در حال تایپ روزی خواهد آمد| خدیجه اسدی کاربر انجمن ستارگان رمان

https://forum.romanstars.ir/data/Untitled-01.jpg https://forum.romanstars.ir/data/Untitled-02.jpg

خدیجه اسدی

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
ویراستار آزمایشی
18/11/20
211
820
93
روزی خواهد آمد
نویسنده: خدیجه اسدی
ناظر: @Raby
ژانر: اجتماعی، عاشقانه


خلاصه:
از عشق که می‌گفت، حرف‌هایش بوی حسرت می‌داد.
از دل‌های بی‌قرار گفت،
فداکاری، جسارت یک زن و از غفلت‌هایش.
اما روزی رسید که ترسید، از دست دادن همان‌ عشقی که هیچ وقت لمسش نکرد برایش کابوس شد و اسفندیار بود که در دنیایی از ندامت دست و پا می‌زد.
هورا زمزمه کرد: از پای نمی‌نشینم، حسرت نمی‌خورم، نمی‌ترسم!
روزی خواهد آمد که تمام زنان یک‌صدا با من فریاد خواهند زد، ما از سلاله‌ی دردیم و با همین حسرت‌ها و ایثارمان به زندگی نفسی دوباره خواهیم بخشید.
negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B0%DB%B3_%DB%B1%DB%B3%DB%B5%DB%B9%DB%B2%DB%B3-png.604
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Raby

ناظر ارشد رمان
پرسنل مدیریت
ناظر ارشد رمان
18/11/20
223
879
93
IMG_20210228_223547_519.jpg

بسمی تعالی

سلام نویسنده محترم، ممنون که انجمن ستارگان رمان رو برای گذاشتن آثار ارزشمندتان انتخاب کردید. بیش از تایپ کردن قوانین تایپ رمان را مطالعه کنید.


پس از 15 پارت درخواست جلد برای رمان خود را داشته باشید؛ در صورتی که رمان جلد نداشته باشد به بخش ویرایش منتقل نخواهد شد.


پس از گذشت 35 پارت از رمان می‌توانید برای بررسی رمان جهت گرفتن تگ و نقد شورا درخواست نمایید.



پس از اتمام رمان می‌توانید در تاپیک زیر اعلام اتمام رمان یا اثرتان را اعلام کنید.



🌟قلمتان ماندگار 🌟
| تیم مدیریتی انجمن ستارگان رمان |
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: banafshehbfg و معصومه مولایاری

خدیجه اسدی

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
ویراستار آزمایشی
18/11/20
211
820
93
تاریک بود، پاهایش را روی خس و خاشاک می‌کشید و مردد از دل سکوت وهم‌آلود پا می‌کشید.
به ناگاه دست‌هایی غول پیکر از دل زمین بیرون جست و پیش از این‌که به خود بیاید پاهایش را اسیر کرد.
اسفندیار با چشم‌هایی وق زده و ترسی که تا گلو بالا آمده بود به دست‌ها نگاه کرد و نفهمید کی به شاخه‌ی درخت چنار چنگ زد.
فریاد و صدایش درنیامد، فقط توانست تمام توانش را در دستانش جمع کند و محکم‌تر شاخه را بچسبد.
ناخن‌های بلند شبح که به تیزی دشنه‌ بود یک آن در استخوان ساق پای او فرو رفت و تا ستون فقراتش را از هم درید.
صورتش از درد در هم مچاله شد و
خون و چرک از چروک‌های پنجه کلاغی دور چشم‌هایش بیرون جهید.
نعره‌هایش هم‌آوا با صدای شکستن شاخه‌ای که از آن آویزان بود، در دل تاریکی پیچید
و او به قعر مردابی که شبح از آن سر بر آورده بود، فروافتاد.
فریاد اسفندیار سکوت اتاق را در هم شکست.
پلک‌هایش با وحشت از هم باز شد و نگاه وق‌زده‌اش به تیرک‌های چوبی سقف خیره ماند.
از وحشت و دردی که بر او چیره شده بود، لباس‌ها به تنش چسبیده و می‌لرزید.
با پشت دست عرق‌های روی پیشانی‌اش را گرفت و دستی بر سر بی‌مویش کشید.
همان‌طور که نفس نفس می‌زد، دستش را به دیوار گلی گرفت و با پاهایی لرزان به طرف پنجره چوبی رفت و آن را به بیرون هول داد.
از ورای پنجره، نگاهش را به تک درخت چنار تپه روبه رو دوخت.
چانه‌اش که لرزید، لــ*ب‌هایش را به دندان کشید و به هق هق افتاد.
شاید اگر درخت چنار را قطع می‌کرد،
کابوسی که گاه و بی‌گاه به سراغش می‌آمد و خواب را بر چشم‌هایش حرام می‌کرد، تمام می‌شد.
از سنگینی دردی که سال‌ها در س*ی*نه‌اش بود، زانوانش تا شد و تن خسته‌اش روی زمین آوار شد.
***
 

خدیجه اسدی

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
ویراستار آزمایشی
18/11/20
211
820
93
بی‌توجه به نسیم بهاری که موهای ریخته روی پیشانی‌اش را می‌رقصاند، سوار ماشینش شد.
آینه را که تنظیم می‌کرد، نگاهی به چشمان پف‌کرده‌اش دوخت.
پف پلک‌ها و گودی زیر چشمانش
گستاخ‌تر از آن بودند که زیر کرم‌‌پودر پنهان بمانند.
بی‌رمق عینک‌آفتابی‌‌اش را زد و سوییچ را چرخاند.
سرش سنگین بود! پر از تنش‌ها و بحث‌های تکراری این روزها.
دنده را عوض کرد و پا روی پدال گاز گذاشت، به خیال این‌که اگر سرعتش بیشتر شود، افکار آزار دهنده از مغزش فراری می‌شوند.
نگاهش را به خیابان پر از ماشین دوخت اما تمام حواسش به تصمیمی بود که این‌روزها بیشتر از هر زمان دیگری در سرش جولان می‌داد.
اگر برای همیشه می‌رفت چه می‌شد؟
فکر رفتن به جایی دور و غریب که هیچ‌ک**س او را نشناسد، مثل خوابی شیرین او را دربرگرفته بود.
همیشه از آدم‌های بزدلی که از مشکلاتشان فرار می‌کردند، بیزار بود اما این‌بار در خودش رمقی برای ادامه نمی‌دید.
شاید بزدلی تنها راه چاره‌اش بود!
صدای همسرش برای چندمین بار در سرش طنین‌انداز شد و فکش از سر حرص منقبض شد.
- تا حالا به این فکر کردی تنهایی نمی‌تونستی اینی که هستی باشی؟
این حرف یعنی همه‌ی موفقیت‌هایش را مدیون دیگری بود و این سخت آزارش می‌داد.
مشتش را روی فرمان کوبید و غرید.
- خودت چی؟ اگه من نبودم که هنوزم...
لــ*ب به دندان کشید و بغضش را فرو خورد.
آنقدر در افکارش غوطه‌ور بود که نفهمید کی به دفترش رسید.
سر خیابان خلوت پارک کرد و زیر لــ*ب غرید.
- بهت نشون میدم که بدون تو هم می‌تونم رو پای خودم وایسم.
این تو بودی که از اولم مثل بختک افتادی رو زندگیم...
حرف‌های او باز هم در ذهنش تداعی شد و اعصابش را به بازی گرفت.
- تو چه مرگت شده لعنتی! نکنه...
اما حرفش را خورده بود، حرفی که زهر داشت و هورا از چشمان او خوانده بود هم وحشت و هم درماندگی‌اش را.
از مرور چند باره‌ی آن حرف‌ها همه وجودش یخ بست و سرش به دوران افتاد.
از این‌که محرم‌ترینش این‌گونه قضاوتش می‌کرد وجودش پر از خشم شد.
کیفش را که از روی صندلی کنار برداشت، از سنگینی‌اش ابرو در هم کشید و کنایه همسرش دوباره در سرش پیچید.
- زیادی تو کارت غرق شدی!
همین که دستش را روی دستگیره گذاشت، سایه‌ای روی شیشه ماشین افتاد.
سرش را بالا گرفت و نگاهش روی چشمان خمار و به خون‌نشسته مرد روبه رویش دوید.
از نگاه آشنای مرد و تیزی چاقوی دستش، همه وجودش به رعشه افتاد و دستانش سمت قفل مرکزی دوید و
با قفل شدن ماشین نفسی از سر آسودگی کشید.
مرد بر خلاف هیکل نحیفش، زور زیادی داشت و مشت‌های پی‌در پیش بر بدنه ماشین، نفس هورا را به شماره انداخت.
سراسمیه دستش را داخل کیفش برد و گوشی‌اش را بیرون کشید باید هر چه زودتر پلیس را خبر می‌‌کرد.
مرد دندان‌های چرک و سیاهش‌ را روی هم سایید و چاقو را پرحرص روی بدنه ماشین کشید.
دور تا دور ماشین چرخید و خط انداخت و هورا از خراشی که روی بدنه ماشینش می‌نشست، پلک‌ روی هم فشرد و دندان‌هایش را روی هم سایید.
مرد بلند فریاد زد.
- بادیگارد گردن کلفتت کو خانم وکیل؟ شانس آوردی دستم بهت نرسید... عشقمو ازم گرفتی، داغتو به دلش میذارم.
گوشی در دست‌های لرزان هورا ماند.
نفس تندی از بینی بیرون فرستاد و غرید.
- مرتیکه‌ی احمق! وقتی فرستادمت هلفدونی می‌فهمی چه غلطی کردی!
بغض در چشمانش لانه کرد و به نفس نفس افتاد.
مرد موهای ژولیده‌اش را چنگ زد، روی زمین تف انداخت و با قامتی خمیده‌ به طرف موتورش رفت.
هورا سرش را به پشتی صندلی تکیه داد و فکرش پر کشید سوی گونه‌های ورم کرده و دندان‌های شکسته زنی که زیر مشت و لگد همین مرد، جنین چند ماهه‌اش را سقط کرده بود.
زنی که همین دیروز مهرش را به همسر بی‌مهرش بخشیده و جانش را آزاد کرده بود.
نفس عمیقی کشید و با پاهایی لرزان از ماشین پیاده شد.
با خط‌هایی که روی ماشینش افتاده بود،
پر حرص روی ماشین کوبید.
- لعنتی! باید بابت اینم سرزنش بشم.
یک سر تمام نیش و کنایه‌های دیشب همسرش به پرونده این مرد و زنش ختم می‌شد.
چند دقیقه بعد با اعصابی متشنج در آسانسور بود و شالش را مرتب می‌کرد.
از آینه رو گرفت و از آسانسور بیرون رفت.
با شنیدن داد و هواری که در راهرو پیچیده بود، ابروهای پهنش بالا پرید.
"همین یکی رو کم داشتم"
 

خدیجه اسدی

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
ویراستار آزمایشی
18/11/20
211
820
93
- اینجا چه غلطی می‌کنی؟
هورا با شنیدن صدای سهراب، فکش منقبض شد و کلید را در قفل چرخاند.
همان‌طور که در دل منشی‌اش را سرزنش می‌کرد با گام‌هایی شتاب‌زده وارد سالن شد.
پریسا با چشمانی پر از خشم پشت میزش ایستاده بود، انگشت اشاره‌اش را روی دهانش گرفت و غرید.
- هیس، چرا آبرو ریزی می‌کنی؟!
سهراب با خشمی که در نگاهش زبانه می‌کشید به چهره رنگ‌پریده او خیره شد.
- تو که همیشه دم از قانون می‌زنی، واسه چی بهش عمل نمی‌کنی؟
- باز چه برنامه‌ای داری سهراب!
سهراب زبانش را بیرون کشید و دندان‌های زردش را رویش فشرد.
- من رو کفری نکن پریسا!
- اینجا چه خبره؟
نگاه سهراب روی چهره قاطع هورا نشست، آب دهانش را فرو داد و به آرامی گفت:
- شما که سرتون تو قانونه در مورد اذن همسر چیزی شنیدید؟
- شما چطور؟ در مورد حقوق دیگران چیزی شنیدید؟
نگاه نگران پریسا بین هورا و سهراب دو دو زد.
هورا با قدم‌هایی استوار به طرف صندلی‌های گوشه سالن رفت و رو به سهراب گفت:
بفرمایید بشنید آقا سهراب، هر حرفی دارید می‌شنویم.
- حرفام رو قبلا زدم، کو گوش شنوا؟
نگاه هورا روی صورت برافروخته پریسا چرخی زد و چشم‌هایش را تنگ کرد.
پریسا حس کرد که خون به مغزش نمی‌رسد،
میز را دور زد و درست روبه روی سهراب ایستاد.
- د آخه اگه من کار نکنم، تو پول کوفت و زهر مار تو از کجا میاری؟
سهراب پوزخندی زد و مشت گره‌ کرده‌اش را روی میز کوبید.
- زر مفت می‌زنی! من خودم کار و درآمد دارم، صد تای مثل تو رو می‌تونم بخرم و آزاد کنم.
- مؤدب باش آقا سهراب.
- به شما چه مربوط؟ مسئله خانوادگیه.
هورا ابروهای پهن‌ هاشور‌زده‌اش را بالا انداخت، چند گام بلند برداشت و به طرف سهراب رفت.
- لطف کنید مسائل خانوادگیت رو ببر تو خونتون حل کن! اینجا محل کاره.
سهراب لــ*ب‌های کلفتش را به دندان کشید، پره‌های بینی‌اش از هم باز شد و نفس‌های تندی بیرون راند.
- وقتی زن آدم حرمتش رو نگه نداره، وای به حال غریبه ها.
- تو از احترام حرف نزن که...
- جمع کن کاسه کوزه تو بریم.
پریسا بدون آن‌که پلک بزند، به سهراب خیره شد و دندان‌هایش را روی هم سایید.
پلک‌های سهراب به تندی باز و بسته شد و زبانش را زیر دندان‌هایش فشرد.
- بهت می‌گم جمع کن تا اینجا رو به هم نریختم!
نگاه پریسا از میزی که همیشه با وسواس مرتب و تمیز می‌کرد، کنده شد و در نگاه آشفته هورا گره خورد.
هورا دستشش را مشت کرد و لــ*ب به دندان گزید، نمی‌خواست حرفی بزند که اوضاع پریسا از این بدتر شود.
با اشاره سر مجوز خروج را صادر کرد و همانطور که به سمت اتاقش می‌رفت با خودش فکر کرد:
" به چی این مرتیکه دل‌خوشی‌ تو دختر"
کلافه کیف و کلید‌هایش را روی میز انداخت و به طرف پنجره رفت.
با چشمانی بسته، صورت برافروخته‌اش را به دست نسیمی که از پنجره به داخل می‌وزید، سپرد.
با شنیدن تقه‌ای که به در اتاق خورد، سر چرخاند و
نگاهش از موهای بلوطی رنگ و خوش‌فرم پریسا تا انگشت‌های ظریف و لاک‌زده‌اش کشیده شد و لــ*ب زد.
- به خاطر تو چیزی بهش نگفتم وگرنه مینداختمش بیرون!
- هورا جان شرمنده!
- محکم باش پریسا! نذار فردا روزی شرمنده خودت باشی...
پریسا بغضش را فرو داد و دستش را روی دستگیره در فشرد.
شاید حق با هورا بود و او زیادی در برابر تندخوبی‌های همسرش کوتاه آمده بود،
اما فعلا تنها راه چاره‌اش همین بود.
 

خدیجه اسدی

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
ویراستار آزمایشی
18/11/20
211
820
93
پریسا که رفت، هورا بی‌طاقت پشت میزش نشست.
انگشت‌هایش را روی شقیقه‌‌هایی که بی‌رحمانه ضرب گرفته بودند، فشرد.
کلافه از این‌که اوضاع از کنترلش خارج شده و قادر به سر و سامان دادانش نیست، دندان قروچه‌ای کرد.
مشکلات پریسا هم که قوز بالای قوز شده بود.
باورش نمی‌شد این همان پریسایی باشد که برای اولین‌بار دیده بود.
همان که برای گرفتن حق و حقوق پایمال شده خواهرش از همسر مستبدش پا به پای او و هورا جنگیده بود.
و همین روحیه جنگنده‌اش باعث شده بود که هورا او را استخدام کند.
صدای زنگ موبایل که در اتاق پیچید،
با دیدن شماره کوهیار یک تای ابرویش را بالا داد و دکمه سبز را لمس کرد.
- نمیای پایین، دیر می‌‌رسیم‌ها؟
نفس عمیقی کشید و پس از مکث کوتاهی به سردی لــ*ب زد.
- خودم می‌رم.
- چرند نگو، بیا پایین!
عصبی موبایلش را روی میز انداخت و با
چند دم و بازدم عمیق خشمش را فرو خورد.
چرا این روزها درک رفتار‌های کوهیار برایش سخت شده بود؟!
کلافه شانه بالا انداخت و فکر کرد مهم‌ترین چیز در حال حاضر ملاقات با فرد ناشناس است.
شخصی که تا دیروز هر وقت تماس‌ می‌گرفت، جز صدای نفس‌های مضطربش از آن سوی خط چیزی به گوش نمی‌رسید.
گوشی را داخل کیفش سُر داد و به طرف در خروجی پا تند کرد.
تا رسیدن به ماشین، همه فکر و ذکرش این بود که کوهیار را قانع کند که خودش به تنهایی سر قرار می‌رود و بیشتر از این نمی‌خواهد او را درگیر کارهایش کند.
کوهیار با ابروهایی گره کرده به ماشین او زل زده بود و همین که صدای قدم‌های هورا در کوچه پیچید سرش را بالا گرفت.
- بعد از قرارت باید بریم از اون مرتیکه روانی شکایت کنیم.
هورا وا رفت و نفسش را فروخورد، آن‌قدر فکرش درگیر سهراب و پریسا بود که حادثه صبح را فراموش کرده بود.
- خودم می‌رم.
- کی می‌ری؟! ممکن بود اون عوضی این خط‌ها رو بندازه بدنت.
و خودش از تصور بدن خون‌آلود هورا نفس در س*ی*نه‌اش گره خورد، دستش را مشت کرد که بیشتر از این چیزی نگوید.
هورا خودش را از تک و تا نینداخت.
- می‌تونم از خودم دفاع کنم!
- کاری می‌کنم که جرأت نکنه اسمتم به زبون بیاره... سوار شو لطفا!
بدون این‌که فرصت دیگری به هورا بدهد به طرف ماشین خودش رفت.
هورا پرحرص به طرف او پا تند کرد و همین که کمربندش را بست، کوهیار با همان لحن سردش پرسید:
- مطمئنی حتما میاد؟!
- نمی‌دونم اما این رو مطمئنم دروغ نمی‌گه و حرف مهمی داره.
زیر چشمی نگاهی به کوهیار که لبش را تو داده و ابروهایش را در هم گره کرده بود، انداخت.
هر وقت زیادی فکرش درگیر می‌شد، همین‌قدر در خودش فرو می‌رفت.
- صداش خیلی آشنا بود!
کوهیار شانه‌های پهنش را بالا انداخت و با چشمانی تنگ شده به روبه رو خیره شد.
رفتار هورا او را متحیر می‌کرد
او درست مثل هوای بهاری بود، لحظه‌ای ابری و پرهیاهو و کمی بعد آرام.
می‌دانست در این لحظه تنها چیزی که بیشتر از همه برایش مهم است شنیدن حرف‌های ناشناس است و بحث‌های دیشب را به بعد از دیدن او موکول کرده تازه اگر غرق در مشکل آن شخص نمی‌شد.
با افسوس سری تکان داد و بغضش را فرو خورد.
کی می‌توانست همسرش را برای خود داشته باشد؟ تمام عشق و احساس او را.
ذهن هورا اما پر از سوال و اضطراب دیدار با آن غریبه‌ی آشنا بود و حرف‌هایی که قرار بود بشنود.
 

خدیجه اسدی

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
ویراستار آزمایشی
18/11/20
211
820
93
کوهیار نرسیده به ورودی پارک، توقف کرد.
هورا نفس عمیقی کشید تا اضطرابش را سرکوب کند.
کمربندش را که باز کرد، دستش به دستگیره در نرسیده با حرف کوهیار متوقف شد.
- دورا دور حواسم بهت هست.
لبخندی کمرنگ روی لــ*ب‌های هورا نشست، سرتکان داد و هر دو پیاده شدند.
کوهیار دم عمیقی گرفت و با قدم‌هایی سنگین و دورتر از او به راه افتاد.
دست و دلش برای فشردن دستان او می‌لرزید اما پا روی دلش گذاشت،
دیگر بسش بود، بیشتر از این کشش دلسردی همسرش را نداشت.
هورا روی نیمکت مورد نظر نشست و پا روی پا انداخت.
نگاه خیره‌اش از بچه‌هایی که به وقت سرازیر شدن از سرسره جیغ می‌کشیدند، گذشت و پیاده رو را دید زد.
هر کسی را که از پله‌های پهن پارک بالا می‌آمد، موشکافانه برانداز می‌کرد.
درست رو به روی او، پشت شمشاد‌‌ها مردی با ریش‌های بلند و سیاه و کلاه لبه‌داری که بر سر داشت، او را زیر نظر گرفته بود.
از نیم ساعت قبل سر قرار حاضر شده و منتظر دویست و شش هورا بود.
اما وقتی که هورا را دید از صندلی شاگرد
ماشین دیگری پیاده شد و کوهیاری که پشت سرش راه افتاده بود، فکش منقبض شد.
احساس حقارت همه وجودش را در برگرفته و از این‌که کوهیار او را با این حال و روز ببیند، خونش به جوش آمد.
- ببین چه دک و پزی هم زدن...تف به شانس نکبتی من!
اصلا از کجا معلوم که کوهیار پس از شنیدن حرف‌هایش او را به حال خودش وا می‌داشت؟
او تنها می‌خواست هورا را ببیند.
کوهیار بدون این‌که چشم از هورا بردارد
همان حوالی قدم می‌زد .
مرد ناشناس اما نگاه مضطربش بین آن دو می‌چرخید.
دستش را روی پای علیلش که از شدت درد، ذوق ذوق می‌کرد، گذاشت.
گوشی ساده‌اش را از جیب بیرون کشید و شماره هورا را گرفت.
هورا با اولین بوق گوشی را جواب داد.
- الو!
- شوهرت اینجا چکار میکنه؟
هورا با ابروهایی بالا پریده از جایش بلند شد و دور خودش چرخید، نگاهش همه جا دوید اما ندید کسی را که می‌خواست.
- تو...تو منو میشناسی؟!
- بهت گفته بودم حرفام خیلی مهمه!
- کوهیار نمیاد اینجا...خیالت راحت.
- عزت زیاد خانم وکیل...
- صبر کن...بهش میگم که بره...
از جایش بلند شد و هراسان اطراف را کاوید شاید که او را ببیند.
غریبه‌ی آشنا عصبی گوشی‌اش را خاموش کرد، دردی که روی س*ی*نه‌اش سنگینی می‌کرد را بلعید
و لنگ لنگان از آنجا دور شد.
 

خدیجه اسدی

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
ویراستار آزمایشی
18/11/20
211
820
93
کوهیار که از دور تمام حرکات هورا را زیر نظر داشت با گام‌های شتاب‌زده به طرفش رفت.
- چی شد؟
- گفت باید تنها می‌اومدم.
- غلط کرده!
هورا س*ی*نه‌اش را از نفسی تند خالی کرد.
- باید تنها می‌اومدم!
فک کوهیار منقبض شد و پر اخم نگاهش کرد.
- اگه بخواد بلایی سرت بیاره چی؟!
- اون فقط ترسیده...حتما حرفاش خیلی مهمه.
- دفعه بعد جدا جدا میایم.
هورا بی‌حوصله شانه بالا انداخت.
- اگه دفعه بعدی در کار باشه.
- بازم زنگ می‌زنه! بریم کلانتری.
هورا خسته از روز پرتنشی که گذارانده بود با کوهیار هم قدم شد.
بعد از این‌که کارشان که در کلانتری تمام شده بود، کوهیار
هورا را به دفتر رسانده و به او گفته بود که چند روزی به مسافرت کاری می‌رود.
هورا در سکوت به او چشم دوخته بود بدون این‌که دلیل مسافرت بی‌موقع‌اش را بپرسد.
با نگاهی به سردی یخ در خیابان‌ پر تردد می‌راند در حالی که حسرت ریشه گرفته روی س*ی*نه‌‌اش، تمام توان و امیدش را به تاراج برده بود.
هر چقدر از شهر دورتر می‌شد و
ساختمان‌های بلند و خیابان‌های پرتردد را پشت سر می‌گذاشت، احساس بی‌وزنی بر رو چیره می‌شد.
تا چشم کار می‌کرد باغ بود و خانه‌باغ‌هایی بزرگ.
و تنها آوای گنجشک‌ها بود که در نیلی آسمان می‌پیچید.
ماشین کوهیار وارد کوچه شد.
ناله‌ی سنگ‌ریزه‌‌های زیر چرخ ماشین سکوت کوچه بن‌بستی که درختان پر شکوفه‌ دو طرفش را پوشاند‌ه بودند، در هم شکست.
به ته کوچه رسید و جلوی در چوبی آبی رنگی که گل‌های پیچک از سر در آن به بیرون هجوم آورده بودند، پارک کرد.
دستش روی کلون در نشست و تلخندی صورت غم‌زده‌اش را پوشاند.
کلید را در قفل چرخاند و
از حیاط کوچک که گذشت بوی بوته‌ی یاس باغچه کوچکش را به
به ریه‌‌هایش کشید.
سرخوش از عطر یاس‌ها
وارد مأمن روزهای بی‌قراری‌اش شد.
با صدایی که برای خودش هم غریبه بود، زمزمه کرد.
- سلام من اومدم.
به طرف آکواریوم کوچکی که گوشه هال بود رفت.
- چطوری؟
با سرانگشت روی شیشه کوبید و سر خم کرد.
- قهری؟ حق داری قول داده بودم از تنهایی درت بیارم...
نگاهش میخ ماهی تنهایی شد که دور خودش می‌چرخید، درست مثل او!
از کنار کرسی وسط هال که چه در سرما و چه در گرما آنجا بود، گذشت و وارد تنها اتاق خانه شد.
بی‌رمق جلو رفت و بغضش را فرو خورد.
- دلم تنگ شده!
چرخید و نگاهش از کنجی به کنج دیگر اتاق دوید و
بغضی که بیخ گلویش نشسته بود را فرو خورد.
به طرف گرامافون رفت
لحظه‌ای بعد صدای آهنگ هایده در اتاق پیچید.
"ای خدا، ای خدا، دیگه دنیا واسه من تاریکه، زندگی کوره رهی باریکه، آخر قصه من نزدیکه"
با پلک‌های بسته و لــ*ب‌هایی که بغض‌آلود می‌خواند، پا کشید سمت او.
از لمس پیکر‌ه‌ی
زنی جسور و مغرور که نگاه سرسختی داشت، همه‌ی وجودش لرزید.
به وقت لمس موهای پریشان او، حس کرد چیزی درونش فروریخت.
آب دهانش را که بلعید، سیب گلویش بالا و پایین شد.
- بی‌معرفتی... جای قلب تو دلت سنگ داری...
صدایی از زن روبه رویش بیرون نیامد.
ساکت و خاموش مثل همیشه!
مثل هورا، مثل تمام سال‌هایی که عشق را نثارش کرده بود، اما او ندیده بود.
کوهیار خنده‌اش گرفت او عاشقی کردن را از بر بود،
اما زبانش را نداشت.
چرا هورا عشقش را نمی‌دید؟ هیچ‌وقت ندیده بود.
به طرف میز کارش رفت و ابزار و تکه چوبی که تازه حکاکی کرده بود را برداشت.
نگاهش را به چشمان بسته‌ی روی آن دوخت و فریاد کشید.
- تا کی می‌خوای چشمتو روی حقیقت ببندی؟... تا کی می‌خوای منو نادیده بگیری؟
آن را در دست‌هایش فشرد و به طرف مجسمه‌ی‌ بزرگی از هورا که وسط اتاق خودنمایی می‌کرد، پرت کرد.
- خسته شدم.
صدای خواننده اوج گرفته بود.
" آخر قصه من نزدیکه
این منم از همه جا وامانده"
- بریدم!
نگاهش را از هورایی با چشمانی بی‌فروغ به هورایی دیگر دوخت،
به هورایی که می‌خندید،
ساده و بی‌آلایش!
با مشت‌های گره کرده روی زمین نشست و زل زد به تکه‌های چوبی که کف زمین پخش شده بود.
اینجا تنهایی‌اش را زار می‌زد
درحالی که همه‌ی فکرش پیش هورا بود.
 

خدیجه اسدی

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
ویراستار آزمایشی
18/11/20
211
820
93
بوی مرغ سوخاری غذای مورد علاقه آهیر در آشپزخانه پیچیده بود و هورا خسته از روز پر تنشی که گذرانده بود؛
روی مبل ولو شد.
تا آمدن آهیر از مدرسه نیم ساعتی وقت داشت بنابراین شماره‌ی پریسا را گرفت.
چند لحظه بعد که صدای خواب‌آلود پریسا پیچید، ابرو بالا انداخت.
- پریسا! اذیتت کرد؟
- دیگه باید چه‌کار می‌کرد؟
- چی می‌خواد؟
- مثل همیشه!
هورا با افسوس سر تکان داد.
- تا کی می‌خوای بهش باج بدی؟
پریسا تلخ خندید.
- تا وقتی که اون چیزی که می‌خوام بشه.
- پریسا!
- تنها چیزی که از زندگی می‌خوام همینه!
- اما تو می‌تونی با...
اشک پشت پلک‌های بسته پریسا هجوم آورد و بغض‌آلود میان حرف هورا دوید.
- نه هورا نمی‌تونم...
- امیدوارم تصمیم درستی گرفته باشی.
- برام دعا کن!
پریسا لــ*ب‌هایش را تو داد و گوشی را روی پاتختی گذاشت.
نگاهش دور تا دور اتاق دوید.
دل کندن از زندگی‌ای که با زحمت ساخته بود، برایش ممکن نبود.
باید تا آخر این راه را می‌رفت، هر چه می‌شد بهتر از آن بود که با دست خالی به خانه پدری برگردد.
او باید به خواسته دلش می‌رسید به هر قیمتی که بود.
شانه بالا انداخت و حرف مادرشوهرش را زبر لــ*ب زمزمه کرد.
- خدارو چه دیدی شاید ورق برگشت.
جدا از خواسته‌ی خودش، خانواده‌اش را چه می‌کرد؟
پدرش حتما زیر بار دوباره به قول خودش این بی‌آبرویی کمرش می‌شکست.
طلاق سودابه برای خانواده‌شان کافی بود و پریسا نمی‌خواست مثل او اسیر بایدها و نباید‌های پدرش شود.
همه‌ی این افکار در سرش می‌لولید و او را مصمم به ادامه زندگی با سهراب می‌کرد.
به آشپزخانه رفت و
نگاه پر از خشمش را به ظرف‌های صبحانه که داخل سینک معطل مانده بودند، دوخت.
اجاق‌گاز و شعله پخش کن پر از تکه‌های سوخته نان بود.
شعله پخش کن را پر حرص داخل سینک انداخت و زیر لــ*ب غرید.
- مگه نون رو داخل تستر گذاشتن چقدر وقت می‌بره.
البته که کار وقت‌گیری نبود و سهراب فقط می‌خواست خانه‌ای را که پریسا قبل از رفتن به سر کار تمیز و مرتب ترک کرده بود، بهم بریزد.
به وقت گذاشتن گیلا‌س‌های روی کانتر داخل سینک، نتوانست اشک‌هایش را مهار کند.
از پس پرده اشک سهراب را دید که از حمام بیرون آمده.
به او پشت کرد و اشک‌هایش را با پشت دست پاک کرد.
سهراب همان‌طور که گوش‌پاکن را در گوشش می‌چرخاند، بطری مشـ*روب را از داخل یخچال بیرون کشید.
پریسا اخم کرد و رو به او تشر زد.
- خسته نمی‌شی از کارات؟ این کولی بازیا چی بود تو دفتر؟!
- صبح بهت نگفتم نرو؟
پریسا سرش را با افسوس تکان داد و بغضش را فرو خورد.
- سهراب دیگه کارد به استخونم رسیده، منو جری نکن.
- هر وقت سر کیسه‌رو شل کردی می‌تونی بری سر کارت.
پریسا نفس تندی از بینی بیرون فرستاد و صدا بلند کرد.
- داری از من باج می‌گیری؟
- هر جور می‌خوای فکر کن.
سهراب ظرفی پسته و میوه روی سینی گذاشت و پاکت سیگارش را برداشت و به طرف لــ*ب‌تابش که روی عسلی بود، رفت.
- دو برابرشو پست می‌دم.
- سری قبل هم همین رو گفتی!
سهراب سایت شرط‌بندی را باز کرد
و زبانش را روی لــ*ب‌هایش کشید.
- پولت دوبرابر شده!
- کجاست؟! هزار برابرم بشه وقتی الان که لازمش دارم تو دست و بالم نیست،
به چه دردی می‌خوره؟
- صبور باش پریسا خانم!
پریسا شانه بالا انداخت و به فکر فرو رفت.
می‌توانست نوبت جراحی را عقب بیاندازد، کمی دیگر صبر می‌کرد
بهتر از این بود که با سهراب کل کل کند.
 

خدیجه اسدی

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
ویراستار آزمایشی
18/11/20
211
820
93
هورا کلافه از مکالمه‌ی طولانی با موکل جدیدش، دستی میان موهای کوتاهش کشید و زیر لــ*ب غر زد.
- مرد بیچاره، چه رو دستی خورده...دستی دستی دار و ندارشو باخته!
همه کارهای مربوط به پرونده را که باید انجام می‌داد، داخل دفترچه یادداشتش نوشت.
وقتی آهیر موبایل به دست به اتاق کارش آمد، عینکش را روی میز گذاشت و به چشمان سیاه و صورت سبزه‌اش خیره شد.
آهیر ترکیبی بود از او و کوهیار بدون کوچک‌ترین تبعیضی!
- بابا گفت امشبم نمیاد.
هورا ابرو بالا انداخت، گفته بود مسافرتش فقط چند روز طول می‌کشد نه یک هفته!
- چیزی نگفت!
- نه، خیلی کسل بود.
هورا خودکار را در دستش فشرد.
آهیر سر کج کرد و با سر انگشت گردنش را خاراند.
- مامان بیا یه دست بازی کنیم.
- می‌خوای گلبارونت کنم؟!
هورا برای فرار از افکاری که به مغزش هجوم آورده بودند به طرف آهیر رفت.
به وقت حلقه کردن دستش دور شانه‌های پهن او،
دلش برای قد و بالای پسرش قنج رفت.
- قدم داره از تو بلندتر می‌شه‌ها مامان!
او را بیشتر به خودش فشرد و نگاه پر از عشق و غرور مادرانه‌اش را به او دوخت.
- پسر من شیر مردی شده واسه خودش.
و خنده‌کنان به طرف فوتبال دستی که در اتاق آهیر بود، رفتند.
نیم ساعت بعد خسته از بازی پر سر و صدای پسرش،
توپ را داخل زمین بازی انداخت.
- از کت و کول افتادم پسر! من برم به کارام برسم.
- اِمامان...
- آهیر یه عالمه کار رو سرم ریخته، صب زود باید برم سر کار... ظرفای شامم که نشستی!
آهیر میله فوتبال دستی را با حرص فشرد و همان‌طور که به پذیرایی می‌رفت، غر زد.
- تو همیشه کار داری.
- مگه قرار نبود تو ظرفا رو بشوری... اگه ظرفا رو بشوری...
آهیر به نشانه تسلیم دستش را بالا گرفت و خندید.
- نمی‌خواد بازی کنی.
هورا از تنبلی پسرش قهقهه سر داد و به آشپزخانه رفت و آهیر مشغول تماشای فیلم جدیدی که دانلود کرده بود شد.
ساعتی از نیمه شب گذشته بود و هورا در تاریک و روشن اتاق خواب به قاب‌ عکس روی دیوار روبه رو زل زده بود.
دست‌های کوهیار دور کمرش حلقه شده بود و نگاه پر از عشقش میخ چشمان سرد هورا بود.
از سردی نگاهش در عکس، تنش مور مور شد، لــ*ب به دندان کشید و اشک در چشمانش حلقه زد.
در دل به کوهیار حق داد که از او دلگیر باشد.
کوهیار هنوز هم نگاهش پر از عشق و محبت بود و رفتار سرد هورا را تاب می‌آورد.
اما مگر هورا می‌توانست و نمی‌خواست؟ دست خودش نبود که نمی‌توانست عاشقی کند و نگاه پرالتهاب همسرش را به جان بخرد و برایش دلبری کند.
نگاهش که روی موهای کوتاه خودش در عکس نشست،
کسی در سرش نهیب زد.
"حداقل می‌تونستی با دلش راه بیای، میدونی که کوهیار عاشق موی بلنده! دلش می‌خواد یه دختر داشته باشه"
شتاب‌زده سرش را تکان داد.
- من وقت بچه داری رو ندارم...
سردرگم بود، بین بودن در کنار کوهیار و ترک او.
نگاه‌های آخری که کوهیار از او دزدیده بود، پر بود از گلایه و دلخوری.
اگر کوهیار ترکش می‌کرد چه می‌شد؟
تصور پشت کردن کوهیار به او، لرز به جانش نشاند.
شانه بالا انداخت و فکر کرد که کوهیار هم حق دارد که کسی را در زندگی‌اش داشته باشد، کسی که با نگاه گرمش زندگی‌اش را گرما بخشد.
کسی که دلتنگ شود، عشق بورزد، کاری که هورا نکرده بود، هیچ وقت نتوانسته بود
مگر دست خودش بود‌؟
صدای هشدار پیام گوشی‌اش در سکوت شب پیچید.
اشک‌های بی‌صدایی که گونه‌اش را تر کرده بود با پشت دست پاک کرد و پیام را باز کرد.
"قرارمون یادت نره، فردا صبح با باربد میام دفتر،
قربونت برم که همیشه هستی خواهری "
و پیامش را با چند استیکر بــ*وسه مزیین کرده بود.
هورا آهی کشید و گوشی را خاموش کرد.
خواهر کوچکش غزل او را شگفت‌زده می‌کرد،
او کاملا برعکس هورا بود.
پر از شور و نشاط!
و فکر کرد چه خوب بود که دست کم او عشق را تجربه می‌کرد.
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: NILOOFAR و سحـــر حاجیوند

خدیجه اسدی

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
ویراستار آزمایشی
18/11/20
211
820
93
غزل ظرف بستنی را روی میز گذاشت و شال را روی موهای فر سیاهش جلو کشید.
- چرا نمی‌خوری؟! خیلی خوشمزه است!
نگاه پر التهاب شایان از ناخن‌های بلند زرشکی تا چال روی‌گونه او دوید.
زبان روی لــ*ب‌های باریکش کشید و چشمکی به او زد.
- تو که خوشمزه‌تری!
غزل ریز خندید و نگاهش را به در بسته اتاق دوخت.
- هیس! صدات میره بیرون پریسا می‌شنوه.
- می‌خوای برم بیرون داد بزنم همه بشنون؟
- از دست تو!
شایان نگاهی به ساعت مارکش انداخت.
- هورا خانم کی تشریف میارن؟ تو شرکت قرار...
هنوز حرفش تمام نشده بود که ضربه‌ای کوتاه به در اتاق نواخته و هورا داخل شد.
- سلام! بابت تأخیرم عذر می‌خوام.
نگاهش بین چشمان میشی شایان و خنده‌ای که بر لــ*ب‌های پهن غزل جا‌خوش‌کرده بود، چرخید.
شایان از جایش بلند شد و دستش را به طرف هورا دراز کرد.
- از دیدنتون خوشبختم بانو!
هورا مو‌های روی پیشانی‌اش را کنار زد و بدون این‌که چشم از او بردارد روبه رویش نشست.
- خوش اومدید جناب! بفرمایید!
شایان یک تای ابرویش را بالا انداخت و دست معطل مانده‌اش را در جیب فرو برد و نشست.
هورا سر تا پای او را برانداز کرد از موهای سیاهی که یک طرف صورتش ریخته بود تا لباس‌های اسپورت و مارکش.
همانی بود که غزل گفته بود، مثل هنرپیشه‌های سینما!
نگاه مضطرب غزل بین هورا و شایان دو دو می‌زد.
به حمایت و نظر مثبت او برای رضایت پدر و مادرش نیاز داشت.
هورا پا روی پا انداخت و دست‌هایش را در هم قلاب کرد.
- خب آقا شایان از خودتون بگید، چطور با غزل آشنا شدید؟!
- فکر می‌کردم غزل جان همه چیز رو به شما گفتن.
- بله گفتن اما من دوست دارم از زبون خودتون بشنوم.
شایان در جایش جابه جا شد و گلویش را صاف کرد.
- حس می‌کنم رسماً اومدم خواستگاری!
- خیر! برای خواستگاری باید با خانواده تشریف ببرید خدمت پدر و مادرم!
- امروزه کمتر خانواده‌ای...
نگاه هورا میخ چشمان پر از آرامش او شد و دستش را بالا برد.
- آقا شایان باید بهتون بگم که خانواده ما در امر ازدواج سخت پایبند به آداب و رسوم هستن!
غزل لــ*ب به دندان گزید و از رفتار هورا حرصی شد، اما با شناختی که از او داشت بهتر دید سکوت کند.
می‌دانست هورا می‌خواهد میخ اول را محکم بکوبد
اما از این‌که شایان دلخور شود، واهمه داشت.
- من رسم و رسومات سنتی رو اصلا قبول ندارم اما برای رسیدن به عشقم
تا قله قاف هم میرم.
هورا ابرو بالا انداخت و لبخند روی لــ*ب‌هایش نشاند.
- هر دختری از این میزان عشق به خودش شگفت‌زده می‌شه... باید دید در عمل چه می‌کنید.
نمی‌دانست چرا زبا‌ن‌ریزی او به مذاقش خوشش نیامده بود.
شایان خودش را از تک و تا نینداخت، نگاهی به غزل انداخت و لــ*ب زد.
- هر زمان که خانواده شما امر کنن با پدر و مادرم خدمت می‌رسیم.
در دل لعنتی به این همه تشریفات فرستاد مطمئن بود که پدر و مادرش برای آمدن به شهرستان و وصلت با خانواده سنتی غزل او را سرزنش می‌کنند.
با شنیدن صدای هورا به خود آمد.
- خبرتون می‌کنم آقا شایان!
شایان از جایش بلند شد.
- باید برم، یه قرار کاری مهم دارم.
- تبلیغات شرکتتون رو دیدم! خیلی عالیه.
- باعث خوشبختیه منه که بانویی چون شما کارم رو می‌پسنده.
غزل کیفش را از روی میز برداشت و روبه هورا لبخند زد.
- البته شرکت آقا شایان تازه تاسیسه!
شایان با عشقی که در نگاهش می‌درخشید به چشمان غزل خیره شد.
- لطف داری عزیزم، میمونی؟
- نه منم مشتری دارم.
غزل هورا را در آغـ*وش کشید و به آرامی لــ*ب زد.
- راضی کردن بابا کار خودته خواهری!
بدون این‌که منتظر جواب او بماند از آغوشش جدا شد.
به سالن که رسیدند شایان با پررویی سرش را خم کرد و زیر گوشش پچ زد.
- یادت که نرفته قراره یه تتو مشتی بندازی رو بازوم.
غزل چشم غره‌ای به او رفت و رو به هورا که به فکر فرو رفته بود، لــ*ب زد.
-کاری نداری؟
هورا با لبخندی کم‌رنگ آن‌ها را بدرقه کرد. در را بست و کلافه شانه بالا انداخت.
پریسا همان‌طور که آشپزخانه بیرون می‌آمد، سوتی کشید و لــ*ب زد.
- چی تور کرده غزل خانم!
- خدا به خیر بگذرونه!
هورا با ذهنی آشفته به اتاقش رفت.
بعید می‌دانست پدرش راضی به وصلت با پسری غریبه
با فاصله زیاد طبقاتی و فرهنگی شود.
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: NILOOFAR و سحـــر حاجیوند

خدیجه اسدی

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
ویراستار آزمایشی
18/11/20
211
820
93
غزل از تتویی که چند روز پیش روی ساعدش زده بود، نگاه گرفت.
دل در دلش نبود که هورا زودتر سر صحبت را با پدرش باز کند.
اما هورا کنار کوهیار نشسته و در دنیای خودش سیر می‌کرد.
ارسلان سنگین از نهاری که خورده بود،
تکیه از بالشت‌های گرد برداشت
و استکان چایش را جلو کشید.
- هورا جان بابا پسره رو دیدی؟
هورا بدون این‌که به غزل نگاه کند لــ*ب زد.
- در ظاهر که پسر خوبی به نظر می‌اومد...البته نمی‌شه تو یه ملاقات کوتاه کسی رو شناخت.
غزل دندان قروچه‌ای کرد و نگاه پرحرصش را به خواهرش دوخت.
با وجود آن همه خواهشی که از هورا کرده بود تا نظر پدر و مادرش را جلب کند، او را هم مقابل خودش میدید.
ارسلان دستی روی میان موهای جوگند‌می‌اش کشید و رو به زیور که روی مبل کناری غزل نشسته بود، لــ*ب زد.
- یه زنگ به سامیار بزن بره از خانواده‌اش پرس و جو کنه! ندیده و نشناخته که نمی‌شه دختر شوهر داد!
کوهیار بی‌خبر از ملاقات هورا و شایان
نگاهش بین ارسلان و غزل که گوشه لبش را به دندان کشیده بود، چرخید.
هورا از سکوت و رفتار سرد او بغضش گرفت، انتظار داشت که با منطق همیشگی‌اش حرف‌های او را تأیید کند.
از وقتی که برگشته بود
جز بــ*وسه‌ی سردی که روی پیشانی‌ او نشانده بود و احوال پرسی مختصر
حرفی بینشان رد و بدل نشده بود.
کوهیار سعی می‌کرد خوددار باشد
اما نگاه غم‌زده‌اش گویای آشوب درونش بود.
زیور نگاهش بین آن‌ها چرخید و رو به غزل لــ*ب زد.
- آدرس خونه پدرشو بگیر بدم سامیار.
این را که گفت نگاه نگرانش را به کوهیار دوخت.
- کوهیار جان سفر چطور بود،
اوضاع روبه راهه؟
- خداروشکر زن‌عمو، امن و امانه.
هورا برای فرار از بحثی که شروع شده بود استکان‌های خالی را برداشت و به آشپزخانه رفت و
غزل بلافاصله پشت سرش راه افتاد.
- هورا خانم داشتیم؟ مگه شایان چه ایرادی داره که ...
- چون تیپ و قیافه‌اش خوبه، دلیل نمیشه که همه چیز تموم باشه.
زیور که با شنیدن صدای آن‌ها به آشپزخانه آمده بود، پچ زد.
- آروم‌تر دخترا.
- چرا از شایان خوشتون نمیاد؟
زیور یکی از صندلی‌ها را جلو کشید و نشست.
- مگه بچه بازیه غزل! می‌خوای یه عمر باهاش زندگی کنی!
- شما دارید زور می‌گید، من، هورا و گلرخ نیستم که چشم بسته بگم چشم. من غزلم...غزل.
ابروهای باریک زیور بالا پرید.
- کی به تو زور گفته دختر...تو یه چیزی بگو هورا!
- چی بگم مادر من‌؟! گفتم که باید بیشتر بشناسیمش.
- من می‌شناسمش، دوستش دارم، اینو می‌فهمید؟
پوزخندی زد و کمرش را به کابینت کناری‌اش تکیه داد.
- معلومه که نه!
هورا سرش را با افسوس تکان داد.
- غزل چشماتو باز کن، ببین چقدر اختلاف طبقاتی و فرهنگی هست! شناخت تو کافی نیست!
- ما دو تا عاشق همیم، عشق واسه من از هر چیزی مهم‌تره...
زیور لــ*ب‌هایش را به دندان کشید و با سرانگشت به روی گونه‌اش زد.
- یواش‌تر بابات می‌شنوه؟
- تنها عشق کافی نیست غزل؟
غزل بی‌اختیار خندید.
- تو دیگه چرا این حرف رو می‌زنی؟
اصلا فک نمی‌کنی زندگی تو و کوهیار یه چیزی کم داره؟
هورا یکه خورد.
نگاهش بین زیور و غزل چرخید و س*ی*نه‌اش را از نفسی تند خالی کرد.
غزل با چشم‌غره زیور شانه بالا انداخت و به طرف اتاقش پا تند کرد.
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: NILOOFAR و سحـــر حاجیوند

خدیجه اسدی

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
ویراستار آزمایشی
18/11/20
211
820
93
زیور دست‌های تپلش را روی دست‌های سرد هورا گذاشت.
- به دل نگیر مادر! هنوز این چیزا رو نمی‌فهمه. همه حسرت زندگی شما رو می‌خورن.
هورا تلخندی روی لــ*ب‌هایش نشاند.
شاید همه حق داشتند، زندگی آن‌ها از دور پر از آرامش و زیبایی بود
اما کسی از دل او خبر نداشت.
در قلب هورا هیچ حسی نبود، این کوهیار بود که یک تنه عاشقی می‌کرد و این او را عذاب می‌داد.
- مگه ما غریبه‌ایم خانم که با دخترات رفتی اون تو پچ پچ می‌کنی؟!
با شنیدن صدای اعتراض پدرش،
سر تکان داد و افکاری که باعث آزارش می‌شد را از خود راند.
زیور ظرف میوه را از داخل یخچال بیرون آورد.
- بریم بابات صداش در اومد.
هورا پیش‌دستی‌ها را از روی میز برداشت و با مادرش به هال رفتند.
ارسلان زیر چشمی به
هورا که پیش‌دستی‌ را جلوی او می‌گذاشت، زل زد.
- غزل چی میگه؟
- چیزی نگفت بابا...قراره آدرس رو واسه سامیار بفرسته.
ارسلان تک سرفه‌ای کرد و خنده‌کنان گفت:
- فردا پس فردا نوبت عشق و عاشقی سامیارخان!
زیور کنار او نشست و برایش میوه گذاشت.
- ای بابا آقا ارسلان، به خیالت مثل زمان ماست که واسه‌مون می‌بریدن و می‌دوختن؟!
ارسلان اخم کرد و رو به کوهیار لــ*ب زد.
- مگه بد بود؟ علاقه‌ای که کم‌کم به وجود میاد ریشه می‌گیره و به این راحتی پاره نمی‌شه.
- زمانه عوض شده عموجان! علاقه‌ای هم که تحمیل بشه هیچ وقت به چشم نمیاد.
هورا حس کرد صورتش گر گرفت و اشک در چشم‌هایش حلقه زد.
ارسلان گیلاسی به دهـ*ان گذاشت.
- نمیشه که رو حساب عشق و عاشقی زندگی ساخت. من چه می‌دونم این پسره رو چه سفره‌ای بزرگ شده؟
- عمو جان نامزدی برای همین چیزاس دیگه. خانوادها رفت و آمد می‌کنن و با هم آشنا میشن.
ارسلان گره‌ای میان ابروهای پر و جو گندمی‌اش انداخت.
- نمیشه که رو دختر مردم اسم بذارن و بعدش بگن نپسندیدیم.
هورا شانه بالا انداخت.
- شاید ما نپسندیم.
- تا ندونم بابا ننه‌اش کی‌ان نمی‌ذارم پاش تو این خونه باز شه.
- بابا بهتر نیست باهاش قرار بذارید؟ برید شرکتش...
ارسلان صورتش را در هم کشید.
- من برم؟ دو روز دیگه نمی‌گه من هول بودم دختر شوهر بدم؟
- این چه حرفیه بابا.
کوهیار خندید.
- عمو جان راست میگن، شایان باید بیاد دست بـ*وس.
- من از این جنگولک بازیا خوشم نمیاد.
زیور که می‌دانست مرغ ارسلان یک پا دارد و حرف زدن با او بی‌فایده است،
ابرو در هم کشید و شانه بالا انداخت.
- هر چی خودت صلاح می‌دونی همون کارو بکن.
غزل در اتاقش مشغول اتود زدن تتویی بود که می‌خواست برای شایان بزند.
دوباره پیامی که چند دقیقه‌ی پیش از شایان دریافت کرده را خواند و لبخندی پهنای صورتش را پوشاند.
" بانوی زیبای من فردا بیا شرکت، لوگوی سالن آمده است"
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: NILOOFAR و سحـــر حاجیوند

خدیجه اسدی

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
ویراستار آزمایشی
18/11/20
211
820
93
انوار طلایی خورشید که چشمان غزل را نشانه گرفت، دستش را سایبان کرد و نگاهش روی تابلو شرکت دوید.
"شرکت تبلیغاتی فکتور "
با تداعی اولین دیدارش با شایان، گونه‌هایش گل انداخت.
آن روز که از طرف مدیر سالن برای سفارش فیلم‌های تبلیغاتی به شرکت فکتور رفته بود، هرگز به ذهنش خطور نمی‌کرد که یک ماه بعد مدیر خوش‌مشرب و جوان شرکت دلباخته‌اش شود.
قلب غزل از همان روزهای اول آشنایی‌، با دیدن شایان آکنده از شعف می‌شد.
دلش می‌خواست
فارغ از هر باید و نبایدی با او دیدار کند.
طولی نکشید که قرارهای کاری منجر به دیدارهای عاشقانه آن دو شد.
چند پله ورودی را بالا رفت و با سر انگشت زنگ را فشرد.
خیلی منتظر نماند که منشی شرکت با گشاده‌رویی در را به رویش باز کرد.
- خوش اومدید!
آقای فرازمی منتظرتون هستن.
غزل با سری برافراشته همراه با منشی شایان به طرف اتاق او گام برداشت.
منشی تقه‌ای به در زد و به آرامی لــ*ب زد.
- خانم بهداد تشریف آوردن.
شایان با اشتیاقی که در نگاهش می‌درخشید به استقبال غزل رفت.
دستان ظریف او را به گرمای دستانش سپرد.
- چقدر از دیدنت خوشحالم!
دست در دست هم به طرف مبلمان چرم وسط اتاق رفتند.
- خب چه خبرا! بالاخره مجوز صادر شد؟
- بابام آدرس خونه‌ پدرت رو می‌خواد.
شایان ابرو بالا انداخت.
- این یعنی منو به غلامی پذیرفتن؟
غزل قهقهه سر داد و ردیف دندان‌های صدفی‌اش، قلب شایان را به تب و تاب انداخت.
- بله البته بعد از تحقیقاتی که سامیار تو تهران انجام میده.
- معمولا اول میان خواستگاری بعد تحقیق میکنن.
غزل لــ*ب‌هایش را تو داد و شانه بالا انداخت.
شایان از این‌که برای وصال با دختر مورد علاقه‌اش باید از هفت‌خوان رستم می‌گذشت، فکش منقبض شد و بی‌حوصله بحث را عوض کرد.
- از تبلیغ کارهای خودت راضی هستی؟
- فیلم‌هایی که برام ساختی عالی بود!
- از حق نگذریم تتو‌هایی که کار کردی خیلی زیباست!
غزل لبخند زد و غرق نگاه پر التهاب او شد.
شایان لپ‌تابش را از روی میز برداشت و
طرح لوگو را به غزل نشان داد.
- لوگوی سالن حاضره... اگه بپسندی میره برای چاپ.
غزل با دیدن
لوگوی مشکی و طلایی که با هنرمندی کار شده بود، کف دست‌هایش را بهم کوبید.
- عالیه شایان!
شایان با دیدن چال روی گونه او لــ*ب به دندان گزید، دلش لمس گونه‌های لطیف او را می‌خواست.
- تتوی من چی شد؟
- اتودشو زدم.
شایان بلند خندید و چشمکی زد.
- کی خودشو می‌زنی؟
گونه‌های غزل گل انداخت و نگاهش را از چشمان پر التهاب او دزدید.
- هر وقت تو بخوای.
- کجا برام میزنی؟ تو آرایشگاه تون که اجازه نداری.
- به نظرم بهتره صبر کنی...میای خونه‌مون برات می‌زنم.
شایان ابروهای سیاه و مرتبش را بالا داد و یک‌وری نگاهش کرد.
- فک کن بابات اجازه بده من و تو بریم تو اتاق و تتو بزنی برام.
- بابام انقدرام سخت‌گیر نیست، بعد از عقد کاری نداره.
شایان کلافه از عقاید خانواده‌ او پوفی کشید.
- زحمت می‌کشن!
غزل شرم‌زده سر به زیر انداخت، خودش هم اعتقادی به این رسم رسومات قدیمی نداشت.
- اصلا یه سالن بزرگ برات می‌زنم که خانم خودت باشی، بسه هر چقدر برای این و اون کار کردی.
غزل دلش قنج رفت برای محبوبش که آنقدر دوستش داشت که می‌خواست به رویاهایش رنگ واقعیت ببخشد.
بعد از گرفتن مدرک طراحی دوختش از دانشگاه، برخلاف میل خانواده‌ تصمیم گرفت که تتو کردن را یاد بگیرد.
طولی نکشید که
در بزرگترین سالن زیبایی شهر، با رزرو کردن صندلی مشغول به کار شد.
و حالا با خیال داشتن سالنی که خودش همه‌کاره‌اش باشد
از خوشحالی سر از پا نمی‌شناخت.
با شنیدن زنگ موبایل شایان نگاهش سمت او دوید.
- به به آقا رامتین، چطوری؟... چند نفرن؟... باشه می‌سپرم براشون رزرو کنن... خیالت تخت... فول امکانات...خونه؟...یه سوییت جمع و جور...
تا حالا دیدی من الکی حرف بزنم... باشه...شماره حسابو می‌فرستم.
غزل که با کنجکاوی به گفت‌وگوی او گوش می‌داد، ذهنش پر از سوال شده بود.
شایان تماس را قطع کرد و چشمکی به او زد.
- پاشو بریم بیرون یه چیزی بخوریم...
پاشو دختر.
لبخندی از سر شوق بر لبان غزل نشست و از هیجان بیرون رفتن با شایان، کنجکاوی‌اش را از یاد برد.
دسته زنجیری کیفش را روی شانه‌ انداخت و همراه او از شرکت بیرون رفتند.
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: NILOOFAR و سحـــر حاجیوند

خدیجه اسدی

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
ویراستار آزمایشی
18/11/20
211
820
93
همان لحظه که غزل در کافی‌شاپ، روبه روی شایان نشسته و از نگاه‌های پر شور او وجودش مملو از عشق بود؛
هورا خسته از بالا و پایین رفتن از پله‌های دادگاه، کلید آپارتمان را در قفل چرخاند.
با دیدن کفش‌های کوهیار جلوی در ورودی ابرو‌های پهن هاشور زده‌اش را بالا داد و زیر لــ*ب زمزمه کرد.
- چرا نرفته دفتر؟!
از راهرو باریک گذشت و کیفش را روی کانتر گذاشت.
متعجب از سکوت وهم‌انگیز خانه
نگاهش سمت در باز اتاق خواب دوید.
با دیدن
کوهیار که روی تخت دراز کشیده بود
لــ*ب به دندان گزید و سراسیمه وارد اتاق شد.
کوهیار روی تخت چمباتمه زده و
در خواب عمیقی فرو رفته بود.
هورا با دیدن چهره رنگ پریده او دلشوره به جانش افتاد.
به آرامی جلو رفت و دستش را روی پیشانی او گذاشت، پیشانی‌اش سرد بود و عرق کرده.
کوهیار با لمس دستان او روی پیشانی‌اش،
غلتی زد و نگاه ماتش را به چشمان حیران هورا دوخت.
هورا خیره در نگاه خواب‌آلود و گنگ او حس کرد چیزی درونش فرو ریخت.
آب دهانش را به سختی فرو داد.
- حالت خوبه؟! نرفتی دفتر؟
کوهیار به پهلو چرخید، به او پشت کرد با صدایی خواب‌آلود لــ*ب زد.
- خوبم... حوصله نداشتم.
هورا لــ*ب‌هایش را تو داد و با دلخوری از اتاق بیرون رفت.
خودش هم نمی‌دانست چرا از رفتار سرد او دلگیر است مگر نه این‌که همیشه از محبت‌های بی‌‌دریغش شاکی بود و احساس دین می‌کرد که چرا محبت‌هایش را بی‌جواب می‌گذارد.
بی‌حوصله لباس‌ اداری‌اش را از تن بیرون کشید و روی دسته مبل انداخت و به طرف آشپزخانه رفت.
با دیدن ظرف‌های صبحانه‌ی خودش و آهیر داخل سینک، چینی روی پیشانی‌اش نشست.
کوهیار حتی صبحانه هم نخورده بود
و هورا از این همه تغییر رفتار او دل‌نگران شد،
سابقه نداشت که کوهیار در خانه بماند.
از این‌که او مشکل جسمی نداشت خیالش راحت شد اما روحش چه؟ دل پر غصه‌اش مهم نبود؟!
هورا شانه بالا انداخت و بغضش را فرو داد،
چه کاری از او ساخته بود؟
حال و روز خودش دست کمی از کوهیار نداشت.
بسته‌ای گوشت از یخچال بیرون کشید
باید قبل از برگشتن آهیر از مدرسه نهار را آمده می‌کرد.
تلخندی روی لــ*ب‌هایش نشست و گوشه لبش را به دندان کشید.
کوهیار هر وقت زودتر از هورا به خانه می‌آمد، نهار را آماده می‌کرد.
اما حالا حتی از جایش هم بلند نشده بود.
اندوهگین مشغول تدارک نهار شد.
در آن سوی آشپزخانه
کوهیار چهارطاق باز دراز کشیده و به سقف زل زده بود.
وقتی که دست‌های هورا روی پیشانی‌اش نشسته بود، دلش پر از درد شده بود.
نگاه هورا پر از نگرانی بود اما کوهیار این را نمی‌خواست.
دلش دلواپسی‌های عاشقانه می‌خواست.
خسته شده بود از سردی رفتار او،
از انتظار.
انتظار آغـ*وش گرم همسرش.
دلش نوازش دست‌های گرم دلبرش را می‌خواست.
با روشن و خاموش شدن گوشی‌اش روی پا تختی و دیدن نام منشی‌اش روی صفحه آن،
خمیازه‌ای کشید و آیکون سبز را لمس کرد.
- بله... کمی کسالت داشتم گوشیم رو سایلنت بود... بار گندم رسیده؟... مبلغ رو واریز کنید به حسابشون...بله... قرار داد با حاج رئوفی؟... بگید فردا میام... بله بیست تن نخود رو حتما می‌خواییم... اما باید قبلش نمونه رو بفرستن... بله فردا حتما میام... ممنونم.
گوشی را روی پا تختی انداخت و موهایش را چنگ زد.
اصلا حوصله حساب و کتاب معامله‌های جدید را نداشت.
پوزخندی زد و پلک‌هایش را روی هم فشرد.
سال‌های اولی که کار تجارت محصولات کشاورزی را شروع کرد، سرمایه چندانی نداشت
و این هورا بود که همه پس‌اندازش را در اختیار او گذاشته بود که سرمایه‌اش را چند برابر کند.
به آینه میز توالت زل زد و صورت زبرش را نوازش کرد.
آن روزها در تمنای حسی از جنس عشق از جانب هورا بود که وجودش را گرم کند.
و دل‌خوش بود که روزی این عشق در دل هورا جوانه بزند.
آهی کشید و سرش را در میان دستانش گرفت.
شاید بهتر بود او هم مثل هورا در کارش غرق می‌شد وگرنه فکر و خیال دیوانه‌اش می‌کرد.
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: NILOOFAR و سحـــر حاجیوند

خدیجه اسدی

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
ویراستار آزمایشی
18/11/20
211
820
93
هورا هیجان‌زده پرونده مربوط به پیرمردی که پسر بزرگش همه اموال او را تصاحب کرده بود، بست و عینکش را روی میز انداخت.
همه زحماتش به بار نشسته بود و حتم داشت در دادگاه پیروز خواهد شد.
کش و قوسی به تنش داد و با خوشحالی
به سالن رفت.
پریسا با رنگی پریده از سرویس بهداشتی بیرون آمد و س*ی*نه‌اش را از نفسی پر حسرت خالی کرد.
هورا وقتی که پریسا را با آن حال دید، خنده روی لــ*ب‌هایش ماسید.
خیره در چشمان به اشک نشسته او لــ*ب زد.
- چیزی شده؟
- پریود شدم.!
هورا ابرو بالا انداخت و دستش را روی شانه او حلقه کرد.
- بیا بشین برات مسکن بیارم.
- درد ندارم... چند روز عقب انداخته بودم، خیال کردم شاید...
لــ*ب‌ به دندان گزید تا جلوی ریزش اشک‌هایش را بگیرد.
- به خاطر این بهم ریختی؟!
هورا او را روی مبل نشاند و دست‌های سردش را فشرد.
- واقع بین باش پریسا، توقع معجزه که نداری؟
- دست خودم نیست، سر ماهم که میشه...
در میان هق‌هقش لــ*ب زد.
- انگار آب سرد می‌ریزن رو سرم.
- بشین برات نبات داغ بیارم.
هورا که به سمت آشپزخانه رفت،
پریسا گوشی موبایلش را از روی میز برداشت و با فکی منقبض شده شماره سهراب را گرفت.
چند لحظه بعد صدای خواب‌آلود سهراب در گوشی پیچید.
- بله پریسا.
- الو سهراب...پول چی شد؟
- عجب‌ها... مگه نگفتم برات می‌ریزم.
پلک‌هایش را روی هم فشرد و مشت‌گره کرده‌اش را روی میز کوبید.
- پولت که دوبرابر شد، دیگه چی می‌خوای؟... پولمو پس بفرست می‌خوام برم نوبت عمل بگیرم.
- خدایا! تو که دوبار عمل کردی و بی‌نتیجه موند، چرا انقدر خودتو عذاب می‌دی.
حرف‌های سهراب روی اعصاب متشنجش خط می‌انداخت.
- من نمی‌تونم مثل تو بی‌خیال بچه بشم سهراب...
- پریسا من زندگی‌مون رو دوست دارم، با بچه بی‌بچه واسه من فرقی نمی‌کنه... مهم خودتی.
اشک روی گونه‌هایش فرو افتاد و بی‌حوصله موهای بلوطی‌اش را پشت گوش زد.
- سهراب! بفهم من دوست دارم مادر بشم.
- ای بابا! بدهکار عالم و آدم باشی نه زن خودت... چند بار برات می‌فرستم دیگه...
- قرارمون این نبود!
امروز و فردا نکن، من که می‌دونم پول تو حسابته... اگه تا دو روز دیگه پول تو حسابم نباشه...
- چشم...تو آروم باش!
وقتی هورا با لیوانی نبات داغ از آشپزخانه بیرون آمد،
پریسا تماس را قطع کرد و گوشی‌اش را با حرص روی میز انداخت.
- عوضی طمع کرده... نمی‌خواد پول رو پس بده.
- برنده شد!
- آره...می‌ترسم بازم پولو بذاره برا شرط‌ بندی.
- حتما این کارو میکنه.
پریسا ناباور به هورا زل زد.
- شرط‌بندی همینه پریسا، سیر نمی‌شن.
چانه پریسا لرزید و با اندوه لــ*ب زد.
- من نوبت دکتر گرفته بودم.
- بیشتر فکر کن پریسا!
- من بچه می‌خوام هورا... دلم می‌خواد مادر بشم.
- خودخواه نباش! به اون بچه هم فکر کن.
پریسا دستان سردش را به بدنه داغ لیوان فشرد و بغضش را فرو داد.
چرا هیچ‌ک**س درکش نمی‌کرد! هشت سال از ازدواجش گذشته بود و در تمام این سال‌ها دلش آغـ*وش طفلی را می‌خواست که از جنس خودش باشد.
آهنگ موبایل هورا او را از افکاری که احساساتش را به بازی گرفته بود، بیرون کشید.
هورا تماس را وصل کرد و به طرف اتاقش رفت.
- جانم سامیار... چی شد؟
صدای بم سامیار در گوشی پیچید و هورا پشت میزش نشست.
- از من می‌شنوید برید غزل رو بسته بندی کنید تحویل شایان بدید.
- سامیار!
- والا! شوهر گیر نمیاد که... اونم کیسی مثل شایان.
هورا یک تای ابرویش را بالا انداخت و نفس عمیقی کشید.
- گوشِت با منه؟ چرا چیزی نمی‌گی؟!
- منتظرم خوشمزگی‌های جنابعالی تموم شه، چجور خانواد‌ه‌ای داره؟
- بخندی به هیج کجای دنیا بر نمی‌خوره‌ ها، عوضش داداشتم کنف نکردی.
- نیست تو کنف می‌شی.
- خیلی‌ خب... بابای شایان یه شرکت مهندسی کوچیک داره و مامانش هم یه کارگاه خیاطی رو اداره می‌کنه... خونه و زندگیشون در حد ماست...
اما...اما دک و پزی دارن بیا و ببین...
افاده‌های مامانش از طبق طبق گذشته.
- حتما با یکی از دوست دخترات رفتی کارگاهش!
- تو در مورد داداشت چی فکر کردی خانم وکیل...مگه من چند تا دوست دختر دارم.
هورا از لحن جدی سامیار به خنده افتاد.
- خدا داند.
- حالا که این‌جور شد باید پولایی که واسه دوست دخترام خرج کردم متقبل شی! هر کدومشون چند دست لباس از تولیدی ارغوان خانم خریدن.
- اسم مامانش ارغوانه! چند سالشه؟
- شاید سن مامان باشه... اما تیپی که میزنه مثل این‌که دختر مامانه.
- غزل که این اختلافای فاحش واسش اهمیتی نداره.
- سخت نگیر هورا، مهم اینه که همدیگرو دوست دارن.
- چی بگم سامیار، اگه تو هم مثل من هر روز شاهد طلاق دختر و پسرایی که لیلی و مجنون بودن باشی، همین‌قدر سخت می‌گیری.
هورا تماس را که قطع کرد، سرش را در میان دستانش گرفت و به فکر فرو رفت.
تنها اختلاف فرهنگی بین دو خانواده نبود که او را نگران می‌کرد
بلکه لباس‌های گران قیمت شایان و ماشین مدل بالای او بود که با درآمد
شرکت تازه تاسیسش جور در نمی‌آمد.
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: NILOOFAR و سحـــر حاجیوند

خدیجه اسدی

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
ویراستار آزمایشی
18/11/20
211
820
93
هورا هیجان‌زده پرونده مربوط به پیرمردی که پسر بزرگش همه اموال او را تصاحب کرده بود، بست و عینکش را روی میز انداخت.
همه زحماتش به بار نشسته بود و حتم داشت در دادگاه پیروز خواهد شد.
کش و قوسی به تنش داد و با خوشحالی
به سالن رفت.
پریسا با رنگی پریده از سرویس بهداشتی بیرون آمد و س*ی*نه‌اش را از نفسی پر حسرت خالی کرد.
هورا وقتی که پریسا را با آن حال دید، خنده روی لــ*ب‌هایش ماسید.
خیره در چشمان به اشک نشسته او لــ*ب زد.
- چیزی شده؟
- پریود شدم.!
هورا ابرو بالا انداخت و دستش را روی شانه او حلقه کرد.
- بیا بشین برات مسکن بیارم.
- درد ندارم... چند روز عقب انداخته بودم، خیال کردم شاید...
لــ*ب‌ به دندان گزید تا جلوی ریزش اشک‌هایش را بگیرد.
- به خاطر این بهم ریختی؟!
هورا او را روی مبل نشاند و دست‌های سردش را فشرد.
- واقع بین باش پریسا، توقع معجزه که نداری؟
- دست خودم نیست، سر ماهم که میشه...
در میان هق‌هقش لــ*ب زد.
- انگار آب سرد می‌ریزن رو سرم.
- بشین برات نبات داغ بیارم.
هورا که به سمت آشپزخانه رفت،
پریسا گوشی موبایلش را از روی میز برداشت و با فکی منقبض شده شماره سهراب را گرفت.
چند لحظه بعد صدای خواب‌آلود سهراب در گوشی پیچید.
- بله پریسا.
- الو سهراب...پول چی شد؟
- عجب‌ها... مگه نگفتم برات می‌ریزم.
پلک‌هایش را روی هم فشرد و مشت‌گره کرده‌اش را روی میز کوبید.
- پولت که دوبرابر شد، دیگه چی می‌خوای؟... پولمو پس بفرست می‌خوام برم نوبت عمل بگیرم.
- خدایا! تو که دوبار عمل کردی و بی‌نتیجه موند، چرا انقدر خودتو عذاب می‌دی.
حرف‌های سهراب روی اعصاب متشنجش خط می‌انداخت.
- من نمی‌تونم مثل تو بی‌خیال بچه بشم سهراب...
- پریسا من زندگی‌مون رو دوست دارم، با بچه بی‌بچه واسه من فرقی نمی‌کنه... مهم خودتی.
اشک روی گونه‌هایش فرو افتاد و بی‌حوصله موهای بلوطی‌اش را پشت گوش زد.
- سهراب! بفهم من دوست دارم مادر بشم.
- ای بابا! بدهکار عالم و آدم باشی نه زن خودت... چند بار برات می‌فرستم دیگه...
- قرارمون این نبود!
امروز و فردا نکن، من که می‌دونم پول تو حسابته... اگه تا دو روز دیگه پول تو حسابم نباشه...
- چشم...تو آروم باش!
وقتی هورا با لیوانی نبات داغ از آشپزخانه بیرون آمد،
پریسا تماس را قطع کرد و گوشی‌اش را با حرص روی میز انداخت.
- عوضی طمع کرده... نمی‌خواد پول رو پس بده.
- برنده شد!
- آره...می‌ترسم بازم پولو بذاره برا شرط‌ بندی.
- حتما این کارو میکنه.
پریسا ناباور به هورا زل زد.
- شرط‌بندی همینه پریسا، سیر نمی‌شن.
چانه پریسا لرزید و با اندوه لــ*ب زد.
- من نوبت دکتر گرفته بودم.
- بیشتر فکر کن پریسا!
- من بچه می‌خوام هورا... دلم می‌خواد مادر بشم.
- خودخواه نباش! به اون بچه هم فکر کن.
پریسا دستان سردش را به بدنه داغ لیوان فشرد و بغضش را فرو داد.
چرا هیچ‌ک**س درکش نمی‌کرد! هشت سال از ازدواجش گذشته بود و در تمام این سال‌ها دلش آغـ*وش طفلی را می‌خواست که از جنس خودش باشد.
آهنگ موبایل هورا او را از افکاری که احساساتش را به بازی گرفته بود، بیرون کشید.
هورا تماس را وصل کرد و به طرف اتاقش رفت.
- جانم سامیار... چی شد؟
صدای بم سامیار در گوشی پیچید و هورا پشت میزش نشست.
- از من می‌شنوید برید غزل رو بسته بندی کنید تحویل شایان بدید.
- سامیار!
- والا! شوهر گیر نمیاد که... اونم کیسی مثل شایان.
هورا یک تای ابرویش را بالا انداخت و نفس عمیقی کشید.
- گوشِت با منه؟ چرا چیزی نمی‌گی؟!
- منتظرم خوشمزگی‌های جنابعالی تموم شه، چجور خانواد‌ه‌ای داره؟
- بخندی به هیج کجای دنیا بر نمی‌خوره‌ ها، عوضش داداشتم کنف نکردی.
- نیست تو کنف می‌شی.
- خیلی‌ خب... بابای شایان یه شرکت مهندسی کوچیک داره و مامانش هم یه کارگاه خیاطی رو اداره می‌کنه... خونه و زندگیشون در حد ماست...
اما...اما دک و پزی دارن بیا و ببین...
افاده‌های مامانش از طبق طبق گذشته.
- حتما با یکی از دوست دخترات رفتی کارگاهش!
- تو در مورد داداشت چی فکر کردی خانم وکیل...مگه من چند تا دوست دختر دارم.
هورا از لحن جدی سامیار به خنده افتاد.
- خدا داند.
- حالا که این‌جور شد باید پولایی که واسه دوست دخترام خرج کردم متقبل شی! هر کدومشون چند دست لباس از تولیدی ارغوان خانم خریدن.
- اسم مامانش ارغوانه! چند سالشه؟
- شاید سن مامان باشه... اما تیپی که میزنه مثل این‌که دختر مامانه.
- غزل که این اختلافای فاحش واسش اهمیتی نداره.
- سخت نگیر هورا، مهم اینه که همدیگرو دوست دارن.
- چی بگم سامیار، اگه تو هم مثل من هر روز شاهد طلاق دختر و پسرایی که لیلی و مجنون بودن باشی، همین‌قدر سخت می‌گیری.
هورا تماس را که قطع کرد، سرش را در میان دستانش گرفت و به فکر فرو رفت.
تنها اختلاف فرهنگی بین دو خانواده نبود که او را نگران می‌کرد
بلکه لباس‌های گران قیمت شایان و ماشین مدل بالای او بود که با درآمد
شرکت تازه تاسیسش جور در نمی‌آمد.
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: NILOOFAR و سحـــر حاجیوند

خدیجه اسدی

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
ویراستار آزمایشی
18/11/20
211
820
93
زیور کلافه از صدای زیاد تلویزیون، گوشی موبایلش را روی س*ی*نه‌ گذاشت و صدا بلند کرد.
- آهیرجانم صداشو کم کن مادر... صدا به صدا نمیرسه.
آهیر هیجان زده از ماجراجویی‌های لوکا، صدای تلویزیون را کم کرد.
زیور گوشی را به گوشش چسباند.
- پاشو بچه‌ها رو وردار بیا اینجا، دلم براشو یه ذره شده....
در قابلمه روی اجاق را که برداشت، بوی خورشت قورمه‌ سبزی‌ای که قل قل می‌کرد، توی دماغش پیچید.
هورا کاسه سالاد را روی میز گذاشت و صدا بلند کرد.
- گلرخ خانم رخ بنما.
زیور رو به او پچ زد.
- میگه فردا میخوان برن مسافرت، سرش شلوغه.
زیور بعد از خداحافظی با دختر بزرگش گوشی‌ را روی کانتر گذاشت.
- گلرخ و سعید خسته نمی‌شن از این‌همه سیر و سفر؟
- گلرخ به عمه خدابیامرز بابات رفته،
تو خونه بند نمی‌شه!
هورا از حرف مادرش به خنده افتاد.
- گلرخ یا تو جاده است یا مهمونی، وقتایی هم که خونه‌ است مهمون داره.
- تو هم که همه‌ی هم و غمت شده بدبختی دیگران... سالی یه بار به زور می‌ری سفر، باز خدا خیرش بده کوهیارو چیزی بهت نمی‌گه.
تلخندی کنج لــ*ب‌های هورا نشست.
مادرش چه می‌دانست که این روزها کاسه صبر کوهیار همیشه صبور، لبریز شده است.
به جان ظرف‌های کثیف افتاد و لحظاتی را به خاطر آورد که به زندگی بی‌دردسر گلرخ غبطه می‌خورد.
تلخندی روی لــ*ب‌هایش نشاند و بشقاب دستش را زیر شیر آب گرفت.
گلرخ فارغ از دغدغه‌های کار، خانم خانه‌اش بود و همه‌ی فکر و ذکرش آسایش همسر و فرزندانش، برنامه‌ ریزی برای ایران‌گردی و اضافه وزن و زیبایی اندامش بود.
صدای زیور افکارش را فراری داد.
- کوهیار کی میاد؟
- بهش نگفتم؟
- ای وای! زنگ بزن بیاد مادر بدون شام نمونه.
- مامان جان هر کی گرسنه‌اش باشه
یه فکری به حال خودش می‌کنه... غزل کی برمی‌گرده؟
نمی‌خواست روز تعطیلش را نگاه‌های سرد کوهیار خراب کند.
- کار مشتریش رو راه بندازه میاد.
صدای زنگ بلبلی که در خانه پیچید، چشم‌های هورا درخشید.
- ملیحه‌!
شال را روی سرش انداخت و به طرف حیاط پا تند کرد.
از کنار حوض‌ پر آب وسط حیاط که گذشت، نگاهش دوید روی گلدان‌هایی که مادرش با سلیقه دور تا دور حوض کوچک چیده بود.
در حیاط را که باز کرد،
با دیدن چشم‌های درشت و مات ملیحه
اخم کرد.
- خیلی وقته که این خونه آیفون داره ها.
- من از این زنگ بلبلی‌ خوشم میاد، به تو چه آخه!
کنج لــ*ب‌های هورا کش آمد.
- منم به خاطر تو نذاشتم درش بیارن...چرا نمیای تو؟
- تو بیا اونور...
هورا به قد بلند ملیحه، پوشیده در مانتو بلند و جلو باز خیره شد و سپس
نگاهی به شومیزش انداخت.
- وایسا یه چیزی بپوشم.
سپس با قدم‌هایی تند به داخل خانه رفت.
زیور از روی اپن رو به هورا صدا بلند کرد.
- ملیحه‌ است؟
- آره، زودی بر می‌گردم.
- امان از شما دوتا که حرفاتون تمومی نداره، بعد از یه هفته اومدی پیش مادرت...
هورا مانتو‌اش را پوشید و میان حرفش دوید.
- الهی من قربونت برم، زود بر می‌گردم.
- غزل که اومد باهاش حرف بزنی ها، قانع‌اش کن.
- مادر من حرف زدن فایده نداره، دخترت عاشق شده.
ابروهای زیور بالا پرید.
- اما این پسره وصله ما نیست، نشنیدی سامیار چی گفت؟ بین ما و اونا زمین تا آسمون فاصله است، از طرز حرف زدنشون گرفته تا رخت و لباس‌شون.
- تو بهتر از هر کسی غزل رو می‌شناسی مامان...حرف حرف خودشه.
زیور با افسوس سری تکان داد و نگاه از هورا گرفت.
هورا به طرف آهیر رفت،
خم شد و پیشانی‌اش را بوسید.
- من زودی برمی‌گردم.
آهیر بــ*وسه‌ای روی گونه‌های مادرش نشاند و هورا به طرف در حیاط پا تند کرد.
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: NILOOFAR و سحـــر حاجیوند

خدیجه اسدی

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
ویراستار آزمایشی
18/11/20
211
820
93
ملیحه سینی حاوی لیوان‌‌های شربت آلبالو را روی عسلی وسط پذیرایی گذاشت و روبه روی هورا و مادرش نشست.
پوران لــ*ب‌های باریکش را تو داد و نگاه شاکی‌اش را به ملیحه دوخت.
- هورا جان تو با این دختر حرف بزن، بلکم سر عقل اومد!
- وا مگه عقلم سر جاش نیست؟
- چرا لگد به بختت می‌زنی؟ منم دلم نوه می‌خواد، دردمو به کی بگم؟
ملیحه لیوانی را به طرف هورا گرفت.
- ای بابا پوران جونم! مرجان که دست به نقد تره، به اون شوهر زن‌ ذلیلش بگو دلت نوه می‌خواد!
- تو به مرجان چه کار داری؟
ملیحه جرعه‌ای از شربت نوشید و دست آزادش را روی چشمش‌ گذاشت.
- چشم مامان، شوهرم می‌کنم هنوز وقت هست...تازه دارم معنی زندگی رو می‌فهمم.
نگاه هورا دور تا دور پذیرایی چرخید، از کابینت‌های جدید ام دی‌اف که آشپزخانه را مزین کرده بود تا کاغذ دیواری که جای دیوارهای زرد و چرک را گرفته بود.
پوران چشم غره‌ای رفت و پر حرص غرید.
- داره چهل سالت می‌شه دختر! تو یه چیزی بهش بگو هورا جان!
هورا و شانه بالا انداخت و نگاهش را به صورت تکیده و پر چروک پوران دوخت.
- من چی بگم خاله پوران؟ ملیحه دختر عاقلیه.
- والا تو سرش عقل نداره که اگه داشت دست رد به س*ی*نه ساسان نمی‌زد؟
نگاه هورا روی چشمان غم‌زده ملیحه دوید .
چه می‌توانست به دختری که از بچگی‌ شاهد رنج‌های مادرش در زندگی زناشویی‌اش بود، بگوید.
ملیحه بغض چنبره زده روی س*ی*نه‌اش را فرو خورد.
دست خودش نبود که نمی‌توانست به هیچ مردی اعتماد کند.
- ساسان که پسر خوب و نجیبیه.
- مشکل از ساسان نیست، من جرأتش رو ندارم به یه مرد تکیه کنم.
اشک به چشمان قهوه‌ای پوران دوید و چانه‌‌اش لرزید.
- همه مردا که مثل هم نیستن.
پوران نمی‌دانست چگونه دخترش را راضی کند که با دیگری پیوند زناشویی ببندد در حالی که خودش از مرد زندگی‌اش دل‌چرکین بود.
- قرار نیست همه آدم‌ها بی‌نقص باشن... هیچ دو نفری هم مثل هم نیستن.
- ای خدا! مامان خودت کم بودی یار کمکی آوردی؟
هورا بلند خندید و بینی‌اش را جمع کرد.
- لیاقت نداری که، چی بهت بگم.
ملیحه زبانش را برای هورا در آورد و به مادر رنجورش زل زد.
- میگم باهاش نشست و برخاست کن، بشناسش بعد پسش بزن، مگه بد میگم هورا جان! اینم مثل بقیه خواستگارا میره ها.
- پوران جون دو ساله که من شازده رو هر روز می‌بینم، با اندازه کافی می‌شناسمش... اصلا خدا کنه زودتر بپره راحت بشم.
پوران روسری‌اش را روی موهای وز کرده‌اش انداخت و از جایش بلند شد.
- هورا جان من که حریفش نمی‌شم تو باهاش حرف بزن... من نمی‌خوام تا آخر عمر بیخ ریش من بمونه.
هورا از هیکل تپل پوران که به حیاط رفت، نگاه گرفت و کنار ملیحه نشست.
- تو چت شده دختر! به قول مامانت چرا لگد به بختت می‌زنی؟
- من چیزیم نشده، شماها می‌خوایین مخ منو بزنید.
- می‌خوای تارک دنیا شی؟ تو واقعا دلت یه همدم یه همراه نمی‌خواد؟!
ملیحه نگاه اندوهگینش را به لــ*ب‌های هورا دوخت.
در دلش غوغایی بود که هم آزارش می‌داد و هم برایش شیرین بود.
- راستشو بگو ملیحه از ساسان خوشت میاد یا نه؟!
ملیحه در سکوت به هورا خیره شد
و فکرش پر کشید به روزهای اولی که
به عنوان کارشناس مامایی در مرکز بهداشتی که ساسان رئیس آن بود، منتقل شده بود.
نگاه‌های سر به زیر ساسان و رفتار محترمانه‌اش از همان روزهای اول او را مجذوب خود کرده بود.
- تو دو راهی گیر کردم هورا!
- بهش فرصت بده که خودشو بهت ثابت کنه... چشمات داد میزنه که دوستش داری.
ملیحه موهای خرمایی‌اش را پشت گوشش زد و پلک‌هایش را روی هم فشرد.
حق با هورا و مادرش بود نباید پا روی دلش می‌گذاشت.
ساسان دوستش داشت و برای به دست آوردن دل او همه کار کرده بود.
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: NILOOFAR و سحـــر حاجیوند

خدیجه اسدی

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
ویراستار آزمایشی
18/11/20
211
820
93
وقتی که ملیحه برای دوست دیرینه‌اش پرده از احساسات سرکوب شده‌اش بر می‌داشت؛
پوران رو به روی آینه و شمعدان قدیمی‌ نشسته و در اندوه لانه کرده در چشمانش غرق شده بود.
در میان چروک‌های ریز و درشتی که دور چشمانش را احاطه کرده بود، دخترکی را می‌دید با موهای لـخـ*ت و سیاه که دو طرف صورت سفیدش را قاب گرفته بود.
نگاهش را به گل‌های سرخ چادر سفیدش دوخته و از شرم حضور جوان روبه رویش که زیر چشمی نگاهش می‌کرد، گونه‌هایش رنگ به رنگ می‌شد.
خسرو دستی به سیبل‌های قیطانی‌اش کشید و صاف در چشم‌های بادامی و سیاه دخترک چشم دوخت.
در دل به مادرش حق داد که شیفته‌ او شده بود.
به قول مادرش، پوران مثل پنجه آفتاب بود.
خسرو نگاهش را از پرده‌های نیلی رنگ اتاق گرفت و نگاه رمنده پوران را شکار کرد.
گونه‌های پوران گل انداخت و
چشم دوخت به استکان کمر باریکی که سرخی چایی‌اش زیر نور سر زده از لای پرده، می‌درخشید.
آسیه هیکل پرش را تکانی داد و به بتول که هنوز رخت عزا به تن داشت، چشم دوخت.
- خدابیامرزه مادر تو بتول خانم، از قدیم گفتن تو کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست.
- خدا رفتگان شما رو هم بیامرزه آسیه خانم. خوبیت نداره، ما هنوز عزاداریم.
- ای خواهر چهلم که گذشته، نمیشه که تا سال اون خدابیامرز صبر کنیم.
آسیه، پوران را در مراسم ختم مادربزرگش دیده و با همین چرب‌زبانی‌ها بود که بتول را راضی کرده بود اجازه بدهد، پوران و خسرو یک نظر همدیگر را ببینند.
بتول نگاهی به موهای براق و سیاه خسرو که نصف پیشانی‌ پهنش را پوشانده بود، انداخت.
جوان برازنده‌ای بود که هر کسی آرزو داشت دامادش شود.
آسیه چایی‌اش را که خورد و نگاه تحسین‌ برانگیزش را به عروس آینده‌اش داد.
- عجب چایی خوش‌طعمی بود! هزار ماشالله مادر، چشمم کف پات.
- کنیز شماست.
خسرو همان‌طور که سر به زیر داشت، نگاه شیطنت آمیزی به پوران انداخت که از چشم او دور نماند.
پوران زیر سنگینی نگاه خسرو، حس کرد که گونه‌هایش آتش گرفت.
به راستی که نگاه‌های خسرو، احساسش را غلغلک می‌داد.
آسیه به پشتی‌قرمز رنگ تکیه داد و همان‌طور که اتاق بزرگ و دلباز را از نظر می‌گذراند، دستی به فرش‌های قرمز دست‌بافت زیر پایش کشید و بدون آن‌که کسی متوجه شود، نگاهی به زیر فرش انداخت.
تمیزی زیر فرش‌ها و وسایلی که برق می‌زدند،
نشان از کدبانویی پوران بود و در انتخابش هیچ شکی نداشت.
- گفتید آقا خسرو رو ماشین سنگین کار می‌کنن؟
- خودت بگو پسرم.
خسرو چهار زانو نشست و نگاهش را به گل‌های قالی داد و گفت:
- بله حاج خانم! بار می‌برم مرز، ماشین‌رو تازه خریدم.
- مبارک باشه، ان‌شالله چرخش به شادی براتون بچرخه.
- ان‌شالله... خب بتول خانم کی اجازه می‌دید که برای بله برون بیایم.
لــ*ب‌های بتول خانم بهم دوخته شد، اگر به این زن بود که دو روز دیگر دست عروسش را می‌گرفت و از این خانه می‌برد.
- آسیه خانم جان من هنوز عزادارم، جواب و خواهر و برادرای داغدارم رو چی بدم؟
- خواهر جان، یه بله برون بی‌سر وصدا می‌گیریم.
- نه آسیه‌خانم پدرش برا پورانم هزارتا آرزو داره، اجازه بدید مشورت کنم با آقاش.
سر وصدای هورا و ملیحه که دو حیاط پیچید، پوران از خیال خوش روز‌های دلدادگی بیرون پرید.
با گوشه‌ی روسری نم چشم‌هایش را گرفت و از اتاق بیرون رفت.
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: NILOOFAR

چه کسی این موضوع را مشاهده می کند (تعداد کل: 1 ، اعضا: 0 ، مهمانان: 1)

درباره ما

  • انجمن ستارگان رمان در سال 1399 با هدف ترویج فرهنگ نویسندگی و کتابخوانی و فروش رمان های برتر نویسندگان رسماً فعالیت خود را آغاز کرده است.  در این راستا سعی داریم با کمک به افراد اهل قلم و خوش ذوق که شرایط بروزرسانی استعدادهای خود را تاکنون نداشته اند آنها را به رونقی برسانیم. در  انجمن و در کنار کادر مدیریت حرفه‌ای‌ مان قصد داریم از طریق کتاب الکترونیک و رمان های قوی، سرانه مطالعه را در میان کسانی که کتاب کاغذی علاقه ندارند بدون هیچ محدودیت سنی و با تمام ژانر ها در اختیارتان قرار دهیم.

منوی کاربر