در حال تایپ روزی خواهد آمد| خدیجه اسدی کاربر انجمن ستارگان رمان

https://forum.romanstars.ir/data/Untitled-01.jpg https://forum.romanstars.ir/data/Untitled-02.jpg

خدیجه اسدی

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
ویراستار آزمایشی
18/11/20
191
781
93
***
نگاه مات کوهیار روی میز شامی که هورا با سلیقه چیده بود دوری زد و بی‌میل مشغول خوردن شد.
هورا که هنوز به رفتار این روزهای او خو نگرفته بود،
ابروهایش را در هم کشید و جرعه‌ای آب نوشید.
آهیر اما از سردی روابط پدر و مادرش، سر درگم بود و هر چقدر با خودش کلنجار می‌رفت دلیل رفتارشان را نمی‌فهمید.
کوهیار گویی روزه سکوت گرفته بود و در جمع سه نفرشان لام تا کام حرفی نمی‌زد، مگر در مواقع لزوم.
البته برای آهیر هنوز هم همان رفیق همیشگی بود.
کوهیار زیر لــ*ب تشکر کرد و بشقابش را داخل سینک گذاشت.
هورا گوشه لبش را به دندان کشید،
تصمیم گرفته بود اگر کوهیار سکوتش را شکست، با او راه بیاید.
دیگر حوصله سردی روابطشان را نداشت.
اما مثل این‌که کوهیار خیال کوتاه آمدن نداشت.
هورا پوزخندی زد و در دل غرید.
"به درک! خیال داره به دست و پاش بیفتم."
با حرص ظرف‌ها را داخل سینک روی هم تلنبار کرد و مشغول تمیز کردن اجاق گاز شد.
آهیر نگران از رفتار بی‌سابقه پدرش، لــ*ب برچید و رو به هورا پرسید.
- چی شده مامان؟ تو و بابا چرا با هم قهرید؟
- قهر نیستیم.
- مامان من بچه نیستم می‌فهمم... شماها اصلا با هم حرف نمی‌زنید.
- عزیزم چیزی نشده که باعث...
- من می‌ترسم، بابا هیچ وقت با تو...
هورا دلواپس از بغضی که در صدای پسرش طنین انداخته بود و مانع ادامه حرفش شد، لــ*ب‌هایش را تو داد.
دست او را فشرد و موهای سیاه و پرپشتش را نوازش کرد.
- قول می‌دم همه چی درست شه.
آهیر چند لحظه در نگاه مصمم هورا خیره شد،
وقتی مادرش می‌گفت کاری را انجام می‌دهد، حتما انجام می‌داد.
بغضش را فرو داد و به اتاقش رفت.
هورا نفس عمیقی کشید و به طرف اتاق کار مشترکشان پا تند کرد.
کوهیار کتابی در دست داشت و به ظاهر مشغول مطالعه بود.
هورا دم عمیقی گرفت و چند لحظه سکوت کرد، مجبور بود به خاطر آهیر پا روی غرورش بگذازد.
- تا کی می‌خوای به این رفتارت ادامه بدی؟!
کوهیار یک تای ابرویش را بالا انداخت.
- کدوم رفتار؟
هورا گلویش را صاف کرد.
- سکوتت، برخورد سردت... آهیر ناراحته شده...بچه‌ام از...
- بچه‌ام؟!... که این‌طور، به خاطر بچه‌ات داری با من حرف می‌زنی! نه به خاطر خودم نه خاطر خودت!
- آهیر برای تو مهم نیست؟
- خسته نشدی از این آرامش دروغین؟ آهیرم بزرگ می‌شه و وقتی بفهمه بین پدر و مادرش یه کوه یخه بیشتر می‌شکنه. این همه دروغ داغونش می‌کنه...
- چه دروغی؟! چرا مهمل می‌بافی...
کوهیار پوزخندی زد و کتاب را روی میز انداخت.
از صدای برخورد کتاب با سطح چوبی میز بود یا لحن پر از خشم کوهیار،
هورا بر خود لرزید.
- اگه دروغ نیست پس چیه؟! همه این سال‌ها وانمود کردی که ما با هم خوشبختیم، منم دم نزدم چون دوستت داستم... اما دیگه خسته شدم، بریدم.
هورا لــ*ب باز کرد.
- ما که مشکلی ن...
- باید تمومش کنیم.
هورا پوزخندی زد و با مردمک‌هایی گشاد شده به او زل زد.
- چی میگی؟ پس آهیر چی می‌شه؟
- تو عادت کردی خودت رو نادیده بگیری. چشمت رو روی احساس و وجود من ببندی! چرا به فکر همه هستی الا خودت؟ الا من؟
هورا به یکباره وحشت کرد، از زندگی بدون کوهیار و آهیر، از این‌که مجبور شود سبک زندگی‌اش را تغییر دهد.
- الان وقت این حرفا نیست!
- اتفافا الان وقتشه... هر کسی میره سی خودش... تو هم دل داری جوونی شاید دلت با دل کسی دیگه راه اومد.
هورا از میان دندان‌هایش غرید!
- کوهیار؟! می‌فهمی چی می‌گی.
کوهیار با خونسردی پلک‌هایش را روی هم فشرد.
- بله می‌فهمم... من تصمیم خودم رو گرفتم، نمی‌خوام بیشتر از این خودم رو بهت تحمیل کنم.
- کوهیار ... من...
کوهیار با لحنی سرد میان حرفش دوید.
- من اشتباه کردم هورا... از اول اولش! من فکر می‌کردم می‌تونم جامو توی قلبت پیدا کنم...
دستش را میان موهای آشفته‌اش کشید و نفسی تازه کرد.
- فکر می‌کردم یه روزی عشق من رو می‌بینی! اما ندیدی، نخواستی که ببینی! نمی‌گم کسی تو زندگیت بود که می‌دونم نبود، نمی‌گم الانم هست می‌دونم که تو پاینبدی به تعهدت اما من دلم عشق می‌خواد، محبت می‌خواد.
کوهیار لــ*ب‌هایش را روی فشرد، به زبان آوردن این حرف‌ها او را از پا در آورده بود.
دردی که در قفسه س*ی*نه‌اش پیچید، امانش را برید.
با قدم‌هایی تند از اتاق و سپس از خانه بیرون رفت.
به هوایی برای نفس کشیدن نیاز داشت، به جایی که درد‌هایی که روی س*ی*نه‌اش تلنبار شده بود را فریاد بزند.
هورا اما حس کرد اتاق دور سرش می‌چرخد.
زانوهایش تا شد و روی کف‌پوش اتاق آوار شد.
نمی‌توانست! می‌دانست که نمی‌تواند دوری از کوهیار را تاب بیاورد.
از خانه بدون کوهیار واهمه داشت، از این‌که آهیر را از او جدا کند.
می‌دانست که هر دو را با هم از دست خواهد داد
و این جدایی نفسش را می‌گرفت.
مشت‌های گره کرده‌اش را روی زانو‌هایش کوبید و فریادش را در گلو خفه کرد.
نمی‌خواست آهیر او را این‌طور شکسته ببنید.
روی زانو خم شد و در اتاق را بست و دستش را روی دهانش گرفت و بی‌صدا گریست.
 

خدیجه اسدی

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
ویراستار آزمایشی
18/11/20
191
781
93
زیور با نگرانی به چشمان محزون هورا خیره شد و او نگاه دزدید.
- نمی‌خوای بگی چی شده؟! نصف جون شدم.
- چیزی نشده مادرجان، می‌خوام چند روز برم حال و هوایی عوض کنم همین.
- با این حال و روز، بدون کوهیار و آهیر؟
هورا لــ*ب‌هایش را تو داد و نگاهش را به آهیر که با سگرمه‌هایی در هم روی مبل لم داده بود، دوخت و به آرامی پچ زد.
- جای نگرانی نیست مامان، می‌خوام چند روز با خودم خلوت کنم.
زیور نفس پر حرصی کشید، می‌دانست که دخترش تودارتر از این حرف‌هاست و بیشتر از این چیزی دستگیرش نمی‌شود.
- کوهیار کجاست؟
- سرش خیلی شلوغه، گفتیم آهیر بیاد اینجا بهتره.
هورا نمی‌دانست کوهیار کجا رفته است اما مطمئن بود او هم نیاز دارد به دور از هیاهوی روزمره با خودش خلوت کند.
- میری خونه آسو؟!
هورا لبخند زد، مادرش او را خوب می‌شناخت، تنها رفتن به آبادی و بودن در کنار دوست دوران کودکی‌‌اش بود که او را به آرامش می‌‌رساند.
هورا بعد از خداحافظی از زیور و هورا راهی روستایشان شد.
روستایی که در میان کوه‌ها و دشت‌هایش قد کشیده بود و همان‌جا بود که با کوهیار پیمان زناشویی بسته بود.
نیم ساعت بعد که
ماشینش وارد جاده خاکی شد،
صدای ناله‌ی سنگریزه‌ها زیر چرخ ماشین در دشت پیچید.
هورا برای جلوگیری از هجوم گرد و خاک به داخل، شیشه‌ها را بالا داد و نگاه غم‌زده‌اش را به جاده باریک پیش رو داد.
به آبادی که رسید، کنار چشمه خروشانش توقف کرد.
نگاه پرغمش چرخید و باغ‌های پر شکوفه را که در حاشیه رود باریک آب خودنمایی می‌کردند، از نظر گذراند.
بهار سخاوتمندانه همه داشته‌هایش را به نمایش گذاشته بود اما دل او به باغی خزان زده می‌مانست و حرف‌های کوهیار بود که در سرش جولان می‌داد.
شاید حق با او بود و باید راهشان را از هم جدا می‌کردند.
آهی عمیق کشید و دست‌های سفیدش را در آب سرد چشمه فرو برد.
از سرمای آب که حتی در روزهای تابستان هم دل را خنک می‌کرد، دست‌هایش کرخت شد.
بغض ترکاند و قطره اشکلی سرکش از کنج چشمش لغزید.
با دلی گرفته به طرف باغ آسو پا کشید،
درست مانند روزی که برای فرار از خانواده کوهیار که به خواستگاری‌اش آمده بود؛ به خانه آسو پناه برده بود.
در دل خدا را شکر کرد که با هیچ‌کدام از مردم آبادی روبه رو نشده است که او را در این حال و روز ببینند.
در آن سوی پرچین‌های باغ،
نگاه آسو با جوی آب روان به سوی کرت‌ ریحان دوید.
به نظر آسو زندگی همین بود مثل آب جاری، مثل همین کرت ریحان لبریز از نیاز، مثل این خاک تشنه‌ی آب.
آب که بالا آمد،
راه آن را بست و با بیلی که در دست داشت، آن را راهی کرت بعدی کرد.
دامن پیراهن بلندش را جمع کرد و سر بیل را در خاک نرم فرو برد و تن به نسیم بهار داد.
خورشید، سبزی‌هایی که برای فروش چیده بودند را زیر سایه درخت زردآلو برد.
باد میان موهای خرمایی و لـخـ*ت دخترک وزید و دل آسو برای موهای ابریشمین او قنج رفت.
خورشید به وقت قدم برداشتن به سمت مادرش، با باز شدن در حلبی باغ، سرش را بالا گرفت و لبخندی روی لــ*ب‌هایش نشست.
آسو رد نگاهش را گرفت تا به هورای مغموم رسید.
لبخندی از سر شوق روی لــ*ب‌هایش نشست.
بیل از دستش رها شد و توی کرت پر از آب افتاد، بی‌توجه به آبی که روی چکمه‌های سیاه و بلندش پاشید به طرف هورا پا تند کرد.
هورا خورشید را در آغـ*وش کشید و نگاهش را به قامت بلند و لاغر آسو دوخت.
آسو صدا بلند کرد.
- وایه چی تنها اومدی؟
هورا لــ*ب‌های خشکش را با زبان تر کرد و بی‌حرف خودش را در آغـ*وش او انداخت.
آسو دست‌های پینه بسته‌اش را دور شانه‌های او حلقه کرد.
- دلم برات یه ذره شده بود، بی‌معرفت!
بعد از احوال‌پرسی، خورشید به طرف کرت‌های آبیاری نشده رفت و دو دوست زیر سایه درختی پناه گرفتند.
 

خدیجه اسدی

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
ویراستار آزمایشی
18/11/20
191
781
93
- نمی‌خوای بگی چی شده خانم وکیل!
- با کوهیار حرفم شده، به آخر خط رسیدیم.
ابروهای سیاه و پر آسو بالا پرید.
- خدا مرگم بده، یعنی چی!
تلخندی روی لــ*ب‌های خشک هورا نشست.
- زدیم به تیپ هم.
- سر چی؟
- چه می‌دونم؟! خسته شده، بهانه‌اش اینه که من بهش اهمیت نمی‌دم... همه‌اش سرم گرمه کارمه!
- بدت نیاد هورا همیچین بی‌راهم نمیگه.
هورا یک‌وری نگاهش کرد.
- آسو! تو هم که داری...
آسو شانه بالا انداخت و میان حرفش دوید.
- قدرشو نمی‌دونی! کوهیار مرد خوبیه، باید واسش بیشتر از اینا وقت می‌ذاشتی!
- می‌دونم مرد خوبیه اما قبول کن خیلی وقتا مستبد میشه و زور میگه، خب من یه زن مستقلم، محدودیت آزارم میده.
آهی کشید و نگاهش را به ابرهایی که نیلی آسمان را در بر گرفته بودند، دوخت.
- به هر حال کارمون از این حرف‌ها گذشته.
- با دلش راه بیا هورا! حیفه این زندگی که از هم بپاشه.
نگاهش را به خورشید که بیل به دست
مشغول چیدن گل‌های محمدی حاشیه باغ بود، دوخت و آهی پر سوز کشید.
- بچه، بابا و ننه رو با هم می‌خواد.
باد تندی وزید و روسری آسو از روی موهایش کنار رفت.
نگاه هورا دوید روی موهایی که دو طرف صورت استخوانی‌اش را قاب گرفته بود.
تارهای موی سفیدی که میان موهای سیاهش هجوم آورده بودند، دل هورا را لرزاند.
هورا بدون توجه به هوهوی باد و سایه ابرهایی که بالای سرشان سنگینی می‌کرد، پای درد و دل آسو نشسته بود و غم خود را در مقابل دردی که در س*ی*نه او ریشه گرفته بود، هیچ می‌دید.
به یکباره رعد و برق آسمان را لرزاند و نگاه‌ها به ابرهای سیاهی که نیلی آسمان را به عزا نشانده بودند، خیره شد.
و چند لحظه بعد قطرات درشت باران بود که بر سر و رویشان فرود می‌آمد.
دل آسو به هول و لا افتاد و به یکباره از جایش بلند شد.
رعد و برقی دوباره در آسمان پیچید و جیغ بلند آسو در میان صدای مهیبش گم شد.
نگاه هورا روی دندان‌های قفل شده آسو و چانه لرزانش دوید و صدا بلند کرد.
- بریم خونه!
آسو به طرف خورشید دوید، پایش در میان گل و لای گیر کرد و سکندری خورد.
دست‌های دخترش را چنگ زد و به طرف در باغ دوید.
خورشید همان‌طور که دنبال او می‌دوید، به پشت سر نگاه کرد، چشمان ملتمسش را به هورا که به دنبال آن‌ها می‌آمد، دوخت.
با غرش دوباره آسمان، آسو در دل نالید. فکرش پر کشید به سوی دخترکی که در باران می‌دوید، سکندری می‌خورد و در میان و گل و لای دست و پا می‌زد.
برای بلند شدن، تقلا می‌کرد، فریاد می‌زد و کمک می‌خواست.
س*ی*نه‌اش از درد می‌سوخت و باران بی‌رحمانه می‌بارید.
 

خدیجه اسدی

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
ویراستار آزمایشی
18/11/20
191
781
93
دست‌های آسو، دور تن خسته‌اش حلقه شده و دندان‌هایش روی هم قفل بود.
احساس سرما، بند بند وجودش را به رعشه انداخته بود.
نگاه هراسان خورشید روی تن مچاله شده‌ی مادرش دوری زد و سراسیمه به طرف رخت‌خواب‌های پشت پرده توری رفت.
بدون معطلی با پتویی برگشت و آن را روی مادرش انداخت سپس
کنارش زانو زد و دست‌هایش را در میان دست‌های کوچکش گرفت.
از این‌که مادرش با بارش هر باران این‌طور به خود می‌پیچید، همه‌ی وجودش یک‌پارچه درد شد.
گرمای دستان خورشید، کورسویی گرما بخش در زمهریر وجود آسو شد.
لبخندی غم‌بار روی لــ*ب‌هایش نشاند و در زلالی چشم‌های درشت دخترکش، غرق شد.
چقدر شبیه پدرش بود!
هورا نفس‌زنان کفش‌های اسپورت گلی‌اش را از پا بیرون کشید و روی سکوی سیمانی جلو ایوان انداخت.
وارد اتاق تاریک که شد، روسری خیسش را از سر برداشت و کنار آسو زانو زد و سر او را در آغـ*وش کشید.
چانه آسو لرزید،
بغضش سر باز کرد و هق‌هقش در دل سقف چوبی اتاق پیچید.
پلک‌هایش را روی هم فشرد و خیالش پر کشید به روزهایی که مثل خورشیدش آرزوها در دل داشت و چشم به راه روزهایی روشن بود.
 

خدیجه اسدی

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
ویراستار آزمایشی
18/11/20
191
781
93
***
باران بهاری چند روز اخیر بی‌وقفه باریده و دشت یکپارچه طراوت و شادابی بود.
گله گوسفند‌ آبادی، پر هیاهو از میان گل و لای تپه‌ی بالای چشمه سرازیر شد.
کل‌حسن خسته و بی‌رمق به دنبال آن‌‌ها پا می‌کشید.
از خروس‌خوان صبح تا همین الان پا به پای گله کوه‌‌ها و تپه‌ها را بالا و پایین رفته بود.
نگاهش به نوری بود که دم غروب از خانه‌های گلی آبادی سوسو می‌زد.
سوز سرد دم غروب که بر تن خسته‌اش نشست، پوستش از سرما مور مور شد. دلش جایی گرم می‌خواست و خوابی طولانی.
آسو کتری آب را از روی آتش برداشت و
هیزم‌های گر گرفته تنور را با خاک‌انداز داخل منقل ریخت.
از گرمای آتش درون منقل، صورتش جمع شد و شتابان آن را گوشه ایوان گذاشت.
رو به گلاره که در حیاط مشغول کندن زمین گلی بود، صدا بلند کرد.
- باز خودتو گِلی کردی؟ بیا بالا سرده!
نگاه گلاره از جنازه گنجشکی که از میان تیر و تخته قدیمی سقف خانه پایین افتاده بود، کنده شد و رو به خواهر بزرگترش لــ*ب زد.
- الان میام.
و کندن زمین را از سر گرفت.
قبل از تاریک شدن هوا و سر رسیدن تیزپا سگ گله، باید کارش را تمام می‌کرد.
رباب گونی پِهِن را به زحمت از طویله بیرون و به گوشه حیاط کشاند.
گاوش آبستن بود و او نگران زایمانش در آن شب بارانی، در طویله را محکم بست.
به وقت بالا رفتن از پله‌های سنگی،
چشم‌هایش را تنگ کرد و از پس دیوار حیاط نگاهی به جاده دوخت.
- یوسف خیلی دیر کرده!
- دلت شور یکی یه دونه‌تو نزنه مامان! الانه پیداش می‌شه.
رباب، دل‌نگران خیره شد به ابرهای سیاهی که دوباره به آسمان آبادی هجوم آورده بودند.
دستش خودش نبود که دلشوره به دلش چنگ می‌زد و امانش نمی‌داد.
کل‌حسن گوسفند‌های آبادی را که تحویل صاحبانشان داد، راهی خانه‌اش شد.
در حلبی حیاط را باز کرد، وقتی از دالان گذشت قامت بلندش را خم کرد.
با دیدن دختر کوچکش
که گنجشک را داخل چاله انداخت و رویش خاک می‌ریخت، خستگی از تنش به در رفت.
زانو خم کرد و دستی روی موهای به پرکلاغی او کشید.
- چه‌کار می‌کنی بابا جان؟
- خاکش کردم که تیزپا نخورتش.
اخم‌آلود به سمت سگ پدرش که گوشه حیاط ایستاده بود، زل زد.
همین چند روز پیش بود که یکی از جوجه‌هایش را خورده بود.
کل‌حسن تکه سنگی روی گور گنجشک گذاشت.
- دیگه دست تیزپا بهش نمی‌رسه،
پاشو بریم تو.
گلاره دست‌های گلی‌اش را تکاند و دستش را به دستان سرد پدر سپرد.
رباب کلاه و بقچه را از مرد خسته‌اش گرفت.
- خدا قوت... بقچه‌ات سنگینه، قارچ آوردی؟
- آره... ماشالله با این همه بارون چیزی که فراوونه قارچ!
- خدا بده برکت!
کل‌حسن روی پتویی که آسو برایش کنار بخاری هیزمی پهن کرده بود، نشست.
به بالشت‌های گرد تکیه داد و پاهای بی‌رمقش را دراز کرد.
آسو بعد از این‌که سینی چای را جلو پدرش گذاشت،
دست‌های ظریفش را دور پاهای سرد او حلقه کرد.
با دیدن تاول زیر انگشت‌های پای همیشه خسته پدر، بغض کرد و لــ*ب به دندان گزید.
کل‌حسن در سرمای زمستان طویله‌‌‌ی مردم را تمیز می‌کرد و در زیر انوار سوزان خورشید، کوه‌های آبادی را به دنبال گله‌هایشان گز می‌کرد.
آسو از این‌همه رنجی که پدر برای آسایش آن‌ها به جان می‌خرید، دلش به درد می‌آمد.
و پاهایش را بیشتر فشرد.
با شنیدن صدای تیزپا و باز شدن در حیاط، سرش را به طرف در ایوان چرخاند و چشم‌هایش را تنگ کرد.
 

خدیجه اسدی

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
ویراستار آزمایشی
18/11/20
191
781
93
گلاره هیجان‌زده به طرف دیوار کوتاه ایوان رفت و روی پنجه پا ایستاد.
- داداش یوسفه!
طولی نکشید که هیکل لاغر و کشیده یوسف از پس سیاهی شب نمایان شد و دل رباب از برگشتن پسرش قرص.
همین‌که یوسف کتاب به دست و با شلوار و کفش‌های گلی وارد ایوان شد،
رباب دست‌هایش را دور شانه پسر حلقه کرد و او را بویید.
- دیر کردی مادر!
- بارون جاده رو بسته! تا زانو توی گل گیر کردم.
نفس عمیقی گرفت و از بوی دمپختک بن سرخ، سر کیف آمد.
- به‌به چه کردی مامان!
- عصری که بارون بند اومد، دخترا رفتن کوه بن سرخ آوردن.
کتاب‌هایش را به رباب سپرد و
کفش‌های گلی‌اش را از پا کند.
آسو برای برادرش آب گرم آورد که دست‌ و رویش را بشوید.
- مامان غذاهایی که گل‌پسرش دوست داره رو بار می‌ذاره.
یوسف همان‌طور که دست‌هایش را می‌شست، نگاهی پر مهر به مادرش انداخت و از ذهنش گذشت.
" بذار دکتر بشم، ببین واست چه‌ها می‌کنم"
بعد از تعویض لباس‌های گلی‌اش، میان خواهرانش نشست.
گلاره بــ*وسه‌ای روی گونه‌های زبر برادرش نشاند و
از تماس موهایی که تازگی‌ها روی سبیل برادرش سبز شده بود با صورت لطیفش، بینی‌اش جمع شد.
- خوش به حالت داداشی، کاش این‌جا مدرسه داشت! منم دوست دارم معلم بشم!
آسو شانه بالا انداخت و پر حسرت زمزمه کرد.
- تو نمی‌تونی درس بخونی، اون وقت می‌خوای معلم شی!
نگاه کل‌حسن و رباب در هم گره خورد. رباب نفسی تند از س*ی*نه بیرون فرستاد و مشغول پهن کردن سفره شد.
بعد از آن روز زمستانی، هیچ‌وقت راضی نشده بود که دخترهایش به مدرسه‌ای که بیش از نیم‌ساعت با آبادی‌شان فاصله داشت بروند.
دل‌نگرانی‌اش برای یوسف بس نبود؟
از فکر این‌که اگر آن روز اسفندیارخان سر نمی‌رسید، چه بلایی سر دخترک هفت‌ساله‌اش می‌آمد، تنش مور مور شد.
آسو لــ*ب به دندان گزید و بغضش را فرو داد.
با وجود این‌که سال‌ها از آن روز شوم گذشته بود، هنوز هم با تداعی چشمان سیاهی که شـ**وت از آنها می‌بارید، همه‌ی وجودش به رعشه می‌افتاد.
رهگذری که یوسف را به باد کتک گرفته بود، دست‌های آسو را چنگ زده و او را به دنبال خود کشانده بود.
با یادآوری آن لحظات، همه‌ی وجود آسو یکپارچه رنج و خشم شد و دامنش را چنگ زد.
رباب ظرف غذا را به طرفش گرفت و دستش را فشرد.
- بخور مادر!
لحظاتی بعد که مشغول خوردن شام بودند،
رعد و برقی در آسمان پیچید و سیاهی شب را روشنایی بخشید.
یوسف غر زد.
- ای بابا این بارون تمومی نداره.
کل‌حسن اخم کرد.
- کفر نکن پسر، باران رحمته!
شامشان با چاشنی حرف‌های بامزه یوسف و قهقهه آسو و گلاره صرف شد.
کل‌حسن بعد از خوردن چایی، به اتاق رفت و خیلی زود خوابید.
یوسف به بالشت‌های گرد تکیه داد و موهای گلاره را که کنارش دراز کشیده بود به بازی گرفت.
- آسو برو دفتر تو بیار سرمشقای جدیدو برات بزنم خوابم میاد.
چند لحظه بعد آسو روی دفتر مشقش خم شده و مشغول نوشتن بود.
گلاره پلک‌ روی هم گذاشت و خمیازه‌ای کشدار کشید.
- داداشی برام قصه بگو.
یوسف با پشت دست پلک‌هایش را مالید.
- بقیه قصه دیشبی رو بگم؟
- من که یادم نیست دیشب چی گفتی، از اول اولش می‌گی؟
یوسف خندید و قصه‌‌ی دخترک و هفت برادر را که بارها برای او تعریف کرده بود، از سر گرفت.
کمی بعد، رباب که لحاف و تشک هر کدام را در اتاق پهن کرده بود، رو به یوسف که همچنان قصه می‌گفت، لــ*ب زد.
- خوابش برده ببر بذار سر جاش، خودتم بگیر بخواب چمشات یه کاسه خونه.
یوسف بــ*وسه‌ای روی پیشانی گلاره نشاند
و او را در آغـ*وش کشید.
آسو همچنان زیر نور چراغ توری می‌نوشت.
- فردا رو که ازت نگرفتن دختر، پاشو کور شدی.
یوسف از اتاق بیرون آمد و دستی میان موهای ژولیده او کشید.
- اِ نکن یوسف.
آسو دست او را پس زد،
یوسف نیشگونی از بازوی او گرفت و خنده‌کنان به اتاق برگشت.
- تلافی‌شو سرت در میارم.
- داداشته مادر باهات شوخی می‌کنه.
- تو هم همه‌اش طرف یوسف رو بگیر.
مداد را لای دفترش گذاشت و محکم آن را بست و به داخل اتاق پا تند کرد.
به طرف یوسف که زیر لحاف پناه گرفته بود خیز برداشت و تقلا کرد دستش را از زیر لحاف به تن او برساند.
- دستم بهت برسه، کبودت می‌کنم.
یوسف بلند خندید و آسو از خنده ریسه رفت.
رباب از داخل ایوان تشر زد.
- هیس، باباتون خوابه!
چراغ لاله را گوشه ایوان گذاشت و به اتاق برگشت.
نمی‌دانست چرا امشب اصلا حوصله خنده‌ و سر وصدای بچه‌هایش را نداشت.
و سرش از فکر و خیال‌‌های آزار دهنده به دوران افتاده بود.
 

خدیجه اسدی

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
ویراستار آزمایشی
18/11/20
191
781
93
آسمان غرید و رعد و برق بر سقف کاه‌گلی اتاق شلاق زد.
پلک‌های رباب با صدای رعب‌انگیزی که سکوت اتاق را در هم شکسته بود، از هم باز شد.
قطرات سرکش بارانی که به تندی روی سقف فرود می‌آمد، گویی دیوار‌های خانه را می‌شکافتند و ترس بود که در دل رباب سرازیر می‌شد.
دهانش خشک شده بود و تنش کرخت و
دلش از بارانی که خیال بند آمدن نداشت به هول و ولا افتاد.
وقتی به پهلو چرخید، ذکری که زیر لــ*ب زمزمه می‌کرد در میان نفس‌های آرام کل‌حسن گم شد.
نگاهش در تاریک و روشن اتاق، از چهره خسته او رد شد و بی‌درنگ لحاف رنگ و رو رفته را از رویش کنار کشید.
دلش گواهی بد می‌داد!
از کنار آسو و گلاره که گوشه دیگر اتاق خوابیده بودند، گذشت.
لحاف یوسف را از زیر پایش بیرون کشید و روی تن جمع شده‌ی او انداخت.
نگاه مضطربش از پس پنجره چوبی اتاق، دور تا دور حیاط را کاوید، باران مثل تازیانه فرود می‌آمد و آب تمام خاک و خل حیاط را شسته بود.
عجیب بود! در میان عزیزانش که در آرامش خفته بودند، دلش مثل سیر و سرکه می‌جوشید.
چانه‌اش می‌لرزید و ذکر‌های پی‌در پی‌ که زیر لــ*ب می‌گفت هم دلش را آرام نمی‌کرد.
دست لرزانش را پیش برد و از روی چوب‌لباسی چوبی کنار در، کت کل حسن را برداشت و روی سرش گرفت.
به وقت باز کردن لنگه در چوبی اتاق، ناله‌ آن بلند شد و خواب را از چشمان آسو ربود.
- کجا میری؟
- برم سری به گاو بزنم... می‌ترسم بزاد گوساله تلف شه.
گاو تنها داریشان بود و آسو سراسیمه لحاف را کنار زد.
- وایسا منم بیام.
رباب منتظر آسو نماند، چراغ لاله گوشه‌ی ایوان را که سوسو می‌زد، برداشت و فتیله‌اش را بالا کشید.
به وقت پایین رفتن از پله‌های سنگی و خیس، فانوس را زیر کتش گرفت تا خاموش نشود.
نفس حبس‌ شده‌اش را خالی کرد و ذکر گفتنش را از سر گرفت.
آسو از سوز سرمایی که از لای در نیمه باز به داخل هجوم آورد، تنش مور مور شد.
لباس بافتش را به تن کشید و به دنبال مادرش روان شد.
رعد و برق که زد، تمام حیاط روشن شد و آسو، رباب را دید که لخ‌لخ کنان به طرف طویله می‌رود.
آسو از ترس این‌که در میان گل و لای حیاط کله پا نشود، یک دستش را به دیوار سنگی حیاط گرفت و سلانه سلانه پیش رفت.
صدای سایش کفش‌های لاستیکی‌اش با گل‌ولای داخل حیاط با شرشر باران در هم آمیخته و ترس از افتادن بود که در دل آسو قل‌قل می‌کرد.
رباب فانوس را به دست آسو سپرد و درب طویله را باز کرد.
هر دو با سر و رویی خیس از باران به داخل طویله رفتند.
هوای گرم و دم‌کرده طویله روی صورت خیس آسو نشست و او کلافه نفسش را بیرن راند.
پایش را که در پهن‌های کف طویله فرو رفته بود، بیرون کشید و زیر لــ*ب ناسزایی گفت.
گاو گوشه‌ای ایستاده و نشخوار می‌کرد و چشم‌هایش در تاریکی
طویله می‌درخشید.
رباب به طرفش پا تند کرد و
دستش را روی پهلوی گاو کشید.
- مثل این‌که هنوز وقتش نشده.
- تا گاوت بزاد هرشب کارت همینه رباب خانم.
خمیازه‌ای کشید و موهای سرش را چنگ زد.
- بیخودی از خواب زابراه شدیم.
رباب اخمی کرد و تشر زد.
- مگه من گفتم بیای؟!
لــ*ب‌هایش را تو داد،
دل شوره بود که در این شب بارانی خواب را بر او حرام کرده بود و حالا
دیدن گاو هم آشوبی را که در دلش زبانه می‌کشید، را مهار نکرد.
آسو دستش را دور شانه مادرش حلقه کرد و گونه‌های سرد و برجسته‌اش را بوسید.
- من دلم میاد بذارم نصفه شبی تنها بیای بیرون؟!
رباب لبخندی به رویش زد و رفیق همیشگی‌اش را به خود فشرد.
وقتی از طویله خارج شدند،
برای در امان ماندن از قطرات سرکش باران به کنار دیوار حیاط پناه بردند و رباب کت را بالای سرشان گرفت.
آب باران گوشه حیاط جمع شده و بالا آمده بود.
- خدا به خیر کنه!
رباب این را گفت و در گرگ‌ومش هوا، دست آزادش را سایبان کرد و نگاهش را به آسمان بارانی دوخت.
- چند ساله اندازه این چند روزه بارندگی نداشتیم...
آسو با تداعی قصه‌هایی که ننه‌گل‌نسا از باران‌های سیل‌آسای سال‌های دور گفته بود، دلشوره به جانش نشست.
برای فرار از افکار شومی که در سرش شور گرفته بودند، سر تکان داد و بی‌هوا دست مادرش را فشرد.
باران صورت‌هایشان را می‌شست و دستانشان از سرما می‌لرزید.
شانه به شانه هم، دوان دوان در پناه دیوار به راه افتادند.
آسمان باز هم غرید، غرشی مهیب! همه‌جا برای لحظه‌ای کوتاه روشن شد.
آسو جیغ کشید و دست‌های مادرش را چنگ زد.
نگاه وق‌زده هر دو تا خانه بالا رفت، به سمت صدایی که بند بند وجودشان را لرزاند و نفسشان را برد.
هر دو خیره شدند به بخشی از دیوار بیرونی خانه که در آنی آوار شد.
رباب ناباور پلک زد!
کمرش تیر کشید و درد در دلش پیچید؛ حتم داشت بند دلش پاره شده است.
به سمت خانه دوید و فریاد زد.
- کل حسن! یوسف! بیاین بیرون...
آسمان‌غرنبه‌ای دیگر بود که بند بند وجودشان را به رعشه انداخت.
 

چه کسی این موضوع را مشاهده می کند (تعداد کل: 1 ، اعضا: 0 ، مهمانان: 1)

درباره ما

  • انجمن ستارگان رمان در سال 1399 با هدف ترویج فرهنگ نویسندگی و کتابخوانی و فروش رمان های برتر نویسندگان رسماً فعالیت خود را آغاز کرده است.  در این راستا سعی داریم با کمک به افراد اهل قلم و خوش ذوق که شرایط بروزرسانی استعدادهای خود را تاکنون نداشته اند آنها را به رونقی برسانیم. در  انجمن و در کنار کادر مدیریت حرفه‌ای‌ مان قصد داریم از طریق کتاب الکترونیک و رمان های قوی، سرانه مطالعه را در میان کسانی که کتاب کاغذی علاقه ندارند بدون هیچ محدودیت سنی و با تمام ژانر ها در اختیارتان قرار دهیم.

منوی کاربر