در حال تایپ سردرگم در کولاک | مونا حسینی کاربر انجمن ستارگان رمان

https://forum.romanstars.ir/data/Untitled-01.jpg https://forum.romanstars.ir/data/Untitled-02.jpg

«mona»

کاربر انجمن
کاربر انجمن
4/11/21
5
10
3
نام رمان: سردرگم در کولاک
نویسنده: مونا حسینی
ژانر: عاشقانه اجتماعی پلیسی
ناظر محترم: @Golbarg
قلبش مانند گنجشکی هراسان بی تابی میکرد
از پل غرق در خون دلش عبور کرده بوده ولی هنوز هراس از باختن داشت
به پشت سرش نگاهی کرد خودش بود
باید فرار کرد
آنقدر دوید که قلبش از تپیدن هم خسته شد
نفس هایش بند آمد
یعنی عاشقی آنقدر وهم و هراس داشت؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: Golbarg و Zhaleh

Raby

ناظر ارشد رمان
پرسنل مدیریت
ناظر ارشد رمان
18/11/20
177
789
93
IMG_20210228_223547_519.jpg

بسمی تعالی

سلام نویسنده محترم، ممنون که انجمن ستارگان رمان رو برای گذاشتن آثار ارزشمندتان انتخاب کردید. بیش از تایپ کردن قوانین تایپ رمان را مطالعه کنید.


پس از 15 پارت درخواست جلد برای رمان خود را داشته باشید؛ در صورتی که رمان جلد نداشته باشد به بخش ویرایش منتقل نخواهد شد.


پس از گذشت 35 پارت از رمان می‌توانید برای بررسی رمان جهت گرفتن تگ و نقد شورا درخواست نمایید.



پس از اتمام رمان می‌توانید در تاپیک زیر اعلام اتمام رمان یا اثرتان را اعلام کنید.



🌟قلمتان ماندگار 🌟
| تیم مدیریتی انجمن ستارگان رمان |
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: Golbarg و Zhaleh

«mona»

کاربر انجمن
کاربر انجمن
4/11/21
5
10
3
پارت 1
آنقدر دویده بودم که حتی برای شش هایم‌ بلعیدن هوا، دشوار بود.
دستی بر روی قلبم گذاشتم، آنچنان تند خودش را به در و دیوار قفسه س*ی*نه می‌کوبید، که گویی چندین سال است نتپیده!
ع*ر*ق های روی پیشانی ام را، پاک کردم و چندین نفس عمیق کشیدم
خواستم دوباره بدوم،
تا شاید یکی از آنها را بتوانم دستگیر کنم، همین هم کار بزرگی بود.
تا اولین قدم را برداشتم، متوجه دستی روی شانه ام شدم! در اثر یک حرکت ناگهانی به عقب برگشتم و چاقو را درست در بیخ گلویش نگاه داشتم،
در پنجه‌ی پاهایم رفتم تا قدم با آن شخص برابری کند!
نگاهی به فرد ناشناس انداختم
با انکه غروب بود، ولی حاله ای از نور خورشید آسمان را کمی روشن کرده بود،
لحظه ای مسخ چشمان سبزِ وحشی، آن پسر بلند قامت و زیبا روی شدم!
چنین پسری به طور قطع در رویا ها پیدا میشد!اما من اکنون نمونه ای از شاهکار نفس گیر خداوند را میبینم!
چاقوی در دستم، سست شد، ولی محکم تر در دستانم جای دادم!
چشمانم را، به سختی، از جنگل سبز چشمانش برداشتم و زمزمه کردم:
_ تو کی هستی!؟
ولی آن پسر در این دنیا نبود وگستاخانه، خیره‌ چشمان دریایی ام بود
اخم غلیضی در صورتم قرار دادم و همان سوالم را تکرار کردم! اما با صدایی همانند فریاد!.
نگاه از چشمانم برداشت، اخم ترسناکی بین ابروانش شکل گرفت و گفت
_ از همکاراتم خانوم پلیسه
نگاهی به سر تا پایش کردم، لباس نظامی به تن نداشت!
تردید داشتم و او را تا به حال ندیده بودم! چاقو را کمی بیشتر به گردنش فشردم،
خنده ی عصبی روی لبم نشاندم و گفتم
_ دروغ میگی، مثل چی دروغ میگی
در حرکتی ناگهانی، به سرعت چاقو را از مشتم خارج کرد! ولی من تسلیم شدن را هیچ‌گاه نیاموخته بودم و همانطور لجباز، محکم تر چاقو را به دست گرفته بودم!
کم کم، چاقو بالا تر رفت
و من لبه تیزش در پوست دستم جاخوش کرد! آنقدر عمیق فرو رفت که از فشار درد زیاد و غیر قابل تحملی جیغ خفه‌ای کشیدم،
و به تندی مشت ام را باز کردم تا چاقوی از دستم خارج شد!
آنقدر خونریزی اش زیاد بود، که پیش خود گفتم الان است بمیرم!
پسر ،نگاهش به سمت دست ام کشیده شد و زیر ل*ب زمزمه کرد
_ دختره‌ی تخس لجباز
سر ام را از لای برگه ها در آوردم و به ساعت اتاق نگاهی کردم،
نمیشد فهمید و درک کرد، محمد محسنی چه ربطی میتواند به باند سایه‌ی مرموز ما داشته باشد!؟
چادر ام را درست کردم و به انبوه پوشه های بررسی نشده‌ی میز نگاهی انداختم ،
چشم هایم را برای چند دقیقه بر روی هم فشردم!
دردی که دست باند پیچی شده ام داشت واقعا مرا کلافه کرد!
فکر ام سمت پسر دیروزی کشیده
شد، با ان چشم های سبز نافذ اش خنده ی کوتاهی کردم،
اگر او نبود امروز حتما زمینه ای برای مشغول کردن ذهنم نداشتم!
تا خواستم از صندلی برخیزم ،مونا و رها بدون اجازه وارد اتاق شدند ، اخمی چاشنی حرف هایم کردم و گفتم
_ اینجا در داره طویله نیست
مونا همان طور که نفس هایش به شمارش افتاده بود ، به میز نزدیک شد و قهوه ای که مقدار کمی اش را خورده بودم، را نوشید
و بعد ل*ب‌هایش را کج کرد و گفت
_ زهر مار بود حداقل یه شکری میریختی بد نمیشد مزه یِ تریاک میده
بدون هیچ پاسخی، از اتاق خارج شدم
ضربه ای ،به در اتاق جلسات زدم و وارد شدم سلام نظامی ای دادم،
و بر روی تنها صندلی خالی اتاق نشستم
کمی که گذشت،
متوجه همان پسر دیروزی شدم که در صندلی رو به رویی ام نشسته بود!
تعجب نکردم!
،دیروز در راه بیمارستان، مختصر از انتقالی اش گفته بود ، نگاه اش به من افتاد و سپس به دستم!
 
آخرین ویرایش:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: Golbarg و Raby

«mona»

کاربر انجمن
کاربر انجمن
4/11/21
5
10
3
پارت 2
از نگاهَش شرمندگی میبارید با آنکه اخم در پیشانی داشت.
نگاهم را به سپهبد مرادی سپردم ، سپهبد نگاهی به همه ی ما انداخت
سپهبد: سلام اول از همه ورود سروان آرتام صدر رو خوش امد میگیم،
کمی مکث کرد و بلند شد، برگه ها را برداشت و شروع به صحبت کرد:
_ خب ما بعد از کلی تحقیق به شخصی بِ نام «محمد محسنی»
البته این اسم جعلیه و اسم اصلی به نام سهراب نظری،
۳۶ ساله، اصالتا اهل خراسان رضوی ولی از بچگی در فرانسه بزرگ شده،
و در حال حاضر مدیر فرودگاه بین‌المللی دشت ناز ساریه
و نکته هایی که ما به او مشکوک شدیم ، دو بار با چارلز جیمز ملاقات محرمانه داشته
که تونستیم از دوربین های فرودگاه پیدا کنیم و در سی تماس اخیر سه بار مشکوک بوده و هر سه مکالمه در این خلاصه میشد،
(..... ) از این جمله‌های رمز آلود میشه فهمید که پای باند سایه درمیونه ...
برای زیر نظر گیری میخوام دو نفر از مامورین به عنوان زوج برند تا کسی بهشون شک نکنه و در اونجا مشغول به کار بشند،
خیلی فکر کردم تا این تصمیم رو گرفتم
، همگی منتظر نگاهشان را به لــ*ب هتی سپهبد دوخته بوند که ادامه داد
_ مهراد و صدر به این ماموریت میرن
و بر روی صندلی نششست ،
با اتمام حرف‌هایش من و صدر نگاهی به هم انداختیم،
اینگونه که معلوم است هر دو ناراضی هستیم ، مخالفت‌ ام را خاستم اعلام کنم که دگر پشیمان شدم،
این هم همانند ماموریت های قبلیست!
سپهبد: البته در واحد روبروی ، واحد محسنی قراره زندگی کنید،
به هیچ عنوان سمت خونه‌ی خوتون نمیرید تاکید میکنم به هیچ وجه به تهران بر نمی‌گردید، تا پایان این ماموریت
همانطور که به خودکار در دستم می‌نگریستم‌ با صدای بلندی گفتم:
_ مخالفم
صدای دورگه ی صدر آمد که، آن هم حرف مرا تایید کرد
_ حرفی نباشه از فردا هم شروع ماموریت هست
چشم هایم را بر روی هم فشرده و گفتم:
_ بابام...
سپهبد حرفم را قطع کرد
_ با اقای مهراد از قبل صحبت کردم.
دست سالم ام را مشت کردم تا چیزی به سپهبد نگویم،
همیشه از آنکه کسی در حرفم بپرد متنفر بودم.
بعد از کمی صحبت اتمام جلسه را اعلام کرد، پوف کلافه ای کشیدم و
از اتاق به بیرون رفتم
نفس عمیقی کشیدم ، خستگی در جانم نفوذ کرده
اکنون فقط به خوابی عمیق نیاز دارم ،تا خستگی روح و جانم را تسکین دهد!.
به طرف ماشین ۲۰۷ سفید رنگ ام رفتم، نگاهی به اطراف انداختم، که متوجه صدر شدم،
درحال که سوار ماشین اش میشد!
چند دقیقه ای که در ترافیک بودم.،
به یاد پنج سالگی ام افتادم!
همراه پدر به جنگل رفته بودیم،
از هر طرف صدای شلیک می‌آمد و منی که با ترس،
خودم را در اغوش پدر جا کرده بودم!
نگاهم به آهویی افتاد ،به من نگاه میکرد!، آنقدر معصوم و زیبا بود که، بدون پلک زدن، سست چشم های پاک و گیرایش شده بودم!،
ناگهان صدای شلیک آمد و آهو به زمین انداخته شد!
و بیتابی گریه های من هم به صدا درآمد،
 
آخرین ویرایش:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: Golbarg و Raby

«mona»

کاربر انجمن
کاربر انجمن
4/11/21
5
10
3
پارت 3
شکارچی به سمت آهو حرکت کرد ، ولی آن هم مسخ چهره بچه آهو شده بود!
از نگاهش پشیمان بودن می‌بارید!،
ولی دگر زمان از دست رفته بود و آهو جان باخت!
با بغضی‌ بچگانه به پدر گفتم
_ بابا چرا اون مرد نجاتش نداد؟ میتونستن برای هم دوستای خوبی باشن.
پدر لبخندی زد و گفت
_ نیلو دخترم تو هیچ وقت نمیتونی با کسی که زخم بدی بهش زدی دوست باشی!.
کودک بودم و آن جمله در دنیای کودکانه ام گنجایش نداشت!
ولی اکنون با تک تک سلول هایم هم میتوانم این جمله را حس و درک کنم!
با صدای بوق ماشین ها از افکار ام دست کشیدم و به راه افتادم.
بعد از چند دقیقه‌‌ی خسته کننده، به خانه رسیدم.
آه عمیقی کشیدم و به محیط نامرتبی، که سرانجام مهمانی دیشب بود نگریستم،
با صدای نسبتاً بلندی گفتم
_ سلام ، کسی خونه نیست؟!
صدای پدر از آشپزخانه بلند شد
_ سلام عزیز دلم ، اینجام!
لبخند کوچکی در صورتم شکل گرفت،
از پله های چوبی و مارپیچی شکل خانه، به آرامی قدم برداشتم.
با هر قدم‌ام، صدای قژ قژ چوب ها سکوت خانه را درهم میشکست!
با صدای تلویزیون ایستادم، به عقب برگشتم و نگاهم بر صفحه‌ی تلویزیون ثابت ماند!
زنی خندان، همراه دختر و شوهرش در حال بازی!.
لبخندی با خند‌ه‌های آن‌ها زدم،
قلبم به درد آمد، قلب که نه!تمام وجودم به درد آمد و
تمام شور و درد های روحم، تبدیل به قطره اشکی شد و بر روی گونه‌ی سرخم چکید!
خانواده‌ی شادِ در آن فیلم اکنون درهم گسیخته بودند.
با صدایی لرزان و درد آلود گفتم
_ بابا قصد نداری تمومش کنی؟مامان رفته، مامان چهار سال پیش کشته شد ، برای چی هم خودت و هم من رو عذاب میدی؟خسته نشدی؟ به خدا بسه
و تنها پاسخ پرسش‌هایم ، سکوت بود!.
نفس عمیقی کشیدم و به اتاقم پناه بردم!.
بعد از تعویض لباس‌هایم، بر روی تخت نشستم، دستانم را در مو های صاف و بلندم فرو بردم!
هنوز این عادت مسخره را ترک نکردم!
در عصبانیت فقط کشیدن مو‌هایم مرا آرام میکرد.
آنقدر خیره، به قاب عکس کوچک روی میزم شده بودم، که دگر نمیدانم چه زمانی به خواب رفتم !.
با هیاهو چندین نفر لایِ پلک‌هایم را گشودم و خمیازه ی بلندی کشیدم، با صدایی آرام زمزمه کردم
_ چخبر شده؟
مونا دستانش را به کمر زده بود و با انفجار گفت:
_ خانوم رو نگاه!
رها دندان هایش را بر روی هم سابید و گفت:
_ به خودت رفته
_ نیلو قصد بیدار شدن نداری؟پاشو دیگه
_خانوم گرفته خوابیده اون‌وقت من و تو داریم چمدونش رو جمع میکنیم‌!
با شنیدن اسم چمدان، به یاد ماموریت های فردا افتادم!
بعد از کمی مکث، از تخت برخاستم و موهای آشفته‌ام را شانه زدم.
صدای تیکه های مونا و رها بر روی مغزم رژه می‌رفت!
بی توجه به متلک های آنها ، خواستم از اتاق خارج شوم که با صدای زنگ ایستادم و ؛ به صفحه ی موبایل خیره شدم!
با دیدن اسم پرهام، ابروانم در هم گره خورد، با بی‌میلی جواب دادم
_ بله
_ سلام دختر عمو خوبی؟
_ کاری داشتی؟
_ اره پشت در خونه ام ایفون رو بزن
بدون هیچ جوابی تماس را قطع کردم!
با خنده، زمزمه کردم
_ پول میخای نه؟
همانطور که خیره بر زمین بود سرش را به علامت تایید تکان داد!،
به طور جدی و با صدای کمی بلند گفتم
_ وقتی میخای حرفی بزنی تو صورتم نگاه کن
 
آخرین ویرایش:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: Golbarg و Raby

چه کسی این موضوع را مشاهده می کند (تعداد کل: 1 ، اعضا: 0 ، مهمانان: 1)

درباره ما

  • انجمن ستارگان رمان در سال 1399 با هدف ترویج فرهنگ نویسندگی و کتابخوانی و فروش رمان های برتر نویسندگان رسماً فعالیت خود را آغاز کرده است.  در این راستا سعی داریم با کمک به افراد اهل قلم و خوش ذوق که شرایط بروزرسانی استعدادهای خود را تاکنون نداشته اند آنها را به رونقی برسانیم. در  انجمن و در کنار کادر مدیریت حرفه‌ای‌ مان قصد داریم از طریق کتاب الکترونیک و رمان های قوی، سرانه مطالعه را در میان کسانی که کتاب کاغذی علاقه ندارند بدون هیچ محدودیت سنی و با تمام ژانر ها در اختیارتان قرار دهیم.

منوی کاربر