های دیشب همسرش به پرونده این مرد و زنش ختم می‌شد.
چند دقیقه بعد با اعصابی متشنج در آسانسور بود و شالش را مرتب می‌کرد.
از آینه رو گرفت و از آسانسور بیرون رفت.
با شنیدن داد و هواری که در راهرو پیچیده بود، ابروهای پهنش بالا پرید.
"همین یکی رو کم داشتم"
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: معصومه مولایاری

خدیجه اسدی

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
ویراستار آزمایشی
18/11/20
168
762
93
- اینجا چه غلطی می‌کنی؟
هورا با شنیدن صدای سهراب، فکش منقبض شد و کلید را در قفل چرخاند.
همان‌طور که در دل منشی‌اش را سرزنش می‌کرد با گام‌هایی شتاب‌زده وارد سالن شد.
پریسا با چشمانی پر از خشم پشت میزش ایستاده بود، انگشت اشاره‌اش را روی دهانش گرفت و غرید.
- هیس، چرا آبرو ریزی می‌کنی؟!
سهراب با خشمی که در نگاهش زبانه می‌کشید به چهره رنگ‌پریده او خیره شد.
- تو که همیشه دم از قانون می‌زنی، واسه چی بهش عمل نمی‌کنی؟
- باز چه برنامه‌ای داری سهراب!
سهراب زبانش را بیرون کشید و دندان‌های زردش را رویش فشرد.
- من رو کفری نکن پریسا!
- اینجا چه خبره؟
نگاه سهراب روی چهره قاطع هورا نشست، آب دهانش را فرو داد و به آرامی گفت:
- شما که سرتون تو قانونه در مورد اذن همسر چیزی شنیدید؟
- شما چطور؟ در مورد حقوق دیگران چیزی شنیدید؟
نگاه نگران پریسا بین هورا و سهراب دو دو زد.
هورا با قدم‌هایی استوار به طرف صندلی‌های گوشه سالن رفت و رو به سهراب گفت:
بفرمایید بشنید آقا سهراب، هر حرفی دارید می‌شنویم.
- حرفام رو قبلا زدم، کو گوش شنوا؟
نگاه هورا روی صورت برافروخته پریسا چرخی زد و چشم‌هایش را تنگ کرد.
پریسا حس کرد که خون به مغزش نمی‌رسد،
میز را دور زد و درست روبه روی سهراب ایستاد.
- د آخه اگه من کار نکنم، تو پول کوفت و زهر مار تو از کجا میاری؟
سهراب پوزخندی زد و مشت گره‌ کرده‌اش را روی میز کوبید.
- زر مفت می‌زنی! من خودم کار و درآمد دارم، صد تای مثل تو رو می‌تونم بخرم و آزاد کنم.
- مؤدب باش آقا سهراب.
- به شما چه مربوط؟ مسئله خانوادگیه.
هورا ابروهای پهن‌ هاشور‌زده‌اش را بالا انداخت، چند گام بلند برداشت و به طرف سهراب رفت.
- لطف کنید مسائل خانوادگیت رو ببر تو خونتون حل کن! اینجا محل کاره.
سهراب لــ*ب‌های کلفتش را به دندان کشید، پره‌های بینی‌اش از هم باز شد و نفس‌های تندی بیرون راند.
- وقتی زن آدم حرمتش رو نگه نداره، وای به حال غریبه ها.
- تو از احترام حرف نزن که...
- جمع کن کاسه کوزه تو بریم.
پریسا بدون آن‌که پلک بزند، به سهراب خیره شد و دندان‌هایش را روی هم سایید.
پلک‌های سهراب به تندی باز و بسته شد و زبانش را زیر دندان‌هایش فشرد.
- بهت می‌گم جمع کن تا اینجا رو به هم نریختم!
نگاه پریسا از میزی که همیشه با وسواس مرتب و تمیز می‌کرد، کنده شد و در نگاه آشفته هورا گره خورد.
هورا دستشش را مشت کرد و لــ*ب به دندان گزید، نمی‌خواست حرفی بزند که اوضاع پریسا از این بدتر شود.
با اشاره سر مجوز خروج را صادر کرد و همانطور که به سمت اتاقش می‌رفت با خودش فکر کرد:
" به چی این مرتیکه دل‌خوشی‌ تو دختر"
کلافه کیف و کلید‌هایش را روی میز انداخت و به طرف پنجره رفت.
با چشمانی بسته، صورت برافروخته‌اش را به دست نسیمی که از پنجره به داخل می‌وزید، سپرد.
با شنیدن تقه‌ای که به در اتاق خورد، سر چرخاند و
نگاهش از موهای بلوطی رنگ و خوش‌فرم پریسا تا انگشت‌های ظریف و لاک‌زده‌اش کشیده شد و لــ*ب زد.
- به خاطر تو چیزی بهش نگفتم وگرنه مینداختمش بیرون!
- هورا جان شرمنده!
- محکم باش پریسا! نذار فردا روزی شرمنده خودت باشی...
پریسا بغضش را فرو داد و دستش را روی دستگیره در فشرد.
شاید حق با هورا بود و او زیادی در برابر تندخوبی‌های همسرش کوتاه آمده بود،
اما فعلا تنها راه چاره‌اش همین بود.
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: معصومه مولایاری

خدیجه اسدی

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
ویراستار آزمایشی
18/11/20
168
762
93
پریسا که رفت، هورا بی‌طاقت پشت میزش نشست.
انگشت‌هایش را روی شقیقه‌‌هایی که بی‌رحمانه ضرب گرفته بودند، فشرد.
کلافه از این‌که اوضاع از کنترلش خارج شده و قادر به سر و سامان دادانش نیست، دندان قروچه‌ای کرد.
مشکلات پریسا هم که قوز بالای قوز شده بود.
باورش نمی‌شد این همان پریسایی باشد که برای اولین‌بار دیده بود.
همان که برای گرفتن حق و حقوق پایمال شده خواهرش از همسر مستبدش پا به پای او و هورا جنگیده بود.
و همین روحیه جنگنده‌اش باعث شده بود که هورا او را استخدام کند.
صدای زنگ موبایل که در اتاق پیچید،
با دیدن شماره کوهیار یک تای ابرویش را بالا داد و دکمه سبز را لمس کرد.
- نمیای پایین، دیر می‌‌رسیم‌ها؟
نفس عمیقی کشید و پس از مکث کوتاهی به سردی لــ*ب زد.
- خودم می‌رم.
- چرند نگو، بیا پایین!
عصبی موبایلش را روی میز انداخت و با
چند دم و بازدم عمیق خشمش را فرو خورد.
چرا این روزها درک رفتار‌های کوهیار برایش سخت شده بود؟!
کلافه شانه بالا انداخت و فکر کرد مهم‌ترین چیز در حال حاضر ملاقات با فرد ناشناس است.
شخصی که تا دیروز هر وقت تماس‌ می‌گرفت، جز صدای نفس‌های مضطربش از آن سوی خط چیزی به گوش نمی‌رسید.
گوشی را داخل کیفش سُر داد و به طرف در خروجی پا تند کرد.
تا رسیدن به ماشین، همه فکر و ذکرش این بود که کوهیار را قانع کند که خودش به تنهایی سر قرار می‌رود و بیشتر از این نمی‌خواهد او را درگیر کارهایش کند.
کوهیار با ابروهایی گره کرده به ماشین او زل زده بود و همین که صدای قدم‌های هورا در کوچه پیچید سرش را بالا گرفت.
- بعد از قرارت باید بریم از اون مرتیکه روانی شکایت کنیم.
هورا وا رفت و نفسش را فروخورد، آن‌قدر فکرش درگیر سهراب و پریسا بود که حادثه صبح را فراموش کرده بود.
- خودم می‌رم.
- کی می‌ری؟! ممکن بود اون عوضی این خط‌ها رو بندازه بدنت.
و خودش از تصور بدن خون‌آلود هورا نفس در س*ی*نه‌اش گره خورد، دستش را مشت کرد که بیشتر از این چیزی نگوید.
هورا خودش را از تک و تا نینداخت.
- می‌تونم از خودم دفاع کنم!
- کاری می‌کنم که جرأت نکنه اسمتم به زبون بیاره... سوار شو لطفا!
بدون این‌که فرصت دیگری به هورا بدهد به طرف ماشین خودش رفت.
هورا پرحرص به طرف او پا تند کرد و همین که کمربندش را بست، کوهیار با همان لحن سردش پرسید:
- مطمئنی حتما میاد؟!
- نمی‌دونم اما این رو مطمئنم دروغ نمی‌گه و حرف مهمی داره.
زیر چشمی نگاهی به کوهیار که لبش را تو داده و ابروهایش را در هم گره کرده بود، انداخت.
هر وقت زیادی فکرش درگیر می‌شد، همین‌قدر در خودش فرو می‌رفت.
- صداش خیلی آشنا بود!
کوهیار شانه‌های پهنش را بالا انداخت و با چشمانی تنگ شده به روبه رو خیره شد.
رفتار هورا او را متحیر می‌کرد
او درست مثل هوای بهاری بود، لحظه‌ای ابری و پرهیاهو و کمی بعد آرام.
می‌دانست در این لحظه تنها چیزی که بیشتر از همه برایش مهم است شنیدن حرف‌های ناشناس است و بحث‌های دیشب را به بعد از دیدن او موکول کرده تازه اگر غرق در مشکل آن شخص نمی‌شد.
با افسوس سری تکان داد و بغضش را فرو خورد.
کی می‌توانست همسرش را برای خود داشته باشد؟ تمام عشق و احساس او را.
ذهن هورا اما پر از سوال و اضطراب دیدار با آن غریبه‌ی آشنا بود و حرف‌هایی که قرار بود بشنود.
 

خدیجه اسدی

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
ویراستار آزمایشی
18/11/20
168
762
93
کوهیار نرسیده به ورودی پارک، توقف کرد.
هورا نفس عمیقی کشید تا اضطرابش را سرکوب کند.
کمربندش را که باز کرد، دستش به دستگیره در نرسیده با حرف کوهیار متوقف شد.
- دورا دور حواسم بهت هست.
لبخندی کمرنگ روی لــ*ب‌های هورا نشست، سرتکان داد و هر دو پیاده شدند.
کوهیار دم عمیقی گرفت و با قدم‌هایی سنگین و دورتر از او به راه افتاد.
دست و دلش برای فشردن دستان او می‌لرزید اما پا روی دلش گذاشت،
دیگر بسش بود، بیشتر از این کشش دلسردی همسرش را نداشت.
هورا روی نیمکت مورد نظر نشست و پا روی پا انداخت.
نگاه خیره‌اش از بچه‌هایی که به وقت سرازیر شدن از سرسره جیغ می‌کشیدند، گذشت و پیاده رو را دید زد.
هر کسی را که از پله‌های پهن پارک بالا می‌آمد، موشکافانه برانداز می‌کرد.
درست رو به روی او، پشت شمشاد‌‌ها مردی با ریش‌های بلند و سیاه و کلاه لبه‌داری که بر سر داشت، او را زیر نظر گرفته بود.
از نیم ساعت قبل سر قرار حاضر شده و منتظر دویست و شش هورا بود.
اما وقتی که هورا را دید از صندلی شاگرد
ماشین دیگری پیاده شد و کوهیاری که پشت سرش راه افتاده بود، فکش منقبض شد.
احساس حقارت همه وجودش را در برگرفته و از این‌که کوهیار او را با این حال و روز ببیند، خونش به جوش آمد.
- ببین چه دک و پزی هم زدن...تف به شانس نکبتی من!
اصلا از کجا معلوم که کوهیار پس از شنیدن حرف‌هایش او را به حال خودش وا می‌داشت؟
او تنها می‌خواست هورا را ببیند.
کوهیار بدون این‌که چشم از هورا بردارد
همان حوالی قدم می‌زد .
مرد ناشناس اما نگاه مضطربش بین آن دو می‌چرخید.
دستش را روی پای علیلش که از شدت درد، ذوق ذوق می‌کرد، گذاشت.
گوشی ساده‌اش را از جیب بیرون کشید و شماره هورا را گرفت.
هورا با اولین بوق گوشی را جواب داد.
- الو!
- شوهرت اینجا چکار میکنه؟
هورا با ابروهایی بالا پریده از جایش بلند شد و دور خودش چرخید، نگاهش همه جا دوید اما ندید کسی را که می‌خواست.
- تو...تو منو میشناسی؟!
- بهت گفته بودم حرفام خیلی مهمه!
- کوهیار نمیاد اینجا...خیالت راحت.
- عزت زیاد خانم وکیل...
- صبر کن...بهش میگم که بره...
از جایش بلند شد و هراسان اطراف را کاوید شاید که او را ببیند.
غریبه‌ی آشنا عصبی گوشی‌اش را خاموش کرد، دردی که روی س*ی*نه‌اش سنگینی می‌کرد را بلعید
و لنگ لنگان از آنجا دور شد.
 

چه کسی این موضوع را مشاهده می کند (تعداد کل: 1 ، اعضا: 0 ، مهمانان: 1)

درباره ما

  • انجمن ستارگان رمان در سال 1399 با هدف ترویج فرهنگ نویسندگی و کتابخوانی و فروش رمان های برتر نویسندگان رسماً فعالیت خود را آغاز کرده است.  در این راستا سعی داریم با کمک به افراد اهل قلم و خوش ذوق که شرایط بروزرسانی استعدادهای خود را تاکنون نداشته اند آنها را به رونقی برسانیم. در  انجمن و در کنار کادر مدیریت حرفه‌ای‌ مان قصد داریم از طریق کتاب الکترونیک و رمان های قوی، سرانه مطالعه را در میان کسانی که کتاب کاغذی علاقه ندارند بدون هیچ محدودیت سنی و با تمام ژانر ها در اختیارتان قرار دهیم.

منوی کاربر