چالش ادبی سری چهارم چالش ادبی | انجمن ستارگان رمان

https://forum.romanstars.ir/data/Untitled-01.jpg https://forum.romanstars.ir/data/Untitled-02.jpg

Zhaleh

سرپرست بخش کتاب
پرسنل مدیریت
سرپرست بخش
ناظر ارشد رمان
طراح آزمایشی
نویسنده برتر
19/11/20
345
1,747
93
بسمی تعالی

سلام و خسته نباشید خدمت تمامی نویسندگان خوش ذوق و توانای ستارگان رمان.

هدف برگزاری این چالش ها جهت پخته شدن قلم، یادگیری صحیح استفاده از علائم نگارشی، ایجاد ایده و خلاقیت و...

🔴تمامی کاربران دست به قلم ستارگان رمان می‌توانید در این چالش‌ها شرکت کنید.

🔴شرکت در چالش برای همه آزاد؛ ولی برای شاگردان استاد نجمی اجباری.

موضوع وانشات:
دنیا بعد از سه سال که فکر می‌کرده خواهرش دریا گمشده، اون رو تو زیر زمین خونه‌ی قدیمی پدری پیدا می‌کنه.
حس و فضا رو نشون بدین. داستان با خودتون

🔴این تاپیک تا سه‌شنبه آینده بازه، وان‌شات‌هاتون رو در همین تاپیک ارسال کنید.

موفق باشید.
 

Raby

ناظر ارشد رمان
پرسنل مدیریت
ناظر ارشد رمان
18/11/20
157
763
93
به نام حق

بادکنک‌های هلیومی را به کناره میز می‌چسبانم و به تم سیاه و قرمز انتخابی مادر باافسوس دست می‌کشم. تمام لیوان‌ها، تزیینات، حتی ژله‌ای که با کلی زحمت توانست به شکل گل دربیاورد هم قرمز با دانه‌های سیاه است.
بعد از مرگ خواهر کوچکم دریا، انگار تمام زندگی‌مان را با سیاه رنگ کرده‌اند و این سیاهی حالا در تک‌تک وسایل تولد سیزده سالگی من جلوه‌گر هست. با نفسی بلند سینی خالی را برمی‌دارم و به سمت آشپزخانه می‌روم. پدر پشت به من در حال چیدن موزها می‌گوید:
- نمی‌خوای درشون بیاری؟ سه سال گذشت. دریا دیگه برنمی‌گرده زن!
به سیاهی لباس مادرم خیره می‌مانم:
- حداقل واسه امشب مامان. ‍ ‍
سرش را بالا می‌گیرد... خیسی چشم هایش می‌درخشد. دلم می‌گیرد از این که صورتش رنگ پریده است. از این که دیگر رژ لــ*ب قرمز نمی‌زند! جای آن زخم‌های روی صورتش، همیشه جانم را به لبم می‌رساند. آن روز که دریا غرق شد؛ آنقدر چنگ انداخته بود که رد آن زخم‌ها دیگر از بین نرفت.
پدر جلوتر می‌رود و بازویش را محکم در مشتش می‌گیرد و سرش را می‌چسباند به س*ی*نه‌اش.
با بغض و درماندگی به قامت خمیده جفت‌شان نگاه می‌کنم. کاش مادر به راحتی به اشک‌هایش اجازه‌ی باریدن دهد. اما او زنی نیست که اینگونه آسان بشکند.
از هم که جدا می‌شوند مادر لــ*ب می‌زند:
- ترشی‌ها رو که تو ظرف چیدم، لباسامو عوض می‌کنم.
پدر با لبخند نگاهم می‌کند... بالاخره... چقدر خون دل خورده بودیم سر همین لحظه!
سینی را روی میز می‌گذارم و شتابزده می‌گویم:
- من میرم دبه ترشی رو از زیرزمین میارم.
پدر دستش را دور شانه‌هایش حلقه می‌کند:
- اره عزیزم. دنیا میره میاره. تو هم برو یه دوش بگیر که الانه مهمونای دنیاخانم برسن.
با لبخندی از سر رضایت، شادمانه سمت پله‌ها سرازیر می‌شوم. در ورود به آن زیر زمین تاریک و متروکه کوتاه هست! دست که به لبه‌ی در می‌گیرم قدم خم می‌شود. دلِ تنگم هم تنگ‌تر! دریا همیشه عاشق اینجا بود. تمام خاله‌بازی‌هایمان را اینجا کرده بودیم. اما وقتی که رفت دیگر هرگز پا به اینجا نگذاشته بودم.
تارهای عنکبوت را کنار می‌زنم و دست زیر گلدان سفالیِ خالی می‌برم و کلیدی که دریا همیشه آنجا پنهان می‌کرد را برمی‌دارم. هنوز آن ربان آبی به ته آن متصل هست. صدای شره آب از فاضلاب بالای سرم، دلم را به مادرم خوش می‌کند. کلید را درون در می‌چرخانم. کلیدی که دریا همیشه می‌گفت با آن وارد قصر رویاها می‌شویم.
در را با جیرجیر کوتاهی به داخل هل می‌دهم و هم‌زمان بوی نا زیر بینی‌ام می‌پیچد. از تک پله داخلی پایین می‌روم و دستم را روی دیوار می‌کشم و کلید لامپ صد وات آنجا را زیر انگشتانم لمس می‌کنم. انبار که غرق نور می‌شود تمام خاطرات دور و نزدیک بسویم هجوم می‌آوردند. قلبم تیر می‌کشد. دست به دیوار می‌گیرم تا کمی آرام شوم. خوب که گوش دهم انگار صدای خنده دریا هنوز در تک‌تک این دیوارهای قرمز بهمنی می‌پیچد!
- دنیا بیا الان مراسم تاجگذاری شروع میشه. ما الان پرنسسیم.
لبخندم تلخ هست. از دبه سیرترشی می‌گذرم و کمی جلوتر دستم را روی کمد فیروزه‌ای کدر و رنگ‌ورو رفته می‌کشم. دریا همیشه درون این کمد پنهان می‌شد. حجم دلتنگی چشم‌هایم را لبریز می‌کند... درش را که با دست‌های لرزان باز می‌کنم؛ چیزی فراتر از نور و گرم‌تر از خورشید همه تنم را در برمی‌گیرد! دالانی پر از نور و رنگ من را احاطه می‌کند. صدای هیجان‌زده دریا من را به خود می‌آورد.
- دنیا بالاخره اومدی؟! خیلی منتظرت بودم!
همین که سر بلند می‌کنم؛ می‌بینمش... چه بزرگ و شکوهمند شده است! با لبخند برمی‌گردد و نگاهم می‌کند... نگاهش غافلگیر و مبهوت و صدایش پر از شعف است:
- بیا بازی.
باز می‌خواهد فرار کند... باز هم...
همین که ناباوری رهایم می‌کند با شوک به طرف نور می‌دوم:
- دیگه نمی‌ذارم بری...
پشت‌سرش می‌دوم و نور کمرنگ‌تر و اطرافم به مرور واضح‌تر می‌شود. من میان باغی بزرگ هستم آنقدر سبز و درخشان که چشم‌هایم می‌سوزد. دست‌های دریا روی چشم‌هایم را می‌پوشاند:
- اگه یهو نگاه کنی کور میشی. آروم بازش کن.
پلک‌هایم که بالا می‌آید دریا مقابلِ نگاهم می‌خندد. زمان می‌ایستد. کسی نفسم را می‌گیرد و دستم دور مچ دست او مشت می‌شود.
شبیه دریا هست. دریایی که دیگر نبود. مردمک چشم‌هایم گیج و کنگ در چهره‌اش می‌گردد. چشم‌هایش! چشم هایش را دوست ندارم. سبز بود عین دریا...
کاش کور می‌شد، اصلا کاش دستی می‌آمد و سبزی آن مردمک‌ها را از حدقه جدا می‌کرد.
محکم می‌کوبمش به دیوار چوبی کنارم:
- تو دریا نیستی!
چشم‌هایش همراه لــ*ب‌هایش می‌خندد. کاش لال می‌شد.
- من دریام. حالا یه پرنسسم. نگام کن.
زیادی شبیه خواهرم هست! صدایش، خنده‌هایش، چشم‌هایش، آخ چشم‌هایش… مات می‌مانم. کسی انگار تمام جانم را از تنم شسته که قادر به حرکت نیستم.
لــ*ب لرزانم را تکان می‌دهم و کلمات به سختی از بین لــ*ب‌هایم خارج می‌شود:
- تو... تو زنده‌ای؟!
سرش را تکان می‌دهد. هق هقم سکوت عمیق آن فضای وهم‌آلود را در هم می‌شکند. اشک‌های دردمندم روی صورتم زخم می‌اندازد. وحشت کابوس از قلبم بیرون نمی‌رود؛ کابوسی که هنوز هم جریان دارد.
دریا دستم را می‌کشد. نور قلبم را فرا می‌گیرد. چشمانم نیز به نور خوی می‌گیرد و شاید نور به چشمانم...
- اینجا قصر منه. ببین چقدر قشنگه.
متوقفش می‌کنم. چشم می‌دوزد به انتهای باغ. نفسم سنگین می‌شود دم عمیقی می‌گیرم:
- چرا... چرا برنگشتی؟
- پرنسس‌ها نمی‌تونن برگردن.
- دریا مامان هنوز منتظرته! لباساتو قایم کرده. خودم دیدم. توی کمد گذاشته تا بابا نبینه.
اخم می‌کند. پرنده‌ها اطرافم به پرواز درمی‌آیند. نور کم‌جان می‌شود. تیله‌های سبزش تیره می‌شوند:
-چون هر کسی دنبال من بیاد محکوم میشه به نابودی...
دوباره می‌خواهد حرف بزند. نزدیک‌تر می‌شوم و انگشتم روی لبش قرار می‌دهم. آهسته و آرام زمزمه می‌کنم:
-هیس... بیا برگردیم.
صدای جیرجیر بلندی می‌آید. کسی در آهنی زیرزمین را گشوده است. انعکاس صدای قدم‌ها بلند و سرگیجه آور است. دست‌هایم به سوی گوش‌هایم هجوم می‌برند. گوش‌هایم از آن حجم صدا، خراش برمی‌دارند. چشم می‌چرخانم، سرد و بی روح نگاهم می‌کند:
- برو. زودتر. دارن میان دنبالت.
- دریا با من بیا.
دستانم می‌افتند. از هم دور می‌شویم. جیغ می‌زنم. نور کمرنگ‌تر می‌شود. رنگش پریده، جیغ می‌زنم. نفس‌هایم یکی دو تا شده‌اند. به سمتش هجوم می‌برم:
- دریا منو تنها نذار.
دستش را دوباره پیدا می‌کنم. سکوت نجوا می‌شود. تاریکی ظلمانی‌تر هجمه وارد می‌کند. قوای نداشته‌ام در دستانم مشت می‌شوند. هق می‌زنم و نعره می‌کشم:
- دریا.
- نمی‌تونم. باید اینجا باشم.
قلبم درد می‌گیرد. دستانم دیگر نا ندارند. سرما به جانم رخنه کرده و دیگر کوبشی میان س*ی*نه‌ام نیست. دستش از میان دست‌های یخ شده‌ام جدا می‌شود. نور خاموش می‌شود.
نفسم میان گلو راهش را گم می‌کند و انگار کسی محکم به س*ی*نه‌ام می‌کوبد. تپش تند قلبم را دیگر حس نمی‌کنم و وحشت مثل پیچکی دور تنم می‌پیچد. میان گرما با تنی خیس از عرق می لرزم و دندان‌هایم بهم می‌خورد. کسی محکم به س*ی*نه‌ام می‌کوبد و بی‌جان نفس می‌کشم. اشک بی‌آنکه بفهمم راهش را روی گونه‌ام پیدا می‌کند.
- دنیا... بابا خوبی؟
پدرم را تار و لرزان می‌بینم.
- چرا اینجا افتادی بابا؟
در زیرزمین نمور کنار کمد چشم باز می‌کنم:
- بابا! دریا کو؟
- بی‌هوش شدی عزیزم.
آیا من تنها کسی هستم که گم شده‌ام؟
 

خدیجه اسدی

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
ویراستار آزمایشی
18/11/20
161
752
93
بغضم را فرو دادم و
دست‌هایم را روی آینه غبارآلود کشیدم.
از میان رد انگشتانم روی آینه، زل زدم به چشمان غم‌زده‌ام.
بغضم آب شد و قطره‌ اشکی سرکش از کنج چشمم چکید.
فریادی که تا پشت لــ*ب‌هایم هجوم آورده بود را خفه کردم و دور خودم چرخید،
چرخیدم و چرخیدم.
سقف و دیوارها و مبلمانی که زیر پارچه‌های سفید و غبارگرفته بودند، همه و همه دور سرم چرخیدند.
بی‌نفس کف پذیرایی ولو و به میز خاطره خیره شدم.
نگاهم روی عکس‌های خانوادگی دوید از عکسی به عکس دیگر، از چشمان خندان پدر تا لــ*ب‌های سرخ مادر و چهره شاداب دریا!
دستم مشت شد و زیر لــ*ب غریدم.
"آه دریا کجایی؟...کجایی؟!"
از فرط دلتنگی و بی‌قراری، دلم خون بود.
زل زدم به دستان حلقه شده فرزاد دور کمر باریکم.
چه خوب که فرزاد را داشتم، فرزادی که بعد از مرگ پدر و مادرم پشت و پناه من و دریا شد و این روزهای پر درد همه کسم بود و پا به پایم خون دل می‌خورد.
وقتی صدای باز شدن در حیاط سکوت خانه را در هم شکست، نفس در س*ی*نه‌ام گره خورد.
جز من و دریا کسی کلید خانه را نداشت! با خیال این‌که دریا برگشته،
به طرف پنجره پا تند کردم.
گوشه پرده قدیمی را چنگ زده و
با دیدن فرزاد در آستانه در حیاط، ابروهایم بالا پرید و دهانم باز ماند.
شقیقه‌هایم ضرب گرفت و نفس‌های تندم روی اعصابم خط می‌انداخت.
فرزاد در حالی که کارتونی بزرگ را با خود حمل می‌کرد، با گام‌هایی شتاب‌زده به طرف زیرزمین رفت.
و من با دنیایی از سوال و حیرت در جایم میخکوب ماندم انگار که پاهایم به زمین چسبیده شده باشند.
لحظات دلهره‌آوری را که پشت پنجره ایستاده و منتظر بیرون آمدن فرزاد از زیرزمین بودم، به کندی می‌گذشت.
کابوسی‌ که دیشب بعد از سه سال مرا به خانه پدری کشانده بود و حالا فرزاد را می‌دیدم که مخفیانه به آنجا آمده است!
در خواب دریا را می‌دیدم که در باتلاقی دست و پا می‌زد و صدای فریادش در سرم می‌پیچید و من اما دستم به جایی بند نبود.
صبح بعد از رفتن فرزاد، با حالی پریشان به خانه پدری آمده بودم که دلتنگی‌ام را زار بزنم.
خانه‌ای که با غیب شدن دریا برایم حکم زندان را داشت و به خیالم تا به امروز درش قفل مانده است.
هزاران سوال در سرم پیچید و همه‌ی‌ وجودم پر از خشم شد،
فرزاد در زیرزمین خانه پدری‌ام چه می‌کرد؟
فرزاد کیسه سیاهی را از پله‌های زیر زمین بالا کشید.
بعد از اینکه در کیسه را محکم بست، دستی میان موهای سیاهش کشید و به طرف در حیاط پا تند کرد.
با بسته شدن در حیاط پشت سر او،
با گام‌های شتاب‌زده و قلبی که بی‌امان در س*ی*نه‌ام می‌کوبید از خانه بیرون و به طرف زیرزمین رفتم.
وقتی که هراسان، پله‌های زیر زمین را یکی یکی پایین می‌رفتم، باشنیدن صدایی که در زیر زمین پیچیده بود، ابرو در هم کشیدم.
صدای تلویزیون بود!
هر چقدر پایین‌تر میرفتم، ترس بیشتر در جانم می‌نشست.
با دیدن کلیدها که روی در جا مانده بود! ترسان به پشت سر نگاهی انداختم.
حتما فرزاد به زودی برمی‌گشت و خدا می‌دانست اگر مرا را آن‌جا می‌دید چه می‌‌شد!
دل شوره‌ای که به جانم افتاده بود، رمقم را گرفته بود و می‌دانستم چیز خوشایندی انتظارم را نمی‌کشد.
کلید را میان انگشتان لرزان گرفتم و
در فلزی زیر زمین را که به داخل هول دادم، صدای ناله در بلند شد.
چند قدم و جلوتر رفتم و از راهروی باریک گذشتم.
صدای کشیده شدن صندل‌هایم روی کف‌پوش سیمانی با صدای تلویزیون که هر لحظه نزدیک و نزدیک‌تر میشد، رعشه بر جانم می‌انداخت.
از کنار بشکه قدیمی نفت گذشتم و صندوقچه را دور زدم.
بهت‌زده پتوهایی که به در داخلی زیرزمین آویخته شده بود را کنار زدم.
با دیدن سایه‌ای کف زیرزمین، نفس در س*ی*نه‌ام حبس شد.
خواستم قدمی عقب بردارم که صدایی مرا را در جایم میخکوب کرد.
- تویی؟! بالاخره اومدی؟
ناباور به روبه رویم خیره شدم.
به تخت فلزی گوشه زیرزمین، به میزی که وسط زیرزمین خودنمایی می‌کرد و به پلاستیک‌های میوه و مواد خوراکی!
به شخصی که کنار تخت ایستاده بود.
نفس در س*ی*نه‌ام گره خورده و بدون این‌که پلک بزنم به دختری که بی‌شباهت به یک شبح نبود، زل زدم.
دریای من بود... بدون گونه‌های سرخ و درخشش همیشگی چشم‌هایش با لــ*ب‌هایی سفید و گونه‌هایی رنگ پریده.
با گام‌هایی بی‌رمق جلو رفتم
و او با چشمانی مات و صورتی تکیده عقب رفت.
زبان به کامم چسبید و دست لرزانم در هوا معلق ماند.
- در...دریا...تو...
دستم روی لــ*ب‌هایم نشست و هق زدم.
- تو...تو اینجا...
شاید خواب می‌دیدم!
از هجوم دردی عظیم روی س*ی*نه‌ام نفسم به شماره افتاد و با زانو روی کف سیمانی زیرزمین آوار شدم.
همه‌جا را دنبال او گشته بودم، هر کاری برای پیدا کردنش کرده بودم.
و او اینجا در خانه‌ پدری‌ام حبس شده بود...
درد در شقیقه‌هایم پیچید و سرم به دوران افتاد.
دریا بی‌رمق روی تخت فلزی نشست و با صدایی که گویی از ته چاه می‌آمد و لحنی سردتر از یخ لــ*ب زد.
- معرفتت همین بود خواهری؟
سرم به دوران افتاده و حس کردم سقف زیر زمین روی س*ی*نه‌ام آوار شده و نفسم را گرفته است.
دستم روی گلویم نشست و خیره
به تلویزیون و یخچالی که گوشه زیرزمین به رویم دهـ*ن‌کجی می‌کردند، زمزمه کردم.
- تو...تو اینجا بودی و من سه ساله که دارم در به در دنبالت می‌گردم ؟!
تلخندی به تلخی زهر روی لــ*ب‌هایش نشست.
- حساب روزهایی که تو این دخمه روز و شبم یکی بوده، از دستم در رفته... چرا هیچ ک**س صدامو نشنید، حتی خدا!
ضجه‌هامو ندید...
نگاه سردش را به پنجره‌ای که با پتوی ضخیم پوشیده شده بود، دوخت.
- اونقدر به اون شوهرت اعتماد داشتی که حتی یه لحظه هم بهش شک نکردی‌!
خندیدم، بلند و طولانی و از انعکاس صدایم در زیر زمین به وحشت افتادم.
انگشتانم را روی کف زیرزمین چنگ زدم.
- چرا...چرا اون باید تو رو اینجا...
اشک از کنج چشمان ماتم‌زده دریا قل خورد و روی گونه‌های استخوانی‌اش لغزید.
دهانم باز ماند و نگاهم روی انبوه کتاب‌هایی که روی میز تلنبار شده بود، سنجاق شد.
همه این‌ها زیر سر فرزاد بود و تمام این سال‌ها بازیچه‌اش بودم؟
- تو اینجا چکار می‌کنی؟!

 

خدیجه اسدی

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
ویراستار آزمایشی
18/11/20
161
752
93
سر چرخاندم و به چشمان عسلی او که تا همین چند ساعت پیش همه دنیایم بود، خیره شدم.
نگاهم میخ پوزخند روی لــ*ب‌هایش شد.
فرزاد می‌خندید، به من! به خواهرم! به سه سالی که هر لحظه‌اش برایم با درد گذشته بود.
به سمتش خیز برداشتم و صورتش را چنگ زدم.
فرزاد ابرو در هم کشید و مچ دست‌هایم را فشرد و من جیغ کشیدم و نعره زدم.
- آشغال عوضی...لعنتی... لعنتی... مگه تو دل نداری؟...
دستم را از چنگ او بیرون کشیدم و تخت س*ی*نه‌‌اش کوبیدم.
می‌کوبیدم و تمام رنج‌های خواهرم را فریاد می‌زدم.
فرزاد خشمگین دست‌هایم را در حصار دستان قدرتمندش فشرد و از میان دندان‌های چفت شده‌اش غرید.
- انصافت کجاست دختر؟! من که نذاشتم اینجا بهش بد بگذره...
روی زمین تف انداخت، خشمگین کتاب‌های روی میز را روی زمین انداخت.
- اگه نمی‌آوردمش اینجا که اون زنیکه سرشو زیر آب می‌کرد...اینجا از هر جایی براش امن‌تر بود!
بی‌حرف نگاهش کردم و مردمک‌هایم لرزید و
بی‌توجه به دردی که در مچ دستم پیچیده بود، فریاد زدم.
- امن؟!
دریا تلخندی روی لــ*ب‌های خشکش نشاند و چشمانی پر از نفرت غرید.
- لاشخور!
- بی‌‌چشم و رو! تو که لقمه بزرگتر از دهنت بر میداری چی هستی؟!
پیش خودت چی فک کردی که خودتو بستی به ریش اون پسره تی تیش مامانی...هان!
دست‌هایم را رها کرد و مرا به تندی عقب زد و صدا بلند کرد.
- می‌خواستی عروس وزیر بشی دختره‌ی پا پتی!
دستم روی دهانم چفت شد و هق زدم.
- آرش همه این سه سال دنبال دریا پا به پای من اومد... من خر نفهمیدم که... لعنت به من...
لعنت به من که حرف تو برام حجت بود...
فرزاد می‌کشمت به خدا که میکشمت!
فرزاد انگشت اشاره‌اش را به طرفم گرفت و از لای دندان‌های بهم چفت شده‌اش غرید.
- خفه خون بگیر! هر دو تون اینجا می‌مونید تا پولو بگیرم...بعد از اینجا می‌ریم.
اشک به چشمانم نیشتر زد و س*ی*نه‌ام از درد سوخت.
- چه پولی؟!
فرزاد یک تای ابرویش را بالا داد و خندید.
- پسره خیلی سرریش بود از دریا دل نمیکند! اما مادرش سرریش‌تر... لعنتیا دهـ*ن منو سرویس کردن.
دریا سر تکان داد و اشک از کنج چشمانش راه گرفت و روی گونه‌های آب شده‌اش لغزید و روبه من لــ*ب زد.
- همه اون شب و روزهای سیاهی که تو این دخمه سر کردم به امید دیدن دوباره تو و آرش تحمل کردم... چقدر التماس کردم که فرزاد بذاره فقط صداتو بشنوم...
فرزاد میان حرفش دوید و وقیحانه به من زل زد.
- مادرش وقتی فهمید نمی‌تونه جلو پسرشو بگیره، دست به دامن من شد.
گفت هر چی می‌خوای بهت می‌دم فقط دریا رو از پسرش دور کنم...
شانه بالا انداخت و با سر انگشت گردنش را خاراند.
- این خواهرته دنیا خانم، نگفتم بالاخره دستشو تو دستت می‌ذارم؟
از وقاحتش، خشم تمام وجودم را فرا گرفت و غریدم.
- اینجوری! تو سه سال تمام آتیش انداختی تو زندگی من و دریا! سه سال خواهرم اینجا حبس کردی، می‌فهمی؟
گوشه لبش را به دندان کشید و روی زمین تف انداخت.
- تقصیر خودتونه، یادت نیست چقدر اصرار کردم از اینجا بریم؟ جفتتون قبول نکردید.
آن روزهای دلدادگی دریا برای من هم شیرین بود و پر از دلخوشی، از وقتی که آرش را در کنارش داشت، تحمل مرگ پدر و مادرمان برای او آسان‌تر شده بود.
آرش با عشقی که نثار او می‌کرد وجودش را غرق در آرامش و لذت کرده و دلخوشی را به دل‌هایمان برگردانده بود.
اما وقتی مادرش از عشق آن‌ها باخبر شد،
با تهدید‌های آشکار و پنهانش،
کاخ آرزوهای آن‌ها را ویران کرد.
مسخره بود که فکر می‌کردیم دریا را به عنوان عروسش می‌پذیرد وقتی که دختر یکی از وزیران رده بالا را برای پسرش زیر سر داشت و با دوستی آرش و دریا
موقعیت همسرش را در خطر می‌دید.
از درد خیانتی که در س*ی*نه‌ام جوانه زده بود، می‌سوختم و فریاد زدم.
- تا کی؟! تا کی می‌خواستی اینجا حبسش کنی؟
فرزاد صندلی را از زیر میز بیرون کشید و نشست.
- گفتم یه مدت اینجا باشه، کم کم عشق و عاشقی از سر جفتشون می‌افته، اما پسره تب عشقش تند بود، مادرشم گفت تا هر وقت شده دریا رو اینجا نگه دارم.
تا باباهه دستش اون بالا بالاها بند شه.
نفس تندی از س*ی*نه بیرون فرستاد.
- قرار شد وقتی آرش ازدواج کرد و رفت خارج، منم ...
تمام مدتی که فرزاد حرف می‌زد، دریا به گوشه‌ای زل زده بود و
نگاه من روی لــ*ب‌های بی‌رنگ و نگاه سردش دو دو می‌زد.
به موهایی که بی‌حوصله قیچی کرده بود، به استخوان‌های بیرون زده شانه‌هایش.
به گودی زیر چشمانش.
درد در قفسه س*ی*نه‌ام پیچید.
از جایم بلند شدم و روی صورت فرزاد تف انداخت.
- تف تو ذاتت، بی‌شرف رذل!
دریا دستانش را روی زانو چفت کرد و بی‌رمق لــ*ب زد.
- آرش... ازدواج کرد؟
شرمزده لــ*ب زدم.
- ‌آرش می‌دونست مامانش بلایی سر تو آورده، به هر دری زد که پیدات کنه.
فرزاد دستش را روی میز کشید و سیبی را از داخل پلاستیک برداشت.
- اولش زیر بار نمی‌رفت که نامزد کنه اما بالاخره مجبورش کردن.
با نفرت به او خیره شدم و از میان دندان‌های چفت شده‌ام غریدم.
- تو هم پول زیادی به جیب زدی!
فرزاد بلند خندید.
- مادره حاضر بود هر کاری بکنه ...همه دار و ندارشو بده فقط آرش با اون دختره ازدواج کنه... چند روز دیگه هم عقد و عروسی و بعدشم میرن اون‌ور آب.
دریا لــ*ب به دندان گزید و دست‌هایش را بهم فشرد.
فریاد زدم.
- ازت متنفرم فرزاد...تو یه پست فطرت عوضی هستی.
- با حرفت باید رو تصمیم تجدیدنظر کنم!
منو باش که نمی‌خواستم تنها خوری کنم.
فرزاد که از جایش بلند شد، به طرفش خیز برداشتم.
مشت‌هایم را تخت س*ی*نه‌اش فرود آوردم و فریاد کشیدم.
باید تقاص آوردگی خواهرم را پس می‌داد، تقاص سال‌هایی را او در این دخمه سپری کرده بود، تقاص تنهایی و شب‌های سرد و ظلمانی زمستان را.
تقاص لذت روزهایی جوانی و سرخوشی را که بر او حرام کرده بود.
فرزاد از شدت ضربه‌های ناگهانی که بر س*ی*نه‌اش می‌کوبیدم، صورتش را در هم کشید.
پره‌های بینی‌اش به تندی باز و بسته شد و غرید.
- زنیکه احمق!
خیره در چشمان وحشت‌زده‌اش لــ*ب زدم.
- حرومزاده، بی‌پدر!...
با شنیدن این حرف خون به صورتش دوید و لــ*ب به دندان گزید.
دستش را بی‌رحمانه دور گردنم حلقه کرد و فشرد.
- ببند دهنتو عوضی...خوبی بهتون نیومده انگار...حقه‌تونه جفتتون رو همین‌جا دفن کنم.
نعره زد و حلقه دستانش تنگ‌تر شد.
از فشار دستان بی‌رحمش، نفسم به شماره افتاده و دیدگانم تار شد.
دست و پا زدن و تقلایم برای فرار از چنگش بی‌فایده بود و زورم به او نمی‌رسید.
اشک از چشمانم جاری شده و هوایی برای نفس کشیدن نبود و می‌دانستم که سنگدل‌تر از آن شده که رهایم کند.
وقتی ناامیدانه پلک‌هایم روی هم افتاد و رمقی در پاهایم نمانده بود، حس کردم حلقه دستانش روی گردنم شل شده است.
به آنی
صدای فریاد او و دریا در زیرزمین پیچید و فرزاد روی زمین آوار شد.
با چشمانی وق‌زده به هیکل بی‌جان فرزاد و خونی که از پشت سرش شره می کرد، زل زدم.
دستم روی گردنم چفت شده و همچنان که سرفه می‌کردم، حریصانه هوا را می‌بلعیدم.
صدای برخورد شی فلزی روی کف زیرزمین که پیچید، نگاهم دوید سمت دریا که
سرد و بی‌روح به فرزاد زل زده بود.
همه وجودم پر از درد شد و جیغ کشیدم.
زانوهایم خم شد و روی زمین افتادم.
جیغ کشیدم و هق زدم.

 

سحـــر حاجیوند

مدیر تالار ادبیات + ناظر ارشد رمان
پرسنل مدیریت
ناظر ارشد رمان
مدیر تالار
نویسنده برتر
18/11/20
131
633
93
30
آفتاب کم جان دی ماه آنقدر ناتوان به روی سپیدی برف‌ها می‌تاپید که ذوب شدن آنها را رویایی دست نیافتنی قلمداد می‌کرد. درختان بی‌برگ و حوض یخ زده‌ی میان حیاط به سردی هوا می‌افزود و کمتر کسی را مشتاق بیرون رفتن می‌کرد. با این حال حسن‌علی مانند هرروز با یک پای چلاق در ایوان بس نشسته بود تا زری با سنگکی داغ از راه برسد و اخمُ تخم از سر بگیرد. صدای کلون ظریف که برخاست سکوت حیاط شکست و تیزی سرما ملایم‌تر شد. قبل از اینکه حسن‌علی صدا در گلو بیندازد و بپرسد کیست در باز شد و صدای گپ آشنای دخترش با زری به گوشش رسید.
زری سنگک به دست و چادر به دندان وارد حیاط شد. دنیا با دیدن پدرش لبخند گوشه‌ی لبش نشاند.
-سلام آقاجان.
حسن‌علی با لحنی که نه معلوم بود دلشاد است و نه معلوم بود غمگین پاسخ داد.
-علیک سلام خوش اومدی.
نگاه دنیا روی پدری که به او پشت کرد و عصا به دست خود را سخت به اتاق رساند ماند. از روی ناچار گفت:
-چه برفی تو حیاط نشسته، مادرجان مواظب باش لیز نخوری.
زری چادرش را روی دستش انداخت و سنگک را به سمت دنیا گرفت.
-آقات که دیدی چلاقه، جوادم انقد نیومد پارو کنه تا برف‌ها یخ زده موند. تو بار شیشه داری مواظب باشم، منم فوقش میمیرم از دست این آقات راحت میشم.
دنیا گوشه چادرش را زیر بـ*غـل زد و سنگک را گرفت. هنوز وقت داشت تا سنگین شدن.
-سه سال گوشت تلخی بس نیست؟ ما که هرکدوم یور افتادیم. آخرسر تو میمونی با آقاجان. بده هم صحبت داری!
زری دست به نرده‌ی سرد گرفت و بی‌رمق پله‌ها را یکی یکی بالا رفت. انقدر پیری بر او چیره شده بود که روی هر پله لحظه‌ای مکث می‌کرد تا مبادا درد زانوهایش بیدار شود.
-خیرته سرصبح با این حالت اومدی! عباس خبر داره؟
پشت بند او دنیا با گام‌های آرامش مسیر مادر را دنبال کرد.
-صبحی عباس که رفت سر کار منم زدم از خونه بیرون. راستش نیس ماه‌های آخرم یکم تنهایی خوفم می‌گیره.
زری دستگیره‌ی در را چرخاند و در مثل هر خانه‌ای روی دوپاشنه چرخید. همینکه وارد می‌شد دخترش را به باد شماتت گرفت.
-عقل تو کلت نیست دختر؟ باید از آدم‌های دُم بریده ترسید، از این موجود دو پا، نه از جنُ پری. تو که از حال خودت خبر داری کم‌تر شبا فیلم‌های عجق وجق ببین.
دنیا روبروی مادرش ایستاد و همان‌دم که ترس در بدنش از نو ظهور می‌کرد گفت:
-بازم خوابشو دیدم.
زری دست‌پاچه مثل کسی که عیبی در او آشکار شده باشد دستی به جلوی موهای سفیدش زد و نگاه به زیر قدم‌هایش را از سر گرفت.
-بیا تو بیرون سرده.
چادر از سر کند و در را بست. این خانه گرم شدنی نبود. مدام یک پایش لنگ می‌زد. زری تا وارد آشپزخانه شد دنیا هم دنباله‌ی حرف‌اش را گرفت و وارد شد.
-تا کمر خم شده بود تو صندوقچه‌ی وسطه زیر زمین. ازش پرسیدم دنبال چی می‌گردی، گفت... گفت دارم سبکش می‌کنم تمام استخونام درد می‌کنه.
هنوز سنگک دستش را در سفره نگذاشته بود که حسن‌علی میان در حاضر شد. واو به واو رویای شبانه‌ی دنیا را شنیده و حالا زخمش نمکی شده بود.
-دریا مرده. دیگه‌ام بر نمی‌گرده. چرا راحتمون نمی‌ذاری دختر. مگه شوهر نکردی، خب بمون تو خونه‌ی خراب شده‌ی شوهرت. چرا دم به ساعت اینجایی؟ نبش قبر می‌کنی؟
زری پشت به هردوی آنها بی‌آنکه گلایه‌ای‌ از طرز حرف‌زدن شوهرش با دخترش کند قوری را چای خشک می‌انداخت و آب جوش قسمتش می‌کرد. دنیا ناراحت و ترسیده از چشم‌های به خون نشسته‌ی پدرش لــ*ب‌هایش لرزید.
-آقاجان...
و بعد با زبانی که روبه مادرش گلایه می‌کرد گفت:
-اگه مرده پس جنازش کو! چرا مدام تو خوابم میاد!
زری قوری را روی سماور گذاشت و دنیا دستش به روی شانه‌ی او نشست. انگار همین لمس لازم بود تا بهانه‌ای باشد برای هق هق بی‌امان زری.
حسن‌علی عصای دستش را چند باری محکم از زور خشم به زمین و بعد به در و دیوار کوبید. هوارش گوش فلک را هم کر می‌کرد چه برسد به دختری که بار شیشه‌ روحیه‌اش را ضعیف کرده. و از شدت غضب به زمین افتاد.
-خواب خواب، همش خواب... کم داغش به دلمونه توام هی نمک بپاش. شدی عذاب روح. می‌خوای با این حرف‌هات زری هم دق کنه راحت شی.
زری نم چشم‌هایش را با گوشه‌ی روسری‌اش پاک کرد و دست به دیوار آشپزخانه سراند تا خارج شود.
-زری سه ساله مرده.
بالای سر حسن‌علی که رسید انگشت اشاره‌اش را به سمت او گرفت و از لای دندان‌هایش غرید.
-تو دقم دادی. ذره ذره جونمو گرفتی.
دنیا با نگاهی ملتهب رفتن مادرش را تماشا می‌کرد و نوای ضعیفش را می‌شنید.
-خدا ازت نگذره مرد... خدا نگذره...
دنیا چادرش را از نو سر کرد و بی‌رمق به قصد رفتن گام برداشت.
-دیگه برنگرد. وقتی بیا که حلوا پزونم باشه.
از بی‌مهری پدر سر جایش خشکش زد اما برنگشت. چادرش را جلو کشید و رفت. هنوز به پله‌ی آخر نرسیده بود که وسوسه‌‌ی خواب در وجودش رخنه کرد. نگاهش به سمت زیر زمین کشیده شد و بی‌اختیار راه به سویش کج کرد. اطراف را پایید و با خیالی جمع پله‌های خشتی را پایین رفت. زیرزمین نیمه روشن بود و آفتاب صبح‌گاهی به قدر شمعی در این تاریکی سوسو می‌کرد. دنیا کورمال کورمال به جلو گام برداشت تا چراغی روشن کرد. غریب به سه سال هر بار که وارد زیر زمین می‌شد با یک بهانه‌ای او را دور می‌کردند. نه تنها او را بلکه برادرانش را هم. دیوار شک و تردیدش بلند شد. دلش از خواب‌هایش می‌لرزید. انگار پا در دنیای رویایش نهاده بود. همه چیز دست نخورده بود الا صندوقچه‌ای که باید سبک می‌شد.
دستی به انگورهای آویزان شده‌ کشید و حتی میلش به اندازه خوردن دانه انگوری یاری‌اش نکرد. به جلو رفت و انگورها به رقص در آمدند. صندوقچه فلزی میان زیرزمین تنها امید او بود. و شاید سرنخی از نبود خواهرش را در دل پرورش می‌داد.
صدای دریا همراه با جیرجیر در صندوقچه در گوشش پژواک می‌شد.
"دارم سبکش میکنم. "
دستش به روی س*ی*نه‌اش مشت شد. انگار نه در س*ی*نه بلکه در مشتش می‌زد.
"تمام استخونام درد می‌کنه."
روبروی صندوقچه دو زانو نشست. نگاهش حیران بود. با این‌ حال در بی قفل را باز کرد و همان صدای جیرجیر زنگ‌زدگی پیچید. با دیدن ترازو و یکسری وسایل قدیمی دکان پدرش کف زمین سرد وا رفت. دست‌هایش همان‌طور لبه‌ی صندوقچه چسبیده بود که سرش را هم تکیه داد.
-کجایی آجی کوچیکه. کجایی ببینی دل دنیات واست قد یه ارزن شده.
اشک‌هایش یکی پس از دیگری کف زمین را تر می‌کرد و بغض فراغ خواهر جگرش را می‌سوزاند. ناله‌اش برخاست.
-تمام امیدم این صندوقچه بود، این تو که چیزی نیست...
هنوز حرفش برای خودش تازگی داشت که صدای زری بند دلش را پاره کرد.
-دنبال چی می‌گردی، اون تو هیچی نیست...
دنیا که ناتوان ایستاد زری ادامه داد.
-دریای آروم من اون زیره.
نگاه دنیا روی صندوقچه ماند و زری نزدیک شد. چشم‌هایش می‌بارید.
-می‌تونی توی صندوقچه رو سبک کنی؟
دنیا گنگ و مبهوت سر تکان داد و هرچه در آن بود را با زری خالی کردند. هیچ چیز کف آن نبود، و دنیا مانده بود چه چیز انتظارش را می‌کشد وقتی درون صندوقچه تهی تر از همیشه شده است.
زری زار می‌زد. نم پیشانی‌اش را با پشت دست پاک و به او اشاره کرد.
-بیا کمک کن هولش بدیم.
دنیا با حجم عظیمی از آشفتگی لــ*ب‌زد.
-چرا گریه می‌کنی مادرجان!
و زری سرش را از دردی که در س*ی*نه‌اش می‌جوشید تاب داد. دنیا کمک کرد و صندوقچه را تا حد ممکن به گوشه‌ای هول دادند. موزاییک‌های قدیمی که نمایان شد زری زانوهایش به کف فرود آمد. دست‌های بی‌رمقش را به روی موزاییک ها کشید و مویه سر داد.
-عزیز مادر... خوبی دردت بجونم...
دنیا به سختی واگویه‌هایش را شنید و با ذهنی آشفته از رفتار مادرش به زمین نشست. چادرش غرق در گردُ غبار بود و چانه‌اش می‌لرزید. سردی به جانش ریشه دوانده بود. شانه‌ی زری را گرفت و تکانش داد.
-حرف بزن مادرجان، اینجا که چیزی نیست.
زری لحظه‌ای سکوت کرد و زمزمه گویان روی زمین دراز شد. جوری که کسی را سفت در آغـ*وش چسبیده. و آرام نجوا کرد.
-لالالا، گل آلو، عزیزُم سیب زرد آلو...
الالالا، گلم باشی، بخوابی بلبلم باشی...
دست‌ دنیا از روی زری شل شد و وحشت‌آور خودش را کنار کشید. آشوب بود او برای چه ک**س لالایی می‌خواند! حرف‌های زری چون باری چند تنی روی دلش سنگینی می‌کرد. دست برد و شوریده حال گره‌ی روسری‌اش را شل کرد. زری ناله می‌کرد.
-خدا از آقات نگذره... دریا شیرمو حلالت نمی‌کنم اگه تقاص نگیری.
و هق هقش بالا گرفت.
دنیا چشم‌هایش از زمین کنده نمی‌شد و دندان‌هایش از سرمای درونش بهم می‌خورد. به سختی لــ*ب‌هایش را تکان داد و ناله کرد.
-د... دریا، اون زیره!
هر دو دستش را به دور خود پیچید تا کمتر بلرزد.
-کا... کار آقام بوده!
زری مشت به زمین کوبید و میان شیونش فریاد زد.
-آره... آره...
و بالاخره او پرده از رازی که چون موریانه ذره ذره جانش را می‌خورد، برداشته بود. سرش که روی مزار دخترش بود آخرین لبخندش را برای هزارمین بار به خاطر آورد، همان لبخندی که وقتی از شدت خوشحالی لیوان شربت را از دست مادر گرفت و سر کشید، روی لــ*ب‌هایش نمایان بود. نگاهش به روبرویش افتاد. دامن پر چین سفیدی به تن داشت و صورتش چون قرص ماه می‌درخشید. عطش دلتنگی و دوری از او طاقتش را طاق کرده بود. زیر لــ*ب نجوا کرد.
-دیگه تاب این داغ رو ندارم.
دریا دست کشید و زری دست‌اش را سفت چسبید. و چه چیزی شیرین تر از این وصال برای او.
دنیا عنان گسیخته خیز برداشت، گیج و گنگ با تنی لرزان هرچه دم دستش رسید پخش و پلا کرد. دلش آشوب بود می‌دانست ترس هرگز این زیرزمین خانه را ترک نمی‌کند و چون بختکی شوم به روی زندگیشان استوار خواهد بود. چگونه می‌توانست بپذیرد همدم، همدل و همراز زندگیش یک شبه نیست شده و حالا بعداز گذر سه سال کاشف به عمل آمده که به دست سنگدلی پدر زنده‌ به گور شده. برای او گناه پدر از این لحظه تا ابد غیر قابل چشمپوشی بود و تنفری عظیم بند بند جوارحش را فرمان می‌داد.
آنقدر شیون و فغان کرد که با گلویی که می‌سوخت و پاهایی که می‌لرزید بی‌جان به زمین افتاد. کمرش از درد که گرفت نفس نفس زد و دستش به روی برآمدگی شکمش نشست. اشک صورتش را می‌شست و به خواهر بی‌گناهش فکر می‌کرد. قلب در س*ی*نه‌اش ایستادن می‌خواست وقتی به گناه پدرش فکر می‌کرد. حتی در مخیله‌اش نمی‌گنجید چگونه او با دست‌های خودش توانسته به روی پاره‌ی تن‌اش خاک بپاشد و دفن‌اش کند.
حسن‌علی پای آمدن نداشت ولی گوش‌هایش شیون و شین دخترش را به خوبی می‌شنید. روی صندلی نشسته و سیگار پشت سیگار به کام مرگ می‌فرستاد، این عزا از قساوت و بی‌رحمی او سرچشمه گرفته بود و کسی چه می‌دانست او چگونه وقتی در خفا به جنایت‌اش فکر می‌کند، از درون می‌میرد.
 

Hannaneh

مدیریت کل سایت
پرسنل مدیریت
مدیریت کل سایت
منتقد انجمن
نویسنده برتر
2/12/20
191
967
93
22
Esf
- ببین به چه کثافتی انداختین حیاط خونه رو.
غرولندهایش تمامی نداشت در برابر سیاهی‌های بر جا مانده از جعبه‌ی ذغال‌ها. به گوشه‌ی پیراهن آبی علی اشاره کرد و غرید:
- گوشه‌ی لباست سیاه شده.
نیم‌نگاهی به آستینش انداخت و بی‌تفاوت شانه بالا انداخت:
- کاره دیگه.
به قصد جابه‌جا کردن یکی از جعبه‌ها خم شد و دنیا عنان از کف برید پله‌های پایین رفته به سمت زیر زمین را بازگشت و با عصبانیت علی را مخاطب قرار داد:
- نکش اونا رو دیگه روی زمین؛ تازه این حیاط بی‌صاحب شده رو تمیز کردم.
علی کمر صاف کرد و نگاه درمانده‌اش را به دنیا دوخت؛ کاردش می‌زدی خون در نمی‌آمد. نگاهش رفته‌رفته رنگ غضب گرفت و خواست گله کند از بهانه‌های بی‌سر و تهِ خواهر زنش. دهـ*ان باز کرد و جمله از دهانش خارج نشده زبانش قفل دهـ*ان شد.
دنیا مات و مبهوت به چشمان عصبی علی خیره ماند و حتّی جرأت نکرد پلک بزند.
- ویدا این‌جاست؟
همراه هر حرفش خشم بیرون می‌ریخت و بر صورت وحشت‌زده‌ی دنیا تازیانه می‌زد. دست بر دیوار سیمانی گرفت و آب دهانش را فرو خورد.
- نه، چرا باید این‌جا باشه؟
نسیم داغِ تابستان میان موهای بیرون ریخته از روسری‌اش وزید و موهای بورش را در هوا رقصاند. علی غضب‌آلود رد صدای نوزادش را دنبال کرد و نگاهش بر پنجره‌ی منتهی به زیر خشک ماند.
- اونا این‌جان؛ توی زیر زمین.
حرص و غضب در زیر پوست علی خزید و تک‌تک سلول‌های تنش به غلیان افتادند؛ پیش از آن‌که دنیا نیت ذهنش را بخواند و مانع شود، به سمت زیر زمین گام برداشت و دست بر کمربند برد.
- پدرسوخته مگه بهت نگفتم پات برسه به این سگدونی قلم پات رو خرد می‌کنم؟
دنیا سراسیمه چادر از زیر پا جمع کرد و پله‌ها را به دنبال علی پایین رفت.
- داری چی‌کار می‌کنی؟ صبر کن علی حق نداری دست روش بلند کنی.
علی ناشنوا شده بود و نابینا؛ خون مقابل چشمانش را گرفته بود و تنها به یک چیز فکر می‌کرد؛ مجازات. به جرمی که خودش هم نمی‌دانست چیست. پا گذاشتن در آن دخمه‌ی منحوس، بی‌راهه‌ی تاریک تنها شوم بود و شوم و شوم. چون کلاغ سیاهی که نگاهش هم نحوست را به زندگی می‌کشاند.
پایش به زیر زمین رسید و ویدا از ترس به طفل بی‌نوایش چسبید. وحشت‌زده نام همسرش را بر زبان آورد.
- علی...
کمربند در میان انگشتان مردانه‌ی علی به هوا رفت و به زمین بازگشت.
- علی و زهرمار. مگه من صد دفعه بهت نگفتم قلم پات رو خرد می‌کنم بیای این‌جا؟
ضربه‌های کمربند وحشیانه بر بدن ویدا فرود می‌آمد و ویدای بی‌پناه، پناهی جز فریادش نداشت. دست بر صورت طفل گرفت تا ضربه‌های دردناک کمربند بدن طفلش را کبود نکند.
دنیا پیش رفت و پیراهن علی را از پشت چنگ گرفت. با همان جثه‌ی ظریفش تلاش کرد بدن زخمی خواهرش را از زیر زور بازوی همسرش نجات دهد.
- ولش کن روانی؛ دوست داشته بیاد این‌جا خونه‌ی خودشه به تو ربطی نداره.
علی از سخنان دنیا شیر شد؛ به سمتش برگشت و آب دهانش را که از حرص گوشه‌ی لبش جمع شده بود با انگشت شصت پاک کرد.
- چی‌کارش دارم؟ بیاد خونه‌ی ننه باباش صبح تا شب بمونه؛ انقدر بمونه که خسته بشه.
به سمت ویدا برگشت و تهدید را در نگاهش ریخت.
- اما توی این قبرستون حق نداره بیاد.
دریا عصبی فریاد کشید:
- قبرستون چیه؟ حرف دهنت رو بفهم.
طفل می‌گریست و نفس ویدا از فرط گریه بالا نمی‌آمد. علی پشیمان از رفتارش پیش رفت تا ناز زن ستم‌دیده‌اش را بخرد اما زن، وحشت‌زده به عقب رفت و انگار که از شوک خارج شده باشد، صدای هق‌هقش سکوت دخمه را پر کرد.
- قربونت برم من رو ببخش. به‌خدا این زیر زمینه نحسه؛ نحسیش دامن ما رو هم می‌گیره‌ها.
ویدا اما بدون هیچ حرفی خیره‌ی طفلی بود که از ترس عمل پدر ناله می‌کرد؛ بر موهای نازکش بــ*وسه کاشت و بدون هیچ حرفی از زیر زمین خارج شد.
دنیا به سمت علی رفت و غرید:
- چیه؟ هار شدی قبرستون قبرستون راه انداختی. بابات رو کشتن چال کردن توی این زیر زمین؟
نفسش را عصبی بیرون فرستاد و تلاش کرد طوفان درونش را آرام کند اما چندان موفق نشد.
- اگه چیزی بهت نمی‌گم به احترام خواهرته. صد بار گفتم بازم میگم؛ زنمه اختیارش رو دارم؛ این زیر زمین نحسه من نمی‌خوام نحسیش گریبان من و زن و بچه‌م رو بگیره.
بی‌تفاوت از مقابل چشمان بهت‌زده‌ی دنیا عبور کرد و صدای فریاد دنیا در زیر زمین پیچید و بر سرش فرود آمد.
- مثل آدم بگو دردت چیه که نمیای این‌جا؛ می‌ترسی ارواح بخورنت؟
- از برادرت بپرس؛ اون بهتر میدونه.
دنیا خشک شد و گیج و منگ خیره‌ی ویدایی شد که به اجبار همسر به خارج از خانه هدایت می‌شد. مقابل در روی زمین سر خورد و سردی نم زیر زمین از دامنش نفوذ کرد و بر بدنش رسید.
- این چش شده بود باز؟ افسار پاره کرده بود.
دنیا شیر شده از حرف‌های دامادشان از جا برخاست و یقه‌ی برادرش را چسبید.
- چرا به این‌جا میگه قبرستون؟
- من چه می‌دونم؛ لباسم رو ول کن.
عصبی پیراهنش را از چنگ دنیا بیرون کشید و مرتبش کرد.
- تو هم یه چیزیت میشه‌ها.
- سه ساله داماد این خونه شده پا توی زیر زمین نذاشته؛ حتما یه چیزی دیده از شماها که این‌طوری افتاده تو هول و ولا. گفت از تو بپرسم.
- زر میزنه بابا. تو چرا باور کردی؟
کلافه پرسشش را تکرار کرد:
- یه چیزی شده دانیال؛ یه چیزی شده و تو وحشت داری از گفتنش.
دانیال کلافه از حرف‌های گنگ خواهر پشت به او کرد و از پنجره به درختان آلوچه خیره شد.
- انقدر چرت و پرت نگو دنیا؛ برو کمک ظرف ذغال‌ها رو بیار پایین مجتبی دست تنهاست.
قرار نبود پاسخی از آن پرسش نصیبش شود؛ پاسخی هم نداشت انگار. عاجز و درمانده و پله‌ها را بالا رفت؛ جعبه‌ای ذغال برداشت و غرولند را مجدد آغاز کرد.
- خواهرای طفل معصوم من از هیچی شانس نیوردن؛ اون از ویدا با این شوهر کردنش اونم از دریا...
با یادآوری دریای مفقودش، بغض در گلویش چنبره زد و راه تنفسش را بست. نامش در ذهنش منعکس شد و منعکس شد و با هر بار انعکاس، صدای اشک‌های آن شبِ شوم در خاطرش زنده. شبی که دنیا برای همیشه رفته بود؛ رفته بود تا دیگر برنگردد؛ رفته بود و هیچ یک از مردم گیلان نتوانستند ردش را حتّی از زیر خاک بگیرند.
- اون از دریام که رفت تا نقل دهـ*ن این و اون نشه؛ رفت تا بیشتر از این تهمت نزنن بهش.
نگاهش قفل نگاه برادر شد؛ برادری که چون ربات مقابل داربست مُو ایستاده بود و زیر لــ*ب ذکر می‌گفت. دنیا ماتش برد؛ ماتش برد و صدای مهیب شکستن جعبه‌ی ذغال نگاه دانیال را سراسیمه به طرف خواهر کشاند. چشمان به اشک نشسته‌اش از وضوح دیدگانش کاست. آب دهانش را در میان حجم عمیق بغض فرو برد و مردد پرسید:
- برای کی داشتی فاتحه می‌خوندی؟
دانیال رنگ از چهره باخت. به نیمه‌ی دیگر زیر زمین اشاره کرد و با لکنت گفت:
- من... من...
سقف زیر زمین بر سر دنیا آوار شد و دنیا در زیر آوارها خرد شد و شکست. بدنش از داغ کهنه‌ی خواهر به جوشش آمد و قلبش به تپش افتاد. به سمت دانیال گام برداشت و موهای سرش را چنگ گرفت.
- برای کی داشتی فاتحه می‌خوندی هان؟ برای کی داشتی ذکر می‌گفتی زیر لــ*ب؟
چهره‌ی وحشت‌زده‌ی دریا مقابل چشمانش نقش بست و جمله‌ی هماهنگ شده‌ی پدر و برادر در خاطرش زنده شد.
- دریا رفت؛ اگه می‌موند مردم شهر زنده نمی‌ذاشتنش؛ کم نیست گناهش.
با دردمندی فریاد کشید:
- وای، دریـــــــــــــــــا!
برادر را به عقب راند و مقابل در بر زمین فرو افتاد. بر سر برادر فریاد کشید:
- دریا این‌جاست؟ آره؟ آره؟
دانیال با بغض سر تکان داد و دنیا ماتم‌زده، چهار زانو مقابل قبر خیالی خواهر سر خم و برایش سوگواری کرد.
- برات بمیرم دریا. دریا چه بی‌خبر رفتی؟ چه بی‌خبر کشتنت.
چنگ بر صورت کشید و ردّ ناخن‌های بلندش بر صورتش یادگاری بر جا گذاشت.
- برات بمیرم که مظلومانه رفتی.
دانیال پیش آمد و دستان دریا در دست گرفت. صورت قرمز دنیا می‌سوخت و قلبش بیشتر؛ زبانه می‌کشید از داغ خواهر.
- برو بیرون؛ بذار با خواهرم تنها باشم؛ بذارید با خواهرم تنها باشم.
دستش را از میان دستان دانیال بیرون کشید؛ او را به عقب هل داد و فریاد کشید.
- برو بیرون قاتل؛ قاتلین؛ شما همه‌تون قاتلین.
با مشت بر س*ی*نه کوبید و در میان هق‌هق گریه گفت:
- همه‌تون قاتلین. دریای منو کشتین! هم تو هم اون علی بی‌صفت که حالا حاضر نیست پا بذاره سر مزار مقتول مظلومم.
از اوردن کلمه مظلوم گر گرفت و دانیال هم اشک ریخت از بی‌تابی‌های خواهر. دریا نرفته بود؛ دریا را برده بودند؛ امر کرده بودند به رفتنش، به مردنش و دریا چاره‌ای جز اطاعت نداشت. قربانی عاشقی و قربانی افتراهای نامردان زمانه‌اش. قربانی عشقی نا فرجام و دردی که تنها درمانش از دید مردان خاندانش تنها مرگ بود مرگ بود و مرگ.
 

miladsardari

ناظر ارشد داستان کوتاه
پرسنل مدیریت
ناظر ارشد رمان
نویسنده برتر
18/12/20
62
524
83
از تو رویاهام
*مشکل واقعیت اینه که اگه زیادی خالص و صریح باشه هیچ‌ک**س باورش نمی‌کنه، باید کمی دروغ قاطیش کنی که تلخیش کمتر بشه*

ویلان و سیلان در خیابان بودم و دست از پا زدن‌های آن روز برای غرق نشدن در منجلابی که زندگی برایم ساخته بود خسته، کوفته، زله، فرسوده، درمانده و هر کوفت دیگری شبیه به اینها بودم. من گاهی فراموش می‌کردم زجر کشیدن با زندگی کردن متفاوت است آن لعنتی‌ها همیشه باهم تلاقی پیدا می‌کردند.
کوشی را از کیف خارج کردم و شماره مادر را گرفتم.
- سلام خوبی مادر؟ چی شد دخترم؟!
- هیچی گفتن سابقه پزشکی دارم!
اجازه نداد ادامه حرفم را بزنم.
- خب می‌گفتی عمل کردی چند ساله خوب شدی!؟
اتفاقا می‌خواستم همین را بگویم که اجازه نداد.
- گفتم مامان گفتم. پرونده پزشکی می‌خوان ازم. مدارکش رو کجا گذاشتی!؟
دستم مشوش روی پیشانی‌ام کشیده شد و در سرم فکری جولان داد که حتا فکرش پر از گرد و خاک، شلختگی و گم‌شدگی بود.
- انباری!
با صدای بلند تکرار کردم:
- انباری!
مادر تقریبا همه چیز خانه را به آن انباری لعنتی انتقال می‌داد، مهم نبود آن وسیله چه باشد و چه کاربردی داشته باشد، اگر مدتی کسی از آن استفاده نمی‌کرد آن را به انباری می‌فرستاد. خوب به‌یاد دارم که زمانی پدر دچار خستگی و افسردگی مفرط بود و در خانه جا خشک کرده بود؛ مادر به طور جد تصمیم گرفت او را در انباری بایگانی کند! باورکردنی نبود اما پدر از ترس بعد از چند ساعت خوب شد و برای ثابت کردن این مهم به مادر به مدت سی روز، روزی یک ساعت وسط حال، بدون آهنگ بندری می‌رقصید و دست بردار هم نبود. تا اینکه یک روز مادر تهدیدش کرد و گفت:
- اگه یکبار دیگه اینکارو کنی می‌فرستمت انباری!
از آن پس پدر دست از این رفتارش برداشت.
بگذریم، سوالی را که در تمام این مدت بیست‌‌ویک سال ذهنم را درگیر کرده بود را از مادر پرسیدم.
- مامان؟ میشه بگی چرا همه چیزی می‌ذاری تو اون انباری لعنتی؟ واقعا برام سواله!
کمی تن صدایم بالا بود.
- وا خب چیکار کنم؟
- چیزایی که بدرد می‌خوره رو بذار دم دست!
- دم دست‌تر از انباری؟
خانه جدید ما در حوالی میدان انقلاب بود و انباری خانه قدیمی در یکی از محله‌های کرج. احتمالا مادر موجود فضایی چیزی بود؛ تنها حالتی که می‌شد این فاصله را دم دستی نامید این بود که میان این دو مکان یک کرم‌چاله وجود داشته باشد که بعد مسافت را از میان بردارد.
خلاصه‌ی مطلب اینکه یک تاکسی گرفتم و دو ساعت بعد به خانه قدیمی در محله‌ی قدیمی با خاطرات قدیمی که یادآور عذاب‌ها و دلتنگی‌های قدیمی بودند رفتم.
وارد حیاط که شذم انبوهی از خاطرات شیرین گذشته که دور حیاط می‌دویدند و روی سر و کول هم می‌پریدند به استقبالم آمدند، خاطراتی که شیرین بود اما فقدان من و گذشت زمان آنها را تبدیل به شیرینی‌های گندیده کرده بود.
سعی کردم با قدم‌های سریع و عجولانه جلوی شناور شدن روحم در آن فضا را بگیرم، گردنم را خم کردم و وارد انباری شدم.
یاد آخرین باری که آنجا پا بلندی کرده بودم و‌ سرم را به سقف چسباندم و به دریا گفتم:
- یعنی یروز میشه قدم انقدر رشد کنه!
دریا نگاهی عاقل اندر سفی به من انداخت و گفت:
- اندازه‌ی زرافه‌ای باز می‌خوای چند سانت بلند‌تر بشی؟
احتمالا حالا اگر اینجا بود با تعجب به من می‌گفت:
- چقدر دراز و بدقواره شدی!
نگاهم به وسایلی افتاد که کهنه بودند اما انقدر مرتب چیده شده بودند که کهنگی‌شان به چشم نمی‌آمد. قطره اشکی از چشم‌هایم چکید، آخرش هم نتوانستم خودم را از خاطرات گذشته در امان نگه دارم. تصمیم گرفتم روی کاناپه‌ی آبی رنگی که برای نگه داشتنش یک ماه با مادر چک و چانه زده بودم بشینم و های های گریه کنم که صدایی مرا تا حد مرگ ترساند.
- هنوز هم تازه‌است، نمی‌دونم مامان چه مرگشه!
از جا پریدم سرم جوری به سقف خورد که صدای هندوانه رسیده داد.
- دریا؟!
اسمش را جیغ زدم و نفهمیدم کی اشک‌ها و خنده‌هایم باهم قاطی شد. او را در آغـ*وش گرفتم و با تمام زور فشار دادم. چند باری سرش را جلویم گرفتم و خوب نگاهش کردم تا مباد دچار توهم شده باشم، صورتش کمی تغییر کرده بود اما نه آنقدر که نتوانم اجزای چهره‌اش را تشخیص دهم.
نمی‌دانم چقدر دریا را بوسیدم و نگاهش کردم اما آنقدری بود که بالاخره به ستوه آمد و غرولند کرد.
- اه بسه دیگه.
نفس عمیقی کشیدم و خشکی فضا همراه با گرد و خاکی که بلند شده بود بینی‌ام را آزرد.
- کجا بودی دریا!
دریا نگاهشسرد بود و رفتارش از نگاهش هم سردتر.
- میشه انقدر ذق ذق نکنی؟ سرم درد گرفت.
- باشه باشه قربونت برم باشه.
با کف دست اشک‌هایم را پاک کردم و همزمان خندیدم.
- پاشو بریم، پاشو بریم خونه. نمی‌دونی بهمون چی گذشت تو این چند وقت.
دریا خیلی جدی و کمی خشونت آمیز پاسخ داد.
- دنیا اگه قراره ازین مزخرفات تحویلم بدی
 

miladsardari

ناظر ارشد داستان کوتاه
پرسنل مدیریت
ناظر ارشد رمان
نویسنده برتر
18/12/20
62
524
83
از تو رویاهام
برگردم همون‌جایی که بودم.
ترجیح دادم دهانم را بسته نگه دارم. فقط نگاهش کردم و سر تکان دادم.
- بیا حرف بزنیم، اگه می‌تونی بدون زار و زرمه صحبت کنی.
سرم را تند تند تکان دادم و گفتم:
- آره می‌تونم.
- باشه. بپرس.
و با ساده‌ترین و عین حال بزرگترین سوالی که تمام این مدت ذهن من، پدر و مادر را درگیر کرده بود شروع کردم.
- کجا بودی تو این سه سال؟
ملحفه خاک گرفته روی کاناپه را به آرامی کنار زد و رویش نشست.
- پیش اونا!
- اونا؟
انگشتش را به سمت بالا گرفت.
- اونا!
دنباله‌ی انگشت اشاره‌اش را گرفتم و مثل احمق‌ها به سقف خیره شدم.
- کیا؟
کلافه سری تکان داد و موکدا گفت:
- اون بالایی‌ها!
خدای من اصلا نمی‌فهمیدم راجع به چه کسانی حرف می‌زد.
- منظورت آدم فضایی‌هان؟
خندید و پایش را روی هم انداخت.
- تقریبا!
با تعجب نگاهش کردم و منتظر ماندم تحکم لحنش از بین برود و با خنده‌ای تمام آن مزخرفات را فراموش کنم.
- کاملا جدی‌ام دنیا.
- منظورت چیه؟ تو یه دفعه گذاشتی و رفتی. الانم داری یه توضیح غیر منطقی میدی. مثل زمانی که به مامان دروغ می‌گفتیم.
- مشکل واقعیت اینه که اگه زیادی خالص و صریح باشه هیچ‌ک**س باورش نمی‌کنه، باید کمی دروغ قاطیش کنی که تلخیش کمتر بشه.
با خودم فکر کردم احتمالا دچار توهم شده است، شاید بلایی به سرش آمده بود. شاید فرار کرده بود حال بعد از سه سال ناامید برگشته بود.
آن رفتار عجیب و غریبش را حاصل شک عصبی پنداشتم و به آرامی گفتم:
- اذیتت کردن نه؟
لبخندی ملیح زد.
- اصلا بهترین ساعت‌های عمرم بود.
- بهترین ساعت‌ها؟! تو سه سال غیبت زده بود.
- ببین اون چیزی که درباره زمان می‌دونی حقیقت نداره!
دریا گویی یک آدم دیگری شده بود. نتوانستم جلوی بغضم را بگیرم و گفتم:
- بهت تجاوز کردن؟
دریا نگاهم کرد و پوزخند زد.
- بهم گفتن باور نمی‌کنی! وایسا الان بهت نشون می‌دم، خوب نگام کن.
از جا بلند شد و چشم‌هایش را بست و گفت:
- ای کاش باورم می‌کرد.
و آنی بعد مانند گرد و غبار انباری در هوا محو شد.
از آن حسرت روز چهار سال می‌گذرد و من نمی‌دانم چرا حرف‌های صادقانه‌اش را باور نکردم، مطمئنم که او در مکانی به مراتب بهتر از اینجا زندگی می‌کند که در آن سال‌ها به اندازه ساعت‌ها می‌گذرد و انسان‌ها دردهای‌شان را فراموش می‌کنند. اما ای کاش باورش کرده بودم، ای کاش.
 

خدیجه اسدی

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
ویراستار آزمایشی
18/11/20
161
752
93
گمشده

نویسنده: بانو آرمینه آرمین

کیف برزنتی کهنه‌ را روی دوشش جا به جا کرد و به کوچه باغ پیچید. موتور اورژانس جلو در باغ بود‌‌. دلهره به قلبش چنگ انداخت. اولین قدم را که تند کرد موتور اورژانس گاز داد و رفت. دوید و دستش را به در چوبی و آبی رنگِ زهوار در رفته‌ی باغ گرفت. در قبل از بسته شدن ایستاد. در باز‌تر شد و از پایین پله‌ی سنگی پدر بزرگ با چشمان گرد شده دنیا را نگاه کرد.
-عه، شَلام دُختَیَم. اَژین ویَا!
پدر بزرگ در را باز کرد و دنیا دو پله‌ی سنگی را نفس زنان پایین آمد و وارد باغ شد.
- چی شده بابایی؟ خدا رو شکر شما خوبین. عزیز طوری شده؟
پدر بزرگ در حالیکه در را پشت دنیا می‌بست با آرامی دستی لای موهای پر پشت جو گندمی‌اش کشید.
- نه بابا. طویی نیست. یه ژَیه فِژای بوده.‌ یَفته بالا. همین. آب‌غویه می‌دم خوب می‌شه.
تلاش کرد لبخندی بر روی چهره‌ی مضطربش بنشاند. برگشت. دنیا دستش را روی مقنعه‌ی سیاه به قلبش تکیه داده بود.
-پس می‌رم حالش رو بپرسم.
به سمت ایوان پا تند کرد. عزیز با سینی پلاستیکی گلدار حاوی دو استکان گل‌گاوزبان از خانه بیرون آمد. روی حصیر پهن شده بر روی ایوان موزاییکی نشست. دنیا متعجب نیمه‌ی راه شن ریزی شده، روی برگ‌های زرد خیس از باران شب گذشته متوقف شد.
عزیز قبل از اینکه سر بلند کند و دنیای بهت زده را ببیند، چادر سفید گلدارش را دور کمر مرتب کرد و گفت:
-حاج جعفر بیا، ترسیدی برات گل‌گاوزبون دم کردم.
دنیا خود را زیر نرده‌ها رساند و صدا زد.
-عزیز خوبی؟
عزیز مضطرب سر گرداند. لبخندی از سر استیصال بر لــ*ب نشاند.
-عه...تو کی اومدی‌؟ دردت بجونم.
دنیا چرخید از پله‌ها‌ی ایوان بالا رفت. کنار حصیر ایستاد.
-موتور اورژانس دم در...
عزیز کلماتش را به سرعت سوار قطار لکنت کرد و گفت:
-چیزه‌... حاج جعفر قندش افتاده بود، هول شدم زنگ زدم اورژانس.‌..
پیرمرد به بالای پله‌ها رسید. طوری که دنیا نبیند با دست و دهـ*ان اشاره کرد که...
-نگو... نگو...
حرکت چشم‌های عزیز که بین دنیا و دست پیر مرد حرکت می‌کرد از نظر دنیا دور نماند. اخم ریزی کرد و به سمت در ورودی خانه‌ی قدیمی رفت.
-می‌رم برای خودم گل‌گاوزبون بریزم.
عزیز صدا بلند کرد.
-لیمو قاچ کردم. کنار سماور تو نعلبکیه. اونم بیار.
دنیا کفشهای کتانی صورتی‌اش را از پا در آورد.
-رو چِشَم.
بعد از ورود به راهرو ایستاد. گوش‌هایش را تیز کرد.
-حالا چیکار کنیم؟
-هیچی خانم. من می‌یَم دایو‌هاژو می‌دم میام بالا. تو هم جمع کن بویو تو.
کلاغ نوک سیاه قار قار کرد و از بین صدای جیغ کلاغ، دنیا صدای عزیز را تشخیص داد.
-بچه‌ام شبای احتضارشه. حاج جعفر یه کاری کن تنها نباشه. باید بالا سرش قرآن بخونم.
پدر بزرگ معترض پرسید:
-بَیای چی دنیا اومده؟ من سعی می‌کنم سَی گَیمش کنم. تو بُیو بهش مدام سَی بژَن.‌ خدا اژ سَی تقصییاتم بگژَیه.‌
یاعلی گفتن عزیز همراه درد زانو بود. عزیز ناله کنان گفت:
-آخ ... سینی رو بده ببرم تو.‌ تو هم بیا تو کمتر این دختر شک کنه.
دنیا به سرعت خود را به آشپزخانه رساند. یک استکان چپه را از آبچکان برداشت و با سرعت دسته‌ی داغ قوری چینی را گرفت. دستش سوخت و آن را رها کرد. دستش را در هوا تکان ‌داد. دستگیره‌ی کوچک قلاب دوزی شده را آویزان از دستگیره‌ی توپی و گرد کابینت زیر سماور پیدا کرد.
قوری را با دستگیره برداشت و روی استکان گرفت. هنوز گل‌گاوزبان بنفش نصف استکان را پر نکرده بود که عزیز وارد آشپزخانه شد.‌ سینی را روی میز پلاستیکی که با پارچه‌ای سفید و قلاب دوزی شده، پوشانده شده بود گذاشت.
دنیا استکان به دست چرخید.
-چرا اومدی تو عزیز؟
عزیز صندلی پلاستیکی سفید را عقب کشید. روی تشکچه‌ی مخمل سورمه‌ای کف صندلی نشست.‌
-سوز پاییز می‌زنه به استخونام درد می‌گیره. همین جا خوبه.
پدر بزرگ با حصیر لوله شده وارد شد و آن را پشت سبد سیب‌زمینی و پیازها، عمود به دیوار تکیه داد.
-خب دختیَم چی شد که این موقع اومدی باغ؟
دنیا پشت میز نشست.‌
-بابایی.‌ تلفنت رو جواب ندادی. برات مسیج زدم. امتحان دارم.‌ باید به کوب بخونم. داداش، آرش رو میاره اونجا می‌ذاره. اونم شیطونه.‌ نمی‌تونم درس بخونم.‌
پیرمرد گوشی‌اش را از روی کابینت برداشت. تماسهای دنیا درست زمانی بود که او در زیر زمین همراه دکتر اورژانس بود.‌
عزیز به افسوس سر تکان داد و گفت:
-صد بار گفتم این بچه مادر می‌خواد. خدا رحمت کنه. رفته دیگه. برای شادی روح اون مرحوم هم که شده داداشت باید برای آرش یه مادر بیاره.‌
دنیا لبخند زد و دستش را به کاسه‌ی مقنعه‌اش گرفت.
-حالا ما رو چند شب تحمل کن.
مقنعه را از پایین به بالا کشید و پشت سرش برد. موهای بافته‌ی شبقش وز شده بود. مقنعه را روی پشتی صندلی گذاشت. پدر بزرگ هم نشست.
-قدمت سَی چشم خانم دُکتُیَم.‌
نگاهش به نگاه نگران عزیز گره خورد و سرش را زیر انداخت.‌
بعد از نوشیدن دمنوش عزیز بلند شد و به حال کوچکی رفت که دیوارهایش تا کمر با رنگ روغنی سبز نقاشی شده بود. قرآن بزرگ و عینکش را از روی طاقچه‌ی گچی برداشت. حاج جعفر خودش را به او رساند.
-می‌فهمه.
عزیز برگشت و خیسی گوشه‌ی چشمش را با چارقد سفیدش تمیز کرد.
-بچه تنها مونده. شب آخرشه. نباید تنهاش بذاریم. ما...
پیرمرد بازوهای همسر دلشکسته‌اش را برای دلداری، آرام گرفت.‌
دنیا در چهار چوب در آشپزخانه ایستاد.‌
-اوه، من تو خونه‌ام‌ها...
پیرمرد یک دستش را رها کرد و به سمت دنیا چرخید.
-دلش گِیِفته.
عزیز زیر بینی‌اش را با همان چارقد خشک کرد.
پیرمرد به سمت عزیز با صدایی آرام لــ*ب زد.
-امشب دنیا یو بخوابونیم؟
چشمان عزیز لحظه‌ای گرد شد. آب دهانش را قورت داد و با سر تایید کرد.
دنیا جلو رفت و از صورت گرد و سفید عزیز بــ*وسه‌ای گرفت.
-نبینم غمت رو عزیز.‌
پیرمرد به آشپزخانه رفت و پارچی از شربت آبلیمو درست کرد. درون لیوان دسته دار بلور، قرص آرام بخش را حل کرد. مقداری از شربت آبلیمو را درونش ریخت و به حال برگشت.
دنیا به پشتی تکیه داده بود. عزیز رو به قبله نشسته بود و در حال خواندن قرآن بود.
-بابایی چرا زحمت کشیدی؟
پیرمرد لبخند بر لــ*ب جلو رفت و لیوان را جلو عزیز گرفت. همچون مواقعی که ناز او را می‌خرید گفت:
-بَیای خانم خودم. تاج سَیَم...
عزیز دستش را جلو آورد. پیرمرد ابرویش را بالا انداخت. عزیز با سر تایید کرد و لیوان را عقب زد.
-دارم قرآن می‌خونم. دم اذون مغربه. اگه الان نخونم نور کم میشه، نمی‌بینم.
پیرمرد لیوان را به سمت دنیا گرفت. دنیا تشکر کرد و شربت را به لبش نزدیک کرد. طعم بد لیوان باعث شد که نوشیدن آن را ادامه ندهد. تردیدی را که در دلش موج می‌زد تبدیل به شکی قوی شد. ایستاد و به سمت آشپزخانه رفت.
-کجا می‌یی بابا؟
دنیا رو گرداند.
-ته نشین شده. برم یه قاشق بردارم.
و راه آشپزخانه را در پی ‌گرفت. کنار سینک ورقه‌ی خالی قرص آرام بخش را دید. محتوای لیوان را داخل سینک ریخت و برگشت.
-دستت درد نکنه بابایی.
پدر بزرگ مشغول نماز خواندن شده بود و عزیز مشغول قرآن بود. دنیا به سمت در اتاقی که با شیشه‌های رنگی مشبک شده بود رفت.
-عزیز، اذون مغرب من رو صدا کن. خیلی خسته‌ام.
عزیز بلافاصله سرش را تکان داد. با لبخندی که سعی می‌کرد پهنای صورتش را نپوشاند گفت:
-حتما عزیزم، حتما.
دنیا به اتاق رفت. مانتویش را روی جالباسی آویزان کرد. پایین تی‌شرت زرد را روی شلوار مشکی‌اش مرتب کرد. پتو و بالشتی از کمد درون دیوار برداشت. بالشت را روی ابرهای کنار دیوار که با ملافه سفید انکادر شده بود انداخت و زیر پتو خزید.
نور مهتابی حال، از بین در چوبی سنتی اتاق داخل می‌تابید. تلاش نور خورشید دم غروب برای عبور از پشت پنجره‌ای‌های سفید بی‌نتیجه بود.
دنیا چشم‌هایش را بست و گوش‌هایش را تیز کرد. بعد از عبور عقربه‌ی دقیقه شمار از روی دو شماره، پیرمرد داخل اتاق آمد و دو بار دنیا را صدا زد. بعد از اینکه پاسخی دریافت نکرد برگشت و با عجله راه زیر زمین را در پیش گرفت. عزیز قرآن به دست دنبالش دوید.
دنیا که از رفتن آن دو مطمئن شد‌. پتو را کنار زد و آرام به ایوان رفت. از آن بالا سرک کشید. چراغهای زیر زمین روشن بود. سالها بود که به زیر زمین نرفته بود. عزیز همیشه از جن‌هایی که پدر بزرگ را در آنجا آزار دادند و باعث شدند که او نتواند حرف را به خوبی تلفظ کند قصه‌ها بافته بود. ترس را قورت داد و از پله‌ها پایین رفت. چشم به پنجره‌ها‌ی کوتاه دوخت و آرام حرکت کرد تا شاید از بین پشت پنجره‌ای‌های کلُفت آویزان از شیشه بتواند چیزی ببیند. پایش به شلنگ آبی که نیمی از آن زیر برگها بود، گیر کرد و زمین خورد. ضربان قلبش شدت گرفت.
به سرعت خود را به کنار درخت تنومند نزدیک دیوار رساند و پنهان شد. گربه‌ی ببری از روی درخت پایین پرید و جیغ کشید.
دنیا دستش را جلو دهـ*ان خود گرفت تا جیغش در نطفه خفه شود. پاهایش سِر شد و رنگش پرید. پیرمرد در زیر زمین را باز کرد و توی حیاط سرک ‌کشید.
-هیچی نیس. گُیبه بود. بخون ... بخون.
پیرمرد که به زیر زمین برگشت در را باز گذاشت. صدای عزیز بلند شد.
-ببند در رو.
پیرمرد جواب داد.
-بژای باژ باشه. اینجویی اگه دنیا بیدای شه ژود تَی می‌فهمیم.
دنیا خود را به پله‌ها رساند و آرام سرازیر شد. بدون هیچ صدایی سرش را آهسته داخل برد. عزیز روی صندلی کنار تخت بیماری مفاتیح به دست، نشسته بود.
 

خدیجه اسدی

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
ویراستار آزمایشی
18/11/20
161
752
93
بیمار آنچنان صورت کجی داشت که معلوم نبود زن است یا مرد. دهانش باز بود و چشم‌هایش روی صورت لاغرش از حدقه بیرون زده بود.
پوست صورت بیمار روی گونه‌های برجسته‌اش چسبیده بود‌. ساق دستش همچون چوب خشکی از زیر ملافه بیرون زده بود و عزیز آن را نوازش می‌کرد. اتاق بوی گلاب می‌داد. پدر بزرگ پشت به در، روی سجاده‌ی مخمل ایستاده بود و نماز می‌خواند. دنیا آرام وارد شد. متحیر نگاه می‌کرد. عزیز مویه کرد.
-ببخش دخترم. ببخش دریایم. ببخش عزیزکم. ببخش...
پدر بزرگ نماز را سلام داد و آرام و نشسته به سمت تخت خزید. گویی توانی برای حرکت نداشت. دستش را روی ساق پای دریا گذاشت و هق هق کرد.
عزیز برای دلداری پیرمرد به سمت او چرخید که دنیا را ایستاده در چهارچوب در دید.‌
دنیا مبهوت لــ*ب زد.
-گفتی دریا؟
پیرمرد سرش را بلند کرد. آرنجش را به لــ*ب تخت تکیه داد و دستش را روی سرش گذاشت. پنجه‌اش را بین موهایش فرو برد. گریه‌اش بلندتر شد. عزیز دستش را به سمت دنیا گرفت‌.
-بیا عزیزم، بیا این دریاست.
ناله کنان دستش را در هوا به چپ و راست تکان داد.
-بیا ببین امشب، شب آخره که دخترم مهمان ماست. بیا دنیا جان بیا...
عزیز نوحه ‌خواند و گریه ‌کرد. در حال خود نبود. به س*ی*نه‌اش ‌کوبید و بلند ‌گفت:
-بمیرم برای جوونیت. بمیرم برای قشنگیت... بمیرم برای خانومیت... بمیرم برای عمر از دست رفته..‌‌ بمیرم برای...
دنیا جلو‌تر رفت. کنار پدر بزرگ دو زانو نشست.
-بابایی؟
پیرمرد سر به زیر دستش را روی زانوی دنیا گذاشت.
-من ژدمش. من باهاش تصادف کَیدم. شب قبل اژ حنا بندونش بابا. سَی کوچه‌تون بود، بابا.
صدایش بلند‌تر شد. همان حروفی را که بلد بود در میان بزاق و اشک و آب بینی گم کرد.
-من آییوم می‌یَفتَم. یهو پَیید جلو ماشین. شاید اشلا به ماژین نخوید. ولی افتاد تو جوب. پشت سَیِش خوید به جدول.
شانه‌های پیرمرد تکان خورد. به س*ی*نه‌اش کوبید.
-من بدبخت ژدم.
به سرش کوبید.
-من بد بخت دختَیَم و ...
عزیز سر بلند کرد.
-تقصیر من شد. من هی گفتم زود باش دیر شده. خدا... شرمنده‌ام خدا‌...دخترم پاکه خدا... بپذیرش خدا...
دنیا ایستاد. چشمهایش گرد شده بود. ناباور گفت:
-یعنی چی؟
عزیز صدایش آرام‌تر شد. دستش را در امتداد تن دریا حرکت داد.
-این دریاست مادر. این جگر گوشمه مادر. این عزیز دلمه مادر. بعد تصادف رفت به زندگی نباتی. سه ساله نوکریش رو می‌کنم. سه ساله تر و خشکش می‌کنم. امشب شب آخرشه.
دنیا صدایش را بالا برد.
-چطور باهاش تصادف کردید و بعد رفتید کربلا؟
به دریا اشاره کرد. صدایش را بالا‌تر برد.
-درست همون موقع که ما در به در دنبالش بودیم.
دستهایش را باز کرد و فریاد زد.
-حالا دارید می‌گید جگر گوشمه؟ مگه ندیدید چی به مامان و بابا گذشت؟ چطور تهمت بارون شدیم؟ چشم مامان هنوز به دره. اینجا نشستید راحت می‌گید عزیزمه؟
رو به پیرمرد کرد و عزیز را نشان داد. حیغ کشید.
-بابایی عزیز چی می‌گه؟ اصلا بابایی، نمی‌فهمم خودت چی می‌گی؟
پیرمرد بی آنکه برگردد لــ*ب زد.
-عژیژ دیُست می‌گه بابا. ما نیَفتیم کَیبلا. کَیبلای ما دیگه دَییا بود. روز و شبمون دَییا بود. کَیبلا بهانه بود، بَیایِ پیش دَییا بودن. ما هیچ سَفَیِ زیایَتی نَیَفتیم. هیچی.
دنیا مبهوت عقب رفت. اولین اشکش که سُر خورد، بقیه‌ی اشکها باران شد. پشتش به دیوار رسید.
-چطور تونستید به ما نگید.
پدر بزرگ سرش را تکان داد.
-اژ شَیمَندگی بابا، اژ شیمَندگی.
دنیا کنار دیوار سُر خورد. صدایش را پایین آورد.
-پس اون همه سوغات؟
پیرمرد پای چوب شده‌ی دریا را نوازش کرد. عزیز نفس تازه کرد.
-همه از بازارای پشت امام زاده بود.‌
دنیا صورت خیسش را دست کشید.
-هیچ وقت با دریا راحت نبودم. دو سال بیشتر از من زندگی کرده بود. دو سالی که من باید می‌دویدم تا جاش رو تو دل خانواده‌ام بگیرم.
اشک بی‌مهابا سر ‌خورد وچشمان دنیا موجش خروشان شد.
-عزیز یادته روز تولدش بادکنک رو من آب کردم و رو سرش ترکوندم. مامان دوید براش حوله بیاره، تو چارقدت رو باز کردی و خشکش کردی؟
خنده‌ی هیستریکی کرد.
-همه بهت خندیدیم. نصف موهات رو حنا گذاشته بودی و نصف دیگه رو نه. یادته عزیز. گفتی تولد یادت رفته بوده. بابایی که بهت گفته کار حنا رو نصفه ول کردی و حاضر شدی.
رو به پیرمرد کرد و به او اشاره کرد.
-بابایی یادته اون روز که خواستگارش نشسته بود رو پشتی و گفت دکتره که باشه، یک چای نمی‌تونه بیاره. شما با عصای عزیز زدی تو سرش.
چشم‌هایش می‌بارید و صورتش می‌خندید. آهنگ صدایش بالاتر رفت.
-همیشه اون قبله بود. اون لبخند بی دلیل بود. اون خانم دکتر بود. اون عاشق همیشگی بود. حالام که تو این زندگی نباتی کربلاتون شده.
نفس عمیقی کشید و ایستاد.‌
-تصمیم گرفتم خانم دکتر شم. لبخند بی‌دلیلتون بشم. جاش رو پر بکنم. حالا می‌بینم که...
به دریا اشاره کرد.
-پاشو دریا تا خونه مسابقه بدیم. تو همیشه کم میاوردی و پهلوت درد می‌گرفت. این بارم من می‌برم.
عزیز دستش را به طرف دنیا گرفت.
-درسته که اون دریاست. ولی تو دنیای مایی. تو انگیزه‌ی زندگی مایی. تو..
دنیا به سمت عزیز پا تند کرد. کنارش زانو زد و سرش را بین دامنش پنهان کرد. صدای گریه‌ی هر دو به اوج رسید و بالا رفت.
عزیز زمزمه کرد.
-هرچقدر دریا آرام بود تو شور و اشتیاق بودی. تو با اون نگاه مشرقیت، با اون برق نگات، با اون امید به زندگیت، زندگی ما رو گرم کردی‌. تو دنیای مایی..‌.
دنیا سرش را به سمت دریا چرخاند. صورت خشک دریا روبه رویش بود. با دهانی باز و بینی نازک. نگاهش کرد.
-عزیز من بدم؟
عزیز سرش را نوازش کرد.
-نه مادر.‌
دنیا لــ*ب زد.
-عزیز من حسودم؟
عزیز دستش را بین موهای دنیا برد.
-نه مادر.
دریا نفس عمیق صدا داری کشید. پدر بزرگ هول ایستاد.
-دَییا جان.
دنیا سرش را بلند کرد. مادر بزرگ اکسیژن را روی بینی دریا گذاشت. فریاد زد.
-شاید خدا بخواد معجزه کنه. خدایا...
دنیا دست دراز کرد و زیر گلوی دریا گذاشت. عزیز چشمان خیس لرزانش را به او دوخت. دنیا خودش را کمی بالا کشید و چشم‌های دریا را بست. اشک از چشم دنیا چکید.
عزیز شیون کرد.
-وای... وای...

آرمینه آرمین.

شهریور ۱۴۰۰
 

عاطفه رهنما

مدیر تالار
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
طراح انجمن
28/1/21
126
569
93
🌍
« با من بیا »

یک دو سه ... یک دو سه چهار پنج
سه پله بلند که پایین آمدن از آنها پا را به زحمت می‌انداخت. و بعد از آن پنج پله کوتاه تر که سختی پله‌های اول را جبران می‌کرد. بوی نم و دیوار‌های خیس خورده، بوی آشنایی که سلول‌های مغزم را درگیر می‌کرد؛ از همان ابتدا خاطرات خاک خورده کودکی را در ذهنم بیدار کرد.
نمی‌دانم چرا اینجا هستم. شاید این آخرین دیدار با مخفی‌گاه کودکی‌ام باشد. از زمانی که شنیده بودم عموهایم همه را ترغیب کرده تا خانه پدریمان را بکوبند؛ این دیدار را در سرم مدادم می‌پروراندم. تا امروز که بین خواب و بیداری، بین آمدن و نیامدن‌هایم بالاخره غریزه دلتنگی در من پیروز شد. اما تنهای تنها بودم.
شاید اگر او بود خیلی زودتر از این‌ها آمده بودیم. هرچه باشد اولین بار او مرا به اینجا کشانده بود. به بهانه بازی با دوست خیالیش. آخر هفته‌ها وقتی که از بندِ درس و کتاب رها می‌شدیم؛ما بودیم و این زیرزمینِ نمور. آن هم ظهر‌ها که ننه جان و مادر خواب بودند. آن‌ هم با تمام منع کردن‌ها و تَشَر زدن‌های ننه‌جان. که این پایین جای بازی نیست. که اگر رفتید «خاله‌غولک» می‌خوردتان.
همیشه دورا دور می‌دیدیم که بزرگ‌ترها حتی پدر خدابیامرزمان با احتیاط و سلام و صلوات وارد زیرزمین می‌شد. درِ آنجا همیشه قفل بود. یادم هست که می‌گفتند بعد فوت پدربزرگ، دیگر کسی جرات پا گذاشتن به آنجا را ندارد. به دور از گوش‌های کنجکاو ما بچه‌ها قصه‌هایی می‌گفتند از آنجا. حتی بعدها که از اینجا رفتیم هم با احتیاط از زیرزمین اسم می‌بردند.
آخر هم نفهمیدم که دریا، خواهر کوچک‌ترم کلید زیرزمین را از کجا پیدا کرده بود. در جواب سوال هایم تنها یک جمله می‌گفت:
« دوستم بهم گفت کلید کجاست.»
دستم را به دیوار کنارم گرفتم تا از بین گِل‌های کنده شده از سقف و دیوار که راه را سد کرده بود؛ جای پایی پیدا کنم. غافل از این که آرامش چندین ساله تار عنکبوتی را با انگشتانم به هم زده بودم. دستم را از دیوار جدا کردم و رشته‌ای طولانی از تارهای به هم تنیده از در و دیوار نمناک جدا شد. حرکت عنکبوتهای تازه از خواب بیدار شده و مضطرب را روی دیوار دنبال کردم. به میان سایه‌های تیره زیرزمین خزیدند و شاید از میان تاریکی به منِ خانه‌براندازشان خیره شده بودند.
دو دریچه کوچک باریکه‌های نور را از میان گرد و خاک شیشه به داخل هدایت می‌کردند. نور خفیفی که کمی از وهم فضا کم می‌کرد.
هنوز هم خمره‌های سفالی، تنها وسایل زیرزمین، کنار درِ سرداب روی هم تلنبار شده بود. بعضی‌ها ترک خورده بودند و بعضی‌ها زیر گرد و غبار از تک و تا افتاده بودند. فضا تاریک بود. با این که امیدی نداشتم ولی چند بار دستم را روی کلید چرک و کثیفِ برق فشار دادم. لامپ، همان لامپ سوخته بود. انگار کسی اینجا را از روشنایی منع کرده باشد. خدا می‌دانست چند سال در تاریکی فرو رفته است.
کمی به خودم نهیب زدم. این آخرین دیدار بود. شاید چند روز دیگر برای خراب کردن این خانه می‌آمدند. نباید به خاطر تاریکی پا پس می‌کشیدم. دلم می‌خواست نگاهی به سرداب بیندازم. جایی که دریا زیاد آنجا می‌رفت ولی من با این که بزرگ‌تر بودم جرات داخل رفتن نداشتم. تنها از پشت در به داخل سرک می‌کشیدم. اما هیچ وقت جز تاریکی چیزی ندیده بودم. آنجا نسبت به کل زیرزمین خیلی تاریک‌تر بود. خیلی.
به در سرداب نزدیک شدم. آهسته انگشتانم را به در کشیدم. می‌دانستم که این در هیچ وقت قفل نبود. مردد بودم. ته دلم کرم‌های استرس می‌لولیدند. با سر انگشتانم به در فشار آوردم. قیژ قیژ در، ترسی ناگهانی در دلم انداخت. صدای حرکتی آهسته را از پشت در احساس کردم. اما زیاد جدی نگرفتم. میان صدای گوش‌خراش در مدام پیدا و پنهان می‌شد. نمی‌توانستم توهم و واقعیت را از هم تشخیص دهم. در تا نیمه باز شد و تاریکی از لای آن بیرون زد. بوی عجیبی مشامم را درگیر کرد. درست نمی‌دانم بوی چه اما غریزه‌ام هشدار می‌داد که این بو، بوی یک زیرزمین متروکه نباید باشد. جریان سرد هوا از داخل سرداب به صورتم خورد. انگار لایه‌هایی از یک عطر زنانه به مشامم می‌رسید و نمی‌رسید. می‌بوییدم و عقلم قبول نمی‌کرد. با منطقم جور در نمی‌آماد که این بو را اینجا استشمام کنم.
زنگ خطر در مغزم به صدا درآمد. لرزش خفیفی را در پاهایم احساس می‌کردم. دستم را از روی در برداشتم تا پا به فرار بگذارم.
_ نه
صدا واضح بود. مغزم نمی‌توانست انکارش کند. من واقعا این صدا را شنیده بودم. پشت به در ایستاده بودم و نفسم بند آمده بود. پلک‌هایم متوقف شده بودند و چشم‌هایم از این شُک، بی‌دلیل به روبه‌رو خیره شده‌بود. اما پاهایم به حرکت در نمی‌آمدند.
باز صدای حرکتی به گوشم رسید.
_ نرو دنیا.
می‌لرزیدم.
_بالاخره اومدی.
سردی هوا دو چندان شده بود.
_ برگرد می‌خوام ببینمت.
صدای دریا بود. سنگینی دستی را روی شانه‌ام احساس کردم. غیر ارادی آن دست را پس زدم و جیغ خفه‌ای سر دادم. به سمت در زیرزمین دویدم ولی روی پله‌اول پاهایم سست شد و زمین خوردم. سرم را به عقب برگرداندم و با چشم‌هایی ترسیده عقب را نگاه کردم.
سایه نحیفی از میان تاریکی، آرام آرام به سمتم می‌آمد.
_ تو کی هستی؟... بهم نزدیک نشو.
سایه متوقف شد. صدای پوزخندش را شنیدم.
_هنوزم خیلی ترسویی. می‌بینی که آدمم. به هیکلم میاد هیولا باشم؟
و بعد خندید. از ته دل.
ناگهان با دو قدم زیر نورِ تنگ و باریک دریچه که روی زمین افتاده بود قرار گرفت. چشم‌هایم را باور نداشتم. می‌دانستم که روزی سر وکله خواهر دیووانه‌ام پیدا می‌شود. خیلی ناگهانی و بی‌مقدمه. ولی نه اینجا. اینجا جایی نبود که کسی سه‌سال پنهان شود.
او همیشه بی‌دلیل چند روز غیبش می‌زد ولی دوباره پیدایش می‌شد. صدها بار گفته بود که روزی خانه را ترک خواهد کرد‌. و من او را خوب می‌شناختم. خواهر کم حرفم، حرف اضافه‌ و بیهوده نمی‌زد. هر چه می‌گفت را روزی عملی می‌کرد. نامه‌ای که بعد از رفتنش از خود به جا گذاشته بود را یادم آمد. نامه‌ای که منِ از همه‌جا بی‌خبر را حسابی به دردسر انداخت. چیزی که قرار بود تنها من ببینم اما به دست مادرم رسیده بود:
« من دارم می‌رم دریا. و تو می‌دونی من کجام. پیدام کن.»
همین!
مثل بازی کودکانه‌ای که سه‌سال ادامه داشته باشد. منتها دیگر خبری از اتاق‌ها و پستوی ننه‌جان نبود. خبری از کندوکاو میان لحاف‌های تا‌خورده‌ی کنج‌دیوار نبود. من باید کل شهر را می‌گشتم تا پیدایش می‌کردم. و شاید کل دنیا را!
راستش را بگویم او هیچ‌وقت تلاشی برای بزرگ‌شدن نکرده بود. هنوز هم همان کودک هفت‌ هشت ساله بود!
چند ماه بود که دیگر جست و جو را متوقف کرده بودم. با این که حسم می‌گفت او هنوز زنده‌است ولی دیگر خسته بودم. بعد از فوتِ پدر من بودم او و مادر. سال‌ها بود که به غیب شدن‌هایش عادت کرده بودیم. می‌گفتند دیوانه‌است. از همان بچگی زیاد با خودش حرف می‌زد ولی برای دیگران حرفی برای گفتن نداشت.
بلند شدم او را از نزدیک برانداز کردم.
لاغرتر شده بود ولی چشم‌های نافذش از خوشحالی می‌درخشید.
 
آخرین ویرایش:

عاطفه رهنما

مدیر تالار
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
طراح انجمن
28/1/21
126
569
93
🌍
گیج از این دیدار ناگهانی گفتم:
_ دختر دیوونه. تا الان کجا بودی؟
_ اینجا بودم. فکر می‌کردم خیلی زودتر از اینا پیدام کنی.
_ من از کجا باید می‌دونستم... یعنی همه این مدت اینجا بودی؟
_ آره پیش دوستم.
خنده بر لــ*ب داشت. نمی‌دانستم چرا انقدر خوشحال است. هیچ وقت باور نداشتم که او دیوانه باشد. ولی بعد این همه سال باز هم از دوست خیالیش می‌گفت. عصبی شده بودم. از این جواب‌های تکراری که سال‌ها از او شنیده بودم.
_ آخه کدوم دوست؟ محض رضای خدا یک بار هم شده جواب درست بده بهم.
شانه‌های استخوانی‌اش را گرفتم و تکانی به اندام لاغرش دادم.
_جواب منو بده. آخه کدوم دوست. نذار مثل بقیه فکر کنم دیوونه‌ای.
لبخند ملایمی روی لــ*ب‌هایش تاب می‌خورد. توی چشمانم خیره شد و گفت:
_ من هیچ وقت به تو دروغ نگفتم خواهر جون. ولی هیچ وقت بهم اجازه نمی‌داد که برات توضیح بدم.
_کی؟
_ دوستم.
چشمان خیسم را از او گرفتم و صدایم را بلند کردم:
_ کو این دوستت؟ چرا من هیچ وقت ندیدمش؟ اگه مامان هم ازت پرسید همین رو می‌گی؟
_ فقط من اونو می‌دیدم. اون خودشو به تو نشون نمی‌داد. آخه تو می‌ترسیدی. برای همین خودشو نشون نمی‌داد. ولی الان قبول کرده که ببینیش.
حرف‌هایش کم‌کم داشت مرا می‌ترساند. هنوز از دستش دلگیر بودم. پوزخند عصبی زدم.
_ کو پس؟ بگو بیاد دیگه؟
محال بود راست بگوید. حرف‌هایش منطقی نبود.
_ تو سردابِ. یعنی همیشه اونجا بوده. فقط بعضی وقتا میومد دیدن من. بیا منتظرته.
به راه افتاد و در سرداب را باز کرد. به عقب برگشت و منتظر نگاهم کرد. قدمی به جلو برداشتم. به نشانه تایید سری برایم تکان داد و لبخندش پررنگ‌تر شد. به رو‌به رویش که رسیدم در را کامل باز کرد داخل شد. یک قدم کوتاه برداشتم. پاهایم تنها چند سانت مانده بود تا به داخل سرداب برسد. ناگهان صدای ناله‌ای ضعیف به گوشم رسید. چند لحظه گذشت و دوباره تکرار شد. انگار کسی چیزی می‌گفت ولی برایم مفهوم نبود.
به دریا نگاه کردم. آثاری از اضطراب در چهره‌اش نمایان بود. دیدم که آرام پشت سرش را نگاه می‌کرد و با نگاه من سریع سر برگرداند.
_ بیا دیگه. چرا وایستادی؟
_ این صدای چی بود؟
_کدوم صدا؟ من که چیزی نشنیدم.
احساس کردم تُن صدایش در حال تغییر بود. کمی خش‌دار بود. صدا دوباره ناله‌کرد. این بار ولی بلند‌تر.
_ نیا...
ناگهان دریا را دیدم که به پشت‌سرش نگاه کرد و با صدایی غیر عادی و خشن گفت:
_ مگه نگفتم چیزی نگو.
اما رویش را که برگرداند دیگر دریا نبود. چشمان سرخ و وحشتناکی به من خیره شده بود. این صورت چروکیده با موهای ژولیده ، خواهر من نبود.
_ بیا.
_نیا.
_ بیا.
_ نیا.
صدای موجود رو به رویم رفته رفته هولناک‌تر می‌شد و صدای ناله بلندتر.
نفس‌هایم کوتاه و بریده‌بریده شده بود. دستان لاغر و بلندی به سویم دراز می‌شد. چرکین و خاکستری رنگ. با ناخون‌هایی بلند و سیاه. دیگر صدایش مثل دریا نبود. به‌جای « بیا» تنها خِرخِر می‌کرد. صدای ناله کم جان‌تر از قبل به گوش‌می‌رسید.
_ منو گول زد... تو دیگه نباید... بیایی... دنیا... برو... داره گولت می‌زنه.
فریاد زدم:
_دریا...
_ برو... نیا داخل.
هیکل رو‌به رویم دیگر شبیه انسان نبود. به سمت‌من قدم برمی‌داشت. گریان و لرزان به عقب قدم برمیداشتم.
_ دریا بیا بیرون... بیا بریم.
_ دیگه نمی‌تونم... وجودمو دزدیده... گولم زده... دیگه نمی‌تونم از زیرزمین بیرون بیام.
این بار با تمام توان فریاد زد و میان جیغ بلندی که می‌کشید، کشیده و درآلود گفت:
_ برو... اون نمی‌تونه از زیرزمین بیرون بیاد.

افتان و خیزان. خودم را به پله‌ها رساندم. اشک‌هایم دیدم را تار کرده بود. روی پله‌ها افتادم. اما چهار دست و پا خودم را بالا کشیدم. به درِ زیرزمین چنگ‌ انداختم. نفس‌هایم خِس خِس کنان بیرون می‌آمد. روی پله آخر چیزی دور مچ پایم پیچید. افتادم. دست‌های خاکستری‌اش مرا به داخل می‌کشید. تقلا می‌کردم. اما کشیده می‌شدم. صدای دریا را می‌شنیدم که نزدیک‌تر می‌شد.
_ ولش کن... بذار بره.
صدای کوبیدن چیزی آمد. گره دست‌ها از دور پایم باز شد و س*ی*نه خیز خودم را بیرون کشیدم. جیغ خش داری فضا را پر کرد. خودم را به پشت پنجره زیرزمین کشیدم. هیچ‌ک**س آنجا نبود. اما صداهارا خوب می‌شنیدم. فریاد دریا و صدای «خاله‌غولک» در هم آمیخته بود!
و من همچنان به زیرزمین خالی خیره شده بودم.
 
آخرین ویرایش:

z.moradi.g

مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
18/11/20
95
547
83
از وقتی‌که از مامان شنیده بودم خانه‌ی قدیمی‌مان را فروخته، دل در دل نداشتم و بی‌قرار بودم تا پس‌از سال‌ها یک‌بار دیگر به اینجا بیایم. در را باز کردم و به محض ورود با تابلویی پاییزی و زیبا مواجه شدم. حیاط بزرگ و پر از درختان زرد و نارنجی و زمینی که پوشیده از برگ‌های خشک بود و آسمانی نیلی و چون من، دلتنگ… .
قدم برداشتم و صدای خش‌خش برگ‌ها، سمفونی غم‌انگیز این قصه‌ی دلتنگی شد. پیش رفتم و به استخری که به جای آب پر از برگ بود چشم دوختم و به‌ناگاه خاطرات خاک گرفته‌ام به مغزم هجوم آوردند و اشک به چشمانم.
صدای خواهرم را شنیدم، دنیا؛ دنیایی که چهار سال از من کوچک‌تر بود و تا زمانی‌که در این خانه بودیم نصف عمرمان را به بازی در این حیاط و کنار استخر گذرانده بودیم و چقدر دلتنگ اویی شدم که سه سال پیش ناگهان غیبش زده بود و هر چه گشتیم اثری از او نیافتیم.
سر چرخاندم و نگاهم را به پنجره‌های کوچک و چسبیده به کف حیاطِ زیرزمین دوختم و تصویر دو دختر بچه‌ی شیطان و آشفته را دیدم، که پس از خراب‌کاری‌هایشان از ترس پدر، به آن‌جا پناه برده بودند… .
یقه‌ی پالتو‌ام را به هم چسباندم و به طرف زیرزمین قدم برداشتم و همراه با نم‌نم باران اشک ریختم از درد نبودن خواهرم.
نزدیک‌تر که شدم احساس کردم چیزی پشت پنجره تکان خورد و با این گمان که اشتباه کرده و خیالاتی شده‌ام جلوتر رفتم. بالای پله‌ها ایستادم و با نگاهی به در چوبیِ کوچک و رنگ و رو رفته زیرزمین متوجه شدم که قفل نیست. متعجب، چند پله‌ای که مقابل پایم بود و به در می‌رسیدند را پائین رفتم. با احتیاط در را هل دادم و به محض باز شدن، موج کم جانی از گرما به صورتم خورد و در را که تا آخر باز کردم لحظه‌ای نفسم را بند آورد، تصویر تلخ و تاریک مقابلم… .
ناباور عقب کشیدم و نگاهم را به دل کبود آسمان دوختم. چند نفس عمیق کشیدم و چشمانم را محکم باز و بسته کردم تا بدانم خواب نیستم و چیزی که می‌دیدم واقعیت داشت. دوباره داخل را نگاه کردم و خواهرم را دیدم که گوشه‌ی زیرزمین، در کنج دیوار آجری فرو رفته و غمگین و گریان مرا نگاه می‌کرد.
صدای حیران و لرزانم، به سختی از گلو خارج شد.
- دنیا؟!
به سختی از جا برخاست، گریه‌اش شدت گرفت و من جرأت کردم و داخل شدم. تک پله‌ی داخلی را پائین رفتم و لــ*ب زدم.
- دنیا خودتی؟! بگو که خواب نمی‌بینم؟
کلید کنار در را فشردم و لامپی که از وسط سقف آویزان شده بود، روشن کرد این زیرزمین نمور و نیمه تاریک را، و واضح‌تر می‌دیدم چهره‌ی زیبا و بی‌روح خواهرم را.
دلم لرزید و با قدم‌های لرزان نزدیک‌تر شدم.
- بگو که دیوونه نشدم.
میان گریه سر تکان داد و صدای گرفته و خش‌دارش پس از سه سال به گوشم رسید.
- خواب نیستی دریا! دیوونه هم نشدی، من دنیام.
خیره به واقعیت تلخ و رقت‌انگیز مقابلم پیش رفتم. هر دو با هم با صدای بلند گریه سر دادیم و در یک چشم به هم زدن به آغـ*وش هم پناه بردیم، خواهرانه؛ پر از حیرت و دل‌تنگی و اشک.
کمی بعد بازوهایش را گرفتم و از خودم جدایش کردم.
- تو اینجا چی‌کار می‌کنی دنیا؟ کجا بودی این همه سال؟
گریه امانش نمی‌داد و توان حرف زدن نداشت. نگاهی به تن نحیفش انداختم و دستش را گرفتم و همان‌جا گوشه‌ی زیرزمین، روی موکت کوچکی که پتویی رویش انداخته بود، کنار هیتر کوچکش نشاندمش. خودم هم کنارش نشستم و نگاهم را در آن زیرزمین نسبتاً بزرگ و خلوت چرخاندم. از اجاق پیک‌نیک کوچک و تعداد کمی ظرف که کنار تیر و تخته‌های قدیمی‌مان در طرف دیگر زیرزمین جا خوش کرده بودند، گذر کردم و به تشک و بالشتی که پشت سرش قرار داشت رسیدم و سپس، به چهره‌ی تکیده‌اش.
صورت خیسش را قاب گرفتم و با شست هر دو دستم اشک‌هایش را پاک کردم و گودی چشمان و زردی چهره‌اش، دلم را بیش از پیش به درد آورد.
- تو اینجا چی‌کار می‌کنی دنیا؟ تو رو خدا بگو! می‌دونی چقدر دنبالت گشتم؟ عکست رو توی روزنامه‌ها چاپ کردم، پلیس رو خبر کردم، اما…
گریه امانم نداد و کمی بعد دوباره ملتمسانه به حرف آمدم.
- دنیا تو رو خدا حرف بزن!
و حالا صدای گرفته‌ی او بود که میان هق‌هق من بلند شد.
- مامانت، مامانت از خونه بیرونم کرد.
نگاهم شرم‌زده و متعجب شد.
- مامان و داییت هر دو با چاقو تهدیدم کردن که اگه خودم با پای خودم از اون خونه بیرون نرم می‌کشنم، چاره‌ای جز رفتن نداشتم و با تهدید مامانت سعی کردم هیچ‌وقت دور و بر شما پیدام نشه. نگاهم هر لحظه شرمنده‌تر می‌شد و به یاد آوردم که مامان، پس از مرگ بابا و مامان دنیا که زن دوم بابا بود، چقدر او را اذیت می‌کرد. به‌خصوص بعد از اینکه از این خانه رفتیم، هیچ‌جوره چشم دیدنش را نداشت. از او و مادرش متنفر بود و گذشته از آن می‌خواست که تمام دارایی و ثروت بابا به خودش، من و برادر شش ساله‌ام برسد… .
دست سردش را در دست گرفتم و اشک‌های گرممان، برای رهایی از زندان چشم با هم سبقت می‌گرفتند.
- من شرمنده‌ام دنیا، فقط می‌تونم بگم شرمنده‌ام!
پس از لحظه‌ای س
کوت، شرمگین‌تر از قبل پرسیدم:
- این سه سال و چی‌کار می‌کردی؟ کی اومدی اینجا؟
دستی به صورت خیسش کشید و انحنای لــ*ب‌هایش، نقشی از تلخند شد.
- روزای اول کلی در به دری کشیدم. رفتم خونه‌ی خاله‌م و روز دوم به سوم نرسیده، شوهرش شروع کرد به اخم و تخم و با خاله دعوا کردن، از اونجا زدم بیرون و چند روزی رو توی پارک و خیابونا آواره بودم، تا اینکه یه روز اتفاقی کلیدی که از این خونه داشتم رو توی کیفم پیدا کردم و به سرم زد که بیام اینجا.
نگاهی به اطراف انداخت و تلخی لبخندش، همه‌ی وجودم را آغشته به زهر کرد.
- نمی‌دونی چه شبایی رو اینجا گذروندم، شبایی که از گشنگی و ترس و تنهایی و سرما خواب به چشمم نمی‌اومد. طول کشید، طول کشید تا عادت کردم، یعنی مجبور شدم عادت کنم. اما هنوز هم که هنوزه از شبای این زیرزمین می‌ترسم... .
دلم خون شد از فکر شب‌هایی که من در ناز و نعمت گذرانده بودم و خواهرم اینجا در سرما و ترس و تنهایی سر می‌کرد.
- بعد از مدتی فهمیدم که برای دووم آوردن باید کار کنم. این‌قدر گشتم و گشتم تا بالاخره توی یه رستوران کار پیدا کردم. هم غذام تامین می‌شد، هم با پولش توی چند ماه اول تونستم این وسیله‌ها رو بخرم تا از سرما و گرسنگی نمیرم.
اشک‌هایم را پاک کردم.
- چرا نرفتی توی خونه؟ چرا زیرزمین؟
- کلید داخل رو نداشتم، ولی اگه هم داشتم نمی‌رفتم. می‌ترسیدم مامانت بفهمه. آخه هر از گاهی اون یا داییت واسه خونه مشتری می‌آوردن و فکر کردم اگه یه بار من و اینجا ببینن حتما می‌کشنم. هر دو دستش را گرفتم و گریه‌اش شدیدتر شد و درد صدایش بیشتر.
- نمیدونی هربار که مشتری می‌آوردن به چه حال و روزی می‌رسیدم و چطور دست به دامن خدا می‌شدم برای اینکه از خیر دیدن زیرزمین بگذرن و همه‌ی شانسم توی این چند سال همین بود و به فروش نرفتن این خونه.
دلم خون شد از فکر تنهایی و آوارگی خواهرم. باریدم و دستانش را گرم فشردم.
- پاشو بریم دنیا، دیگه نمی‌ذارم تنها باشی.
- نه دریا، من از مامانت می‌ترسم.
شدیدتر باریدم و لــ*ب زدم:
- نترس! باید قوی باشی. باید حقت رو بگیری. تو دیگه بزرگ شدی، هجده سالته، این خونه و زندگی و ثروت حق توأم هست. حتی اگه لازم باشه از مامان و دایی هم شکایت می‌کنم، اما نمی‌ذارم حق تو ضایع بشه. دیگه نمی‌ذارم در به دری و عذاب بکشی، نمی‌ذارم تنها بمونی. بهت قول میدم دنیا، که لحظه به لحظه‌ی این سه سال رو برات جبران می‌کنم، بهت قول میدم!
هر دو دوباره گریه‌مان اوج گرفت و دلتنگ‌تر از قبل، به آغـ*وش هم پناه بردیم… .
 

مهناز

کاربر انجمن
کاربر انجمن
22/9/21
1
6
3
«به نام خدا»


اتاقک ماشین از هوای سرد بهمن ماه پر شده بود. دنیا شال سیاه نم‌دارش را کمی جلوتر کشید و به نیم رخ تکیده‌ی سعید خیره شد. به سختی چشم از لاغری بیش از اندازه‌ی او گرفت و به رفت و آمد برف‌ پاک‌کن‌ها چشم دوخت.
-دفاعت چطور بود؟
کمی سر چرخاند و دوباره به او نگاه کرد. این بار چشم‌هایش در نگاه سردش نشست و به سختی لــ*ب زد.
-خوب بود.
-اگه دریا بود؛ اونم چند سال دیگه مثل تو دفاع داشت.
غمِ صدایش به گلوی دنیا سرایت کرد.
- وقتی به هر دری زدم بسته بود، سعی کردم دیگه خونه نیام تا جای خالیش آزارم نده...
انگشت‌های خیس و سرد شده‌ی پاهایش را در دمپایی‌های پلاستیکی مچاله کرد و ادامه داد.
-اما حالا... حالا که تموم شده نمی‌دونم کجا برم...
سعید به قطره اشک لجوجی که از صورت ظریف دنیا خودش را پایین انداخت نگاه کرد، به چشم‌ها و ابروهای خوش حالتش...
رو گرفت از تمام شباهتش با او و دست چپش را روی تن سرد فرمان انداخت.
-خستم... دیگه هیچ امیدی برام نمونده دنیا... دلم تنگه و حس می‌کنم از تموم آدم‌ها بیچاره‌ترم.
-مهین هم حالش بهتر از تو نیست...
سعید با یادآوری مخالفت‌ها و بدخلقی‌های مهین، به یکباره چرخید و صدایش بلند شد.
-نه... همه‌ی شما به زندگی برگشتین فقط منم که به خونه‌ی چیده شده با سلیقه‌ی دریا هر روز و هر شب نگاه می‌کنم و آب می‌شم. به خونه‌ای که بعد از پنج سال التماس و خواهش از مادرتون برای رضایتِ به عقد با کلی خستگی چیدیم و حالا من تک و تنها توی اون همه آرزویی که بوی نا گرفتن؛ حسرت یک بار دیدنش پشت اون اجاق‌گاز لعنتی تا مغز استخونم رو هی می‌سوزونه.
دنیا با درد به چشم‌های پر شده از اشکش و رگ گردنش خیره شد و بعد به سختی، با صدایی که می‌لرزید به حرف آمد.
-تو‌ اشتباه می‌کنی سعید... هیچکس نمی‌تونه منکر علاقه‌ی بی اندازه‌ی مهین به دریا بشه.
سر پایین انداخت و گوشه‌ی شالش را دور انگشت اشاره پیچید و باز کرد.
-درسته که مهین هیچ چیزی برای من کم نذاشته اما دریا دختر خودشه، از خون خودشه و جای خالیش با هیچ کسی حتی من پر نمی‌شه.
گفت و اشک‌هایش همزمان با قطره‌های باران جاری شدند و بغض امانش را برید. در را باز کرد و به سمت خانه دوید.
به دیوار کنار در واحد نقلی‌شان تکیه داد تا کمی آرام شود. چند نفس عمیق کشید و صدای سابیده شدن چرخ‌های ماشین سعید روی آسفالت، در گوش‌هایش جیغ کشید.
کاش می‌توانست کاری کند، برای سعید برای مهین و برای خودش.
تکیه‌اش را از دیوار برداشت و دستش روی دستگیره‌ی در نشست و با خودش زمزمه کرد.
-سه سال شد دریا... کجایی دختر بس کن دیگه...
با بغضی که سعی داشت قورتش دهد در را باز کرد و گرمای دلچسب خانه، گونه‌های سرما زده‌اش را نوازش کرد. کمی جلوتر رفت و به کانتر تکیه زد. بوی خورشت فسنجان زیر بینی‌اش پیچید و تمام خاطراتش تیر کشید.
مهین پشت به او مشغول بسته بندی بود.
-اومده بود چیکار؟
-سعید حق داره مامان... همسرشه.
مهین سبد سبزی را در یخچال گذاشت و بی آنکه به دنیا نگاه کند با حرص گفت:
-اینم پسر همون مادر بی‌احساسه، حیفِ دریای من...
دنیا کلافه کانتر را دور زد و کنارش ایستاد. به بسته‌های کوچک سبزی خوردن و تربچه‌های وسطشان نگاه انداخت و دست دور شانه‌های او حلقه کرد.
-چیکار می‌کنی مهین خانوم؟
مهین آخرین کیسه را زیپ کرد و به صورت کشیده‌ی او نگاه کرد.
-مادر فقط اونی نیست که بچشو می‌زاد دنیا... وقتی مادر خدابیامرزت سر زا رفت، آقات دست تنها سه سال تر و خشکت کرد و بعدش هم اومد شد سایه‌ بالا سر من...
گونه‌ی دخترکش را بوسید و کمی فاصله گرفت و وقتی سکوت دنیا را دید باز هم ادامه داد.
-سرمون بی سایه شد ولی تو جگرگوشه‌ی منی.
دل نازک شده بود و دنیا پی عوض کردن بحث چشم روی بسته‌های غذا چرخاند.
-این همه غذا برای چیه مامان؟
انگشت اشاره‌اش را از روی کیسه‌های شفاف بر تن نرم و خوش رنگ فسنجان کشید و زمزمه کرد.
-سه ساله لــ*ب به فسنجون نزدم.
مهین خودش را به نشنیدن زد، جلوتر رفت و کیسه‌ها را در سبد پلاستیکی درب دار قرار داد و روی هم چیدشان و بعد یکی یکی بسته‌های سبزی را جاساز کرد.
-نذر سلامتی بچمه مادر... ملوک بهم زنگ زد که ببرم اداره با هم بریم تقسیم کنیم.
دنیا لــ*ب برچید و به کابینت تیکه زد. مهین چادر به سر از در هال بیرون رفت.
دنیا به قابلمه‌ی روی اجاق نگاه کرد و در حالی که سعی می‌کرد صدای دریا و ذوقش برای فسنجان که در سرش می‌پیچید را خاموش کند، کنار اجاق ایستاد و با قاشقی که در قابلمه‌ بود، مقداری از فسنجان را برداشت و در دهـ*ان گذاشت.
تکه‌ای تقریبا درشت از گردو زیر دندانش رفت و چندشش شد، از گردوی درشت متنفر بود.‌
تلفن خانه به صدا در آمد. قاشق را پهلوی اجاق گذاشت و کنار در ورودی ایستاد. تلفن را برداشت.
-الو مهین جان...
به ساعت نگاه کرد و متعجب از شنیدن صدای خاله ملوک به سختی به حرف آمد.
-اداره نیستی خاله؟
-خوبی دنیا؟ پنج‌شنبه که اداره تعطیله، امروز از مهین بی خبر موندم گفتم زنگ بزنم شام بیاین اینجا لااقل...
دیگر نشنید که ملوک‌ چه می‌گفت. به در بسته‌ی هال نگاه دوخت و گوشی را رها کرد، سوئیچ را چنگ زد. تکه گردوی درشت هنوز هم در دهانش بود و صدای دریا جلوی گوشش آژیر کشید.
«فسنجون با گردوی درشت، فقط مخصوص دریا»
کلید اسانسور را فشرد. چه خوب بود که مهین فوبیای آسانسور داشت. کاش برسد.
از خانه بیرون رفت و در پارکینگ مهین را کنار همسایه دید. قبل از اینکه او را ببیند، پشت ماشین پناه گرفت.
نگاه کرد و با دیدن مهین که سبد را روی صندلی کناری گذاشت و ماشین را بیرون برد، با عجله سوار شد و با فاصله از ماشین مهین می‌راند و چشم از او بر نمی‌داشت. در دل خدا را صدا می‌زد، که اشتباه کرده باشد، که بلوار را رد نکند.
نام سعید روی صفحه‌ی موبایلش خاموش و روشن می‌شد. گوشی را در دست گرفت و لــ*ب گزید. دیگر هیچ چیزی به جز چرخ‌های ماشین مهین برایش مهم نبود.
با ناباوری از کنار تابلوی سبز رنگ انتهای بلوار که اداره‌ی بهزیستی را نشان می‌داد گذشت و صدای کوبش مستمر قلبش در گوش‌هایش تکرار شد.
-رد کرد... نه مهین... خواهش می‌کنم نه...
آب دهانش را قورت داد و لــ*ب زیرینش را بین دندان‌هایش فشرد.
پیامکی از طرف سعید روی صفحه‌ی بزرگ موبایلش نشست.
«حالا که اومدی می‌خوام امروز بیام با مادرت صحبت کنم لطفا خونه باش»
گوشی را روی صندلی انداخت و قبل از اینکه فاصه‌اش با مهین زیاد شود، کمی گاز داد. مسیر رفته رفته آشنا شد... وجب به وجب اینجا را بلد بود.
در حالی که چشم از ماشین مهین بر نمی‌داشت کمی به پهلو خم شد و دست راستش را به سمت داشبرد کشید. دربش را باز کرد.
به سختی انگشت‌هایش را به انتهای داشبرد رساند و دسته کلید را بیرون کشید.
ماشین را با فاصله از او سر کوچه‌ی اقاقیا پارک کرد.
کودکی‌اش با دریا روی تن آسفالت کوچه‌ی بن بست لی‌لی می‌کرد و داغ دلش را تازه‌تر می‌کرد.
وقتی صدای بسته شدن در آمد، به آرامی در کوچه‌ی بن‌بست سرک کشید.
ظهر بود و پرنده پر نمی‌زد. این اولین باری بود که از مهین می‌ترسید. قلبش با تمام قوا خود را به س*ی*نه‌اش می‌کوبید.
با فکری که به سرش زد، به سمت ماشین رفت و موبایلش را برداشت. چند دقیقه‌ی بعد، در حیاط نسبتا بلند خانه بود. از کنار دیوار و پشت درخت‌های خشکیده‌ی حیاط به سمت در هال پاورچین حرکت می‌کرد.
روی پله‌های ایوان بود که صدای شکستن چیزی از زیرزمین پیچید و شانه‌هایش را از جا پراند. دنیا که ترسیده بود،نفس در س*ی*نه‌اش گره خورد و موبایلش را سفت تر نگه داشت و یک پله پایین رفت.
در آهنی زیر زمین با شدت به دیوار کوبیده شد و دختری ظریف با موهای بلند، در حالی که فریاد می‌زد به سمت درخت‌ها دوید.
پشت سر او مهین بیرون آمد و او روی پله‌های گِلی ایوان خشکش زده بود.
-دریا... بهت می‌گم برگرد اینجا... اگه بری خودم رو می‌کشم.
-مهین...
مهین چرخید و با دیدن دنیا، روی زمین سیمانی حیاط خود را رها کرد و با تضرع به چشمان بهت زده‌اش نگاه کرد.
-تو بهش بگو دنیا... بگو برگرده... اون بیرون هیچکس به اندازه‌ی من دوستش نداره.
نگاه بهت زده‌ی دنیا تا دریایی که در را باز کرد و همچون پرنده‌ای کوچک و ترسیده از قفس رها شد و به خیابان دوید، کشیده شد.
داشت جان می‌داد و خیال می‌کرد که کابوس می‌بیند. قبل از اینکه روی پله‌ها رها شود، دست به نرده‌ی آهنی گرفت لــ*ب هایش می‌لرزید.
-چطور... چطور تونستی مهین...
مهین با دیدن دریا ناخن‌هایش را روی سیمان کشید و فریاد زد.
-اون فقط دختر منه‌... فقط من... حق نداری دریا...
مهین بلند شد و دنیا به سمتش دست کشید و فریاد زد.
-جلو نیا... جلو نیا مهین...
بی آنکه چشم از مهین که حالا می‌لرزید بردارد کلید سبز رنگ موبایلش را فشرد و با شنیدن صدایش، کلمات سرد و یخ زده از گلویش بیرون آمدند.
-بیا خونه‌ی قدیمی آقام... زود بیا سعید.
مهین با شنیدن اسم سعید فریاد زد.
-حق نداره مال کسی باشه... من نمی‌ذارم.
نرده‌ی آهنی چاره ساز نبود و دنیا داشت سقوط می‌کرد، در دلی که داشت تکه تکه می‌شد، دستش به سرعت س*ی*نه‌اش را چنگ زد.
باورش برای قلب کوچک دنیا زیادی تلخ بود... فکرش را هم نمی‌کرد، یک روز فوبیای مهین آتش به زندگی‌شان بیندازد، چه به روز دریا آوره بود؟ به روز خودش چه؟
 

معصومه مولایاری

موسس سایت
پرسنل مدیریت
موسس سایت
نویسنده برتر
15/11/20
117
700
93
کرایه را حساب کرد و با تشکری کوتاه از ماشین پیاده شد. پا روی آسفالت خیابان گذاشت و تنش لرزید. انگار یک وزنه سنگین به پاهایش بسته بودند. چمدان به دست، سنگین و آرام آرام به آن سوی خیابان به راه افتاد. نگاه سردش روی بقالی آقا محرم قفل شد. در پا چلاقی‌اش را عوض کرده و سرتاسر شیشه زده بود. دلش پر زد برای روزهای گذشته و کودکی‌شان روزهایی که با دریا بستنی کیمی‌شان را نصف می‌کردند و قسمت کوچک‌تر را خودش بر می‌داشت. گوشه چشمش نمناک شد. وارد کوچه دراز و باریک شد. هنوز هم همانند سه سال پیش آسفالت های کوچه درب و داغان بودند. به هیچ عنوان دوست نداشت که به آن خانه بازگردد. خانه پدری که خیلی‌ها به دیوارش تکیه می‌دهند و از درخت انگورش دانه‌های مروارید شیرین را با طعم خوشبختی و خاطراتش با هم می‌بلعند. پوزخندی به افکار خود زد و در مقابل در ایستاد. کلید را از داخل پالتو خود بیرون کشید و به آن نگاه کرد. تردید داشت. ترس و وحشت از درون داشت او را از پا می انداخت. چرا هیچکس او را باور نداشت. سر چرخاند و نگاهی به کوچه و در و دیوار و خانه‌های همسایه های قدیمی انداخت. به راستی هنوز هم او را دیوانه خطاب می‌کردند؟ کسی در کوچه نبود و نفسی عمیق کشید از اینکه با هیچکدام از آن‌ها روبرو نشده، راحت بود. حرف هایشان هنوز هم در گوشش اکو می‌شدند.
- دختره‌ی خل و چل، حداقل می‌گفت یه شیر درنده خواهرم رو خورد باور می‌کردیم. مگه میشه بره داخل زیر زمین و نیست بشه!
وارد حیاط شد و از ترس به سمت زیر زمین نگاه هم نکرد. سر چرخاند به سمت درخت‌های باغچه، آب دهانش را قورت داد و روی آجر های چیده شده کنار دیوار نوشت. آجرهایی که قرار بود با آن شومینه بسازند. از بغض لبش را برچید و یاد پدرش افتاد. که چگونه در مقابل حرف‌های فاطمه خانم چاقه سر به زیر افکنده بود و با انگشتر داخل دستش کلنجار می‌رفت و از کنایه‌هایش می‌سوخت.
- آبروی پسرم و خانواده‌مون رو بردید‌‌.
دختره با یکی دیگه فرار کرده رفته... این گیس بریده‌ رو هم کرده شاهد خودش...
ما جواب مردم رو چی بدیم. بگیم شیرینی خورده اسد رفت تو زیر زمین و غیب شده؟! کی باور می‌کنه آخه؟! چرا این دختره رو به فلک نمی‌کشی تا دیر نشده راستش رو بگه؟
هیچ وقت آخرین چهره پدرش و اخم‌های در هم رفته ‌اش را فراموش نخواهد کرد.
چقدر سخت بود برایش، برای دختری که هنوز از شوک گمشدن دریا، یگانه خواهرش زبانش گنگ شده و حالا باید با لقب دیوانه یکه و تنها، بی‌ک**س و ناتوان عزادار پدرش هم می‌شد.
از خیالات گذشته خارج شد و سرش را بالا گرفت. با سیلی که به صورتش خورد وحشت زده دستش را روی صورت خود گذاشت و از جایش برخاست. گوشه لبش را به دندان گرفت و چند قدمی عقب رفت. به دیوار که چسبید ناخواسته نگاهش روی پنجره زیر زمین افتاد. چراغش روشن و درش باز بود. صدای چکش زدن روی آهن بود یا کوبیده شدن در، تشخیص آن برایش سخت بود. روی پا ایستادن جان می‌خواست و پیش روی کردن دل...
- دنیا نیستم، خواهرت نیستم. اگر بودم غیرت به خرج میدادم و رهات نمی‌کردم. چرا اون موقع لال شدم. چرا... چرا...
چرا اجازه دادم هر حرفی دوست دارن راجع به تو بزنن. من رو ببخش دریا...
اونا ندیدن حق داشتند که نبودت رو قضاوت کنن. اما من که دیدم رفتی تو و برنگشتی... من چرا نتونستم کاری برات بکنم.
حرف‌هایش را پس و پیش می‌گفت و از صدای زمزمه وارش، حالا فریاد می‌کشید و اشک می‌ریخت.
- دلم برات تنگه دریا... نگو که نیستی، نگو که من دیونه‌ام، نگو که من اشتباه کردم.
صدایش لرز داشت و شدت فریادهایی که می‌کشید داشت هنجره‌اش را پاره می‌کرد‌. از درد گلو روی زمین نشست و گریه‌هایش بیشتر شد.
- اگر مامان بود. پیدات می‌کرد. دریا...
نامش را که با آن صدای بلند فریاد کشید. اینبار درد در قفسه س*ی*نه اش نشست و روی زمین افتاد. سرش به گوشه آجر خورد و چشمانش سیاهی رفت. سایه ای با سرعت بالا از کنارش رد شد. اشک چشمش را پاک کرد. دوباره کمی بلند شد و روی زمین نشست.
- نه دیگه این دفعه رهات نمی‌کنم. خواست از جایش برخیزد که دستی نامرئی به موهایش چنگ انداخت و او را به سمت در کوچه می‌کشاند. دردش زیاد بود. به زور گردنش را کچ‌ کرد. چیزی دیده نمیشد، اما سایه رگه های سیاهی که در آسمان می‌چرخیدند، را دید. یاد یکی از داستان های ننه‌گلی خود افتاد. دقیقا شبیه به همان بود که از گذشته های روستایشان برایشان به عنوان نقل‌های قدیمی دورانشان تعریف کرده بود
وحشت زده نام خدا را فریاد کشید و پشت هم بسم‌الله گفت، دست از موهای سرش کشیده شد و با ناله و فغان دور شد. درست کنار در، در کنار چمدانش ایستاد. به زیرزمین با چشم ریزشده نگاه کرد. آفتاب روی شیشه و در آلمینیومی آن افتاده و چشمش را میزد. اما او را دید. بعد از سه سال، با همان لباس‌ها...
لبخند روی لبش آمد. از اینکه اشتباه نکرده بود خوشحال شد. با دیدن اتفاق‌های امروز شکش به یقین تبدیل شد و خواست به سمت او بدود.
که دیگر او را ندید. باید کاری می‌کرد. سکوت و توهم دیوانگی را باید از خود دور می‌کرد. یاد ننه‌گلی افتاد... یاد داستان هایش و حاج صفت روستا همان حاج صفتی که برای همه سر کتاب باز می‌کرد. آرام در را باز کرد و با چشم گریان از آنجا خارج شد. باید او را پیدا می‌کرد و ...
 

Maria.na

کاربر انجمن
کاربر انجمن
14/9/21
15
66
13
دربار ستاره ها
به نام وجودی که او را می پرستم
"ارواح و بوی نارنج"

کلید را در قفل درِ زنگ زده ی نارنجی رنگ می اندازم و با خوشحالی‌ای که پروانه های دلم را به پرواز در آورده بود، وارد حیاطِ سرشار از زندگی آن‌جا می شوم.
لبخندی را که در تمام طول روز روی صورتم جاخوش کرده بود و سعی در قهقهه شدن داشت کنترل می کنم و برگه های آزمایشِ خیس شده از عرق کف دستانم را در کوله پشتی مشکی رنگم می گذارم.
بوی قورمه سبزی و سرکه ی ترشی های تازه که انگار باد را از حضور خود سرمست کرده بودند در بینی ام می پیچد و ماهیچه های معده ام را به تکان وا می دارد؛ معده ام قار و قور کنان و با عصبانیت صدایش را به رخم می کشد و از توجه من بی نصیب می ماند. پاهای خسته ام را روی زمین ِسفید کاشی کاری شده ی حیاط کش می دهم و همان طور که موهای مجعد بد خُلقم را به درون مقنعه‌ی مشکی ام هل می دهم، صدایم را روی سرم می اندازم که در حیاط منعکس می شود و به سمت خودم بر می گردد.
-مامان گلی! من اومدم خونه. کسی هست؟
با این احتمال که مادر در آشپزخانه غرق انجام تدارکات برای نهار و شام امشب است، راهم را به سمت ورودی خانه که بالای پله هاست پیش می گیرم.
نزدیک که می شوم، بوی خوش نارنج است که مشامم را نوازش می کند و دل می برد و مرا بیشتر از پیش عاشق بهار می کند.
این خانه به بوی شکوفه های نارنجش معروف بود. هر فردی که پایش را اینجا می گذاشت، بوی شکوفه های نارنج برایش دلبری می کرد و رقاصِ روح و قلب خسته اش می شد.
ریه هایم را با بوی زندگی آن جا پر می کنم و آرامش است که در وجودم می نشیند. جلوتر که می روم، بیشتر متوجه سکوت عجیب و خفقان آوری که همچون پرده ای بر خانه سایه انداخته بود می شوم. درست بود که بعد از ناپدید شدن خواهرم، زندگی‌امان روند عادی اش را از دست داده بود؛ ولی مامان گلی همچنان تلاش می کرد به خاطر من و پیدا کردن خواهرم سر پا بماند. زندگی، پدرم را در سن پایین از ما گرفته بود و تکه های شکسته ی قلبِ مادرم را به ما هدیه داده بود؛ بعد از تمام تلاش های من و دریا برای اینکه مرهمِ زخم ها و تکه های شکسته ی قلبش باشیم و روحش را آرام کنیم، آن اتفاق نحس پیش آمده بود و حال آن تکه های شکسته در همه جا دیده می شد و حال و هوای غم را مهمان دلمان کرده بود؛ البته بعد از ازدواجِ من، زندگی امان رنگ و‌ بوی جدیدی گرفته و رخت عزا را از تن خود کنده بود. با اینحال این سکوت موجود در خانه‌امان کمی عجیب بود، مشکوکانه دست روی شقیقه هایم می کشم و در همان حالت که عرق سرد رویشان را پاک می کنم به قدم هایم سرعت بیشتری می بخشم. منتظر گوشه ای می ایستم و می فهمم فقط سکوت است که در آنجا جریان دارد و هیچ اثری از صدای همیشه بلندِ برنامه های مورد علاقه ی مامان گلی از تلویزیون که با صدای هق هق های خفه و پنهانی اش در هم آمیخته می شد در آنجا نیست.
به هدف پیدا کردن مامان گلی نگاهم را در سراسر حیاط می گذارنم و چشمانم را از باغجه ی پر از سبزیجات، گیاهان دارویی، تاب موردعلاقه ی یچگی امان و درخت بزرگی که شکوفه های نارنج و برگ های ان توسط باد به بازی گرفته شده بود عبور می دهم.
سکوت آن مکان بیشتر از حدی بود که بتوانم تحمل کنم. پاهایم را به سمت پله ها هدایت می کنم و با حس کردن نگاهی که از پشت پنجره به من دوخته شده بود سر جایم متوقف می‌شوم. با خوشحالی از این موضوع که مادرم پشت پنجره ایستاده است دستانم را بالا می برم که پرده تکانی می خورد و‌ حضور سایه مانند، جای خود را به زنی با لباس سفید رنگ می دهد. چشمان گرده شده از ترسم را با دقت بیشتری به پنجره می دوزم که زن سفید پوش گردنش را کج می کند و لبخندی می زند. لبخندش همچون نیش افعی در وجودم رسوخ و دست و پاهایم را از ترس دون دون می کند. نفس حبس شده ام با صدای جیرینگ جیرینگ و تکان خوردن تاپ گوشه ی حیاط یکی می شود و مرا تا مرز خفگی می برد. دستانم لرزانم را به روی صورت داغم می گذارم و نفس نفس زنان با خودم تکرار می کنم:
-این فقط یه توهمه! از اثرات زیاده فیلم ترسناک دیدنه. اره، خودشه!
چیزی محکم به من تنه می زند و من برای نیافتادن به دیوار خانه چنگ می زنم.
نگاهم را بالا می آورم و بچه ای را می بینم که با خوشحالی به گوشه ی دیگر حیاط می دود. سرش را به عقب بر می گرداند و همان طور که با خوشحالی می خندد، می گوید:
-دوست داری با هم بازی کنیم؟
جیغی از حنجره ام آزاد می شود و می خواهم به طرف پله ها بروم که سایه ی در حال حرکتی، روی دیوار خانه توجهم را به خود جلب می کند؛ سکوت خانه با صدای جیغ هایی که از ناکجا آباد ظاهر شده بودند شکسته می شود و دست و پاهای من است که از ترس بی حس می شوند. سایه جلو و جلو تر می اید و با دیدن لباس عروسِ توری مشکی رنگی که روی زمین کشیده می شود، جیغم است که هوا را می شکافد. حواس های ترسیده ام جیغ کشان کنترل پاهایم را در دست می گیرند و مرا به طرف زیر زمین خانه که حکم‌ انباری را داشت می برند. شش های سوزانم از هوای تازه غافل می مانند و قلبم تقلا کنان سعی می کند قفسه ی س*ی*نه ام را بدرد؛ انگار که هر دو برنامه داشتند جان مرا بگیرند و من در این راه روحم است که ترس زیاد، آن را از بدنم بیرون می کشد.
درِ خیلی قدیمیِ آهنی آنجا را هل می دهم و گرد و خاک دستانم را لکه دار می کند. در با زحمت باز می شود و صدای گوش خراشش در گوشم می پیچد. نفس نفس زنان از پله های آنجا پایین می روم و درد شدید زیر شکمم را نادیده می گیرم. تاریکی اولین چیزی است که سمتم هجوم می آورد و مرا غرق در سایه های خود می کند. بوی کهنگی و رطوبت به همراه بوی گندیده ای که نمی دانستم ناشی از چیست به بینی ام حمله می کنند و معده ام زردابی را به سمت گلویم بالا می فرستد؛ جلویش را می گیرم و اجازه می دهم حلقه های اشکِ جوانه زده در چشمانم، صورتم را خیس کنند. جلوی بینی ام را برای استشمام نکردن آن بوی گند با دستانم می گیرم و قدم هایم را به سمت کلیدی که می دانستم جایش کجاست تند می کنم. دستم را رویش می گذارم و کلید را روشن و خاموش می کنم و در انتظار روشن شدن لامپِ اتاق، که مانند امیدی در تاریکی آنجا بود سر جایم تکان می خورم. لامپ برای ثانیه ای انگار که صدای قلبم را شنیده باشد سوسو می زند و بعد خاموش می شود. صدای جیرینگ جیرینگ باز شدن در، مانندی نوایی که خبر نزدیک شدن مرگم را می آورد در گوشم زنگ می زند و قلبم را از تپش می اندازد.
دستانم را محکم روی کلید های برق فشار می دهم و جیغ زنان زیر لــ*ب انگار که آن نور سوسو زن می توانست مرا نجات دهد، التماس می کنم:
–لطفاً روشن شو! التماست می کنم روشن شو!
هق هقی راه خود را به بیرون از گلویم باز می کند و لامپ، سوسو زنان روشن می شود. نفس راحتی می کشم و با چشمان خیس شده ام به دنبال سلاحی برای محافظت از خود می گردم. در همان حالت با خودم فکر می کنم که کاش از خانه بیرون رفته و فرار کرده بودم. با نفس حبس شده ام به اجناس، اشیاء و عتیقه های غیر قابل استفاده ی مامان گلی که در سایه های اتاق پنهان شده بودند و نور به آنها نمی رسید نگاه می کنم. تار عنکبوت هایی که سعی در مسدود کردن راهم داشتند را با دستان تقریباً بی حس شده ام کنار می زنم. جلو می روم و با دیدن سایه ی آشنایی که در حال انجام کاری بود، دهانم را برای جیغ دیگری باز می کنم که با دیدن دریا خواهر گمشده ی کوچکترم، آن هم رو به روی طاقچه ی چوبی‌ای که تابلوهای قدیمی و خاک خورده ای روی آن دیده می شد، دهانم با بهت بسته می شود. با دستانم روی صورتم چنگ می زنم و با صدای بلندِ غیر قابل کنترلی می گویم:
-دریا؟ تویی؟ خودتی؟ خواهر خوشگلم، خودتی؟
او با تعجبی که در قیافه ی خسته اش کاملاً معلوم بود، چشمان آبی دریایی اش را به من می دوزد و صدایش در فضای آنجا طنین انداز می شود:
-نه پس روحمه؟ چرا صدات رو انداختی رو سرت؟ دیوونه شدی؟
سرم را محکم تکان تکان می دهم و به طرفش می دوم. بغلش می کنم و تمام وجودش را بو می کشم و ذهنم ذره ذره ی آن صحنه را می بلعد. بدجور دلتنگ حضورش، خنده هایش، غرغرهایش و کلاً هر چیزی در وجود او بودم. سه سال پیش، او شبی به همراه نامه ای که در آن نوشته شده بود "دنبالم نگردید. تا وقتی خودم نخوام، نمی تونید پیدام کنید." از خانه رفته بود و تنها غم، ضجه ها و خاکستر شدن روح من و مامان گلی را پشت سر خود به جا گذاشته بود. هم من و هم مامان می دانستیم که او بر می گردد و دوباره شادی را به سر و روی زندگیِ پژمرده امان می پاشد. ما سه سال تمام را به دنبال او گشته بودیم و هرگز حتی برای ثانیه ای تسلیم نا امیدی و شکست های زندگی نشده بودیم. حال دیگر این چیزها مهم نبود، مهم او بود که سالم و سلامت رو به روی من ايستاده بود. با ذوقِ زیاد، قربان صدقه ی قد و بالایش می روم و می گویم:
-کیِ برگشتی؟ چرا چیزی نگفتی؟ اصلاً کجا بودی؟ حالت خوبه؟ مامان خبر داره؟
 
آخرین ویرایش:

Maria.na

کاربر انجمن
کاربر انجمن
14/9/21
15
66
13
دربار ستاره ها
دهانش را برای دادن جوابی باز می کند که در با صدای محکمی به دیوار برخورد می کند و مرا با واقعیت آنچه دیده بودم و به خاطرش به اینجا پناه آورده بودم رو به رو می کند.
ترس بیشتر از بیش در وجودم رخنه می کند و مرا در گردبادی از درماندگی رها می کند. با اعصابی که از ترس وز وز می کردند دستم را به سمت تاریکی و دَر می گیرم و زبانم را که از ترس زیاد قفل شده بود و مرا یاری نمی کرد به زور تکان می دهم و با لکنت می گویم:
-اون….اون بیرون….اون‌جا…روح… روح دیدم.
صورت خسته ی خواهرم که در نور کم رنگ انجا حالت ترسناکی به خود گرفته بود، اول با بهت به من خیره و بعد قهقه اش است که به در و دیوار زیر زمین برخورد می کند.
خم می شود و همان طور که شکمش را با دستانش گرفته بود، بریده بریده می گوید:
–وای ببینم شوخیت گرفته؟ بعد از سه سال دیدن من، اومدی میگی روح دیدی؟ بهت بارها و بارها گفته بودم که فیلم ترسناک نبین وقتی اینقدر ترسویی؛ ولی خب تو که به حرف ادم گوش نمی دی.
اشک هایی که از خنده ی زیاد از گوشه ی چشمانش جاری شده بود را با انگشتانش پاک می کند و دستانش را با حالت مضحکی به کمرش می زند.
در دلم از دوباره دیدن او و خنده هایش خدا را شکر می کنم و لکنت زبانم را همراه با ترسی که بر وجودم چیره شده بودند کنترل می کنم. بینی ام را بالا می کشم و بوی گند است که بر اعصاب بینی ام چنگ می زند و در همان حال موضوعی رو به او یاداور می شوم:
-یادت نره، باید همه چیز رو برام تعریف کنی؛ ولی قبلش باید از اینجا خلاص شیم.
با دیدن چیزی در پشت سر دریا که نورِ لامپ در آن منعکس می شد و برق می زد، نگاه و پاهایم همزمان با هم به آن سمت کشیده می شوند. به طرف میزی که نصفش در سایه ها فرو رفته بود می روم و دستانم هنگام برخورد با آن چیزِ براق، لبه های تیز ولی کُند چاقوهایی را لمس می کند. دو تا از آن ها برمی دارم. می دانستم حتی اگر ارواح هم در این خانه حضور داشته باشند، با دو تا چاقوی کند شده کار زیادی از دستم بر نمی آید. دست دریا را محکم می‌گیرم و یکی از چاقوها را به او می سپارم. سعی می‌کنم بدون در نظر گرفتن بوی تهوع آور آن جا، شش هایم را با نفس های پی در پی پر کنم و به آنها جانی تازه ببخشم. بدون اینکه دوباره به دریا نگاهی بیندازم، در تاریکی آنجا که با نورِ لامپ، کمی روشن شده بود راه خود را به سمت در ورودی زیر زمین پیدا می کنم و پاهایم را حرکت می دهم. لــ*ب های خشک شده ام را تر می کنم و به او می گویم:
-پامونو که از اینجا بیرون گذاشتم، سریع می دویم و از خونه فرار می کنیم.
منتظر جوابی از طرف او نمی مانم. از درِ باز زیر زمین که خارج می شویم، هر دویمان به پاهایمان سرعت می بخشیم و سریع به طرف در ورودی راه می افتیم. درد زیر شکمم باعث می شود لبانم را از درد گاز بگیرم. تند تر می دویم که وسط راه با شکسته شدن پنجره ی یکی از اتاق ها، هر دو جیغِ آسمان شکنی می کشیم. می دویم و من خون گریه می کنم. می دویم و من در دل ضجه می زنم و انگار روح و جانم است که بدنم را ترک می کنند. جیغ می کشم و کاش همه چیز خواب و توهم بود و من الان در کنار متین، مرد زندگی ام نشسته بودم و برق چشمانِ سبز عسلی همسرم و لبخند مدهوش کننده اش را با عشق به جان می خریدم و آن ها را در حافظه ام ثبت می کردم.
به در نارنجی رنگ می رسیم و دستم را به طرفش دراز می کنم که با دیدن سایه ای که جلو و جلوتر می آید و لباس عروس توری مشکی رنگی که خش خش کنان روی زمین کشیده می شود، سر جایم متوقف می شوم و می بینم که دَر قفل می شود.
صورتم را با بهت به طرف دریا می گردانم که برخورد ممکم چیزی را در پهلویم حس می کنم. صورتم از درد در هم کشیده می شود و با حالت گنگی دستم را به پهلویم می گیرم؛ با دیدن خون قرمز رنگ پهلویم روی دستانم، نفس است که از شش هایم می رود و درد وحشتناک است که جایش را می گیرد. دید چشمانم تیره و تار می شود و تپش بلندِ کر کننده ی قلبم آرام می گیرد، انگار که حتی او هم می داند دیگر وقتی برای تپیدن و پخش کردن نبض زندگی ندارد. پاهایم توان خود را از دست می دهند و محکم به روی زمین می افتم. دیده تار شده ام را به خواهرم که دستانش با خون من رنگین شده بودند می دوزم؛ با شوکی که هنوز ترکم نکرده بود لــ*ب های پوست پوست شده ام را که حاصل نرسیدن آکسژن کافی به آن ها بود تکان می دهم و می گویم:
-چرا؟
دریا با چشمانش که جنون را فریاد می زد، مانند دیوانه ها می خندد و با دستانش موهایم را طوری چنگ می زند که گیرنده های دردم را تحریک و مرا به جیغ وا می دارد. روی زمین کشيده می شوم و توانایی هیچ حرکتی را ندارم. اولین قطره ی خونم که به زمین برخورد می کند با خودم فکر می کنم یعنی مامان گلی اگر می فهمید باردارم با آن دستان تپل خوشگلش چه بافتنی هایی را برای عزیز دردانه ی به دنیا نیامده اش می بافت؟
دومین قطره ی خون که به زمین می ریزد با خودم فکر میکنم یعنی متین با شنیدن این خبر چگونه گل از گلش می شکفت و از خوشحالیِ زیاد روی پا بند نمی شد و مرا بین زمین و هوا می چرخاند؟ می خواستم ببینم چگونه برای نفسِ بابا اشک شوق می ریزد و برای به دنیا آمدنش لحظه شماری می کند.
حوضچه ی خون که به راه می افتد، با خودم فکر می کنم یعنی خوب زندگی کرده ام؟
و چقدر زندگی من پر از نرسیدن ها بود. در اوج نا امیدی به یاد می آورم رسیدن های شیرینی را که زندگی به من بخشیده بود؛ رسیدنی هایی که طعم عسلی‌اشان همچنان در زیر زبانم مانده و مزه‌اشان، تلخی های این نرسیدن ها را کم می کرد و کاش وقت بیشتری داشتم.
شکوفه های نارنج انگار که قصد وداع با منِ در حال پر کشیدن را داشته باشند برای بار آخر بینی ام را با سرخوشی همیشگی‌اشان قلقلک می دهند و ذهنم را با قشنگ ترین خاطره های زندگی ام پر می کنند.
در همان حال که چشمانم به روی هم می افتد، تاریکی است که مرا در خود فرو می برد و نور است که به سراغ من و عزیز تر از جانِ پا به دنیا نگذاشته ام می آید.
 
آخرین ویرایش:

Madiheh

کاربر انجمن
کاربر انجمن
21/1/21
14
52
13
نگاه از راهروی تنگ و باریکی که چندین اتاق را در آغـ*وش خود جای داده بود گرفتم. "تونل وحشتیه واسه خودش!" نمی‌دانم چرا یک‌دفعه دلم هوای ورق زدن آلبوم خاطرات را کرده بود، شاید هم می‌دانستم و نمی‌خواستم تار و پود مغزم را به دور اتاقک هوسم بپیچانم و سر آخر تا دو روز بعد به سختی خودم را از باتلاقش بیرون بکشم. دست پیش بردم و در آهنی و نیمه بازی را که زنگارهای رویش از دست و دل‌بازی‌های نم بود، به جلو هُل دادم. پا به اتاق نمور و نیمه تاریک خاطره‌ها گذاشتم.
-ندو دنیا الان همه عکس‌ها پخش می‌شن رو زمین‌.
صدای مهربانش کلاویه‌های دلتنگی را در باغ دلم می‌نواخت‌. انگار همین دیروز بود که برای گذاشتن عکس‌های دو نفره‌‌مان در آلبوم‌های درون قفسه به این اتاق آمده بودیم، اتاقی که دیروز هوایش هم در اوج شادی، نور و تاریکی را می‌رقصاند و امروز خاک غم و فراقش انوار و طلایه‌های خورشید را هم در چشم تار و کدر می‌کرد.‌ اتاقی که هیچ شباهتی به دیروزش نداشت، خنده‌های دریا را نداشت تا طوفان آرامش به پا کند، نگاه دریا را نداشت تا قلب عاصی و حیرانم را با برق همچون آفتابش روشن کند، نداشت!
دستی به آلبوم‌های رنگارنگ کشیدم و آهی پر سوز س*ی*نه‌ام را گداخت.
-با چه شوق و ذوقی این‌هارو ردیف می‌کردیم تا یه روز به بچه‌هامون نشون‌شون بدیم.
قفل لــ*ب‌هایم که شکست انگار سکوت خاطرات هم شکست که پر از گلایه و دلتنگی بساطش را روی گلوی دردمندم پهن کرد، که درد سه سال نبودش در چشم‌هایم جوشید و رودش به روی گونه‌هایم سیل شد‌.
-دنیا بدون دریا داریم؟ آخه نامرد منِ کویر چند سال بدون تو دووم بیارم؟
برگشتم و رو گرفتم از خاطرات رنگارنگی که سه سال بازشان نکرده بودم، هق زدم و دست بر س*ی*نه کوباندم تا اتاقک تهی از اکسیژن، همان هوای آلوده و تنها را به ریه‌هایم قالب کند. لــ*ب‌های بهم چفت‌شده‌ام دوباره از بغض لرزید، دوباره کاسه‌ی اشکم سرریز شد و گرمی قطره‌های روی گونه‌ام تا آخرین سلول بینی‌ام را از داغی‌اش سوزاند.
-دریا... مامان که بی‌وفایی کرد، تو چرا؟ مگه قول ندادی پیشم بمونی؟
دستم را روی قفسه‌های خاک گرفته کشیدم و قفسه‌ی س*ی*نه‌ام هم با تپش‌های پی در پی‌اش دم از دلتنگی برای خواهری می‌زد که تنهایم گذاشته بود. نگاهم که به تخت گوشه‌ی اتاق افتاد، دریاچه‌ی چشمانم به آنی خشک شد و هر دو دستم بی‌حس کنار بدنم افتاد.
-این تخت اتاق خاطرات‌مون رو تکمیل می‌کنه.
دست به کمر‌ زده‌اش را پایین انداخت و آغوشش را برایم باز کرد.
-بیا بغلم خواهر کوچیکه.
جسم بی‌جسمش که درون ذهن خیال‌پردازم تداعی شد به تپش‌های قلب بی‌جانم چنگ انداخت، جوری که آئورت قلبم راهی تا پاره شدن نداشت.
-قشنگ شده نه؟
صدای دریا میان هیاهو و کوبش‌های بی‌مهابایی که داشت سمت چپ قفسه‌ی س*ی*نه‌ام را می‌شکافت گم شد، تیرک‌های اشک درون میدان هر دو چشمم انقلاب کرد و سلول‌های خسته‌شان از زخم تیرها به درد آمدند. دیجوری فانوس رویاها روی عسلی ما بین تخت و دیوارِ پوسته پوسته زجرآور بود، وقتی او بود همیشه روشن بود اما... . لرزش انگشتانم قفل و بست نداشت وقتی کلیدش به دست دریا بود و دریا را از کجا پیدا می‌کردم وقتی میان گوشته و پوسته‌ی حقیقتی که به یک ناپدر بازگو کرده بود گم شده بود. هق‌هقم تبدیل به سکسکه شد و تمام دنیا پیش چشم‌هایم به دوران افتاد. بی‌مهابا روی کاشی‌های خاکی سقوط کردم. پر بغض لــ*ب باز کردم اما صدایی نبود که ارتعاشش تارهای صوتی‌ام را بلرزاند در عوض خاطرات تا گلبول‌های قرمز خونم را هم تسخیر کرده بود.
-د...دریا.
نگاهم که به تارهای سیاهی که روی لباسش آویزان بود افتاد، انگار طناب خفگی را به دور گردنم بستند. نفس، این کلمه‌ی سه حرفی چرا صرف نمی‌شد؟ چرا مغز به گِل نشسته‌ام در دریای نگاهش زندگی را نمی‌یافت؟ چرا به ریه‌های وامانده‌ام دستور خواندن نمی‌داد؟ دستور هجی نفس را نمی‌داد؟
باز هم خیالش به سرم زده بود، با همان موهای شب‌رنگ و پر پُشتی که غصه‌ی هر ماه مامان کوتاه‌کردنشان بود. همان نگاه دریایی که دنیا را سیراب عطف و مهر خواهری می‌کرد!
نزدیک شدم، بی‌نفس، بی‌قدرت، بی‌جان؛ به جانم نزدیک شدم، نزدیک شدم تا دوباره دستم از میان ابریشم مشکی‌اش عبور کند تا باز هم سیل اشک گونه‌هایم را بخراشد، تا باز هم فریادهای پر دردم عرش خدا را بلرزاند... .
-دریای دنیا!
چرا این‌بار صورت خواهرکم تکیده و رنجور بود؟ چرا روح شادابش که همیشه به رویم می‌خندید حالا... . پژمردگی نگاهش را هیچ دوست نداشتم. دستم را به دست ظریفش رساندم.
-دست‌های دنیام قشنگ‌تره.
اشک دوباره جوشید، خروشید و نعره زد میان تار و پود چشم‌های به خون نشسته‌ام. کی شود گوش‌هایم دو لحظه آهنگ صدایش را از یاد ببرد و مغز متوهمم ریشه‌ی خاطراتش را بخشکاند؟
محو شد، مثل همیشه... دستم لا به لای روح پر کشیده‌اش جا ماند. جواب سوالم از میان لــ*ب‌های کویرم راه خروج پیدا کرد.
-هیچ‌وقت، هیچ‌وقت فراموشم نمی‌شی... با همین دست‌هایی که هیچ‌وقت به دست‌هات نمی‌رسه بابا که نه اون پست‌فطرت رو پرپر می‌کنم دریا... .
هق‌هق در دالان صدایم اوج گرفت و نفرت از پدر ناپدر بیشتر. درد تنهایی‌ام فریاد شد، فریادی که چهار ستون این خانه را لرزاند اما کاش به زندگی کامران زلزله می‌انداخت.
-تقاص رفتن مامان و دریا رو ازت پس می‌گیرم لعنتی.
 
آخرین ویرایش:

Sabatoranji

نویسنده برتر
نویسنده برتر
3/7/21
58
151
33
دست‌هایش را به س*ی*نه زد. نگاهش را به انتهای حیاط داد و سعی کرد به صدای مرتعش او گوش ندهد. دم عمیقی گرفت و پلک‌هایش را بست. میان آن‌همه آشوب هنوز بوی عطر یاس زیر مشامش می‌پیچید. پشت پلک‌های دردناکش خودش بود و صدای قهقه‌های دریا وقتی که حیاط کوچک را می‌دوید.
- فکر آبروی من رو نکردی، باید می‌کشتمت.
پلک باز کرد. حالا نه دریا بود و نه بوی یاس، درخت بیچاره از ریشه قطع شده بود و تبر بی رحم پدرش آن را از جا کنده بود.
- این از تو، اون از اون دختره‌ی گور به گوری
آه کشید. صدای سرزنش‌گر پدرش قطع نمی‌شد، فقط با هر پکی که به بافورش می‌زد غلیظ‌تر و خش دار تر می‌شد. دست‌هایش را پایین انداخت و پله اول را پایین رفت.
- تقصیر شما نبود، تقصیر اون زنیکه‌ی...
پدرش سر تکان داد و دود را در هوا رها کرد. او اما روی همان پله ایستاد و تا آخرین نورون مغزش سوخت. صدای مادرش، دست حمایتگرش و آن دو تیله آبی رنگ هنوز هم پیش چشمش بود. او خوب دیده بود که چطور آن دو گوی روشن کدر شده بودند و کم‌کم بی فروغی نصیب‌شان شده بود. برای همین بود که رفته بود. بار و بندیلش را بسته بود و فرار را به قرار ترجیح داده بود و ای کاش نمی‌رفت و دریای نوجوان را تنها نمی‌گذاشت. که اگر نمی‌رفت شاید روزی نمی‌رسید که او هم آشیانه‌اش را ترک کند. پلک باز کرد. چرخید و به در زهوار در رفته نگاه کرد و به لفظ آشیانه ریشخند زد. آه کشید و تمام حسرت‌هایش پشت همان یک کلمه جا ماندند. جاماندند و او پله‌ها را تا آخر طی کرد. ناگهان صدای تق شکستن کوزه در حیاط کوچک پیچید. تکان ریزی خورد و برگشت. دستش روی س*ی*نه‌اش مانده بود و قفسه س*ی*نه‌اش بالا و پایین می‌شد. صدا از زیر زمین کوچک و نمور به گوش می‌رسید و حالا انگار صدای پدرش آرام‌تر شده بود. نفسش توی س*ی*نه حبس شد. یاد روزهای رفته‌اش در خاطرش تکرار شد و همان دم صدای دریا را پس ذهنش شنید.
" ترسو! ترسو "
پاهایش لرزید. هیچ وقت آنقدری جرعت جمع نکرده بود که ترس از تاریکی‌اش را فراموش کند. او هرگز نتوانسته بود که تنها و بی واسطه پایش را داخل آن محیط کوچک بگذارد.
- لعنت به همتون!
صدای فریاد پدرش باعث شد که نگاهش تا ایوان کشیده شود.
- کمک!
صدای ناله‌ی خفه‌ای را شنید و نگاه ترسیده‌اش دوباره تا ته زیر زمین رفت. دست‌هایش، جانش، تمام وجودش به ارتعاش رفته بود. قدم اول را سست و لرزان برداشت. باید با ترسش رو به رو می‌شد‌. چند قدم مانده را آرام طی کرد و بوی سیر ترشی زیر بینی‌اش پیچید. کلید را از روی جاکلیدی برداشت و در قفل در انداخت. صدای چق در سرش پژواک شد و به هنگام باز کردن در ناله‌ی پر صدایش در فضای کوچک اکو شد. در را آرام باز کرد و هجوم انوار نور به داخل زیر زمین چشم‌های دخترکی را بست. دنیا ناباور دستش را روی دهانش گذاشت و جیغ کشید. باور نمی‌کرد؛ باور نمی‌کرد که آن دخترک دست و دهـ*ان بسته دریای او باشد. دست لرزانش را را بند دیوار کرد و چشمش تا انتها رفت. ترسیده و بریده بریده گفت:
- پا... پاهات کجان؟
 

چه کسی این موضوع را مشاهده می کند (تعداد کل: 1 ، اعضا: 0 ، مهمانان: 1)

درباره ما

  • انجمن ستارگان رمان در سال 1399 با هدف ترویج فرهنگ نویسندگی و کتابخوانی و فروش رمان های برتر نویسندگان رسماً فعالیت خود را آغاز کرده است.  در این راستا سعی داریم با کمک به افراد اهل قلم و خوش ذوق که شرایط بروزرسانی استعدادهای خود را تاکنون نداشته اند آنها را به رونقی برسانیم. در  انجمن و در کنار کادر مدیریت حرفه‌ای‌ مان قصد داریم از طریق کتاب الکترونیک و رمان های قوی، سرانه مطالعه را در میان کسانی که کتاب کاغذی علاقه ندارند بدون هیچ محدودیت سنی و با تمام ژانر ها در اختیارتان قرار دهیم.

منوی کاربر