جدیدترین‌ها

خوش آمدید به انجمن رمان نویسی ستارگان رمان

دوست داری هم رمان بنویسی و هم رمان بخونی ؟

اگر میخواهی از رمانی که مینویسی کسب درآمد کنی و یا کتابی ترجمه کنی که درآمد داشته باشی ، در انجمن ثبت نام کن

همین حالا در انجمن ستارگان رمان ثبت نام کن و از دنیای رمان لذت ببر

تایپ رمان

برای شروع تایپ رمان در انجمن کلیک کنید

اطلاعیه های انجمن

برای دیدن آخرین اطلاعیه ها کلیک کنید.

آموزش نویسندگی

برای دیدن اموزش نویسندگی کلیک کنید.

  • به محفل گرم و صمیمی ما خوش‌ آمدید. انجمن رمان‌نویسی ستارگان رمان تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران می‌باشد .از شما نویسندگان عزیز و محترم توقع می‌رود تا از رعایت نکات شئونات اسلامی پیروی کنید. در غیر این صورت رمان شما حذف خواهد شد. لطفا با دیدن هر تخلفی ما را با دادن گزارش همیاری کنید.

📖در حال تایپ لیدی خشن| Alpha کاربر انجمن ستارگان رمان

  • نویسنده موضوع Alpha
  • تاریخ شروع

Alpha

ناظر آزمایشی + طراح آزمایشی
طراح آزمایشی
ناظر آزمایشی
ویراستار آزمایشی
1/6/21
36
103
33
20
Qom
Offline
نام رمان: لیدی خشن
ژانر: اجتماعی، عاشقانه
ناظر:
@Qazaleh
خلاصه: آینور، دختری با گذشته‌ای مبهم بر خلاف خواستهٔ قلبی‌اش زندگی‌ای معمولی را پیش رو گرفته و برای محافظت از پسرش دست به کارهایی که قبلا میکرد نمیزد؛ اما با ورود پسرعموی عجیبش و افشا شدن رازهای خطرناک گذشته این روند تغییر کرد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Raby

ناظر ارشد رمان
پرسنل مدیریت
ناظر ارشد رمان
18/11/20
125
627
93
Offline
IMG_20210228_223547_519.jpg

بسمی تعالی

سلام نویسنده محترم، ممنون که انجمن ستارگان رمان رو برای گذاشتن آثار ارزشمندتان انتخاب کردید. بیش از تایپ ک*ر*دن قوانین تایپ رمان را مطالعه کنید.


پس از 15 پارت درخواست جلد برای رمان خود را داشته باشید؛ در صورتی که رمان جلد نداشته باشد به بخش ویرایش منتقل نخواهد شد.


پس از گذشت 35 پارت از رمان می‌توانید برای بررسی رمان جهت گرفتن تگ و نقد شورا درخواست نمایید.



پس از اتمام رمان می‌توانید در تاپیک زیر اعلام اتمام رمان یا اثرتان را اعلام کنید.



🌟قلمتان ماندگار 🌟
| تیم مدیریتی انجمن ستارگان رمان |
 

Alpha

ناظر آزمایشی + طراح آزمایشی
طراح آزمایشی
ناظر آزمایشی
ویراستار آزمایشی
1/6/21
36
103
33
20
Qom
Offline
عصبی به سرگردی که روبه‌رویش روی صندلی بزرگ و چرمی نشسته بود و با آرامش اعصاب خورد کنی پرونده‌ها را زیر و رو می‌کرد خیره شد و غر زد:
- میشه بگی چرا اینجام؟
سرگرد پوزخندی زد و در حالی که پرونده را می‌بست با خونسردی گفت:
- شاید بخاطر اینکه توی خیابون اسلحه کشیدی.
آینور چشمانش را گرد کرد و همراه با تک خنده‌ای گفت:
- یعنی مشکل تو الان منم آره؟
به زخم کنار ابرویش اشاره کرد و با حرص ادامه داد:
- ببین اون قلچماق‌ها باهام چیکار ک*ر*دن؟ می‌خواستن پسرمو ببرن و خودمم بکشن به نظرت چیکار می‌کردم؟
سرگرد جفت دستانش را روی میز گذاشت و کمی به جلو مایل شد، لــ*ب زیرینش را زبان زد و با لحنی حق به جانب گفت:
- شاید می‌تونستی به پلیس زنگ بزنی.
آینور پوزخند غلیظی زد و مسخره کرد:
- آها! نه که پلیسا همیشه سر موقع می‌رسن واسه همون زنگ نزدم.
صالح ابروهایش به شدت درهم رفت و دستش که‌ روی میز شیشه‌ای بود مشت شد، این همه جرئت را از کجا آورده بود که با مامور نیروی انتظامی بحث می‌کرد؟! به لبخند پیروزمندانه‌ای که آینور گوشهٔ لبش نشانده بود خیره شد و همانطور که دندان‌هایش را روی هم می‌سایید غرید:
- خیلی دلم می‌خواد مجوز اسلحه‌ت رو ببینم.
آینور پوزخندی زد و به پشتی راحتی تکیه داد و پا روی پا انداخت، یک‌تای ابرویش را بالا انداخت و با لحنی که تا فیها خالدون سرگرد را سوزاند گفت:
- زنگ زدم مدارکم رو دارن میارن نگران نباش به زودی می‌بینی.
سرگرد دیگر نمی‌توانست ساکت باشد حس می‌کرد اگر چیزی نگوید خیلی تحقیر می‌شود؛ لــ*ب‌هایش را روی هم فشار داد و خودش را روی میز خم کرد، به چشم‌های خوشرنگ و گستاخ آینور خیره شد و به آرامی گفت:
- می‌دونستی خیلی بی‌ادبی؟ اصلا بلدی با یه سرگرد چطوری برخورد کنی؟
آینور حس کرد فاصلهٔ صورتشان کم شده و این یعنی خط قرمز او، خودکار را از روی میز برداشت و با استفاده از آن صورت سرگرد را از خود دور کرد، بی‌توجه به نگاه متحیر و عصبی او با نگاهی عاقل‌اندرسفیهی دستانش را روی س*ی*نه‌اش قلاب کرد و با لحنی مثل خودش گفت:
- تو چی می‌دونستی خیلی بی‌فرهنگی؟ اصلا بلدی با یه زن چطوری حرف بزنی؟
سرگرد دندان‌هایش را با حرص روی هم سایید و پای چپش را روی زمین کوبید، انگشت اشاره‌اش را بالا آورد و دهـ*ان باز کرد تا جوابش را بدهد که تقه‌ای به در زده شد، خیره به پوزخند روی لــ*ب‌های آینور اجازه ورود داد، در باز شد و ستوان تقوی احترام نظامی گذاشت و با صدایی کلفت و خشن گفت:
- قربان از اقوام خانم سلطانی اومدن...



****


محمد با نفوذی که داشت توانست با گذاشتن وثیقه آینور را از بازداشتگاه بیرون بیاورد و مجوز اسلحه‌اش هم خیلی کمک کرد؛ اگر آینور کمی دیگر آنجا می‌ماند حتما کاری دست خود میداد و اینبار به جای شش ماه، برای شش سال او را به زندان می‌انداختند.
با شنیدن صدای محمد به خود آمد و کمربند ایمنی‌اش را بست، محمد اتومبیل را روشن کرد و با حرکتی سریع وارد خیابان اصلی شد و در همان حال با لحنی که همیشه متین و آرامش‌بخش بود به آرامی پرسید:
- اونا کی بودن؟
با به یاد آوردن آنها اخم‌هایش به شدت درهم رفت و رگ شقیقه‌اش شروع به تپیدن کرد، دندان‌هایش را روی هم سایید و با حرص گفت:
- نمی‌دونم ولی قسم می‌خورم زندگی واسشون نمی‌زارم.
 

Alpha

ناظر آزمایشی + طراح آزمایشی
طراح آزمایشی
ناظر آزمایشی
ویراستار آزمایشی
1/6/21
36
103
33
20
Qom
Offline
با به یاد آوردن لحظه‌ای که یکی از آن بی وجودها دست استخوانی آرمان را محکم فشار داد طوری که رد انگشت‌های کریهش روی پوست سفید آرمان ماند عصبی‌تر شد، پلک‌هایش را با حرص روی هم فشار و شقیقه‌اش را محکم ماساژ داد. به این فکر کرد که اگر اسلحه همراهش نبود آرمان را می‌بردند؟ آن همه کلاس رفتن و خود را به در و دیوار زدن همه‌اش کشک؟!
با تکان شدیدی از قبرستان تاریک افکارش به زمان حال پرت و به دستانش که به شدت می‌لرزیدند خیره شد، حتی فکر از دست دادن آرمان او را تا مرز مُردن می‌برد چه برسد به اینکه...لــ*ب زیرینش را به دندان گرفت و برای آرامش قلبش پرسید:
- آرمان چطوره؟
و نفس آرامی کشید و نگاهش را به منظره سرد بیرون داد، هوای آنجا خشک و یخی بود دقیقا مثل قلبش، قلبی که تنها نهال وجودش پسر آرمان نامی بود که نفسش در گرو نفس اوست؛ محمد بعد از مکثی کوتاه با صدایی آرام جوابش را داد:
- خیلی نگرانت بود همش می‌گفت مامان آینور کی میاد چرا نمیاد؟! دیشب که بازداشتگاه بودی شام نخورد.
لبخندی گوشه‌ی لبش نشست و از به یاد آوردن پسرک باهوشش لبخند محوی زد و از قبل دلتنگ‌تر شد، موبایل محمد را از روی داشبورد قاپید و همانطور که به ساعت نگاه میکرد سریع شماره تلفن خانه را گرفت، می‌دانست که این موقع روز خانه‌ست و مشغول درس خواندن البته اگر به فکر بازیگوشی نیفتاده باشد.
هنوز بوق دوم کامل زده نشده بود که تماس وصل شد و صدای هیجان‌زده آرمان قلب بی‌جنبۀ آینور را بی‌تاب‌تر کرد:
- عمو محمد چیشد؟ مامانم کی میاد؟
لبخند روی لبش بزرگتر شد و همانطور که در دل قربان صدقۀ قامت ریزش می‌رفت با شیطنت گفت:
- مامانت رو لولو ها بردن.
آرمان زبانش بند آمد و با شوک به دیوار سفید رنگ روبه‌رویش خیره شد، بعد از مکثی طولانی که در حال تجزیه و تحلیل بود تا متوجه شود که آن صدای شوخ و گرم صدای مامان آینورش‌ست، با هیجان فریاد کشید:
- آخ جون مامان آزاد شدی؟
از صدای شادش انرژی گرفت و بلند خندید و با لحن لوتی‌ای گفت:
- ببینم مگه می‌تونن مامان آینور آرمان خان بزرگ رو نگه دارن ها؟
صدای خنده شاد آرمان تنها نقطه روشن در زندگی تاریکش بود که برای حفظ این نقطه جانش را هم میداد؛ کمی با هم صحبت کردند و آرمان قول داد تا زمانی که آینور به خانه میرسد با کمک سارا پرستارش برایش کیک مورد علاقه‌اش را درست کند.
نفس عمیقی کشید و موبایل را سرجایش برگرداند که دوباره صدای زنگش بلند شد، با فکر اینکه آرمان است برداشت اما نام «ستاره خانوم» روی صفحه‌اش چشمک میزد، تصویر صورت گرد و تپل خواهر آرش در ذهنش نقش بست اما چرا باید ستاره هنوز هم با محمد در ارتباط باشد؟
با فکر اینکه شاید آن دو همدیگر را دوست دارند موبایل را به محمد داد و با لبخندی محو و حس بهتری به قطرات باران خیره شد، خوب است که در لحظات سخت و طاقت فرسای زندگی کسی را داشته باشی که قلبت به یاد او گرم باشد و کم نیاوری.
حسی که از به یاد آوردن آرش داشت قلبش را احاطه می‌کرد عقب راند و بدون اینکه بخواهد و دست خودش باشد مکالمه محمد را شنید:
- سلام ستاره خانم خوب هستید؟
- شکر خدا سلام می‌رسونن.
- ممنون، جانم کاری داشتید؟
- چیزی شده؟
- باشه فردا خوبه؟
- خیلی هم عالی پس می‌بینمتون.
 

Alpha

ناظر آزمایشی + طراح آزمایشی
طراح آزمایشی
ناظر آزمایشی
ویراستار آزمایشی
1/6/21
36
103
33
20
Qom
Offline
نفس عمیقی کشید و روی صندلی لم داد، به منظره بیرون خیره بود و به اتفاقی که دیروز رخ داده بود فکر می‌کرد، آن سانحه خیلی فکرش را درگیر خود کرده بود و نمی‌توانست از فکر و خیالش بیرون بیاید؛ تا به حال همچین موردی پیش نیامده بود و اصلا به ذهنش هم خطور نمی‌کرد که چند نفر به آنها حمله کنند و او هم مجبور شود از تکنیک‌هایی که طی سال‌های گذشته یاد گرفته بود استفاده کند، حتی فکرش را هم نمی‌کرد که یک روز لازم شود دست به دامان اسلحه شود.
یعنی آنها آدم‌های چه کسی بودند و برای چه می‌خواستند آرمان را از آینور بگیرند؟ چرا آن همه آدم‌ یک دفعه به او حمله کردند؟ این قضیه کمی بودار و مشکوک بود و آینور حتم داشت که کاسه‌ای زیر نیم کاسه است.
آنقدر در افکار خود غرق شد که نفهمید چگونه به خانه رسید، کی شام خورد و کی با آرمان شطرنج بازی کرد، زمانی به خود آمد که کنار آرمان روی تختش نشسته، سر آرمان روی ران پایش و دست او لای موهای نرم و کوتاهش است.
به صورت روشن و معصوم آرمان نگاهی انداخت و لبخند نرمی روی لــ*ب‌های بدون آرایشش نشست، سرش را خم کرد و بــ*وسهٔ سبکی روی گونه‌های تپل پسرش کاشت و با احتیاط سر آرمان را بلند کرد به محض اینکه پاهایش را از زیر سرش برداشت آرمان با ترس نالید:
- مامانی نرو!
آینور سر آرمان را روی بالشت گذاشت و با همانطور که پتو را روی او می‌کشید زمزمه کرد:
- همیشه پیشتم عزیز دل خاله!
و دوباره پسرک شیرین زبانش را بوسید، با بلند شدن صدای زنگ موبایلش صورتش درهم رفت و همانطور که در دل جد و آباد کسی که زنگ میزند را به صلیب می‌کشید موبایل را از روی عسلی چنگ زد و صدایش را خفه کرد، به آرامی از اتاق خارج شد و در را بست که دوباره موبایل زنگ خورد، پوفی کشید و به صفحه‌اش نگاه کرد، سرش را چرخاند و به ساعت فلزی انتهای سالن نگاه کرد، سابقه نداشته یک خط ناشناس دوازده شب با او تماس گرفته باشد، همانطور که روی پارکت‌های سرد راهرو قدم برمی‌داشت تماس را متصل کرد و به آرامی موبایل را به گوشش چسباند که صدای بمی از آن سوی خط او را به شک انداخت:
- دیگه داشتم از صحبت ک*ر*دن باهاتون ناامید میشدم آینور خانوم!
گرۀ اخم‌هایش کورتر شد و با لحنی جدی گفت:
- اگه حرفاتون برام جالب نباشه همینطورم میشه جناب.
صدای خندۀ بلند و آهنگین آن مرد مرموز گوشش را نوازش داد اما از تمرکزش کم نکرد و این را از یاد نبرد که باید بفهمد این مرد ناشناس کیست و با او چه کار دارد؟!
گلویش را صاف کرد و وارد اتاق کارش شد، مرد هنوز هم مشغول خندیدن بود و این موضوع به شدت اعصاب آینور را تحریک می‌کرد، با اخمی غلیظ روی صندلی نشست و همانطور که به این فکر می‌کرد که چه چیزی برای این مرد سبک سر خنده دار است یکی از پرونده‌هایی که سلما برایش آورده بود را باز کرد تا امضا کند، موبایل را از خود فاصله داد تا تماس را قطع کند که حس کرد چیزی گفت، با شک موبایل را به گوشش چسباند و پرسید:
- چیزی گفتید؟
 

Alpha

ناظر آزمایشی + طراح آزمایشی
طراح آزمایشی
ناظر آزمایشی
ویراستار آزمایشی
1/6/21
36
103
33
20
Qom
Offline
مرد با لذت خنده کوتاهی سر داد و با لحن جدی‌تری گفت:
- عرض کردم بنده فاتح سلطانی‌م!
آینور یک‌تای ابرویش را بالا انداخت و با پوزخند مسخره‌اش کرد:
- متاسفانه به جا نیاوردم.
صفحه پرونده را ورق زد و لبش را با زبان تر کرد، مرد روی کاناپه خانه‌اش لم داد و بعد از مکث کوتاهی با سرخوشی گفت:
- از پشت تلفن نمی‌تونم راحت باهات صحبت کنم رو در رو خیلی راحت‌ترم.
لحنش اصلا سوالی نبود و جنبهٔ درخواست نداشت گویا درگیر اعتماد به نفسی کاذب شده بود که به خود جرئت میداد به آینور سلطانی دستور دهد، و غیر از آن حقی نداشت که اینقدر با او راحت صحبت کند، پوزخندش غلیظ‌تر شد و با غیض گفت:
- وقت ندارم.
مرد حدس میزد که آینور چنین واکنشی نشان دهد اما نمی‌توانست بیخیال دیدن او شود هر طور که شده باید او را می‌دید و حرف میزد دیگر نمی‌توانست این دوری را تحمل کند، خودش را به سمت میز شیشه روبه‌رویش مایل کرد و با لحن اغوا گرانه‌ای گفت:
- حتی اگه بدونم حمله دیشب به دستور کی بوده بازم نمی‌خوای منو ببینی؟
تمام بدنش بی‌حس شد و رگ شقیقه‌اش شروع به تپیدن کرد، فکش قفل و ریتم نفس‌هایش تند شد و س*ی*نه‌اش به خس خس افتاد؛ قلبش با بی‌تابی خود را به دیوار س*ی*نه‌اش می‌کوبید و فریاد می‌کشید...
اما زن سیاستمدار وجودش روی مبل افکار نشست، پا روی پا انداخت و با لحنی جدی و دورنگری دستور داد:
- آینور یادت باشه تو دیگه اون دختر نوزده ساله بی‌تجربه نیستی که مشکلاتت رو با فریاد و خشنونت و فحش حل کنی، باهاش قرار بزار و سر و ته قضیه رو دربیار؛ بخاطر امنیت آرمان باید بدونی که به کیا طرفی!
آب دهانش را قورت داد و همانطور که سعی می‌کرد لحنش عاری از هرگونه توهین و تحقیر باشد خشک و سرد گفت:
- آدرس و مکان رو برام اس‌ام‌اس کنید.
تماس را قطع کرد و موبایل را محکم روی میز کوبید، سرش را روی میز چوبی روبه‌رویش گذاشت و سعی کرد با نفس‌هایی عمیق آرامشش را حفظ کند و عصبی نشود چون اگر سیم آخر صبرش پاره میشد آن مردک خوش خندۀ مرموز را از هستی محو می‌کرد.

****


لیوان قهوه را در دستش چرخاند و نگاه به ظاهر خونسردش را به در ورودی کافی شاپ داد، اگر در این دنیا از چیزی متنفر باشد آن وقت نشناس بودن است؛ دستش را بلند کرد و به ساعت بسته شده دور مچش نگاهی انداخت و پوفی کشید، دقیقا سی‌وهفت دقیقه از چهار گذشته اما خبری از او نیست.
درونش غوغایی بپا بود و با اینکه تمام تنش در کورۀ آتش می‌سوخت نوک انگشتانش یخ کرده بودند، کف کفشش را با حرکاتی تند و هیستریک به زمین می‌کوبید و سعی می‌کرد کنترلش را از دست ندهد، نشستن در کافی‌شاپی نا آشنا، در انتظار فردی نا آشنا و نفرت انگیز که بدون دیدنش احساس عجیبی مثل انزجار به او پیدا کرده بود و اینکه برخلاف هیاهوی درونش باید آرام و باوقار رفتار می‌کرد، باعث خفگی‌اش میشد و به شدت عصبی‌اش می‌کرد.
 

Alpha

ناظر آزمایشی + طراح آزمایشی
طراح آزمایشی
ناظر آزمایشی
ویراستار آزمایشی
1/6/21
36
103
33
20
Qom
Offline
نفس عمیقی کشید و دستش را محکم روی صورت داغ شده‌اش کشید، دوباره به در نگاه کرد که توجهش به مردی قد بلند با هیکلی چهارشانه که نگاهش مستقیم به او بود جلب شد، به طرز عجیبی ضربان قلبش بالا رفت و ذهنش خالی از هرگونه فکری شد، مرد با همان نگاه خیره و عجیب و لبخند مرموز گوشۀ لبش به سمتش آمد و آینور نتوانست حتی پلک بزند چه برسد به اینکه بخواهد نگاهش را از او بگیرد، چهرۀ بانمک و موهای حالت دارش که با هر حرکت در هوا تاب می‌خورد، نگاهی براق که...صدایی از درونش فریاد زد:
- به خودت بیا!
انگار که از خواب بیدار شده باشد از جا پرید و اخمی روی پیشانی نشاند و به سختی افکار به هم ریخته‌اش را سر و سامان داد، روی صندلی‌ چوبی‌اش جابه‌جا شد و گلویش را صاف کرد، او به خوبی می‌دانست که یک لغزش کوتاه در احساسش برابر است با نابود شدن غرورش پس باید خود دار میبود تا بتواند محکم بماند؛ پا روی پا انداخت، پوزخندی روی لــ*ب نشاند و با نگاهی سرد و بی‌روح به او خیره شد.
مرد با لبخندی مرموز و نگاهی شیطنت آمیز پالتوی بلند و مشکی‌اش را از تن خارج کرد و به صندلی‌اش آویزان کرد و در همان حال طوری ژست گرفت که تمامی عضلات بزرگ س*ی*نه و بازویش را به آینور نمایش دهد و موفق هم شد، چشم‌های آینور بی‌اراده به سمت بازوهای کلفتش که قصد پاره ک*ر*دن پیراهنش را داشتند کشیده شد و به عبارتی مرد توانست کمی آینور را تحت تاثیر قرار دهد؛ لبخند رضایت بخشی زد و با ژست خاصی روی صندلی روبه‌روی آینور نشست، با خوشحالی به او نگاه کرد و گفت:
- خیلی خوشحالم که میبینمت مادمازل!
جواب آینور به این چاپلوسی‌اش فقط غلیظ‌تر ک*ر*دن پوزخندش بود و بس، مرد به سختی در اشتباه بود چون با آینور مثل دخترهای نوزده ساله که با کمی لحن گرم و مادمازل گفتن قلبش می‌لرزد رفتار کرده بود و این یک امتیاز منفی برایش به بار می‌آورد؛ دستش را بلند کرد و برای گارسون تکان داد و در همان حال گفت:
- انگار زیاد از معاشرت خوشت نمیاد درسته؟
آینور دیگر سکوت را جایز ندانست و صورتش را زاویه داد، با اینکه دوست داشت به جای صحبت ک*ر*دن خرخره‌اش را بجود اما چاره‌ای نداشت باید صبوری می‌کرد؛ نگاه سریعی به صورتش انداخت و با لحن محکمی گفت:
- بستگی داره طرف مقابلم کی باشه.
مرد دیگر حرفی نزد و در سکوت به چهرهٔ به ظاهر خونسرد آینور خیره شد، خیلی وقت بود که انتظار این لحظه را می‌کشید و شب‌ها خوابش را می‌دید و حالا دوست داشت تا فردا یک سره نگاهش کند و لذت ببرد.
هر چقدر که نگاه ک*ر*دن به آینور مرد را خوشحال می‌کرد برای او کلافه کننده بود و باعث عصبی شدنش میشد، نگاه تندی به مرد کرد و غرید:
- به نفعتونه که من شروع نکنم پس بهتره سریع حرفاتونو بزنید من وقتی ندارم که با شما تلف کنم.
مرد جذاب خندید و حرکات عصبی دلبرش را از نظر گذراند و بی‌خیال گفت:
- عجله‌ای نیست حالا!
 

Alpha

ناظر آزمایشی + طراح آزمایشی
طراح آزمایشی
ناظر آزمایشی
ویراستار آزمایشی
1/6/21
36
103
33
20
Qom
Offline
آینور پلک‌هایش را روی هم فشرد و با کف کفشش روی زمین ضرب گرفت و مشتش را زیر میز باز و بسته کرد، دیگر داشت به مرز انفجار نزدیک میشد و سعی کرد با لحن تهدید آمیزش به مرد هشدار بدهد:
- ببینید آقای به اصطلاح محترم! من برای وقت گذرونی نیومدم اینجا! شما به گفتید می‌دونید کی به من و پسرم حمله کرده و منم برای همین اومدم اینجا پس لطفا برید سر اصل مطلب چون من اصلا آدم صبوری نیستم.
اگر کمی دیگر دست دست می‌کرد ممکن بود برای همیشه او را از دست بدهد و تحمل این یک مورد را اصلا نداشت، تعجب کرده بود که از چشم‌هایش تا به حال او را نشناخته بود اما سعی کرد زیاد به این مسئله فکر نکند و به مسئله فعلی برسد.
تلنگری به خود زد و نگاهش را به نگاه منتظر و عصبی آینور داد، لــ*ب‌های گوشتی‌اش را با زبان تر کرد و با لبخند کمرنگی روی لبش گفت:
- هر جور تو مایلی مادمازل یه راست میرم سر اصل مطلب...
آینور سرش را به نشانه رضایت تکان داد، دست به س*ی*نه به صندلی تکیه داد و جدی به او نگاه کرد، دست قدرتمند مرد به ران پایش فشار آورد و با لحنی که سعی می‌کرد نلرزد شروع به مقدمه چینی کرد:
- وقتی اولین بار دیدمت...
آینور پلک‌هایش را روی هم فشرد، آنقدر عصبانی بود که حتی موزیک ملایم و آرامش‌بخشی که در محیط پخش میشد هم نمی‌توانست ذهنش را آرام کند؛ حرفش را برید و با اخم‌هایی غلیظ غرید:
- کی به من و پسرم حمله کرد؟
اگر کسی غیر از آینور حرفش را قطع می‌کرد قطعا گردنش هم قطع میشد و جسدش را حتی زمین هم پیدا نمی‌کرد، آینور باید به خوش‌شانسی خود می‌بالید و خدا را شکر می‌کرد که برای این مرد با بقیه فرق می‌کرد اما نمی‌دانست، در حقیقت آینور از خیلی چیزها باخبر نبود که در آینده‌ای نه چندان دور به رازهایی که خود از آنها خبری ندارد پی میبرد؛ مرد نفس عمیقی کشید تا خونسردی‌اش را حفظ کند و با لبخند آرامی گفت:
- اونا به تو و پسرت کاری ندارن ولی با من چرا...
دست‌هایش را تکان داد و ادامه داد:
- اون اتفاق در حقیقت بخاطر من برات افتاد.
آینور دست مشت شده‌اش را روی ران پایش گذاشت و دندان روی هم سایید، عصبی به مرد خیره نگاه کرد و با همان نگاه هر چه ناسزا در زندگی شنیده بود را به روح امواتش نسبت داد؛ چشم‌هایش را ریز کرد و با حرصی کاملا مشهود در صدایش مرد را بازخواست کرد:
- چرا مزخرف میگی؟! من تا حالا ندیده بودمت و نمی‌شناسمت، اصلا تو کدوم خری هستی؟
مرد کلافه نگاهی به اطرافش انداخت تا چک کند که کسی حواسش به آنها هست یا نه، این مشاجره دیگر داشت حوصله‌اش را سر میبرد، جفت دستانش را روی میز گذاشت و به سمت آینور مایل شد و با صدایی آرام‌تر گفت:
- من فاتح سلطانیم، پسر عمو فریبرزت!
لــ*ب‌های خشکش را با زبان تر کرد و ادامه داد:
- دشمنام فهمیدن تو برام مهمی واسه همین خواستن از تو استفاده کنن تا به من برسن؛ اونا فهمیدن خواهش می‌کنم تو هم بفهم!
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: Golbarg

Alpha

ناظر آزمایشی + طراح آزمایشی
طراح آزمایشی
ناظر آزمایشی
ویراستار آزمایشی
1/6/21
36
103
33
20
Qom
Offline
پوزخند پر رنگی روی لــ*ب‌های آینور شکل گرفت و گرۀ اخم‌هایش از هم باز شد، در این سال‌‌ها کسی نبود که به او ابراز علاقه کند یعنی بخاطر طرز برخوردش جرئت نداشتند و حالا یکی پیدا شده که خواستارش است برایش مفرح و سرگرم کننده‌ست، دستش را روی چانه‌اش کشید و مرد را مسخره کرد:
- آها و اگه نخوام بفهمم چی؟
هر دو متوجه بودند بدون اینکه خود بخواهند "شما" تبدیل به "تو" شده البته مرد راضی به نظر می‌رسید اما برای آینور مبهم بود که چرا ترجیح داد همینطور بماند.
مرد تصمیم گرفت از در دیگری وارد شود، این راه را زیاد دوست نداشت اما به نظر تنها راهی می‌رسید که می‌توانست این ماده شیر وحشی را مال خود کند؛ لبخند روی لبش را پر رنگتر کرد و کمی بیشتر خود را به سمت آینور کشید، ابرویش را بالا برد و با لحنی که اصلا به دل آینور ننشست گفت:
- در اون صورت جسد پسرت رو یه گوشه‌ی تهرون پیدا می‌کنی.
آینور به سرعت متوجه کنایه در کلامش شد و در یک صدم ثانیه کل وجودش از خشم شعله‌ور شد، درست است که او همه چیز را در مورد آینور می‌دانست اما هنوز درک نکرده بود که این زن رنج کشیده چقدر روی آرمان غیرت دارد، دیگر نتوانست جلوی خود را بگیرد و خشمش فوران کرد، روی صندلی نیم‌خیز شد و با حرص به یقۀ پیراهن زرشکی مرد چنگ انداخت، محکم به سمت خود کشید و در صورتش با عصیانیت غرید:
- دفعه آخرت باشه در مورد پسرم اینجوری حرف میزنی فهمیدی؟ تو حق...
محافظانی که این صحنه را دیدند نیم‌خیز شدند که مرد به آنها اشاره‌ای کرد که توجه آینور جلب شد، سرش را کج کرد و نگاهش روی تفنگی که پشت پالتوهایشان مخفی کرده بودند خشک شد، مرد دستش را به نشانۀ آرام باشید تکان داد و آنها بعد از اینکه سری تکان دادند نشستند.
مرد نگاهش را به نیم رخ متعجب و جذاب آینور دوخت و قلبش شروع به تپیدن کرد، دوست نداشت این چشم‌های جذاب و دوست داشتنی با عصبانیت و حرص نگاهش کند او چشم‌های مملو از عشق این زن جسور را برای خود می‌خواست، دست‌های گرمش را روی دست‌های سرد آینور گذاشت و از حس پوست نرمش لبخند گرمی روی لبش نشست، انگار صاعقه‌ای از سر تا پای آینور رد شد و به خود لرزید، سریع یقه‌اش را رها کرد و بدون توجه به نگاه‌های متعجبی که خیرۀ آنها بودند کیفش را چنگ زد، مخلوط حس عصبانیت، گرما و گیجی او را به شدت بهم ریخته بود و دیگر نمی‌خواست آنجا را تحمل کند، با چشمانی که می‌سوخت انگشت اشاره‌اش را که به شدت می‌لرزید بالا برد و مقابل نگاه مات مرد تهدیدش کرد:
- به دشمنت بگو کبودی‌ای که روی دست آرمان گذاشته رو تلافی می‌کنم، خودتم دیگه نمی‌خوام ببینم.
همان موقع مردی جوان که به تیپش می‌خورد صاحب کافی‌شاپ باشد کنار آینور ایستاد.
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: Golbarg

Alpha

ناظر آزمایشی + طراح آزمایشی
طراح آزمایشی
ناظر آزمایشی
ویراستار آزمایشی
1/6/21
36
103
33
20
Qom
Offline
و با لحن مودب اما جدی‌ای پرسید:
- مشکلی پیش اومده؟
نگاه مرد کاملا خونسرد بود و با همان لبخند مرموز که جز لاینفکت صورتش بود به آینور خیره نگاه کرد و گفت:
- از این به بعد هر جا بری منو می‌بینی و تا وقتی که قبولم کنی همین روال ادامه داره لیدی خشن...
ابروهایش را بالا برد و با لحن مسخره‌ای گفت:
- اوه ببخشید دختر عمو جون!
دندان روی هم سایید و بی‌توجه از آن محیط خفقان آور خارج شد و خود را در محیط کوچک اما آرامش‌بخش اتومبیلش حبس کرد، کیفش را محکم به صندلی شاگرد کوبید و با حرص جیغ کشید، کف دستش را محکم روی فرمان کوبید و دیوانه‌وار عربده زد تا دیوانه نشود.

****

دو هفته بعد


آرمان غرق در فکر دستی به چانه‌اش کشید و مکث کرد، گیج بود که چگونه برای بار سوم باخت آن هم بعد از چهار روز تمرین؟! آینور با غرور به پشتی مبل تکیه داد و با لحن و لبخند پیروزمندانه‌ای گفت:
- خب حالا می‌خوای چیکار کنی؟
آرمان دستش را روی ران پایش کوبید و کلافه پوفی کشید، اخم‌هایش را درهم برد و معترض داد زد:
- قبول نیست مامان چرا همش باید من کیش و مات بشم؟
آینور غرق در لذت سرش را عقب برد و بلند خندید، حتی حرص خوردن‌های آرمان هم برایش خوردنی و دوست‌داشتنی بود، برای اینکه او را بیشتر اذیت کند با شیطنت ابرویی برایش بالا انداخت که صدای شاداب محمد به گوشش رسید:
- آینور یه دفعه بخاطر دلخوشیش هم که شده بزار اون برنده بشه بابا!
محمد فنجان هات چاکلت را روی میز گذاشت و کنار آرمان نشست، آرمان که انرژی گرفته بود کف دستانش را به هم کوبید و بلند گفت:
- راست میگه دیگه مامان چی میشه یه بار جر بزنی؟
آینور تک خنده‌ای کرد و سرش را به نشانه تاسف تکان داد، نگاهش را به چشم‌های معصوم و لجباز آرمان داد و انگشت اشاره‌اش را به سمت او گرفت و با لحنی مهربان که کمی جدیت هم قاطی‌اش کرده بود گفت:
- همیشه توی زندگیت سعی کن موفقیت‌هات حاصل تلاش‌های خودت باشه و اگرنه اون موفقیت به درد عمه‌تم نمی‌خوره فهمیدی؟
آرمان با اینکه آینور را دوست داشت اما این سخت‌گیری‌هایش او را به شدت حرص میداد، کلافه چشمانش را در کاسه چرخاند و همانطور که هات چاکلتش را مزه مزه می‌کرد لبش را کمی کج کرد، آینور با دیدن این حرکت پسرش یک‌تای ابرویش را بالا برد و هشدار داد:
- دفعه آخرت باشه که لبتو کج میکنی فهمیدی؟ کار خیلی زشتیه!
آرمان با خجالت نگاهش را زیر انداخت و چیزی نگفت، آینور به نگاه ملتمس محمد توجهی نشان نداد و جدی به صفحه شطرنج نگاه کرد و مشغول مرتب کردنش شد، محمد اکثر مواقع از او می‌خواست در برابر اشتباهات آرمان کوتاه بیاید اما آینور از کارهای غلط و عادات بد آرمان به راحتی نمی‌گذشت و با او به جدیت برخورد می‌کرد.
صدای پیامک موبایل آینور توجهش را جلب کرد، به محمد نگاه کرد که دوباره مشغول ناز کشیدن از آرمان بغ کرده بود، سرش را به نشانه تاسف تکان داد و به صفحه موبایلش نگاهی انداخت و با دیدن شماره‌ای ناشناس اما آشنا اخم غلیظی روی پیشانی‌اش شکل گرفت.
این شماره را به خوبی می‌شناخت صاحب این شماره در دو هفتۀ اخیر برایش زندگی نگذاشته بود و به لطفش یک آب خوش از گلوی آینور پایین نرفته بود.
 
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا