جدیدترین‌ها

خوش آمدید به انجمن رمان نویسی ستارگان رمان

دوست داری هم رمان بنویسی و هم رمان بخونی ؟

اگر میخواهی از رمانی که مینویسی کسب درآمد کنی و یا کتابی ترجمه کنی که درآمد داشته باشی ، در انجمن ثبت نام کن

همین حالا در انجمن ستارگان رمان ثبت نام کن و از دنیای رمان لذت ببر

تایپ رمان

برای شروع تایپ رمان در انجمن کلیک کنید

اطلاعیه های انجمن

برای دیدن آخرین اطلاعیه ها کلیک کنید.

آموزش نویسندگی

برای دیدن اموزش نویسندگی کلیک کنید.

  • به محفل گرم و صمیمی ما خوش‌ آمدید. انجمن رمان‌نویسی ستارگان رمان تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران می‌باشد .از شما نویسندگان عزیز و محترم توقع می‌رود تا از رعایت نکات شئونات اسلامی پیروی کنید. در غیر این صورت رمان شما حذف خواهد شد. لطفا با دیدن هر تخلفی ما را با دادن گزارش همیاری کنید.

چالش ادبی سری دوم چالش نویسندگی | انجمن ستارگان رمان

  • نویسنده موضوع Zhaleh
  • تاریخ شروع
وضعیت
موضوع بسته شده است.

Zhaleh

سرپرست بخش کتاب + ناظر ارشد
پرسنل مدیریت
سرپرست بخش
ناظر ارشد رمان
نویسنده برتر
19/11/20
240
1,290
93
Offline
بسمی تعالی

سلامی به گرمی پرتوهای خورشید خدمت همه‌ی ستارگان رمانی
امیدوارم حال دلتون خوبِ‌خوب باشه.
هدف برگزاری این چالش ها جهت پخته شدن قلم، یاد گیری صحیح استفاده از علائم نگارشی، ایجاد ایده و خلاقیت و...
تمامی کاربران دست به قلم ستارگان رمان می‌توانید در این چالش‌ها شرکت کنید.

🔴شرکت در چالش برای همه آزاد؛
ولی برای شاگردان استاد نجمی اجباری.

🔴موضوع وانشات:
صحنه‌ی کشته شدن یه مرد، به دست دوست صمیمی خودش.









عزیزای من این تاپیک تا ده روز دیگه باز است، یعنی تا 29 فروردین مهلت دارید که وان‌شات‌هاتون رو در همین تاپیک ارسال کنید.

جوایز:
نفره اول مدال طلا
نفر دوم مدال نقره
نفر سوم برنز
و به هرکس که تا سه بار نفر اول ‌شود، نشان قلم ادبی اهدا می‌شود.

قلمتان ماندگار
 

Golbarg

مدیر ارشد
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
طراح آزمایشی
ویراستار آزمایشی
Offline
(به نام یاور تمام قلب‌ها)

درب قهوه‌ای رو‌به‌رو‌اش را باز کرد و آرام وارد خانه شد، با ورودش به خانه بوی غذای سوخته‌ تمام بینی‌اش را پُر کرد. زیر لــ*ب زمزمه می‌کند:
- باز هم غذا رو سوزونده، خب بلد نیستی چرا دست میزنی؟
خدایا این رو شفا بده به منم پولی بده.
کفش‌های مشکی‌اش را داخل جا کفشی کنار در قرار می‌دهد و دمپایی‌های رو فرشی را پا کرده و به سمت مبل راحتی خاکستری رنگ خانه قدم بر می‌دارد.
همون جوری که روی راحتی می‌نشیند بلند می‌گوید:
- ایلیا باز چکار کردی؟ پنجره رو باز کن بو بره.
‏ایلیا با شنیدن صدای آیین از آشپزخانه بیرون می‌آید و به سمت مبلی که آیین روی آن جا گرفته است می‌رود.
‏- سلام خوبی؟! پنجره‌ها رو باز کردم. چه خبرا!
‏آیین دمپا‌یی‌ها را از پاهایش در می‌آورد و پاهای خود را روی عسلی روبروی تلویزیون قرار می‌دهد.
‏- هیچی خبری نیست، آخ! خیلی خسته‌ام یک چایی بیار بخوریم.
‏ایلیا سری تکان داده و به سمت آشپز‌خونه می‌رود. و زیر کتری را روشن می‌کند.
‏- راستی الهام بهم زنگ زد.
‏آیین با شنیدن نام الهام گوش‌های خود را تیز کرده و تمام حواس خود را به ایلیا می‌دهد.
‏- قرار شد آخر هفته با خانواده‌ برم خاستگاری...
‏آیین کلمه‌ی خاستگاری را که شنید دیگر به حرف‌های ایلیا توجه‌ نکرد و انگار گوش‌هایش کر شده ‌بود.
‏قلبش از شنیدن این خبر آتش گرفت. بار دیگر با خود تکرار کرد.
‏- خاستگاری برای ایلیا
‏نه‌ باور نداشت که‌الهام با او این گونه رفتار کرده است و عشق سه ساله خود را فدای پول کرده باشد.
‏صدای الهام در سرش پیچید:
‏- فکر کردی بدون پول میشه زن گرفت، نه آقا تو من رو سه سال علاف خودت کردی، از الان یک ماه وقت داری بیایی خاستگاری مگر‌ نه من ازدواج می‌کنم.
‏قبول نمی‌کرد که الهام بخواهد ازدواج کند، آن هم با بهترین دوستش. صدای ایلیا که نام او را صدا می‌کرد باعث می‌شود از خیال بیرون آید.
‏- حواست هست؟! هنوز باورم نمیشه که به خواستگاریم جواب مثبت داده.
‏لــ*ب‌هایش را برای سخن از هم فاصله می‌دهد و می‌گوید:
‏- یعنی اون دختری که عاشقش بودی الهامه؟!
‏ایلیا با ذوق سر تکان می‌دهد.
‏- اره، خودشه باورت میشه من می‌خواهم زن بگیرم؟
‏با شنیدن این حرف خشم تمام تن‌اش را فرا می‌گیرد و با شتاب از روی مبل راحتی بلند شده و به سمت ایلیا که مشغول خرد ک*ر*دن گوشت‌ها بود می‌رود.
‏آیین یقه‌ی تیشرت آبی رنگ ایلیا را در مشت‌های قوی‌اش می‌گیرد و فریاد می‌زند:
‏- چی‌ میگی؟ مسخره می‌کنی؟! الهام با من می‌خواست ازدواج کنه حالیته؟
‏ایلیا با دیدن چشم‌های قرمز و خشم فراوان آیین می‌ترسد، ولی به روی خودش نمی‌آورد.
آیین او را محکم به یخچال کنار کابینت می‌کوباند.
‏- با تو‌ هم
‏همون‌جور که قسط جدا ک*ر*دن یقه‌ی لباس‌اش را داشت می‌گوید:
‏- چرت نگو الهام به من گفت که می‌تونم برم خاستگاری، گفت کسی رو جز من دوست نداره.
‏آیین با شنیدن این حرف دستانش شل شد، ایلیا آیین را کنار زده و به سمت خروجی آشپزخانه می‌رود.
‏خشم و نفرت جلوی چشما‌های آیین را پر می‌کند، نگاهی به اطراف می‌کند با دیدن ساطور کنار گوشت‌ها بدون معطلی آن‌ را برداشته و به سمت ایلیا می‌رود.
‏ساطور با تمام قدرت وسط سر او می‌کوباند. صدای فریاد دردناک ایلیا تمام خانه را پُر کرده و با فوران ک*ر*دن خون از سرش بر روی زمین افتاده.
‏خون سرخ ایلیا همه جا پاشیده شده بود. آیین نگاهی به دستان خونی‌اش می‌کند و چشمام‌های سرخ خود را به ایلیا داده، با دیدن جسم بی جون و صورت سفید، چشم‌های باز ایلیا.
‏ترس در چشمانش لانه می‌کند، به خود می‌آید.
‏- من چکار کردم نه این امکان نداره من برادر خودم، بهترین دوست خودم رو نکشتم.
‏روی زمین خون آلود می‌نشیند. و ایلیا بی جون را تکان می‌دهد.
‏- تو رو جون عزیزت بلند‌شو، غلط کردم بلند شو، ایلیا دوستم، برادرم، نفسم بلند‌شو.
‏با صدای بلند اسمش را صدا می‌زند و اشک‌های که یکی پس از دیگری روی گونه‌هایش می‌ریزند را پس می‌زند.
باورش برایش سخت بود که ‏دوست عزیزش که مانند برادرش بود را کشته است.

 

سحـــر حاجیوند

مدیر تالار ادبیات + ناظر ارشد رمان
پرسنل مدیریت
ناظر ارشد رمان
مدیر تالار
نویسنده برتر
18/11/20
90
416
53
Offline
به یک چشم برهم زدنی بطری اول تمام شد، شاهین با چشمانی که بیشتر شبیه به واپسین لحظات غروب آفتاب بود نگاهی از روی شیطنت به من و بعد پیک خالی جلویم انداخت. قبل از آنکه فکر کند کم آورده‌ام و ظرفیتم تکمیل شده است، پیک روی میز را با دست به سمتش هول دادم و شروع به بشکن زدن کردم
- ساقی امشب می بده پیمونه پیمونه…
دست غم کوتاهه از دل کنج میخونه…
سرخوش بطری بعد را باز کرد و همان‌طور که در هوا می‌رقصاند پا به پای من آواز خواند
- باده از نو بده هنوز حواسَم بجاست…
اختیار دلم ساقی به دست شماست…
کش و قوس دادن های مضحکش در نظرم دلربا آمد. خنده‌ای از سر بد مستی سر دادم و روی مبل ولو شدم، در همان نگاه اول سقف مدام دور سرم می‌چرخید و سفیدیش تو ذوق می‌زد. با یک دست جلوی چشم‌هایم را گرفتم.
- شاهین این لوستره بد تکون می‌خوره‌ها، یوقت تو ملاجمون پیاده نشه!
بستن چشم‌هایم هم افاقه‌ای نکرد، انگار در تونلی بی انتها در گذر بودم. به او که چشم دوختم سرش را بالا گرفته بود و به لوستر نگاه می‌کرد. چروک‌های روی پیشانی‌اش و درازی گردنش به هر موجودی شباهت داشت الا انسان. تک خنده‌ای نثارم کرد و بطری را نشانم داد
- پاشو داشی، پاشو الکی قپی نیا. کو تا سگ مسـ*ت شی. رفتی پیشواز؟
تا خرخره از آن مایع تلخ مزه پر بودم و زبانم بی‌حس شده بود. با این حال به یکباره خیز بردم و نشستم. دستم به میز جلویم تکیه شد و بالاتنه‌ام برای گرفتن بطری کش آمد. بطری را که گرفتم، نگاهی بی هوا به خود انداختم تا انعطافی را که حس کرده بودم ببینم. اما سست شده به ضرب روی مبل نشستم. بطری را یک نفس سر کشیدم و با هر غلپ حس کسی را داشتم که همزمان که معده‌اش پر می‌شود ذهنش هم دچار خلل می‌شود. بطری نیمه خورده را روی میز کوبیدم و پشت دستی به دهانم کشیدم. حرکت الکل در خونم را چه سرخوشانه حس می‌کردم. شاهین در هوا برایم کف زد و تحسین برانگیز براندازم کرد.
- دست ننه‌ات درد نکنه با این شیر مردی که بزرگ کرده.
نمی‌دانم چه مرگم شده بود، تحسین‌هایش را با جان و دل می‌پذیرفتم و ذوق می‌کردم. حالا دیگر به درجه‌ای رسیده بودم که، نسبت به رفتن لیلا بی‌تفاوت باشم و ذره‌ای از نبودش دلگیر نشوم. پشت گوش‌هایم داغ شده بود و از گردنم وجب به وجب مانند آتشی که به جان خرمنی افتاده در حال گر گرفتن بود. لبخند نیم بندی تحویل او دادم و برخاستم. همه جا را تار می‌دیدم، مه‌ای غلیظ دیدم را مختل کرده بود. تلوتلو کنان خود را به سمت پنجره‌ای که درست پشت سرش بود رساندم. حتی راه رفتنم عجیب شده بود، سعی می‌کردم به جلو بروم اما بیشتر به چپ و راست متمایل می‌شدم. این دمای تب سوز را دوست نداشتم، پنجره را که باز کردم با تمام وجود نسیم را بـ*غـل کردم و همان‌جا پایین پنجره ولو شدم. یقه تی‌شرت تنم شبیه به گیوتین عمل می‌کرد و فشاری آشکارا به گلویم وارد می‌کرد. با یک حرکت تی‌شرت را از تن کندم و حس رهایی کردم.
-لعنتی داشتم خفه می‌شدم.
به یکباره چشمم به دیوار مقابلم افتاد و با خنده‌های ممتد فریاد زدم
- پسر عجب چیزیه! میخش کردین به دیوار.
خنده امانم را بریده بود که برخاستم و تفنگ دو لول را با سرخوشی از روی دیوار برداشتم. شاهین هم می‌خندید اما نه قدر من.
- آره جون میده واسه شکار. اونم چی آهو.
می‌خوام برم کوه، شکار آهو…
بی‌توجه به پرچانگی‌های او و تمسخرهایش تفنگ را به سمتش نشانه رفتم، با اینکه تعادل نداشتم و مدام در آن یک وجب جا تکان تکان می‌خوردم باز هم دست از سنگینی تفنگ بر نداشتم.
- ببین چه آهویی توی تور ما خورده! جون…
شاهین مرا تفنگ به دست که دید تیز از جا برخاست و با لحنی پرخاشگر بر من توپید
-مسخره آهو خر کیه. بگیر اونور پُرِ.
ترس در چشم‌های به خون نشسته‌اش موج می‌زد و مرا جسورتر می‌کرد. خنده‌ام که اوج گرفت خاطراتم از نقطه‌ای به بعد در تاریکی فرو رفت. به یاد نمی‌آوردم برای چه به خانه او آمده‌ام! اصلا این وقت روز خانواده‌اش کجاست! تند و هراسیده دستی به دهانش کشید.
-سروش بفهم. تفنگ رو بذار سرجاش خطرناکه.
با وسواس نگاهی به تفنگ دستم انداختم، آنقدر سرم تیر می‌کشید که حس می‌کردم اگر مدام نخندم به فنا می‌روم.
- سه دو یک که گفتم فرار کن، بمونی شلیک می‌کنم ها…
شمارش شروع شده بود و شاهین ملتمسانه در برابرم مخالفت می‌کرد. انگشت اشاره‌ام روی ماشه می‌لرزید و نبض شقیقه‌هایم بی‌امان می‌زد. به قدر دم و بازدمی بعد ماشه زیر انگشتم جابه‌جا شد و صدای شلیک گلوله با نوری خفیف در فضا پخش شد. این میان من هم با اصابت انتهای تفنگ به کتف‌ام به روی زمین افتادم. و تفنگ با صدای گوش خراشی کنارم جای گرفت. لحظه‌ای مسکوت ماندم و آب دهانم را سخت قورت دادم. صدای خرخر ک*ر*دن شاهین مرا به سمت خود خواند. حس کردم از قصد صداهای عجیب و غریب از خودش در می‌آورد تا مرا به تلافی لحظاتی پیش بترساند. دست به گوشه‌ی مبل تک نفره گرفتم و با تنی لش برخاستم. او به روی مبل افتاده بود و در میان حجم عظیمی از خون دست و پا می‌زد. خیز بردم و با چشم‌هایی خمار خودم را به او رساندم. رکابی‌اش در خونه قوطه‌ور شده بود و از دهانش خون بیرون می‌ریخت. با این حال خنده کنان او را تکان دادم و کش دار لــ*ب زدم
-پاشو نفله ، دو لول که خالی بود. من خودم الکی گفتم بَنگ…
پرده مدام تکان می‌خورد و با هر بار وزیدن نسیم لکه‌هایی از خون را به رقص وا می‌داشت. سست شده پایین مبل نشستم و با تمام وجود هق زدم
- لعنتی میگم پاشو.
صدای یکسره زنگ واحد و کوبیده شدن در باعث شد بی‌هوا از جا برخیزم. اما به سمت در گام‌هایم نرفت
- آقای اسدی حالتون خوبه؟ لطفاً در رو باز کنید.
نگاهم بین در و شاهین مدام در گذر بود.
- جناب سروان خواهش می‌کنم در رو بشکنید من مطمئنم صدا از داخل همین واحد بود.
هر دو دستم را روی شقیقه‌هایم نهادم و از حس الیمی که یکباره به روحم وارد شد نعره زدم
- شاهین پاشو جلوی در کارت دارن…
صدای کوبیدن در که قطع شد به روی زانوهایم فرود آمدم و شتاب‌زده با هر دو دست خرتوپرت‌های روی میز را پخش و پلا کردم. نفس‌هایم از قهر درون به شمارش افتاده بود و قفسه س*ی*نه‌ام مدام بالا و پایین می‌شد. خنده پشت لــ*ب‌هایم گیر کرده بود و اشک امانم را بریده بود. رنجور تن عریانم را به روی میز چوبی انداختم و با سردی که پوستم را به لرز انداخته بود مات چشم‌‌های باز و تن به خون نشسته او شدم.
 

banafshehbfg

سرپرست بخش هنر و ادب + مدیر تالار سرگرمی
پرسنل مدیریت
سرپرست بخش
مدیر تالار
کپیست
ارسال‌کننده‌ی برتر ماه
24/2/21
519
880
93
Offline
" خیانت "

صداهای نامفهومی به گوشم می‌رسد، صدای قدم‌های کسی نزدیک می‌شد، با احساس آب سردی تمام تنم به لرزه می‌افتد سرم را بالا می‌گیرم شاید بتوانم از زیر این چشم بند چیزی ببینم که دریغ از یک نقطه نور امید و فقط سیاهی مطلق است، لغزیدن قطرات به‌جا مانده از آب روی صورتم احساس سرمای شدیدی به جانم می‌اندازد و چند لحظه بعد دوباره صدای آب و پشت سر آن هم صدای نا آشنایی به گوشم می‌رسد
  • دِ جون بکنین، آماده نشدن؟
و صدای نا آشنای دیگری در پی آن
  • این بچه سوسول پولای خسرو خان رو بالا کشید؟
  • تو کاری به این کارا نداشته باش! طناب‌ هم باز کن!
کشیده شدن دستم به عقب باعث شد آخی از دهنم خارج بشه و همزمان با رها شدن دست‌هایم صدایی از پشت سرم شنیدم
  • بیا! انگار به هوش اومد
و صدای قد‌هایی که نزدیک و نزدیکتر می‌شد؛ با شروع شدن سوال جواب‌های هر روزه، بعد از یک هفته دیگه حساب روزها از دستم در رفت، هر روز سوال و بعد شکنجه تا مرز بیهوش شدن و فردا دوباره همین چرخه... با برخورد مشت پای چشمم رشته افکارم پاره شد و صدای خش‌داری به گوش می‌رسید.

- بِنال پول‌ها رو کجا گذاشتی؟

- من که گفتم با ماشین رفت ته دره و سوخت!

مشت‌های پی‌در‌پی‌اش را به صورت و بدنم می‌زد، با این حال که دستانم آزاد بود توان مقابله نداشتم؛ مجازات می‌شدم حقم بود، نباید بی‌پولی را بهانه ورود به دارو دسته خسرو می‌کردم این کار لجن بود باید دست‌وپا می‌زدی برای یک لقمه نون که مثل سگ بندازن برات، تمام وجودت به کثافت کشیده می‌شد، پولی که از راه آه مردم دربیاد چه آینده‌ای دارد؟ وقتی مردم باید بچه‌های دسته‌گلشان رو که قرار بوده دکتر مهندس باشن بخاطر این قرص‌ها باید از توی چوب دربیارن عاقبتی بهتر از این هم ندارد! لگد محکمی به ساق پام زدن که ناخودآگاه دادی زدم و همان صدای خش‌دار روبه‌رویم با مخاطب قرار دادن کسی گفت:

  • چشم ارباب!
حرکت دستش را از کنار گوشم به سمت پشت سرم حس کردم، با شل شدن چشم بند فهمیدم قرار شده ببینم دور و اطرافم چه خبره! با هجوم نور سرم را پایین گرفتم و چشمانم را محکمتر روی هم فشار می‌دادم، سر به زیر چشمانم را آرام آرام باز کردم تا به نور عادت کنم ، هیچ صدایی نبود سرم را بالا گرفتم و اطراف را نگاه کنم درست بود هیچ ک**س نبود یه انبار قدیمی یه مشت آهن زنگ زده و دو ون مشکی که نزدیک در ورودی انبار بود؛ سری چرخاندم که یکباره تنم به کل یخ بست، باور نداشتم حتما توهم زدم این فرزاد نبود امکان نداشت. به هر جان کندنی که بود خودم را از روی صندلی بلند کردم پاهایم توانی نداشتن و با اولین قدم به زمین افتادم، س*ی*نه خیز پیش پایش رسیدم ، تمام صورت و بدنش خونی، لباس‌هایش پاره، "واقعا چجوری فرزاد و پیدا کرده بودن"

  • داداش، داداش فرزاد
سیلی به صورتش زدم که ناله‌ای کرد، داد زدم

  • چه بلایی سرش آوردین بی‌شرفا، فرزاد، داداش
چشم بندش را باز کردم ناله‌ای کرد و آرام چشمانش را باز کرد و به اطراف نگاهی انداخت و گفت:

  • اینجا کجاست؟
  • فرزاد خوبی؟ نگران نباشی داداش! خودم یه راهی پیدا می‌کنم از این خراب شده نجاتت میدم! خیلی درد داری؟ زیاد تکون نخور من...
باصدای ضرب چند میله آهنی به سمت صدا که پشت سر ما بود خیره شدم سه تا مرد قوی هیکل کنار آن دو ون مشکی با میله آهنی بزرگ و زنجیر قطور نزدیک شدند؛ آن یکی که دستش خالی بود بازوام را چنگ زد و باضرب روی صندلی آهنی نشاند و با دستانش دستانم را پشت سرم مهار کرد و هر چه تقلا کردم فایده‌ای دربرنداشت. دو نفر دیگر دو طرف فرزاد ایستادن و به پشت سر من خیره بودند، یکی از آنها سری تکان داد زنجیر را به دست دیگری داد خم شد با طناب‌هایی که به سختی از دست‌وپای فرزاد باز کرده بودم دوباره محکمتر بست و زنجیر را گرفت و گفت:

  • آماده‌اس ارباب!
با یک دست هر دو دست مرا گرفته بود و با دست دیگرش چنگی به موهایم زدتا سرم را بالا بیاورد و با خشم غرید

  • حرف می‌زنی یا شروع کنن؟ فکر نکنم مثل تو سگ جون باشه! بگو پولا رو کجا گذاشتی؟
  • توماشین! تو ساک بود! ماشین رفت ته دره و سوخت!
  • دروغ نگو! تو اون ساک پر کاغذ باطله بوده!
  • نه، راست می‌گم!
  • ما اونقدر احمق نبودیم که تو رو با پولا تنها بفرستیم دو تا ماشین دنبالت بودن، حرف می‌زنی یا نه، شروع کنید.
زنجیر دور گردن فرزاد انداخت و گفت:

  • یه فشار محکم می‌خواد تا قبل از خفگی استخون‌های گردنش رو بشکونم!
  • باورکنید پولی در کار نیست!
  • اینجوری به حرف نمیاد!
این حرف را زد؛ میله را با ضرب به زمین کوبید به سمت یکی از ون‌ها رفت و با خودش قیچی آهن‌بر آورد و با پوزخند رو به من گفت:

  • الان بندبند انگشت‌هاش رو می‌برم می‌اندازم جلوی سگ‌ها اینقدر ازش خون بره تا بمیره، حالا می‌گی یانه؟
با تمام توانی که داشتم می‌خواستم حمله کنم اما دریغ که مثل موم توی دستای مرد پشت سرم قفل شده بودم که خودش به حرف آمد

  • اینقدر وول نخور؛ هی! صبر کن اینجوری صداش و فریادش رو سرمون میره اول خفه‌اش کنید.
مرد روبه‌رویی هم حرفش را با سر تایید کرد و در حالی که زنجیر رابه دور دستش می‌پیچید به سمت همان ون مشکی رفت و چند لحظه بعد با سرنگی برگشت و محتویاتش را با ضرب به گردن فرزاد زد که همزمان شد با فریاد من

  • ولش کن عوضی، چیکار این دارید، شما با من مشکل دارین بذار بره هر کاری که بگین می‌کنم
سوزن سرنگ را از گردن فرزاد بیرون کشید و در حالی که درش را می‌بست و توی جیب شلوارش می‌گذاشت گفت:

  • نشد دیگه! تو تعیین نمی کنی پسر جون! نترس، الان دیگه کاملا بی‌حس می‌شه هیچ دردی احساس نمی‌کنه
با باز و بسته ک*ر*دن قیچی، صدای خش‌دارش روحم را خراش می‌داد و طناب‌های دست‌وپای فرزاد را باز ک*ر*دن و دستش را بالا آوردند و قیچی را روی انگشتانش گذاشتن که فریاد زدم

  • ن*کن نامرد! ن*کن! ب.. باشه می‌گم
  • می‌بینم سر عقل اومدی ولی حواست باشه که دروغ نگی!
  • قبل از مرزن آباد یه کافه چوبی قدیمی بود که آتیش گرفت، پشت کلبه یه تخته سنگه، کنار تخته سنگ هست.
گوشی موبایلش را از جیب بیرون آورد و آدرس و مشخصاتی که گفته بودم را به مخاطب پشت خط گفت و تاکید کرد سریع راست یا دروغ بودنش را بهش اطلاع بده و با قدم‌های بزرگ خودش را به من نزدیک کرد و کنار گوشم گفت:

  • دعا کن راست گفته باشی!
محو فرزاد بودم خیره به من، کوچکترین حرکتی نداشت، نمی‌دونم چقدر گذشت که تلفش به صدا در اومد و با خنده گفت:

  • پولا رو پیدا ک*ر*دن!
به سمت من آمد و دستی بر شانه‌ام کوبید و گفت:

  • کارت رو خوب انجام دادی پسر!
ناگهان سوزش بدی روی گردنم احساس کردم که دیدم سرنگی از گردنم خارج شد و دوباره همان مرد به شانه‌ام زد و گفت:

  • نترس الان راحت می‌شی!
نفر پشتی دست‌هایم را رها کرد احساس سر گیجه داشتم، عضلاتم بی‌حس می‌شدن حتی تحمل سنگینی سرم را نداشتم صدای کف زدن شروع شد و حتی چشمانم را هم باز نکردم خیلی بی‌حال شده‌بودم؛ دستی روی چانه‌ام نشست و سرم را بالا برد " فرزاد؟، توهم می‌زنم " ولی خودش بود انگار از چشمانم سوالی که در ذهنم می‌گذشت را خوانده بود و پوزخندی زد و گفت:

  • درسته خودم هستم داداش، فرزادم!
  • تو.... تو....
  • آره من مشکلی داری؟ من همونم که نصیحتت می‌کرد که از کار خلاف بیا بیرون، من همون بچه مثبت محل، من که از همه تو سری می‌خوردم و تو زیر سایه‌ات من رو گرفتی، من همونم که حس آدم به درد نخور داشتم که هول می‌شدم لکنت زبون می‌گرفتم، من همونم که همه می‌گفتن اگه رفیق جونت نباشه نمی‌تونی زنده بمونی!
  • ف فر زاد...
  • زحمت نده نمی‌تونی حرف بزنی، می‌خوای بگی چرا، چی شد، هیچکی دنبالت نبود تو فقط می‌خواستی تنها نباشی منو با خودت برده بودی یادته؟ تو قهوه‌خونه که ایستادی من برم فلاکس و چای کنم دیدم پولا رو توی لباست گذاشتی و کاغذ باطله ریختی توی ساک، الکی یه بهونه جور کردی من رو همونجا کاشتی و رفتی بعدش هم ماشین رفت ته دره و تو یه خراش بر نداشتی!
  • ت تو... دا ... داش
  • داداش؟ هه تو فقط تو این سالها به من ترحم کردی، حق حرف زدن نداشتم نشد بهت بگم که سارا رو می‌خوام آره سارا خواهر یکی یدونت، الان که لش افتادی اینجا می‌تونم بگم حرفی که این همه ساله نشد بگم!
اشک از چشمانم سرازیر شده‌بود فکر کنم تنها عضوی که بی‌حس نشده بود چشمانم بود، باورم نمی‌شد این حرفایی که می‌شنیدم، دوست داشتم گوش‌هایم از کار می‌افتادن تا دیگر نشنوم؛ کم‌کم نزدیک من شد و روی پایش نشست دستم را گرفت و آستینم را بالا زد؛ توان که نه، اختیاری روی اعضای بدنم نداشتم؛ سرنگی برداشت و هواگیری کرد و با انگشتانش ضرباتی روی ساعد دستم زد و سوزن را فرو کرد، مکثی کرد و آرام گفت:

  • می‌دونم سارا همه زندگیته حواسم بهش هست نگران نباش نمی‌زارم آب تو دلش تکون بخوره
آرام آرام محتویات سرنگ را تزریق کرد و به چشمانم خیره شد بخاطر اشک‌ها دید درستی نداشتم ولی مشخص بود حلقه اشکی روی چشمانش نقش بست، آنقدر خیره چشمانم بود تا قطره‌ای سمج از گوشه چشمش جاری شد سریع رویش را برگردان و با دست قطره را برداشت و خطاب به پشت سرم گفت:

  • می‌برین همون جا تو کافه سوخته می‌اندازین تا پیداش کنن اووردوز کرده، همه اثرها رو هم پاک کنید!
آدم‌ها دم مرگ زندگی از کودکی تا حال مثل فیلم جلوی چشمانشان رد می‌شود اما من خسته تر از همیشه نفس‌های کوتاهی می‌کشیدم احساس می‌کردم قلبم به تپش افتاده تا جان رفته را به بدنم برگرداند اما لحظه به لحظه دید چشمانم تار می‌شد تا زمانی که به سیاهی رفت.
 

خدیجه اسدی

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
ویراستار آزمایشی
18/11/20
90
428
53
Offline
دل‌خون:

با گام‌هایی شتاب‌زده از میان سنگ‌ها و گون‌ها گذشت و از دامنه کوه بالا رفت، یک ‌آن
پایش پیچ خورد و زانوهایش خم شد و قبل از اینکه روی زمین بیفتد، دست‌هایش را تیکه‌گاه بدنش قرار داد و مانع از افتادنش در سراشیبی شد.
دندان قروچه‌ای کرد و بر سنگ‌ریزه‌ای که زیر پایش بود، تیپا زد سپس بزاق دهانش را با غیظ روی زمین تف کرد.
مزه دهانش تلخ و لــ*ب‌هایش خشک شده بود.
روزبه سرش را که بالا گرفت،
تیغه آفتاب روی صورتش سیلی زد، دستش را سایبان چشم‌ها کرد و چشم چرخاند و کوهستان را از نظر گذراند.
تا رسیدن به دخمه‌ و مازیار چیزی نمانده بود، با فکر اینکه پیدا ک*ر*دن او چند شبانه روز خواب و خوراکش را گرفته و حالا در چند قدمی‌اش بود، ضربان قلبش بالا گرفت و مثل پتک بر سرش نشست.
برای لحظه‌ای فکرش پر کشید سمت پریسان و درد در قفسه س*ی*نه‌اش پیچید، انگار که قلبش مچاله شده باشد.
ضجه‌های پریسان و پریشان‌حالی تنها خواهرش که همه امیدش بود، دلش را به درد آورد و شقیقه‌هایش ضرب گرفت
و گام‌هایش را تندتر برداشت که زودتر به مازیار برسد.
وقتی به نزدیکی‌های دخمه‌ای که مازیار در آن پنهان شده بود، رسید نفس در س*ی*نه‌‌اش حبس شد و خون به صورتش دوید.
مازیار چهارطاق باز زیر سایه کمر
دراز کشیده و دستش را زیر سرش گذاشته بود، کتری سیاه کوچکش روی آتش بود و صدای قل قلش در میان هیاهوی گنجشک‌ها و جیرجیرک‌ها گم شده بود.
در میان پرتوهای تیز خورشید، لرز بر تن روزبه نشست و بی‌خیالی مازیار خونش را به جوش آورد.
یک آن خواست روی س*ی*نه‌اش بپرد و گلویش را چنگ بیندازد.
پایش را که جلو گذاشت، سنگ ریزه‌ای از زیر پایش گذشت و مازیار هراسان از جایش نیم‌خیز شد.
مازیار با دیدن روزبه، رنگ از رخش پرید و آب دهانش را بلعید.
- تو...
روزبه لــ*ب‌هایش را بهم دوخت و نفس تندی از بینی بیرون فرستاد.
- به به، عجب بزمی، زمین و زمان رو بهم دوختم که پیدات کردم، نگو اینجا قایم شدی.
مازیار روی زانوهایش خم شد و تا خواست که از جایش بلند شود، روزبه روی س*ی*نه‌اش خیمه زد، دست‌هایش را دور گلویش چنگ کرد و غرید.
- این بود اون رفقاتی که ازش دم میزدی؟
- وایسا... باهات...حرف بزنم.
- چه حرفی مونده مرتیکه، اگه می‌خواستی حرف بزنی خودتو تو سوراخ موش قایم نمی‌کردی.
- م...من...کاری نکردم.
رگ‌های گردن روزبه، متورم شده و حس می‌کرد خون به مغزش نمی‌رسد.
مازیار زیر سقف آسمان و در دل کوهستان، دراز کشیده و پریسان با مرگ دست و پنجه نرم می‌کرد.
با یادآوری خواهرش که تا چند روز پیش در تدارک مراسم عقدش بود، اشک به چشم‌هایش نیشتر زد و از پس نگاه خیسش به صورت برافروخته مازیار زل زد.
چشم‌های مازیار که با فشار دست‌های روزبه از حدقه بیرون زده بود، روی صورت روزبه ثابت مانده و
ناخن‌هایش را در دست‌های داغ روزبه فرو برد و تا می‌توانست فشار داد.
دست‌های روزبه شل شد و مازیار با زانو روی پشتش کوبید و او را به گوشه‌ای پرت کرد.
روزبه به عقب پرت شد و شتابان روی زانوهایش نشست. زبانش را بیرون کشید و از سر خشم دندان‌هایش را رویش فشرد.
- به والا می‌کشمت، این‌همه مدت اومدی تو خونه و زندگی من و خواهرم، بعد از پشت خنجر زدی.
مازیار در حالی که از شدت سرفه، نفسش بند آمده بود، گفت:
- من...خواهرتو دوست دارم، طبق قرارمون همه چی برای عقد حاضر بود، الانم...
- زر مفت نزن هرجایی، به خیالت میذارم به هوای من خواهرمو عقد کنی؟
- ای بابا روزبه جان...
مازیار به طرف روزبه رفت، چشم‌هایش را تنگ کرد و زبانش را به لــ*ب‌هایش کشید، دلش برای روزبه و نگاه‌هایش تنگ شده بود،
دستش را به موهای سیاه و خیس روزبه کشید.
روزبه غرید و زیر دست مازیار زد.
- به من دست نزن کثافت ، تف به ذاتت، دیر فهمیدم دیر وگرنه همون روزای اول سرتو میذاشتم روی س*ی*نه ات.
ترس به جان مازیار افتاد اما خود را از تک و تا نینداخت.
- بس کن روزبه، ما دوتا دوستیم از همه برام عزیزتری، قراره داما...
نگاه هیز مازیار روی صورتش، حالش را دگرگون کرد و درد در شقیقه‌هایش پیچید، دستش را میان موهایش کشید و چنگ زد.
نگاه خونین پریسان که او و مازیار را در آن وضعیت تأسف‌بار دیده بود، همه وجودش را برای هزارمین‌بار به آتش کشید.
نگاه مازیار درست مانند نگاه چندش‌آور مصیب، شوهر مادرش بود، همان نگاه، همان دست‌های ملتهب و لرزانی که او را در تنگ در آغـ*وش می‌کشید و آزارش میداد.
چرا متوجه نشده بود، چه خوش خیال بود که فکر می‌کرد مازیار به هوای عشق پریسان وارد زندگیشان شده است.
درست مثل مادرش که هیچ‌وقت نفهمید که دوست داشتن مصیب، روح پسرش را ذره ذره به آتش می‌کشاند.
فکش را روی هم فشرد و نگاهش را تنگ کرد و پر غیظ گفت:
دوازده سالم بود که ننه‌ام شوهر کرد، مرتیکه از همون روزای اول از نگاهش چندشم شد، مادر به پای محبتش می‌ذاشت، اما محبت نبود، خیالای خام داشت، از ترس اینکه یه روز همون بلایی که سر من آورد سر پریسان بیاره، شبونه با پریسان از خونه زدیم بیرون و پانزده ساله که براش هم پدر بودم هم مادر هم برادر.
قطره اشکی که از یادآوری روزهای پر دردش روی گونه‌اش قل خورد را با پشت دست پاک کرد و لبش را به دندان کشید.
- خواهرمو به چنگ و دندون کشیدم، اون وقت تو پست فطرت به عنوان طعمه ازش استفاده کردی.
تکه سنگی برداشت و آن را به طرف کتری سیاه پرت کرد، آب کتری روی آتش پاشید و دود در دخمه پیچید.
- من دوستش دارم.
- دهنتو ببند. اون روز اون قدر وجود نداشتی و در رفتی، ندیدی که پریسان چجور شکست، آتیش گرفت... چند روزه که رو تخت بیمارستانه و خون گریه می‌کنه اون وقت تو اینجا لم دادی.
ابروهای مازیار در هم گره خورد و لــ*ب به دندان گزید.
- میرم... میرم از دلش در میارم.
روزبه نفس تندی از س*ی*نه بیرون فرستاد، با خونسردی مازیار خونش به جوش آمد و فکش منقبض شد، انگشت‌هایش را درهم فشرد و به طرفش خیز برداشت.
روزبه تا بخواهد به خود بیاد، مازیار روی س*ی*نه‌اش افتاده و دست‌هایش را در گلوی او چنگ کرده بود.
مازیار زیر دست‌های خشمگین روزبه نفس در س*ی*نه‌اش گره خورده و راه به جایی نداشت.
همه فکر و ذکر روزبه، پریسان و چشم‌های به خون نشسته و قلب شکسته‌اش و اعتماد از دست رفته‌اش نسبت به تنها بردارش بود.
- اون از من متنفره، می‌فهمی، خیال می‌کنه من با تو ...
لــ*ب‌هایش را بهم فشرد و فشار دست‌هایش را بیشتر کرد، مازیار پاهای ناتوانش را روی کمر روزبه زد، اما روزبه او را مهار کرد،
دست‌های مازیار در پی پیدا کرده سنگی روی زمین چرخید و تکه سنگی را برداشت
اما قبل از آنکه آن را به طرف روزبه پرتاب کند، روزبه با آرنج توی صورتش کوبید و خون بینی‌اش روی صورتش پاشید.
چشم‌های مازیار سیاهی رفت و از پس نگاه دردمندش به چشم‌های آتش‌بار روزبه زل زد.
فشار دست‌های روزبه هر لحظه بیشتر و بیشتر می‌شد و نفس مازیار بی‌رمق‌تر.
روزبه که همه وجودش از درد می‌لرزید با شل شدن دست‌های مازیار و چشم‌های وق‌زده‌اش، دلش لرزید و نفسش به شماره افتاد.
نگاه هراسانش را به چهره بی‌رنگ مازیا دوخت و فریادش در دل‌کوه پیچید.
خشم و نفرت در وجودش زبانه کشید و دست‌هایش را میان موهایش چنگ زد.
 

مهتاب یوسفی

کاربر انجمن
کاربر انجمن
7/3/21
31
145
33
Offline
در حالی که نگاهم به دختری بود که از مقابلمان می‌گذشت، زنجیرم را از جیبم بیرون کشیدم و بی‌حوصله شروع به چرخاندنش کردم. جواد تکیه داده به دیوار اجری روبه‌رویم، پکی به سیگارش زد و رو به من کرد.
-ممّد مطمئنی که میاد؟ نکاشته باشنمون اینجا!
نوچی کردم و سرم را بالا انداختم.
-نه بابا، اوسگلم مگه! آمارشو دارم، هرروز این موقع‌ها میاد به نامزدش سر بزنه.
دود سیگارش را بیرون داد و با تردید نگاهش را به دنبال پیرمردی که نان به دست از کنارمان می‌گذشت، کشاند. می‌فهمیدم که چیزی آزارش می‌دهد و تردید دارد برای گفتنش. زنجیر را دور انگشتم چرخاندم و سرم را به پرسش تکان دادم.
-ها؟! چته؟!
نگاه مرددش را سمت من کشاند.
-می‌گم...
سری به دو طرف تکان دادم.
-هوم؟! بنال ببینم چی تو سرته، از صبی صد بار تا توک زبونت اومده، باز تُفِش کردی.
نگاهش را به زمین کشاند و با نوک کفشش سنگ‌ریزه‌ی کنار پایش را به بازی گرفت.
- از بچه‌ها شنیدم همین ماه عروسیشه...
یک ابرویم را بالا انداختم و از گوشه‌ی چشم نگاهش کردم.
-خب؟! که چی؟!
سیگارش را به زمین انداخت و کفشش را روی آسفالت فشرد و لهش کرد.
-بیا و بی‌خيالش شو مملی. بذار یه وقت دیگه...
عصبی پوزخند زدم.
-این تن بمیره؟!
زنجیر را در مشتم جمع کردم و از بین دنداهای قفل شده‌ام غریدم.
-آخه پخمه، اینو بی‌خیال شم تو رو چی‌کار کنم؟
با ناراحتی سری تکان داد و زیر لــ*ب جواب داد.
-حالا یه کاریش می‌کنم دیگه.
تکیه از دیوار گرفتم و با دو قدم عرض کوچه را طی کردم و روبه‌رویش ایستادم.
-آخه چیو یه کاریش می‌کنی‌، ها؟!
با پشت دست ضربه‌ای به شانه‌اش زدم و او که آمادگی نداشت، به دیوار پشت سرش خورد و ولو شد. صدایم را بلندتر کردم.
-ها؟!
با فریادم چشم بست و رویش را برگرداند.
یقه‌ش را در مشتم فشردم وبیخ دیوار چسباندمش. سرم را جلو کشیدم و حرصی پچ زدم.
-دِ آخه من که این پولو واسه خودم نمی‌خوام، واسه توی کره خر می‌خوام که فردا داره واسه آبجی‌ت خواسّگار میاد.
یقه‌اش را رها کردم قدمی عقب کشیدم. بی‌توجه به پایم که در جوی کم عمق وسط کوچه فرو رفته بود، صدا بلند کردم.
-اگه من اینو بی‌خیالش بشم، اون وقت توی یه لاقبا می‌خوای چه خاکی تو سرت بریزی، ها؟!
و حرصی حرفش را زیر لــ*ب تکرار کردم.
-بی‌خیالش بشیم!
صدای جواد نالان و شاکی جواد آرام در گوشم نشست.
-تو هم هی نداری‌مونو بزن تو سرم.
با ناراحتی کنارش، به دیوار تکیه دادم.
-به مولا قسم دلم می‌سوزه برات. وقتی می‌بینم اینطوری حیرون شدی و کاسه‌ی چه کنم چه کنم گرفتی دستتا، این جیگرم آتیش می‌گیره.
و با کف دست روی س*ی*نه‌ام کوبیدم.
سرش را پایین انداخت و نالید.
-بسوزه پدر بی‌پولی...
به دیوار سیمانی رو به رو و جمله‌ی " کار شمام به ما میفته طوری نی!" که با اسپری مشکی، بزرگ روی دیوار نوشته شده بود، خیره شدم
-از نصرت سمسار آمار گرفتم، یه فرش نه متری داره، راست کار خودته. سپردم برات بذاره کنار تا پولو که گرفتیم...
حرفم تمام نشده، جواد سقلمه‌ای به پهلویم زد و با سر، به ته کوچه اشاره کرد.
نگاهم را به ته کوچه کشاندم و قامت ریزه‌اش را دیدم که ازکنار بچه‌هایی که گل کوچک بازی می‌کردند، سلانه سلانه سمت ما می‌آمد. دست در جیبم بردم و خنکی چاقوی ضامن داری را که دیروز از اسی ژنرال گرفته بودم، لمس کردم. بی‌اینکه نگاه از سهراب پپه بگیرم، رو به جواد گفتم:
-حواست باشه چی گفتم.
صدای جواد در گوشم نشست که ترسیده به نظر می‌رسید.
-نوکرتم مملی، مراقب اون تیزی باشیا، یه وقت نزنی ناکارش کنی؟!
زیر چشمی نگاهش کردم.
-باکت نباشه!
و رو به سهرابی کردم که به قدر کافی نزدیک شده بود.
-سام علیکم آق سهراب!
سهراب که با دیدن ما ریتم قدم‌هایش کندتر شده بود، برای لحظه‌ای جا خورده، سر جایش ایستاد و بعد که به خود آمد نادیده‌مان گرفت و سر به زیر انداخته از مقابلمان گذشت.
تند و فرز از جا پریدم و تیزی به دست مقابلش ایستادم. جواد خود را پشت سرش انداخت و دست‌هایش را از پشت گرفت. پیروزمندانه خندیدم و قدمی نزدیکتر شدم.
-چته زرد کردی؟!
ابرویی بالا انداختم و به طعنه گفتم:
-شناختی؟!
تکانی به خود داد و برای رهایی‌اش تقلایی کرد. به تهدید چاقو را بالا کشیدم و "هوشَّه" کش‌داری گفتم‌.
-چته یابو؟! رم کردی؟! عروسی داداشت که گالن گالن آب شنگولی ازم می‌بردی بیشتر به آدميزاد میخوردی.
تته‌پته کنان، به حرف امد.
-غلط کردم ممد آقا، گوه خوردم!
عصبی به میان ناله‌هایش پریدم و چاقو را زیر گردنش فشار دادم.
-کاری به خورد و خوراکت ندارم، پول منو کی می‌دی؟
-می‌دم به خدا، همین روزا...
حرفش با باز شدن در سبز رنگ و رو رفته‌ی پشت سرش و صدای جیغ زنی که سر از آن بیرون کشیده بود، ناتمام ماند. فقط برای لحظه‌ای حواسم را به زنی دادم که فریاد می‌زد و لعن و نفرینمان می‌کرد. بعد از آن نفهمیدم چه شد و چطور سهراب از چنگ جواد بیرون پرید و مشتش روی دل من نشست. نفهمیدم چه شد که نقش بر زمین شدم او روی شکمم نشست ومشت‌های پی در پی‌اش روی صورتم نشست. لامصب با آن یک ذره قدش عجب زوری داشت و رو نمی‌کرد. هر چه تقلا می‌کردم نمی‌توانستم از روی خودم پایینش بکشم یا جلوی مشتهایش را بگیرم.
جواد را دیدم که با بینی خونی از پشت روی سرش پرید و هر دو روی زمین افتادند.
هنوز از ضربه‌های مشتی که خورده بودم، گیج و منگ بودم. تکانی به سرم دادم تا کمی هوشیار شوم. کف دست‌هایم را روی زمین گذاشتم و نیم‌خیز شدم.
زنیکه هنوز همان‌جا ایستاده بود و جیغ جیغ می‌کرد و چیزهایی می‌گفت که هیچ نمی‌فهمیدم. با چشمهایی که هنوز دودو می‌زد سر چرخاندم و روی زمین دنبال چاقویم گشتم. از میان تصاویری که مدام تار و شفاف می‌شد و عقب و جلو می‌رفت، چاقو را توی جوی آب پیدا کردم. خود را روی زمین کشیدم، چاقو را برداشتم وتلو تلو خوران از جا بلند شدم. چشمم را چند بار محکم باز و بسته کردم و جواد و سهراب را دیدم که در هم پیچیده بودند و بر سر و صورت هم می‌کوبیدند. چاقو را بالا بردم و آماده‌ی حمله فریاد زدم.
-جواد؟ بکش کنار اومدم.
در یک آن نفهمیدم چه شد. صدای جیغ زنی که در گوشم سوت زد و چاقویی که در بدن سهراب فرو رفته بود و خیسی دستم که از خون او بود. وحشت‌‌زده چاقو را رها کردم و روی زمین افتاد.
نگاهم را از سهرابی که وحشت‌زده نگاهم می‌کرد، گرفتم و به جوادی دادم که رنگ پریده بود از درد چهره در هم کشیده بود. انگار به بدنم برق وصل کردند. من چه کار کرده بودم؟!
خشکم زده بود. مات و مبهوت به جواد که از درد به خود می‌پیچید نگاه می‌کردم و انچه که می‌دیدم باور نمی‌کردم.
صدای همهمه و شلوغی را می‌شنیدم و هیچ نمی‌فهمیدم جز ناله‌های جواد. پاهایم سست شد و بی‌جان روی زمین افتادم. به سختی خود را جلو کشیدم و دستم را روی دست خونین جواد گذاشتم. از لابه‌لای دندان‌های قفل شده‌ام نالیدم.
-جواد؟! جواد داداش؟!
جوابم چیزی نبود جز ناله‌های پر دردش!
دست و پایم شل شده بود و چشمم می‌سوخت. دلم می‌خواست مثل بچه‌ها می‌نشستم و گریه می‌کردم. نگاه وحشت‌زده‌ام را روی کسانی که دورمان جمع شده بودند، کشاندم و ملتمسانه نالیدم.
-توروخدا کمک کنید. یکی زنگ بزنه اوجانس...
مردی گوشی‌اش را از جیبش بیرون کشید و باز به جواد نزدیکتر شدم و صدایش کردم.
-جواد؟! جواد غلط کردم، گوه خوردم. اصلا به قبر هفت جدم...
صدای خرخری که از گلوی جواد بلند شد، وحشت را به جانم انداخت. با صدایی که می‌لرزید گفتم:
-جواد خوبی؟! جواد؟!
جواد خیره به چشمانم بود و جان می‌کندم از نگاهش. با پشت آستینم اشکم را پاک کردم.
-تو رو خدا قوی باش جواد.
به هق‌هق افتادم.
-به خاطر خودم نمی‌گما، واس خاطر ننه‌ت می‌گم، واس خاطر آجی‌ت که می‌خواد عروس شه، واسه خاطر داداش کوچیکات...
صدایی شنیدم که فریاد زد.
-آمبولانس اومد.
نور امید در دلم روشن شد، لبخندی بر لبم نشست و دست جواد را فشردم.
کسی فریاد زد.
-ماشین تو کوچه نمیاد، خیلی تنگه!
-یا علی، کمک کنید با هم بلندش کنیم.
-یا علی...
چند نفر برای کمک نزدیک شدند که...
ناگهان چشمهای جواد گشاد شد، تنش تاب برداشت و نفسی که به سختی بیرون می‌امد.
وحشت‌زده مات و مبهوت خیره‌اش بودم.
من ماندم و دستی که زیر دستم لرزید و روحی که به یکباره پرواز کرد.
 
آخرین ویرایش:

Zhaleh

سرپرست بخش کتاب + ناظر ارشد
پرسنل مدیریت
سرپرست بخش
ناظر ارشد رمان
نویسنده برتر
19/11/20
240
1,290
93
Offline
وضعیت
موضوع بسته شده است.
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا