در حال تایپ روزی خواهد آمد| خدیجه اسدی کاربر انجمن ستارگان رمان

https://forum.romanstars.ir/data/Untitled-01.jpg https://forum.romanstars.ir/data/Untitled-02.jpg

خدیجه اسدی

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
ویراستار آزمایشی
18/11/20
211
820
93
***
زیور موهایش را که بافت، تارهای موی لای شانه پلاستکی‌اش را جمع کرد و س*ی*نه‌اش را از نفسی تند خالی کرد.
از صبح آنقدر کار روی سرش ریخته بود که تازه فرصت کرده بود به خودش برسد.
گلرخ آینه کوچک را روی زانوهایش نشاند، همان‌طور که کرم ضد آفتاب را به صورتش می‌مالید، غر زد.
- همه‌اش کار کار!
- باز شروع کردی گلرخ؟! نیم‌ساعت برو جای بابات تا من میام.
- من حوصله آبیاری کردن ندارم.
- خب تو ظرف و لباسا را ببر بشور، هورا میره آبیاری!
هورا که مشغول جمع کردن ظرف‌های ناهار داخل تشت بود از خدا خواسته کلاهش را از روی طاقچه برداشت.
- من و غزل می‌ریم باغ تو ظرفا رو ببر!
گلرخ شانه بالا انداخت و پلک‌هایش را روی هم فشرد، شستن ظرف‌ها به نظرش کار راحت‌تری بود.
- بابا کجا رفت؟
- رفته به زمینای نخود سر بزنه، اگه خشک شده باشن از فردا باید واسه برداشتشون بریم.
گلرخ ابرو در هم کشید، برداشت نخود کار سخت و طاقت‌فرسایی بود و از این‌که باید ساعت‌ها زیر تیغ آفتاب کار می‌کردند، خونش به جوش آمد.
- اَه، بازم نخود کندن!
زیور کلافه از بهانه‌گیری‌های همیشگی او، غرید.
- تو بشین کارای خونه رو بکن، من خودم می‌رم. همه‌اش ده روزم نمیشه.
گلرخ زانوهایش را بـ*غـل گرفت.
- اصلا ما چرا تابستونا میایم آبادی‌، والا به خدا ما هم دل داریم.
غزل موهایش را زیر کلاه لبه‌دارش برد و با حسرت لــ*ب زد.
- کاش تو هم مثل دایی رسول و دایی حمید درس می‌خوندی...
هورا ابرو در هم کشید.
- اون موقع که نمیذاشتن دخترا درس بخوندن، زود شوهرشون می‌دادن.
سپس رو به زیور که سربندش را می‌بست لــ*ب زد.
- تقصیر خودت بوده مامان، باید می‌گفتی که تو هم می‌خوای مثل اونا درس بخونی.
زیور کیسه‌‌ی حنا و پارچه‌های رنگی را که برای رباب و آسو آورده بود داخل بقچه‌ی ترمه‌ گذاشت و نفس سنگینش را بیرون داد.
آن زمان حتی به ذهنش خطور نکرده بود که او هم می‌تواند درس بخواند.
تلخندی روی لــ*ب‌هایش نشست،
هورا چه می‌دانست از نوجوانی‌های او،
هیچ وقت جرأت مخالفت با پدر و مادرش را نداشت که اگر داشت
آنقدر زود ازدواج نمی‌کرد، آن هم با مردی که پانزده سال از او بزرگ‌تر بود.
به یاد ارسلان که افتاد، لــ*ب‌هایش کش آمد هر چند که زندگی بر او سخت گذشته بود اما مردش همه‌جوره مثل کوه پشتش ایستاده بود و وجودش را غرق در آرامش می‌کرد.
- من درس نخوندم! شماها بخونید... الانم پاشید برید سراغ کارتون منم یه سر برم پیش رباب.
بقچه را زیر بغلش زد و راهی خانه رباب شد.
همان وقت رباب کشک‌های خشک را داخل کیسه پارچه‌ای ریخت و آن را به ستون میخ کرد.
مراسم چهلم آبرومندانه برگزار شده
و حالا بیشتر از هر زمان دیگری دلش بی‌قرار بود و احساس تنهایی می‌کرد.
آهی پر سوز کشید و نگاهش را به آسو که گوشه ایوان دراز کشیده و به سقف زل زده بود، دوخت.
آسو بغضی که روی س*ی*نه‌اش سنگینی می‌کرد را فرو خورد،
دلش می‌خواست به گوشه‌ای پناه ببرد و زار زار گریه کند.
به خودش قول داده بود که در حضور مادرش مانع از ریزش اشک‌هایش شود و همین دلش را پر از غصه کرده و نفسش را می‌گرفت.
با شنیدن صدای زیور هر دو از دنیایی که در آن غوطه‌ور بودند بیرون آمدند.
زیور روی گلیم نشست و از درد کمر
تکیه‌اش را به دیوار داد.
بقچه را باز کرد و کیسه حنا و پارچه‌ها را جلوی رباب گرفت، تلخندی روی لــ*ب‌‌هایش نشاند و زمزمه کرد.
- چله هم که گذشت خواهر، امشب حنا بزن به موهات... این رخت عزاتم درآر.
پلک‌های رباب لرزید و دستش روی زانویش چنگ شد.
- به زحمت افتادی...
اشکی که به پشت پلک‌هایش هجوم آورده بود را پس زد.
-رخت عزا رو از تن دربیارم با دل سوخته‌م چجوری کنار بیام؟!... هیچ جوری آروم نمی‌گیره.
- داغ اولاد سخته... می‌فهمم چی می‌کشی، هنوزم یاد خنده‌های طفلم می‌افتم جیگرم آتیش می‌گیره... پسرم فقط سه سالش بود...اون یکی هم ...
بینی‌اش را بالا کشید و دست‌های لرزان رباب را در دست گرفت.
- خدا صبرت بده....موهاتو حنا بذار که سر دردت آروم بگیره...
رو کرد به آسو که سینی چایی به دست از اتاق بیرون می‌آمد.
- تو هم رخت سیاه تو در بیار خاله.
رباب بغضی که س*ی*نه‌اش را می‌سوزاند فرو خورد و نگاهش را از تنها عکس سیاه و سفید کل حسن که از آلبوم قدیمی ارسلان برایش به یادگار مانده بود،
گرفت.
- آره مادر دست خاله تو رد نکن!
روسری آبی‌ای که هورا برایش کنار پارچه‌ها گذاشته بود را باز کرد و روی سر دخترش انداخت.
- خودت چی؟!
رباب از چشم‌های او که از فرط گریه‌های یواشکی سرخ شده بود، نگاه گرفت.
چای داغ را به لــ*ب‌هایش نزدیک کرد و جرعه‌ای نوشید.
داغ بود و تلخ، به تلخی جای خالی عزیزانش و به داغی دردی که در دلش زبانه می‌کشید.
- شب حنا می‌ذارم!
آسو گره رو سری را بست و از جایش بلند شد.
- برم گاو رو ببرم بچره.
آسو که رفت، بغض رباب آب شد و
مویه از سر گرفت و
زیور پا به پایش اشک ریخت تا زمانی که آرام گرفت.
 

خدیجه اسدی

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
ویراستار آزمایشی
18/11/20
211
820
93
آسو میخ گاو را کمی دورتر از گوساله‌اش در زمین فرو برد.
سپس در پناه سایه‌ی درخت‌های بید جا گرفت و تن داد به نسیم خنکی که می‌وزید.
پلک‌هایش را بست و به نوای گنجشک‌هایی که روی شاخه درختان پرسه می‌زدند، گوش سپرد شاید که آوای گنجشک‌ها مرهم دل سوگوارش شود.
لحظات نفس‌گیری که جنازه پدرش را از زیر آوار بیرون کشیدند، جلوی چشمانش جان گرفت؛
بغضش آب شد و اشک از پشت پلک‌های بسته‌اش راه گرفت.
لــ*ب به دندان کشید تا فریادی که تا گلویش بالا آمده بود را خفه کند،
زانویش را چنگ زد و در روی زانو گذاشت.
با شنیدن صدای ننه‌گلنساء، با پشت دست اشک‌هایش را پس زد و سرش را بالا گرفت.
از پس نگاه اندوهگینش به پیرزن پشت خمیده روبه رویش خیره شد.
- گریه عین‌هو آب رو آتیشه، دلو سبک می‌کنه.
نشست و با دست‌های لرزانش دوک و پشم‌هایی را از کیسه‌ای که با خود داشت، بیرون کشید.
- دلم داره آتیش می‌گیره ننه‌گل‌نساء...
او با نوک انگشتان پینه بسته‌اش پشم‌ها را از هم باز کرد و به آرامی زمزمه کرد.
- کم مصیبتی نیست! از من می‌شنوفی بیکار نشین... سرت به کاری گرم بشه، غم و غصه‌ات یادت می‌ره.
آسو شانه بالا انداخت و زل زد به دستان او که تند و بی‌‌وقفه پنبه‌ها را دور دوک تاب می‌داد.
ننه‌ گل‌نساء همیشه تنها، روزگارش را با ریسیدن پشم می‌گذراند و بافتن گلیم.
تک چشمش را به چشمان به خون نشسته آسو دوخت، خندید
و آسو غرق در نگاه پر از آرامشش شد.
چطور با این‌همه غم و تنهایی کنار می‌آمد؟
ننه‌ گل‌نساء به پشم‌های زیر دستش خیر شد.
- ژاکت کهنه تو خونتون پیدا می‌شه؟!
آسو زل زد به خط باریک لــ*ب او
که در حصار چین و چروک‌های بی‌رحم زمانه بود.
- ژاکت؟
- ها! بشکافیم باهاش گلیم ببافی، اگه نخ تو خونه داری که چه بهتر، اگه نه همون ژاکت کفایت می‌کنه... وخیز برو بیار.
نگاه مات آسو سنجاق شد روی دوکی که در دستان او تاب می‌خورد.
- دِ هه... وخیز گفتم...
آسو بی‌اراده از جایش بلند شد.
چشم‌هایش را تنگ کرد و نگاهش با گنجشک‌هایی که در آسمان اوج گرفته بودند به پرواز در آمد.
با قدم‌هایی استوار به طرف خانه پا تند کرد.
وقتش بود که کمک‌خرج مادرش شود با فروش لبنیات پول زیادی عایدشان نمی‌شد، زمینی هم برای کشت نداشتند که به آن دل خوش باشند.
 

خدیجه اسدی

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
ویراستار آزمایشی
18/11/20
211
820
93
دفتین را چندین بار روی تارها و گره‌هایی که در هم آمیخته بود، کوبید و صدای هر ضربه‌ای که می‌زد در اتاق نیمه‌ تاریک خانه ننه‌ گل‌نساء می‌پیچید.
نگاهش را از نقش گنجشک روی دار
گلیم که اندوه خیمه‌زده در قلبش را با هر گره‌ی آن رج زده بود، گرفت.
دفتین را روی دامنش نشاند و پلک‌هایش را با پشت دست مالید.
لــ*ب‌های پر چروک ننه گل‌نساء به خنده باز شد و به هنر دستان شاگردش خیره شد.
- آ ماشالله دختر، بترکه چشم حسود و بخیل... خدا بخواد چند روز دیگه ورش می‌داریم از رو دار.
نگاه کم‌سوی او به رگ‌های سرخی که در سفیدی چشمان آسو خودنمایی می‌کرد نشست و آه کشید.
- روزگار عینه جلاده، از خدا بی‌خبر دل نداره که...باس باهاش بسازی و بسوزی.
لبخند که زد از دندان‌های یکی در میانش پرده برداشت.
- چش و چال من دیگه سو نداره...
دلم می‌خواست یه دختر داشتم که نقش و نگار گلیمی که س*ی*نه به س*ی*نه بهم رسیده بودو یادش بدم... خدا خواست تو دخترم باشی.
نگاه آسو از میشی چشم او روی مردمک تنگ و سفید چشم دیگرش دوید و لبخند کم‌جانی روی لــ*ب‌هایش نقش بست.
ننه‌ گل‌نساء دفتین را از دست او گرفت و تلخ خندید.
- آقا که بالا سر نباشه بی‌پشت و پناه می‌مونی ولی ننه ستون زندگیه که اگه نباشه اون زندگی دیگه زندگی بشو نیست...
خداروشکر کن که ننه‌ات زنده موند.
چانه‌اش که لرزید، نگاه غمبار آسو روی
رگ‌های آبی و برجسته پشت دستان او دوید.
- کاش به جا ننه کلثومم، آقام میرزا جعفر می‌میرد.
نفس گرفته‌اش را بیرون داد و نخ دیگری برداشت و دور دوکش تنید.
- هنوز دندونای عقبی در نیومده بود که ننه‌ام سر زا رفت... اون وقتا
آکرمعلی آبله کوبی می‌کرد...سر زمین از آقام دل‌چرکین بود و دل خوشی هم از دخترا نداشت، واسه همه بچه‌ها
آبله کوبی کرد، الا من مادر مرده...
اشکی که از کنج چشم سالمش راه گرفت قلب آسو را لرزاند.
ننه‌گل‌نسا که زخم‌های دلش سر باز کرده بود با گوشه لچکش نم چشمش را گرفت.
- از وقتی یادمه با همین یه چشمم دنیا رو دیدم دنیایی که هیچ‌وخت روی خوش بهم نشون نداد... هر وقت بچه‌ها مسخره‌ام می‌کردن از ته دل کرمعلی رو نفرین می‌کردم... بعدشم که آقام واسه این‌که از شر دختر آبله‌رو و کورش خلاص شه من بچه‌سال رو به عقد صفدر علیل و مفنگی در آورد...
گل‌نسا س*ی*نه‌‌اش را که از سرِ درد به خس خس افتاده بود از نفسی تند خالی کرد.
- همین گلیمای رنگاوارنگ بود که چرخ زندگیمو چرخوند.
دوک را چرخاند و چرخاند مثل روزگاری که بر او به تندی گذشته و دلخوشی‌هایش را به یغما برده بود.
پلک‌های خسته‌اش را روی هم فشرد و با گوشه لچک بینی‌اش را پاک کرد.
- پاشو، پاشو برو خونتون رباب تنهاست...منم دیگه نا ندارم.
آسو با دلی سنگین از غصه‌های خودش و ننه گل‌نسا راهی خانه شد.
بغضش را بلعید و زل زد به دشت‌های پهناور پیش رویش.
ذهنش پر کشید به روزهای با هم بودنشان.
فصل برداشت بود و
بافه‌های نخود در گوشه و کنار زمین‌ها پراکنده، کل حسن دست تنها بود و گوسفندهایی که برای خوردن نخود‌ها دندان تیز کرده بودند.
او و یوسف که به کمک پدرشان رفته بودند فارغ از دوندگی‌هایشان زیر آفتاب سوزان، به وقت هی کردن گوسفندها، صدای خنده‌هایشان در دشت می‌پیچید.
تمام خستگی‌های آن روز با دیدن ماری بزرگ و سیاه زیر تخته سنگی که روی آن نشسته بود به تنش ماند.
پدرش با شنیدن جیغ‌های پی‌در پی او سراسیمه به طرفش رفته و مار را کشته بود.
سرازیری کوچه را که پایین رفت، نفس پر سوزی کشید و اشک‌هایش را پس زد.
دیگر پای رفتن به کوه را نداشت، دیگر پدری نبود که او را در برابر مارها محافظت کند.
با شنیدن صدای قدم‌هایی سرش را بالا گرفت و بهمن را دید که افسار اسب سیاهش را به دست گرفته و با صورتی آفتاب‌سوخته
به طرف خرمن‌های گندم می‌رفت.
بهمن با دیدن او خون به صورتش دوید و دستپاچه افسار اسب را دست به دست کرد و برای او سر تکان داد.
آسو سر به زیر انداخت و به آرامی از کنار او گذشت.
بغض تا گلویش بالا آمد و نفسش را گرفت،
دیدن شانه‌های پهن بهمن و موهای کوتاه خیس از عرقش را که به پشت گردنش چسبیده بود؛
جای خالی پدر و برادرش را به رخش کشید.
از بی‌پناهی‌اش درد در کمرش پیچید؛
لــ*ب‌هایش را تو داد و ابروهایش را بالا انداخت تا مانع از ریزش بی‌موقع اشک‌هایش شود.
به خانه که رسید از سکوتی که در خانه فریاد می‌زد، چانه‌اش لرزید.
رباب که گاو را دوشیده بود، سطل شیر را برداشت و به طرفش رفت.
- خدا قوتت بده مادر!
دیدن رنگ و روی پریده دخترش، دلش را ریش می‌کرد و از این‌که نمی‌دانست چطور درد دخترش را تسکین دهد، دلش خون بود.
پلک روی هم گذاشت و از ذهنش گذشت که تنها گذشت زمان می‌تواند، زخم‌هایشان را التیام بخشد.
 

خدیجه اسدی

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
ویراستار آزمایشی
18/11/20
211
820
93
همان‌وقت بهمن به خرمن‌های نخود رسید و اسبش را به درختی همان حوالی بست.
دلش برای دیدن چشمان خندان آسو را له له می‌زد و لــ*ب‌هایی که هر وقت می‌خندید چون غنچه می‌شکفت.
زندگی بدون خنده‌های او طمعش به تلخی زهر بود.
هر زمان چشمش به ماتمکده چشمان آسو می‌افتاد دلش پر از حسرت می‌شد. حسرت دوری از اویی که در قلبش جای داشت اما نمی‌توانست بار گرانی که روی دلش سنگینی می‌کرد را مرهم باشد.
کمی آن طرف‌تر ارسلان از تراکتور پایین پرید و به خرمن‌های بزرگی که حاصل دسترنج امسال اهالی آبادی بود، خیره شد.
زیر لــ*ب خدا را شکرد کرد، پایین پرید و
غزل را در آغـ*وش کشید.
- ماشالله چه سنگین شدی بابا!
غزل از آغـ*وش پدر بیرون خزید و ریز خندید.
زیور دستش را دور شانه او انداخت و با هم به زیر سایه خرمن مجاور رفتند.
ارسلان رو به هورا و گلرخ که روی تریلی بودند، صدا بلند کرد.
- اون شن کشو بده.
هورا از روی بوته‌های طلایی نخود که داخل تریلی تلنبار شده‌ بودند شن کش را پایین انداخت سپس به لبه تریلی رفت و پایین پرید.
گلرخ که از گرد و خاک و شوری نخودها به سرفه افتاده بود با سگرمه‌هایی درهم، دستش را به چوب‌هایی که داخل تریلی علم شده‌ بودند گرفت و منتظر کمک پدرش ماند.
ارسلان بعد از این‌که او را پایین آورد و مشغول پایین ریختن بوته‌های نخود از داخل تریلی شد.
هورا با پاهایی بی‌رمق به طرف زیور و غزل رفت؛ چهار زانو روی خس و خاشاک نشست و دستش را روی سرش گرفت.
زیور با نگرانی به رنگ و روی پریده او خیره شد.
- حالت خوبه مادر؟
- سرم درد میکنه.
- حتمی گرما‌زده شدی.
غزل سرش را روی شانه مادرش گذاشت.
- تشنمه.
- وایسا کار آقات تموم بشه، می‌ریم سر چشمه.
ارسلان
روی تریلی پرید و بقیه نخود‌ها را پایین ریخت و با جارویی که زیور به طرفش گرفته بود، داخل تریلی را جارو زد.
رو به دخترهای خسته‌اش صدا بلند کرد.
- تموم شد! دو روز دیگه خرمن کوب میارم و نخودا رو می‌کنیم تو گونی،
سهم هر کدومتون رو میدم برید هر چی دوست دارید بخرید.
زیور گیاه‌هایی که به جوراب‌های سیاهش چسبیده بود را با انگشت شست و اشاره‌اش گرفت.
- یه گونی هم واسه رباب بذار کنار.
- ای به چشم! می‌خوام سهم ننه گوهر تاجو بیشتر کنم.
زیور از آن‌‌همه بزل و بخشش ارسلان ابرو در هم کشید.
- همه‌اش که میره تو جیب نادر و راضیه.
- اونش دیگه به ما ربطی نداره، اونا با هم شریکن.
- ارسلان دخترات واسه این نخودا زحمت کشیدن...
- ای بابا... نمی‌خوام نفرینش دامن گیرمون بشه.
زیور با افسوس سر تکان داد.
- ننه گوهرتاج که هیچ وقت به حق خودش قانع نمی‌شه!
گلرخ خوشحال از پولی که نصیبش می‌شد کلاهش را از سر برداشت و موهای چسبیده به پیشانی‌اش را مرتب کرد.
- یه سرویس چینی‌ دیدم اونارو می‌خوام بخرم...فقط شانس بیارم پولم کم نیاد.
هورا با سرانگشت شقیقه‌هایش را فشرد که درد پیچیده در سرش را مهار کند.
- اوهه چه عجله‌ای داری واسه جهیزیه خریدن.
گلرخ اخم کرد.
- باز گیر دادی ها... مگه من به تو میگم با پولات چکار می‌کنی؟
- من که می‌گم همه‌شو بده طلا بخر،
کو تا تو شوهر کنی... ظرفات از مد می‌افته.
گلرخ سقلمه‌ای به بازوی او زد و صدایش را پایین آورد.
- هیس زبونتو گاز بگیر.
- یه جوری میگی انگار به حرف منه.
- اصلا به توچه هر چی دوست داشته باشم می‌‌خرم... پاشو بریم سر چشمه از تشنگی هلاک شدم.
دامن بلندش را تکاند و خنده‌کنان
به طرف چشمه‌ی آب که در چند قدمی‌شان بود پا تند کرد.
زیور در حالی که گوشه‌ی روسری‌اش را جلو دهـ*ان گرفته بود و دانه‌های پخش شده نخود را با جارو جمع می‌کرد رو به غزل لــ*ب زد.
- پاشو پاشو تو هم برو.
غزل موهای ریخته روی پیشانی‌اش را کنار زد و به طرف گلرخ دوید.
هورا چشم چرخاند و از پس خرمن‌های نخود و گندم به زمین‌های پهناور و خالی از کشت آبادی زل زد و
دلش لبریز از شادی شد.
به زودی کارهای کشاورزی تمام می‌شد و با آمدن پاییز و بازگشایی مدارس راهی شهر می‌شدند؛
بی دلیل نبود که عاشق پاییز و خزانش بود.
فصلی که برای او سرآغازی بود برای قرار گرفتن در مسیری که به آرزوهایش منتهی می‌شد.
 

خدیجه اسدی

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
ویراستار آزمایشی
18/11/20
211
820
93
زیور پای راستش را توی کوچه‌ی تازه آسفالت شده گذاشت و زیر لــ*ب زمزمه کرد.
- بسم‌‌الله!
چادر سیاهش را روی سر مرتب کرد، نگاهی به آسمان ابری انداخت و دم عمیقی گرفت.
- خدایا به حق فاطمه‌ی زهرا قسمت میدم دلمو نشکن!
حتی سوز سرد پاییزی هم التهاب درونش را کم نکرد.
تسبیح آبی‌اش را در دست‌های لرزانش فشرد و همان‌طور که زیر لــ*ب ذکر می‌گفت، با قدم‌هایی شتاب‌زده از کوچه گذشت.
به انتهای کوچه که رسید، پاترلی جلو خانه‌ی خسرو پارک کرد.
خسرو همان‌طور که بلند می‌خندید، از ماشین پیاده شد و
با عجله در عقب را باز کرد.
دستش را روی س*ی*نه‌اش گذاشت، سر خم کرد و با لحن کشداری لــ*ب زد.
- بفرمایید!
نگاهش که به پاهای خوش‌تراش پوشیده در کفش‌های پاشنه بلند خیره شد، آب دهانش را بلعید.
زن که پیاده شد‌، با سر انگشت موهای بلوندی که دو طرف صورت آرایش‌کرده‌اش را پوشانده بود، کنار زد.
- مرسی خسرو خان.
- چاکر سوسی جون.
سوسن که آدامس گوشه لبش را جابه جا کرد، نگاه خسرو روی رژ لــ*ب قرمز او دو دو زد.
خسرو با بسته شدن در راننده به خود آمد.
مرد راننده دستی میان موهای مشکی براقش کشید و به خانه اشاره کرد.
- زن و بچه‌ات خونه‌ان؟
- آره... فقط چاک دهنتو ببند، سوتی ندی.
- مطمئنی می‌خوای بریم تو... یه وقت...
- از کی تا حالا مأخوز به حیا شدی آق تیمور.
تیمور ابروهای پهنش را بالا داد و چشمکی زد.
- ای تو روحت خسرو... از وقتی که تو حیاتو قورت دادی.
به طرف سوسن رفت و انگشتان ظریف و ناخن‌های بلند او را نوازش کرد و زیر گوشش پچ زد.
- چطوری دلبر من!
زن ابروهای کمانی‌اش را با ناز و کرشمه بالا داد و چشمکی حواله او کرد.
خسرو زنگ در را فشرد و با دیدن دست‌های تیمور که در دستان زن چفت شده بود، چینی بر پیشانی‌اش نشست.
طولی نکشید که صدای مرجان از داخل حیاط بلند شد.
- اومدم!
خیرو لگدی نثار در کرد و غر زد.
- وا کن دیگه.
مرجان خوشحال از آمدن پدرش، دستش را دور گردن او حلقه کرد.
خسرو موهای خرمایی او را بوسید و خنده‌کنان غر زد.
- خفه‌ام کردی پدر سوخته... بدو به مامانت بگو مهمون داری.
نگاه پرسشگر مرجان از پدرش رد شد و روی زنی که با لوندی دستش را دور بازوی مرد کنارش حلقه کرده بود نشست و دهانش باز ماند.
زن لبخند زد و پر کرشمه لــ*ب زد.
- چه دختر نازی.
مرجان که از تعریف او تا بناگوش سرخ شده بود، کنجکاوانه سر تای زن را برانداز کرد.
با دیدن مانتوی بلند و کرمی و صورت زیبای او به وجد آمد و به داخل خانه پا تند کرد.
در اتاق را با شتاب باز کرد و هیجان زده لــ*ب زد.
- جمع کنید...جمع کنید مهمون اومده.
و مشغول جمع کردن
کتاب‌هایش از وسط اتاق شد.
صورت پوران از تعجب جمع شد، قیچی را توی سبد خیاطی انداخت و به وقت جمع کردن وسایل خیاطی پرسید.
- کیه این وقت روز؟
- بابام و یه زن و شوهر جوون... زنه انقدر خوشگله که نگو... عین زنای تو تلویزیون.
- یه نظر دیدیش ها.
ملیحه این را گفت و پارچه‌ها را بـ*غـل زد و
روی چرخ انداخت.
حرف در دهـ*ان ملیحه ماسید وقتی که
خسرو یالله‌گویان دم در ورودی ایستاد و زن وارد خانه شد.
ملیحه زیر لــ*ب زمزمه کرد.
- انگاری همین الان از آرایشگاه در اومده.
- خوش اومدی سوسن خانم... آقا تیمور بفرما.
پوران خسته از ساعت‌ها خیاطی، دستی به کمرش کشید.
- سلام علیکم...خوش اومدید.
زن به طرف پوران پا تند کرد و دستان سرد او را فشرد.
- ببخشید بی‌موقع مزاحم شدیم.
پوران با دیدن ناخن‌های قرمز او، گوشه‌ی لبش را به دندان کشید و
و از بوی عطر او که پیچیده بود، نفسش بند آمد.
نگاه خیره‌ی تیمور از پوران گذشت و روی ملیحه و مرجان دو دو زد.
- سلام خانما!
ملیحه ابرو در هم کشید و بدون این‌که جواب سلامش را بدهد به طرف اجاق گاز گوشه اتاق رفت.
مرجان دستپاچه سلام کرد و سر به زیر انداخت.
خسرو با سگرمه‌هایی در هم، آن‌ها را به داخل اتاق هدایت کرد.
- دوتا چایی بیار پوران، بساطم بیار.
در اتاق پشت سر آن‌ها بسته شد و نگاه حیران پوران به در بسته خیره ماند و زیر لــ*ب غرید.
- در رو چرا می‌بندی؟!
با خشمی که در وجودش زبانه می‌کشید به طرغ ملیحه که مشغول چیدن میوه در ظرف بلوری بود، رفت.
- اینا کی بودن مامان؟
- من چه می‌دونم! برو زغال دم کن...
مرجان چند تا چایی بریز.
گوشه‌ی لبش را به دندان کشید و بغضی که تا گلویش بالا آمده بود را بلعید.
لحظاتی بعد مرجان که با سینی چای به طرف اتاق رفت با سگرمه‌های در هم تشر زد.
- نمی‌خواد تو ببری.
سینی چای را از مرجان گرفت و چادر را روی سرش مرتب کرد.
- برم ببینم کین اینا!
ضربه‌ای به در زد و دستگیره را فشرد
از بسته بودن در نفس در س*ی*نه‌اش گره خورد و خون به صورتش دوید.
چند دقیقه که گذشت، در اتاق باز شد و خسرو از لای در سینی را گرفت.
- برو بساط و بیار.
 

چه کسی این موضوع را مشاهده می کند (تعداد کل: 1 ، اعضا: 0 ، مهمانان: 1)

درباره ما

  • انجمن ستارگان رمان در سال 1399 با هدف ترویج فرهنگ نویسندگی و کتابخوانی و فروش رمان های برتر نویسندگان رسماً فعالیت خود را آغاز کرده است.  در این راستا سعی داریم با کمک به افراد اهل قلم و خوش ذوق که شرایط بروزرسانی استعدادهای خود را تاکنون نداشته اند آنها را به رونقی برسانیم. در  انجمن و در کنار کادر مدیریت حرفه‌ای‌ مان قصد داریم از طریق کتاب الکترونیک و رمان های قوی، سرانه مطالعه را در میان کسانی که کتاب کاغذی علاقه ندارند بدون هیچ محدودیت سنی و با تمام ژانر ها در اختیارتان قرار دهیم.

منوی کاربر