چالش ادبی سری ششم چالش ادبی | انجمن ستارگان رمان

https://forum.romanstars.ir/data/Untitled-01.jpg https://forum.romanstars.ir/data/Untitled-02.jpg

Zhaleh

سرپرست بخش کتاب
پرسنل مدیریت
سرپرست بخش
ناظر ارشد رمان
طراح آزمایشی
نویسنده برتر
19/11/20
380
1,896
93
بسمی تعالی


موضوع وانشات:
یه انسان نامرئی
یه انسان به ظاهر پیر اما سن شش سال
یه انسان که خوابه اما بیداره، یعنی چشماش بسته ست قدرت حرکت نداره، اما همه چیز رو می‌فهمه و می‌تونه حرف بزنه
با این سه انسان یه داستان بسازید.

موفق باشید.
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: خدیجه اسدی و shaparak5678

خدیجه اسدی

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
ویراستار آزمایشی
18/11/20
191
781
93
دخترک آهی کشید و نگاهش را از سقف گرفت.
ساعت از نیمه شب گذشته و
دردی که به قلبش نیشتر می‌زد خواب را از چشمانش ربوده بود.
به طرف میز تحریرش رفت و قلم و کاغذ را پیش کشید.
بغضش را فرو داد و قلم را در دستانش فشرد.
اگر نمی‌نوشت قطعا دیوانه می‌شد.
تنها چیزی که آشوب درونش را خاموش می‌کرد همین نوشتن‌های گاه و بی‌گاه بود.
قلم در دستانش رقصید و اشک از چشمانش لغزید.
به خاطر تمام ندانم‌کاری‌هایش گریست،
به خاطر اعتمادهای بی‌جایی که به اطرافیانش داشت.
دندان‌هایش را از سر حرص روی هم فشرد و با دست آزادش روی میز کوبید.
بیشتر از هر چیز از این‌که از اعتمادش سواستفاده شود، از خودش بیزار بود.
از این‌که احساسش نادیده گرفته شده بود، قلبش در هم مچاله شد.
قلم در دستانش رقصید و لحظات لذت بخش مرد نقاشی را که کنار ساحل مشغول به تصویر کشیدن کلبه‌‌ای ساحلی بود، به تحریر در آورد.
مرد نقاشی که این روزها تمام قلبش را تصاحب کرده بود.
نقاش گرفته و مغموم قلم مو را در رنگ سیاه فرو برد،
می‌خواست سراسر بومش را سیاه کند درست مثل این روزهایش.
قلبش لبریز از عشق بود و راه رسیدن به معشوق پر از فراز و نشیب.
قلم‌مو را در دستش فشرد و نگاهش را به کلبه ساحلی که این روزها تمام وقتش را صرف کشیدن آن کرده بود، دوخت.
نگاهش از پیرزن تپلی که اخم کرده و به پسرک جوان روبه رویش خیره شده بود، کشیده شد.
جوانک پلک‌های پف کرده‌اش را با سرانگشت مالید و خمیازه‌ای کشید.
نقاش مات و مبهوت به حرکات آن‌ها خیره شد.
شاید خواب می‌دید و یا دچار توهم شده بود مگر می‌شد که آن‌ها حرکت کنند حتی دریای آرامی که کشیده بود، داشت رنگ به رنگ می‌شد و ابرهایی تیره آسمان نیلگون نقاشی‌اش را در بر می‌گرفتند.
نگاه نقاش دوید سمت پیرزن غرغرو که درست مثل دختربچه‌ای تخس پایش را بر زمین می‌کوبید.
صورت تپل و سفیدش سرخ می‌شد و انگشت اشاره‌اش را به نشانه تهدید بالا می‌آورد.
مرد نقاش قلم‌مو را روی میز انداخت و زل زد به تابلو نقاشی.
چشم‌هایش را تنگ کرد و جلوتر رفت.
با سر انگشتانش پلک‌هایش را مالید و متحیرانه خیره شد.
کمی‌ دورتر از پیرزن و پسرک، شبحی را دید که بلند می‌خندید و هر لحظه به او نزدیک تر می‌شد.
مگر می‌شد؟!
برای لحظه‌‌‌ای دست‌های شبح از داخل تابلو بیرون آمد و او را به داخل کشاند.
حتی فرصت نکرد که فریاد بکشد
با سر به داخل کلبه‌‌ی ساحلی افتاد، حالا درست روبه روی پیرزن و جوان ایستاده اما عجیب بود که آن‌ها او را نمی‌دیدند.
پیرزن غرغرو رو به جوانک خابالو تشر زد.
- بهت گفتم بازش کن.
- مطمئنی؟
- معلومه! چقدر سوال می‌پرسی کلافه‌ام کردی.
صدای شبح در سر جوان پیچید.
"هر کاری که اون میگه درسته، انجامش بده"
خمیازه‌ای عمیق کشید و با پشت دست شروع کرد به مالیدن پلک‌هایش آنقدر
فشار داد که چشمانش ملتهب شد.
بعضی وقت‌ها از این همه خواب حرصش می‌گرفت
دوست داشت دست ببرد و هر چه خواب در سرش بود، بیرون بکشد.
روی مبل ولو شد و پلک‌هایش را بست.
غرغرو با دیدن او
ابرو در هم کشید و موهای سفیدش را چنگ زد.
- باز که کپه تو گذاشتی‌! پاشو.
صدای خروپف خوابالو پیچید و غرغرو با با عصایش به پهلوی او کوبید.
- بهت میگم پاشو!
نامرئی زیر گوش خوابالو پچ زد.
" ولش کن همه‌اش دستور میده بگیر بخواب"
خوابالو دوباره پلک‌هایش روی هم افتاد.
نامرئی رفت سمت غرغرو.
" نذار بخوابه، هوای به این خوبی حیفه ازش لذت نبرید، بگو پنجره رو باز کنه"
غرغرو از پس پنجره چوبی نگاهی به آسمان ابری انداخت، این‌بار عصایش را به شانه او کوبید.
- بهت میگم پاشو.
خابالو از درد فریاد زد.
- ای بابا خب چیکار کنم.
- پاشو پنجره رو باز کن، من دوست دارم از پنجره بیرون رو نگاه کنم
نامریی پچ زد.
" شومینه شومینه"
- هیزمم بریز تو شومینه، زیادها سرده.
- مطمئنی؟
غرغرو فریاد زد.
-باز گفت‌! باز گفت ! معلومه که مطمئنم. این موها رو که تو آسیاب سفید نکردم، خرس تنبل.
ابروهای خابالو بالا پرید آنقدر بالا که به سقف چسبید و پلک‌هایش را هم بالا بردند.
با دست ابروهایش را پایین کشاند.
"همه هیزمارو بنداز تو شومینه"
غرغرو روی صندلی راک نشست و عصایش را روی کف چوبی کوبید.
- همه‌ی چوبا رو بنداز تو شومینه، هوا گرم شه.
" ننداز"
نامریی ریز خندید.
"چقدر احمقن"
غرغرو موهای سفیدش را
را بالای سرش جمع کرد
و عینکش را به چشمهایش زد.
باران شروع شده بود
و قطرات سرکشش بر روی شیشه فرو می‌آمدند.
خوابالو خمیازه‌ای کشید و به طرف پنجره رفت و آن را که باز کرد،
هوای سرد به همراه قطرات درشت باران به داخل هجوم آوردند.
خابالو دست‌هایش را بـ*غـل زد و کنار شومینه نشست و هر چه هیزم بود داخل شومینه انداخت.
ساعتی بعد باران بود که کف کلبه را پر کرده و لباس‌های غرغرو به تنش چسبیده بود و از سرما می‌لرزید.
نقاش با حرص به آن‌ها زل زد، کلبه زیبایش با حماقت آن‌ها خراب شده بود.
خابالو زانو به بـ*غـل کنار شومینه بدون هیزم نشسته بود و حرص می‌خورد.
از سرما دندان‌هایش روی هم بند نمی‌شد و زیر پایش پر از آب بود.
نقاش با حرص به غرغرو نگاه کرد و زمزمه کرد.
" احمق اگه
چرا انقدر اصرار کردی که پنجره را باز بشه‌ اگر بارون دوست داری می‌تونستی چند لحظه بری بیرون .
غرغرو فریاد زد.
- سردمه، سردمه.
- همه‌ی هیزما سوختن.
نگاه خشمگینش را از شومینه خالی گرفت و به غرغرو زل زد.
- تو گفتی پنجره رو باز کنم، تو گفتی همه هیزما رو با هم بندازم.
نامریی بلند خندید و صدایش روی اعصاب نداشته
خابالو خط انداخت.
از آن‌همه وزوز نامرئی زیر گوشش
سرگیجه گرفته بود و از اینکه چشم و گوش بسته به حرف غرغرو گوش کرده بود خون خونش را می‌خورد.
دست‌هایش را در هوا تکان داد که صدا را از خود دور کند.
نقاش شبح را دید که وحشت زده عقب رفت.
خابالو به طرف پنجره رفت و آن را بست.
نامریی فریاد زد.
" نبندش!"
خابالو دستش را دوباره تکان داد درست سمت صدایی که می‌شنید.
خابالو غرید و شبح به دیوار برخورد کرد.
خابالو هیجان‌زده از اینکه
صدای نامریی را به دام انداخت بود، فریاد زد.
- دیدمش.
حالا او را می‌دید، چهره‌ای زشت و کریه به زشتی صدایش.
دستش را دور گردن او حلقه کرد و تا می‌توانست فشار داد.
خابالو هر چقدر بیشتر فشار می‌داد چشم‌های خودش بیشتر باز می‌شد و انگار که خواب از سرش می‌پرید.
- تو بودی، توی کثافت بی‌همه چیز.
نامریی نفس نفس می‌زد.
- من یا اون پیرزن خرفت! میخواستی به حرفم گوش نکنی!
خابالو بیشتر فشرد،
غرغرو که تا به حال به آن‌ها زل زده بود، به طرفشان رفت و با عصا
ضربه‌ای به نامریی زد.
نامریی هر لحظه محو و محوتر میشد و
موهای سر غرغرو سیاه تر.
غرغرو
حس کرد جانی دوباره به پاهایش دویده.
دستش را به لــ*ب‌هایش کشید همه دندان‌هایش سر جایشان بودن.
سعی کرد آن ها بیرون بیاورد
اما نتوانست،
آنها مصنوعی نبودند مال خود خودش بود.
فریاد کشید، عصا را گوشه‌ای انداخت و نامریی را در دستان تپلش فشرد.
نامریی ناله سر داد و از نظر محو شد.
حتی نقاش هم دیگر او را ندید.
نقاش به یکباره به خودش آمد.
دیگر خبری از شبح نامریی و کلبه‌ی ساحلی و دریای طوفانی نبود.
دختر بچه‌ای زیبا و پسر جوانی کنار ساحل بازی می‌کردند رو صدای خنده‌هایشان در ساخل پیچیده بود.
نقاش موهای ریخته روی پیشانی‌اش را عقب زد و نفس عمیقی کشید.
او قلم مو آغشته به رنگ سیاه را کنار گذاشت.
و زل زد به رنگ های سبز و آبی و بلند خندید.
باید کلبه‌اش را سر و سامان می‌داد و همه موانع را کنار می‌زد.
پلک‌هایش را روی هم فشرد و به ندای قلبش گوش سپرد.
***
دختر گریان با سر انگشت اشک‌هایش را پاک کرد و نفسی از سر آسودگی کشید.
دلش سبک شده بود و حس آرامش در وجودش جاری.
و دلش پر کشید برای مرد نقاشی که
با همه‌ی نقض‌هایش دوستش داشت.
آهی کشید و به سپیده صبح خیره شد.
شاید بهتر بود کمی بیشتر او را درک می‌کرد.
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: Madiheh، سحـــر حاجیوند و shaparak5678

مهتاب یوسفی

کاربر انجمن
کاربر انجمن
7/3/21
75
337
53
چیزی تا ظهر نمانده بود و میز صبحانه تقریبا دست‌نخورده مانده بود. البته اگر بشود قندهایی را که استنلی هر چند دقیقه یک‌بار به دهـ*ان می‌گذاشت را نادیده گرفت. تمام امروز سکوت اتاق را فقط صدای خرچ خرچ‌های قند جویدن استنلی برهم می‌زد و سرانجام صبر سارا به سرآمده و صدا بلند کرد.
-اَه سرمون رفت از این خِرِم خِرِم‌هات!
و رو به عزت کرد.
-عزت اون قندونو از دست اون بردار، دیوونه‌مون کرد بابا!
استنلی پوزخندی زد و با لهجه‌ی روان فارسی و صدای شیرین کودکانه‌اش جواب داد.
-هان؟! چیه؟! نمی‌ذاره بخوابی؟!
و با دیدن قندانی که به آرامی از روی میز کنار می‌رفت، به یکباره از روی صندلی‌اش پرید، سمت میز حمله کرد و مشتی قند از توی قندان برداشت. قندها را در جیب کت چهارخانه‌ی قدیمی‌اش که به تنش زار‌ می‌زد، چپاند و رو به عزت غرید.
-لعنت بهت! برای تو چه فرقی می‌کنه که من قند بخورم؟
ودر حالی که با نگاهش قندان معلق در هوا را دنبال می‌کرد، با نارضایتی قندی در دهانش انداخت و خود را روی صندلی خرسی‌اش انداخت.
-حالم ازت به هم می‌خوره وقتی هر چی این تن‌ِلش می‌گه گوش می‌کنی!
سارا به تندی جواب داد.
-هوی عمو! مواظب حرف زدنت باش‌ها! هی من هیچی نمی‌گم این پررو میشه! دو وجب قد داره...
حرفش تمام نشده استنلی جستی زد و چنان از صندلی‌اش پایین پرید که صندلی روی سنگفرش اتاق عقب رفت و صدای گوش‌خراشش در اتاقی که نسبتا خالی بود، پیچید.
-شیطونه می‌گه همچین بزنم چپ و راستش کنم که...
با حس حلقه شدن چیزی دور شکمش و بلند شدن پاهایش از روی زمین، شروع به دست و پا زدن کرد.
-ولم کن عزت! ولم کن تا برم بزنم دهـ*ن مَهَنشو سرویس کنم زنیکه رو...
و هم‌زمان شروع به چک و لگد زدن به اطراف کرد، به امید آن‌ که شانسش بزند و ضربه‌ای هم به عزت بخورد.
-ای تو روحت عزت! ای سگ تو اون نامرئی‌ بودنت! ای ریـ...
و دست نامرئی‌ای که روی دهانش نشست مانع شد ادامه‌ی حرفهایش را بگوید.
به دستهای نامرئی‌ای که راه نفسش را بسته بود چنگ زد و شروع برای نجات خود تقلا کرد.
سارا به صدا درآمد.
-ولش کن عزت، بذارش پایین کارِتون دارم.
چند لحظه بعد استنلی با صورتی که سرخ شده بود، روی زمین ایستاد و در حالی که از حرص نفس نفس می‌زد، زیر لــ*ب شروع به غرغر کرد. حقیقتش می‌ترسید بلند چیزی بگوید و باز گیر عزت بیفتد.
سارا آرام گفت:
-بشین سر جات می‌خوام باهات حرف بزنم.
و عزت که انگار تازه یادش آمده بود که اصلا همه چیز زیر سر همین ساراست، عصبانی لگدی به پایه‌ی تخت او زد.
-خفه بمیر بابا!
سارا که اصلا از تکانهای تخت خوشش نیامده بود، رو به عزت کرد.
-عزت اینو بنشون سر جاش دو دقیقه جفتک نندازه می‌خوام باهاتون حرف بزنم.
استنلی که اصلا دوست نداشت توسط فردی نامرئی‌ کشیده شود، خود سمت صندلی خرسی‌اش راه افتاد.
-ای دهنت سرویس! نمی‌خواد، خودم می‌رم.
و هم‌زمان قندی از جیبش بیرون کشید و در دهانش انداخت. با پیچیدن صدای خرچ خرچش در اتاق سارا صدا بلند کرد.
-دویست سالته و بازم مثل ظاهرت رفتار می‌کنی! واقعا فقط یه بچه‌‌ی شش ساله می‌تونه این‌طور بی‌ملاحظه قند بخوره.
استنلی زیر لــ*ب غرید.
-زرت و پرت نکن بابا!
-بابا حداقل به خودت رحم کن، مرض قند می‌گیری!
استنلی خود را روی صندلی‌اش انداخت و جواب داد.
-لعنت بهش که حتی مریضی هم نمی‌گیرم که این زندگی نکبتی یه تغییری داشته باشه.
و عصبی صدایش را بلند کرد.
-اینقدر موندم تو این سگدونی و زل زدم به در و دیوار که زمان از دستم در رفته. حتی نمی‌دونم چند ساله اینجام.
سارا آرام لــ*ب زد.
-بیاید تمومش کنیم.
استنلی نگاهش را به خودکاری که روکاغذ کناری‌اش می‌لغزید، کشاند.
-این یارو می‌گه مستقیم برو سر اصل مطلب، چی تو سرته؟
سارا بعد از لحظه‌ای کوتاه شروع کرد.
-دیشب که خواب بودین یه نفرو اورده بودن واسه تعمیر سیستم تهویه‌ی اینجا.
استنلی گوش تیز کرد و خود را به جلو کشید.
-خب؟!
سارا ادامه داد.
-مثل اینکه امروز ظهر قراره بیان نمی‌دونم چی‌چی‌شو درست کنن.
استنلی با تعجب حرف سارا را تکرار کرد.
-ظهر؟!
-آره، قراره امروز تو ناهارتون خواب‌آور بریزن که بخوابید و بعد یارو رو بیارن برای تعمیر.
استنلی چهره در هم کشید و به پشتی صندلی تکیه داد.
-ای بر پدرشون، چرا؟! چرا نمی‌ذارن بیدار باشیم حداقل دو تا آدم درست و حسابی ببینم. بابا بیست ساله که فقط یه آدم نامرئی‌ رو دیدم بایه آدمی که همیشه‌ی خدا خوابه! درستشو بخوام بگم هیچ‌کسو ندیدم.
سارا جواب داد.
-حالا تو هیچی ولی مراقب یه ادم نامرئی‌ بودن خیلی سخته می‌ترسن فرار کنه.

استنلی دهـ*ان باز کرد باز چیزی بگوید که با لغزیدن خودکار روی کاغذ، سر چرخاند و نوشته‌ی روی کاغذ را با صدای بلند خواند.
-حالا می‌خوای چی کار کنی؟
و رو به سارا کرد.
-نقشه مَقشه داری؟!
سارا سکوت کرد و استنلی بی‌حوصله غرید.
-دِ بنال دیگه!
سارا آرام جواب داد.
-فقط کافیه وانمود کنین از اون غذا خوردین و خودتونو بزنید به خواب...
استنلی ابرو بالا انداخت و خود را جلو کشید.
-خب؟!
سارا سکوت کرد و صدای قدمهای عزت روی سنگ‌فرش در اتاق پیچید و بعد از آن صندلی راک به آرامی شروع به تکان خوردن کرد.
استنلی نیم نگاهی سمت صنذلی‌ای که می‌دذنست عزت روی ان نشسته انداخت و متفکر لــ*ب زد.
-یعنی می‌گی فرار کنیم؟
سارا جواب داد.
-بیست ساله که همه‌مون اینجا زندانی شدیم. همه‌مون از این زندگی خسته‌ایم.
استنلی پوزخند زد.
-نه که برای تو فرق می‌کنه. تو که همه‌ش خوابی، حالا چه اینجا باشی چه هر جای دیگه.
سارا آهی کشید.
-خسته‌م! دیگه از این زندگی خسته شدم.
استنلی ابرو در هم کشید.
-خب؟!
سارا ادامه داد.
-یه آدم نامرئی‌ و یه بچه‌ی شش ساله راحت می‌تونن فرار کنن و کسی نبینه، ولی یه آدمی که همیشه خوابه...
صندلی راک به یکباره ایستاد. استنلی نیم نگاهی سمت صندلی ایستاد و رو به سارا کرد.
-چی میخوای بگی؟!
سارا آرام لــ*ب زد.
-تمومش کنید. بذارید راحت شم.
رنگ از روی استنلی پرید.
-چـ... چـ... چی میگی؟!
صدای پای عزت نزدیک شد و به یک باره سارا از جایش بالا کشیده شد. پیدا بود عزت با همه‌ی قدرت او را تکان می‌داد و سعی داشت بیدارش کند.
استنلی خود را عقب کشید و به سارایی که در هوا تکان تکان می‌خورد و فریاد می‌زد، خیره شد.
-نمیشه عزت! نمیشه! من نمی‌تونم این چشمهای لعنتی رو باز کنم!
استنلی سالها بود که گریه نکرده بود. آخرین باری که اشک ریخته بود آن‌قدر دور بود که اصلا به یاد نمی‌آورد و امروز، بعد از همه‌ی این سالها اشک به چشمش نیشتر زد.
سارا همیشه با او مخالفت می‌کرد و استنلی همیشه‌ی خدا با او دعوا داشت اما دوستش داشت. سارا را مانند دختری که هرگز نتوانست داشته باشد، دوست داشت.
صداهایی که از پشت در بلند شد، نشان‌دهنده‌ی آن بود که وقت نهار رسیده.
سارا صدا بلند کرد.
-خیلی وقت نداریم!
لبهای استنلی لرزید.
-چـ... چی کار کنیم؟!
-بیاید تا بگم. از صبح دارم روش فکر می‌کنم.
استنلی پشت در ایستاده بود و منتظر آمدن تعمیرکار بود. نگاهش را به سارایی که برای اولین بار در سکوت و آرامش خوابیده بود، کشاند و سعی کرد بغضی را که به گلویش چنگ می‌زد، فرو دهد. با حس دست عزت، روی شانه‌اش سر چرخاند و به جایی که فکر می‌کرد باید آنجا باشد، نگاه کرد.
-فکر می‌کنم سارا راست می‌گفت.
منتظر جوابی از طرف عزت نشد و خود ادامه داد.
-منم فکر می‌کنم باید دماغ گنده‌ای داشته باشی.
صدای پاهایی که از پشت در نزدیک می‌شد، خبر از امدن تعمیر کار می‌داد. در میان بغض لبخندی کمیاب روی لــ*ب استنلی نشست و لــ*ب زد.
-نمی‌دونم چرا اما همیشه حس کردم آدمهای دماغ گنده، آدمهای مهربونی‌ان!
و بی‌اینکه حرف دیگری بزند، نیم‌خیز شد و آماده ماند تا در باز شود.
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: خدیجه اسدی

چه کسی این موضوع را مشاهده می کند (تعداد کل: 1 ، اعضا: 0 ، مهمانان: 1)

درباره ما

  • انجمن ستارگان رمان در سال 1399 با هدف ترویج فرهنگ نویسندگی و کتابخوانی و فروش رمان های برتر نویسندگان رسماً فعالیت خود را آغاز کرده است.  در این راستا سعی داریم با کمک به افراد اهل قلم و خوش ذوق که شرایط بروزرسانی استعدادهای خود را تاکنون نداشته اند آنها را به رونقی برسانیم. در  انجمن و در کنار کادر مدیریت حرفه‌ای‌ مان قصد داریم از طریق کتاب الکترونیک و رمان های قوی، سرانه مطالعه را در میان کسانی که کتاب کاغذی علاقه ندارند بدون هیچ محدودیت سنی و با تمام ژانر ها در اختیارتان قرار دهیم.

منوی کاربر