در حال تایپ نغمه ی ستاره ی بی سایه | Maria.na کاربر انجمن ستارگان رمان

https://forum.romanstars.ir/data/Untitled-01.jpg https://forum.romanstars.ir/data/Untitled-02.jpg

Maria.na

کاربر انجمن
کاربر انجمن
14/9/21
15
66
13
دربار ستاره ها
نام رمان: نغمه ی ستاره‌ی بی‌سایه
نام نویسنده: Maria.na
ژانر: فانتزی، عاشقانه
ناظر محترم: @جغد برفی
خلاصه‌:
هنگامی که تاریکی سایه‌ی ستاره‌ای را می‌بلعید سرنوشت راه دیگری را برای ادامه دادن پیدا می‌کرد؛ در این راه میدنایت را که به عنوان یک آدميزاد عاشق ثابت کردن خود به دربار پریان است با یک رویازاد که گذشته‌ی نامعلومی دارد رو‌به‌رو و آن‌ها را به چالش می‌کشد. میدنایت در این راه برای رسیدن به رویاهایش قمار وحشتناکی می‌کند. قوانین آسمان‌ها شکسته می‌شود و بازنویسی ستاره‌ها از سر گرفته می‌شود. دنیا نغمه‌ی مرگ را با خون می‌نوازد و طوفان به پا می‌کند. میدنایت باید تصمیم بگیرد در این بازی و جهنمی که خود به وجود آورده چگونه زنده بماند و فرار کند.

************
* پست ها به صورت فصلی گذاشته میشن.
*هر پیشنهاد، نظر و انتقادی که داشتین خوشحال میشم تو پروفايلم دربارشون بشنوم.
* همه چیز از تخیل خودم نوشته شده.
*من در داستانم دوستی، محبت، غم، عشق، از خودگذشتگی و تنفر رو به تصویر می کشم. داستان افرادی رو می نویسم که با وجود درخشش ستاره ها فقط تاریکی بین اون رو می بینند. افرادی که با وجود شکسته شدن هیچ وقت تسلیم نمی‌شن. کسایی که بارِ غم رو شونه هاشون سنگینی می کنه. افرادی با شخصیتای خاکستری و کسایی که آرزوی یک دنیای رنگی رو دارند.

امیدوارم دوستش داشته باشید و از خوندنش لذت ببرید.
 
آخرین ویرایش:

Raby

ناظر ارشد رمان
پرسنل مدیریت
ناظر ارشد رمان
18/11/20
157
763
93
IMG_20210228_223547_519.jpg

بسمی تعالی

سلام نویسنده محترم، ممنون که انجمن ستارگان رمان رو برای گذاشتن آثار ارزشمندتان انتخاب کردید. بیش از تایپ کردن قوانین تایپ رمان را مطالعه کنید.


پس از 15 پارت درخواست جلد برای رمان خود را داشته باشید؛ در صورتی که رمان جلد نداشته باشد به بخش ویرایش منتقل نخواهد شد.


پس از گذشت 35 پارت از رمان می‌توانید برای بررسی رمان جهت گرفتن تگ و نقد شورا درخواست نمایید.



پس از اتمام رمان می‌توانید در تاپیک زیر اعلام اتمام رمان یا اثرتان را اعلام کنید.



🌟قلمتان ماندگار 🌟
| تیم مدیریتی انجمن ستارگان رمان |
 

Maria.na

کاربر انجمن
کاربر انجمن
14/9/21
15
66
13
دربار ستاره ها
به نام‌ خدا
تقدیم به افرادی که هر شب با ارزوی بازنویسی ستاره ها و تغییر سرنوشتشون می خوابند، برای افرادی که با وجود خاکستر شدن رویاهاشون هنوز هم امید دارند و کسایی که صدای شکسته شدن قلبشون به گوش ستاره ها و دنیا نمیرسه. به امید روزی که ستاره ها برای خوشحالی همه ی افراد دنیا بدرخشند و رویاها تبدیل به واقعیت شند.
امیدارم از این رمان لذت ببرید.


***********************
مقدمه:
از موج قدرت دیگری که به طرفم می آید، جاخالی می دهم و نفسی را از هوایی سمی آنجا که حتی خود مولکول های هوا را هم به سوزش می اندازد به درون شش هایم فرو می برم و سوزشش آن ها را به جان می خرم.
محافظان با سرعت به دور خود می چرخند و گردبادی از مه را به وجود می آورند. موجوداتی را که درست نمی بینمشان، در خفا از زیر ترک های مرز به سمت مه جذب می شوند و در آن می لولند. می بینم که مه همچون موجود گرسنه ای دهـ*ان‌ خود را باز می کند و آن ها را می بلعد. صدای تکه تکه شدن موجودها و جیغ شان در گوشم می پیچد و خاطرات خاکستری رنگی را برایم تداعی می کند. با چشمان طوفانیِ گرد شده ام به صحنه ی رو به رو خیره می شوم و می بینم که چگونه مه به سایه های سیاه تبدیل می شود.
سایه ها با سرعت سرسام آوری به طرفم هجوم می آورند و بدون اینکه اجازه ی عکس العمل یا حرکتی را به پاهای قفل شده ام بدهند مرا در قفس خود به زنجیر می کشند؛ تک تک سلول های بدنم را به چنگ می گیرند و درون رگ هایم به جوش و خروش می افتند. صدای جیغشان که روی عصب های مغزم خط می کشد با صدای خونی که شر شر کنان از بینی و دهانم به بیرون می جهد ترکیب شده و ملودی وهم آوری را در فضای خالی از زندگی آنجا انعکاس می دهد. حوضچه ی خون زیر پاهایم که طیفی از رنگ های زنده ی رویاهاست، مانند امیدی که سعی دارد در میان سایه و نیستی زنده بماند می درخشد و تنها منبع نوریست که سایه ها را از خود می راند.
حواس های به بازی گرفته شده ام را که کنترل می کنم صدای اغوا گرانه اش را خوب و واضح در گوش هایم می شنوم. صورتم از رنگ خالی می شود، نبض مغز و قلبم در برابر آن نغمه ی مدهوش کننده هماهنگی پیدا می کند و از خود مقاومت نشان می دهند. سایه های محافظان دیواره این بار با شدت بیشتری حمله می کنند. به طرفی می پرم که نغمه ی نیستی و هستی دوباره آواز خود را از سر می دهد و او را می بینم که از ناکجا آباد ظاهر شده و به طرف نغمه جذب می شود.
می خواهم جیغی بکشم که سایه ها مرا غافلگیر کرده و حنجره ام را در چنگ خود می‌گیرند.
نغمه دوباره همچون ققنوسی می خواند و او مانند یک تشنه ی قدرت بیشتر جذبش می شود. ستاره ها با شنیدن آوای ققنوس مانند نغمه، با قدرت بیشتری می درخشند و از ترس قدرتش دوباره کم نور می شوند و می لرزند.
ملودی ماه و ستاره ها که نوشته می شود آنقدر دلنشین است که سایه ها را ساکت، سرنوشت را لرزان و مرا به طرف خود می کشاند.
قدرت رویاهایی که درون رگ هایم جاری است را فرا می خوانم و سایه ها را از خود دور می کنم. در برابر نغمه، پاهایم را کنترل می کنم و در حال نگاه کردن به او با جیغ می گویم:
-اینکارو کن! در برابرش مقاوت کن!
سایه ها مانعم می شوند و از میان بدنم عبور می کنند. با خونی که از دهانم سرازیر می شود جیغ زنان التماسش می کنم:
-لطفاً! ازش فاصله بگیر!
ولی اون نمی شنید انگار که در رویایی هیپنوتیزم کننده گیر افتاده باشد؛ می‌دانستم نغمه همچین قدرتی دارد. او را می بینم که دستش را به طرف نیستی دراز می کند. با سرعت به طرف او می دوم که وسط راه، سایه ها همانند دیواری بزرگ سد راهم می شوند و متوقفم می کنند.
با صدایی که مطمئنم حتی به گوش آسمان ها هم می رسد جیغ می کشم:
-نه! لطفاً اینکارو نکن! التماست میکنم!
در بین سایه ها او را می بینم، ولی دیگر دیر شده بود و کاش توانایی برگشت زمان و نوشتن دوباره ی ستاره ها را داشتم. دستش که با مرز برخورد می کند، ستاره ها و ماه خود را مخفی می کنند.
سرعت حرکت ابرها بیشتر می شود و آذرخش ها تمام آسمان را با جرقه های خود نورانی می کنند. دما بالا می رود و اشک ها و خون های روی صورتم یخ می زنند. صدای غرشِ نیستی و بلعنده که از زیر زمین و آسمان ها بلند می شود جهان را به لرزه در می آورد و ترک های آسمان را بیشتر و آن را می شکند. موجودات باستانی خفته در زیرِ زمین در جواب بلعنده غرشی می کنند و طوفان است که در بین زمان و آسمان ها صورت می گیرد. زمان سرعت می یابد و صدای نغمه کابوس وار می شود.
طوفانی که انگار قصد دارد دنیا را به نیستی بکشاند می چرخد و همه چیز را در خود حل می کند. می دانستم که کارمان تمام است. سایه های محافظان از بهت قدرتی که در اطراف جریان دارد می سوزند و به خاکستر تبدیل می شوند.
او را نگاه میکنم که با ترس سعی دارد دست لرزان خود را عقب بکشد ولی نمی تواند و متوجه می شود دستش گیر افتاده است.
با زجر جیغ وحشتناکی می کشد:
-دارم می سوزم! چشمم… دارم منفجر میشم!
با دست آزادش به چشمش که مایع سیاه رنگ درخشانی از آن سرازیر می شود چنگ می زند.
از درد این اتفاق ها چشم هایم را می بندم.
نیازی نبود دوباره به او نگاه کنم تا عمق فاجعه را درک کنم. از این جا هم می توانستم بفهمم که سایه ی ستاره ی او بلعیده شده است.
 
آخرین ویرایش:

Maria.na

کاربر انجمن
کاربر انجمن
14/9/21
15
66
13
دربار ستاره ها
به نام‌ خدا

۱
طنین قدرت

نه سال پیش، قاره ی ممنوعه

صدای چکه ‌چکه‌ی قطره‌های آب، مانند وز وز مگس‌های مزاحم و طنین های مرگ‌آور گوش‌هایش را نوازش می‌کرد. می‌دانست که دارد خودش را گول می زند و آن صدای قطره‌های آب نیست که او را این‌گونه به لرزه در می‌آورد بلکه صدای قطره‌های خون اجسادی بودند که نصف بدنشان از سقف آویزان بوده و سرهایشان همانند عروسک‌هایی که پسر همسایه‌اشان همیشه سر آن ها را از تنشان جدا می‌کرد و او را به گریه می‌انداخت گوشه‌ای افتاده بودند. هیچ‌وقت فکرش را نمی‌کرد روزی خودش هم همین کار را انجام دهد. همان‌طور که با لباس سفید خون آلوده‌اش با ریتم خاصی روی صندلی تکان تکان می‌خورد، قلم پر را محکم در دستانش فشار داد. پایه های صندلی در اثر برخورد با زمین چوبی آنجا صدای جیر جیری در می‌دادند. می‌توانست گوشت دریده‌شده‌ی اجساد و خونی را که زیر انگشتانش باقی مانده بود حس کند و باعث شد چندشش شود و دل و روده‌اش در هم بپیچد. با دستان خون‌آلودش ردی از خون را روی دفتر پوسته کاغذی خود که جلد چوبی طرح داری داشت و مادرش وقتی برای اولین بار حروف باستانی را یاد گرفت به عنوان هدیه به او داده بود انداخت. مادرش از او خواسته بود تا با نوشتن خاطراتش، خود را آرام و قدرت‌هایش را کنترل کند. از او خواسته بود تمام حس بد و خوبش را درون آن دفترچه دفن کند؛ ولی او از پس همین کار ساده هم بر نمی‌آمد. با دست خط خرچنگ قورباغه ای که داشت به نوشتن ادامه داد. برایش مهم نبود که خون دفترچه را لکه دار کرده است فقط می‌خواست بنویسد تا از این حس وحشتناکی که داشت راحت شود. همانطور که لــ*ب های کوچکش می لرزید زیر لــ*ب زمزمه کرد:
- بازم نمی بینمش، ستاره امو تو آسمون پیدا نمیکنم. هیچ جا نیست؛ همه جا فقط خون می بینم.
و سرش را با دستانش می گیرد تا صدا هایی را که خاطرات خون و مرگ را در خود داشت خفه کند.
هنوز می‌توانست صدای دریده شدن و چسبناک گوشت‌شان هنگامی که به آرامی سرشان از تنشان جدا می‌شد را بشنود؛ آن صدا وحشتناک بود و می‌دانست تا آخر عمر مانند کابوسی او را رها نمی‌کند. سکوت همانند ندایی مرگ بار بر همه‌جا سایه انداخته بود. انگار که همه‌ی کائنات از ترس همچین مرگ دردناکی ساکت و مخفی شده بودند. حتی ماه هم امشب خود را در میان ابرهای سیاه قایم کرده بود تا مبادا به همچین سرنوشتی دچار شود. می‌توانست سکوت قلب گنجشگ‌هایی را که تا ساعتی پیش آن‌جا بودند و او به آن‌ها لــ*ب پنجره غذا داده بود را حس کند. حتی آن‌ها هم مرده بودند. اشک‌هایش صورتش را بیشتر از قبل خیس کردند؛ هیچ کاری از دستش بر نمی‌آمد. او تنهای تنها بود.
باد کمی که از میان پنجره‌ی شکسته شده به داخل وزید پرده‌ی خون آلود را کناری زد و بدن خسته و داغش را به لرزه انداخت. ماه، بعد از ثانیه‌ای رخ خود را به آسمان نشان داد و نورش را بر آن اتاق نفرین شده تاباند. به عقب برگشت و به تخت و دیوار‌هایی که با خون رنگین شده بودند و جای پنجه‌هایی که برای رهایی از آن اتاق جهنمی از خود به جا گذاشته بود نگاه کرد. همیشه دلش می خواست از آنجا خلاص شود ولی نه این‌گونه. با پیدا شدن ماه، لامپ‌های کوچک بالای سرش خاموش و روشن شدند انگار خیالشان راحت شده بود که دختر با آن‌ها کاری نخواهد داشت. پدر و مادرش به مأموریتی مهم رفته و بعد هم دیگر هیچ‌وقت برنگشته بودند و برادرش هم به قاره ی دیگری برای آموزش رفته بود. او می‌دانست خاندان سلطنتی از او دل‌خوشی ندارند؛ احتمال می داد از او می‌ترسند و برای این که از دست او راحت شوند او را به یتیم‌خانه‌ای فرستاده بودند. در آن مدت او همیشه با این امید که پدر و مادر یا برادرش از درِ یتیم خانه وارد می‌شوند و او را با خود می‌برند؛ به پنجره ی کنار تخت اتاق چند نفره‌اش زل می‌زد. همیشه یک گوشه می‌نشست و آمدن پدر و مادرش را رویا‌پردازی می‌کرد. و بعد از چند هفته آن اتفاق افتاده بود؛ بچه ها به عجیب و غریب بودن و ترسناک بودن آن دختر اعتراض کرده بودند و او را به یتیم خانه‌ای در قاره‌ی ممنوعه فرستادند. او می‌دانست بعد از گم شدن پدر و مادرش کنترل قدرت‌هایش را از دست داده است و نمی‌توانست کاری انجام دهد؛ چون مادرش دیگر نبود تا با لالایی‌هایش او را آرام کند، پدرش نبود که با حرف‌هایش به او قوت قلب دهد و برادرش نبود که با لطيفه‌هایش او را بخنداند. بعد از این‌که به یتیم‌خانه‌ی جدید رسیده بود متوجه عادی نبودن آن شده بود. کل حواس‌هایی که داشت این را به او گوش‌زد می‌کردند که آن مکان عادی نیست و باید فرار کند ولی او بچه بود و کاری از دستش بر نمی‌آمد. وقتی وارد آنجا شده بود زن مسئول پرورشگاه را با هیکلی گنده، موهایی فرفری پنبه مانند و لبخند هیولاواری که چین و چروک‌های صورتش را بیشتر به نمایش می‌گذاشت و او را برانداز می‌کرد دیده بود؛ شبیه قصاب‌هایی بود که سعی دارند قبل از انجام کارشان بفهمند به چه روش‌هایی می‌توانند طعمه‌هایشان را دردناک‌تر تکه تکه کنند. او حتی از آن فاصله ی دور هم می‌توانست بوی بدن پیرزن را که بوی گربه‌های مرده و جسد‌های گندیده می‌داد حس کند و زبانش از ترس بند آمده بود. بعد از مدتی فهمید آنجا یتیم‌خانه نیست؛ آنجا رسماً یه نوع قتل‌گاه بود و جای آزمایشات گوناگون بود تا قدرت را از موجودات مختلف بیرون بکشند. او شب‌ها صدای موجودات و بچه های کوچکی را که التماس می‌کردند آن‌ها را رها کنند می‌شنید و بوی ترس و تپش بلند قلب‌شان را حس می‌کرد و نمی‌توانست بخوابد و به خودش قول داده بود نگذارد دوستانش کشته شوند. او آن شب را صرف کشیدن نقشه‌ای کرد و با قدرت‌هایی که به سختی می توانست آن‌ها را کنترل کند، بچه‌ها را از آنجا فراری داد و خودش تک و تنها در آن قتل‌گاه ماند. مسؤلان وقتی قدرت او را دیدند با کمال میل به بچه‌ها اجازه ی خروج دادند چرا که طعمه‌ی بهتر و خیلی قدرت‌مندی نصیب‌شان شده بود و هنگامی که می‌خواستند همه‌ی حقه‌هایشان را روی او پیاده کنند؛ این اتفاق شوم افتاده بود که به نوعی به نفعش بود. آن مسؤلان دختر را دست کم گرفته بودند و این هم نتیجه‌اش بود. او اکنون یک دختر نه ساله‌ی قاتل بود و این کلمه در ذهنش می‌پیچید و همش در حال تکرار شدن بود و ذهنش مانند واژه‌ای مهم دائماً آن را تأکید می‌کرد تا نگذارد فراموشش کند و قلبش جریحه دار شده بود. پاهایش را بـ*غـل کرد و قلم پر را همان‌جا روی دفتر خاطرات رها کرد. ماه روی صورتش تابید و به چهره ی خودش در درون اینه خیره شد. موهای طلایی رنگش نا‌مرتب و شلخته شده بودند و چتری‌هایش از طریق خون به روی پیشانی‌اش چسبیده بودند. چشمان آبی پررنگ شفافش، بی‌فروغ و بی‌هیچ احساسی بودند. درخشش نور ماه بیشتر شد؛ طوری که دختر برای ثانیه‌ای چشمانش را بست. گرمایی را از سمت آینه حس کرد که باعث شد با ترس چشمانش را باز کند. با دیدن چیزی که جلوی رویش بود سریعاً عقب رفت که صندلی تکانی خورد. خودش را می‌دید که به طرز عجیبی زیبا و بالغ بود. انگار خودش را می‌دید که بزرگ شده است و در میان باغی زیبایی از گل ایستاده است، باغی که از زیبایی‌اش نفس آدم بند می آمد. دخترِ همانند او لبخندی زد:
-پشیمونی مگه نه؟ از کاری که کردی پشیمونی درسته؟ تو نمی‌خواستی اون‌ها رو بکشی، تو نمی‌خواستی یه قاتل بشی ولی نتونستی خودتو کنترل درست می‌گم؟ پس یه فرصت بهت می‌دم می‌خوای کاری که کردی رو جبران کنی؟ می‌خوای اون ها رو دوباره به زندگی برگردونی؟
او با ناباوری سرش را تکان می دهد. معلوم بود که می‌خواست، او نمی‌خواست یه قاتل باشد و تا آخر عمر بار این عذاب وجدان وحشتناک را به دوش بکشد. او با تمام وجود این را می خواست. زن لبخندی زد و گفت:
-بسیار خب.
از درون اینه بیرون آمد و به درونش رفت. طوری که حس کرد بدنش برای لحظه‌ای منفجر می‌شود و از هم می‌پاشد. قفسه‌ی س*ی*نه اش شکافته بود و نوری کور‌کننده از آن بیرون زد. این که چه اتفاقی افتاده بود را نمی‌دانست فقط می‌دانست که در چند ثانیه اتفاق افتاد و جسد‌ها دیگر آن‌جا نبودند.
 
آخرین ویرایش:
  • لایک
  • Love
واکنش‌ها[ی پسندها]: جغد برفی، Golbarg، Raby و 2 کاربر دیگر

Maria.na

کاربر انجمن
کاربر انجمن
14/9/21
15
66
13
دربار ستاره ها
به نام‌ خدا

۲

آغاز

قاره ی پادشاهی

لامپ های درخشان شهر، عظمت و زیبایی خود را به رخ تاریکی شب و ستاره های بازیگوش آسمان می کشند و شعله های آتشین آبی پریان در درخشش با نور مهتاب مسابقه زیبایی می گذارند. ستاره ها با خوشحالی در جواب به رویاهای شکفته شده می درخشند و لبخند زنان به شهر خیره می شوند. ماه کنجکاوانه به آن بخش از شهر که صدای پایکوبی آن حتی ابرها را هم به لرزه در آورده نگاه می کند. باد رقص کنان همراه با صدای موسیقی از بین برگ های رنگارنگ نورانی می وزد و گرد پریان کوچک را می تکاند و باعث اخم آن ها می شود. صدای هیاهو و شادی مردم با قدم های محکم آن ها روی سنگفرش های بازار زیر پلِ قصر در هم آمیخته می شود و تا عمارت های ساخته شده روی تپه ها امتداد می یابد.
باد همگام با صدای تپش قلب هایی که شنیده می شود و صدای خنده های جمعیت که صورت هایشان را رنگین و درخشان کرده است با خوشحالی چرخی می زند و همراه با صدای قدم های رقص آن ها که تا آسمان طنین انداز می شود اوج می گیرد.
و حسرت آن را می خورد که چرا در این دنیایی که هم شیرین به زیبایی عسل است و هم تلخ به زننده ای زهر، هم مانند قفس نفس گیر است و هم جاییست برای رهایی و پرواز نامرئیست و دلش می خواست مردم بدانند که او همیشه آن ها را می بینند و همدم لحظات شادی و غم آنهاست. او جشن های این چنینی زیادی را دیده بود، جنگ ها و آتش های زیادی را از سر گذارنده و همراه با خون ریخته شده و مرگ های زیادی سوگواری کرده و گریسته بود. او تاریخ را حفظ و با آن زندگی کرده بود و اگر مردم فقط می دانستند، فقط می دانستند که او چه چیز هایی را به چشم دیده و گذرانده بود، چه شهرهایی که با خون رنگین شدند، چه جسد هایی با رویاها و آرزوهای خاکستر شده که پایان آن ها چیزی جز میزبان تخم گذاری مگس های آدم خوار نبود و چه روح هایی که ناجوانمردانه به دنیایی دیگر ربوده شدند و بسیاری از چیزهایی دیگر که گفتنشان حتی آسمان را هم به لرزه در می آورد. او می دانست که عمر این خوشحالی طولانی نیست و همیشه آخرش چیزی باقی نمی ماند جز خاکستر. حتی خاکستر هم بهایی دارد که تبدیل شدن به آن چیزی نیست که هر ک**س قادر به تحمل آن باشد. برای پرواز کردن باید خاکستر شد، چون فقط خاکستر است که دل باد را آنقدر می سوزاند که او را برای رهایی از این قفس با خودش به سفر آسمان ها و ستاره ها می برد و برای خاکستر شدن باید از آتش گذشت و آتش است که ناجوانمردانه می سوزاند و نابود می کند.
باد از بین دکان های مرمری چلچراغانی شده با شب تاب های کوچک رنگین کمانی پریان که نور های خود را در مرمر های براق به زیبایی انعکاس می دهند می گذرد و در میان خار های مهتابی که همچون مادرانی نگران گل های رز و یاسمین نورانی را در بر گرفته و‌ دور تا دور ستون ها و کنار های سقف را آراسته کرده بودند چرخی می‌زند. و به این صحنه ی باشکوهی که این تزئینات خلق می کنند و توجه رهگذران را به خود جلب می کند لبخند می زند. خوش و بش مردم با هم و پذیرایی آن ها از یکدیگر را نظاره می کند و به سمت مقصد موردنظرش پیش می رود. امروز اولین روز جشن باشکوه شاهزاده ی فِی ها و پریان بود و تا دو روز دیگر مراسم اصلی برگزار می‌شد. این جشن به مدت سه روز انجام می‌شد و مهم ترین روز آن، مراسم شب آخر بود، روزی که آسمان ها قدرت های او برای پادشاه شدن را تقدیس و به او قدرتی که با آن بتواند از خود در برابر همه ی دشمنان، گونه های دیگر و همچنین از دنیا محافظت کند می بخشیدند. بعد از انجام این مراسم تعادل اسمان ها و زمین حفظ و مرز های دیگر در امان می مانند. در این روز های جشن، مردم به یکدیگر هدیه ها می دادند و از طرف قصر به سراسر دنیا هدایا، طلا و غذا پخش می شد و همه ی مردم در این روز با هم به نوعی برابر بودند و یکسان. نه فقیر معنی داشت نه ثروتمند ، نه رعیت و نه اشرافی، و نه یک قدرتمند و عادی. حتی باد هم در این روز با وجود نامرئی بودن احساس برابری و دیده شدن می کرد. در سراسر دنیا جشن هایی چنان باشکوه برگزار می شد که توجه اسمان ها را هم به خود جلب می کرد. و مردم بی صبرانه منتظر آمدن این روز می شدند. روزی که تقدیر پادشاه آینده که توسط ستاره ها نوشته شده بود تقدیس شده و از شر دشمنانش در امان نگه داشته می شد. مردم به مدت سه روز پایکوبی می کردند؛ هر چه نباشد عاشقش بودند، او‌ بود که از آن ها محافظت می کرد، او‌ بود که در تمام لحظات فداکاری کرده و همیشه به خاطر آن ها از خود می گذشت و می دانستند که حتی جانش را برای محافظت از مردمش فدا می کند. او بود که همیشه اشرافی و قدرتمند بودنش را نادیده می گرفت و برای کمک به مردم همراه با گروهش ظاهر می شد و همه ی تلاشش را می کرد. او هم همچون پدر و مادرش بود. همه این را می دانستند و با تمام وجودشان در این جشن‌ شرکت کرده و پایکوبی می کردند و خوشحالی اشان را حتی با اسمان ها هم در میان می گذاشتند. اتیش بازی که راه می افتد باد با کنجکاوی به رنگ های قرمز، نارنجی، سبز و به دریایی از رنگ های رنگین کمان که رقص نفس گیری در اسمان به راه انداخته اند خیره می شود و مثل همیشه جا خالی می دهد تا از گزند سوزشش آن ها در امان‌ باشد. جرقه های اتش می سوزند و جز جز می کنند و باد به سرعت فرار می کند و به سمت قصر پرواز می کند. او به صدای گذشت ثانیه ها گوش می دهد و زمان ها را بهتر از هر کسی می شناسد و می داند اگر هر چه سریعتر جشن آغاز نشود عمق شب فرا می سد. زمانی که حتی باد هم نفس خود را حبس می کند و‌خوشحال است از نامرئی بودنش و لرزان جایی قایم می شود تا سپیده دم شروع و هر چه زودتر خورشید پرتو های تابان خود را برای دنیا به نمایش بگذارد.
 
آخرین ویرایش:

Maria.na

کاربر انجمن
کاربر انجمن
14/9/21
15
66
13
دربار ستاره ها
به نام‌ خدا
باد راه خود را از میان عمارت ها، تپه ها، پل ها و مرمر های براق پیش می گیرد و با شنیدن صدای خنده ی بلندی مسیرش را به سمت قصرِ تمرین‌ عوض می کند. از کنار فواره ی از جنس طلا که با جواهر های زیبایی تزیین شده عبور می کند و به آب های فواره که به صورت غنچه هایی در رنگ های رنگین‌ کمان می درخشند و شکوفا می شوند سلام می دهد.
به سمت دو مردی جوانی که در زمین بزرگی ایستاده و صدای برخورد قدرت هایشان صدای سکوت شب را می شکند و تنها صدای انجاست می رود.
از بین موهای نقره ای بلند براق همچون ابریشم مرد جوان اولی می گذرد و اجازه می دهد نسیم خنکش عرق های رو پیشانی آن ها را پاک و شش هایشان را به نفسی تازه دعوت کنند. همان طور که صدای نفس زدن های حاصل از تمرین آن دو نفر را می شنود، به چهار مرد اطراف که صامت و آرام بودنشان حتی سکوت شب را به چالش می کشید خیره می شود. طوری ساکت و ارام‌ بودند که انگار با خود شب و سایه ها یکی شده بودند و صدای نفس کشیدنشان حتی به گوش باد هم‌ نمی رسید. باد ترسیده و با حضور بیش از حد قدرتمند آن ها نفسش را حبس و تحسينشان می کند.
صدای سرد و پر غرور مرد اولی با تمسخری که سعی در پنهان کردنش ندارد در هوا شناور می شود:
– اميدوارم قصد نداشته باشی هشدارای منو نادیده بگیری و به دیدنش بری!
صدای خنده ی بلندی از سمت تاریکی بلند می شود و سایه ها را به حرکت در می آورد و مرد جوان دیگری به حرف می آید:
– مثل اینکه شاهزاده ی بزرگ ما دلش برای خواهر جولیان خیلی تنگ شده!
شاهزاده ی جوان نیشخند سردی می زند و با چشمان سردش طوری که سردی اش حتی باد را هم بر لرزه در می اورد به جولیان نگاه می کند. همان طور که به نرمی و سبکی پر حرکت می کند می گوید:
- اره، از دلتنگیش قلبم رگ و به رگ شده و دارم میمیرم. برای دیدنش لحظه شماری می کنم.
جولیان اخمی می کند، تکانی می خورد و دهانش را برای دادن جوابی باز می کند که صدای دیگری حرفش را قطع می کند. صدای جوان ترین ژنرال فِی ها، بهترین دوست شاهزاده همچون شلاقی در باد به حرکت در می آید:
– جولیان، می دونی که خواهرت اجاره نداره به جشن وارد شه! اون دختره ی آدمیزاد فقط موجب دردسره؛ تا جایی که می تونی دور نگهش دار! برام مهم نیست که خواهرته و بهش چقدر اهميت میدی.
جولیان لبانش را کج می کند و با پوزخندی که روی لبانش خودنمایی می کند جواب می دهد:
— من علاقه ای به سر و کله زدن با هیچ ادمیزادی رو ندارم. لطفاً اونو به من نسبت ندید؛ هر چی نباشه اون فقط یه آدمیزاده و برای من هیچ اهمیتی نداره!
با شنیدن صدای فرد دیگری که گلوی خود را صاف می کند و سعی می کند چیزی بگوید، جولیان به طرف او خیره می شود.
– اینطوری حرف نزن؛ هر چی نباشه اون خواهرته!
جولیان با شنیدن این حرف زیر لــ*ب غرشی می کند و دندان هایش را به روی هم فشار می دهد.
فرد دیگری سریع وسط حرف او می پرد و می گوید:
– رفیق اگه خیلی ازش خوشت میاد می تونی باهاش ازدواج کنی!
دوباره صدای قهقه ی همه به جز شاهزاده و جولیان بلند می شود. مرد جوان خود را نمی بازد و در جواب ادامه می دهد:
– اصلاً اینطور نیست؛ من هیچ علاقه ای برای ازدواج با اون ندارم.
می خواهد حرف هایش را ادامه دهد که صدای تندری از راه می رسد و باعث می شود حرف هایش در گلویش گیر کنند.
دخترِ فِی که زیبایی نفس گیرش از هر زمانی بیشتر شده بود و موهای صورتی رنگش در نسیم خنک شب به پرواز در می امد، غرشی می کند و می گوید:
– بهتره حرف زدن درباره ی اون دختره ی احمق رو تموم کنیم و به مراسم برسیم. حتی اگه مراسم اصلی دو روز دیگه باشه، باز هم هر سه شب مراسم باید درست و به موقع انجام شه.
شاهزاده جلو می رود و مردانش او را از پشت دنبال می کنند؛ همان طور که همه ی آن ها قدم های خود را با تاریکی و سکوت شب یکی می کنند و بی صدا قدم بر می دارند‌، سایه ها از جلوی راهشان کنار می روند. همه ی آن ها در یک چشم بهم زدن نا پدید می شوند و باد کنجکاوانه همراه آن ها به سمت قصر اصلی می رود. او خاطر ه هایی را به یاد دارد که هیچ ک**س به یاد ندارد و چیزهایی را می داند که همه از آن بی خبرند.
در جنگل های دور دست و جایی به دور از هیاهو و جشن، لرزشی اسمان ها را فرا می گیرد و صدای غرشی که در اسمان می پیچد درختان را می لرزاند. پرنده ها جیغ کشان به سمت دیگری فرار می کنند. زمزمه های آرامی در اسمان پخش می شود و لرزش اسمان بیشتر و آسمان ترک می خورد؛ صدای ترک خوردنش طوری می پیچد که توجه ماه را به خود جلب می کند. همان طور که ترک آسمان بیشتر می شود، دست چنگک مانند سیاهی انگار که از خود تاریکی جان گرفته باشد بیرون می آید و کف دستش را به طرف قصر می گیرد؛ در همان حالت تاریکی جوهر مانندی به همراه موجوداتی که در آن مخفی شده و تکان تکان می خورند در اسمان پخش می شوند، به سمت قصر پیش می روند و خود را با تاریکی شب عجین می کنند طوری که حتی باد هم متوجه حضور آن ها نمی شود. تاریکی مصممانه و به طور پنهانی جلو و‌ جلو تر می رود و جشن را نادیده می گیرد و از پل و کاخ های دیگر می گذرد. همان طور که نیشخندی می زند از قسمت ترک خورده ی پنجره ی سالن به مراسم وارد می شود.
سالن مراسم با شکوه تر و زیباتر از هر زمانی بود. انواع غذاها و نوشیدنی ها، شیرینی ها و دسر ها که روی میز ها به مجلل ترین شکل ممکن چیده شده بودند معده ها را مشت و مال می دادند. لوسترهای الماسی، نور را در سراسر زمین و ستون های مرمری منعکس می کردند و افرادی که بی صبرانه منتظر شروع شدن مراسم شب اول بودند توسط خدمتکاران پذیرایی می شدند. همه چیز دقیقاً همان طور بود که ملکه می خواست. افرادی از گونه های دیگر که باید در مراسم حضور پیدا می کردند و افراد مربوط به اجرای مراسم همه انجا حضور داشتند. محرابِ مراسم در قسمت تاریک سالن قرار دارد و در زیر نور مهتاب برق می زند. تاریکی که در گوشه ای کمین کرده بود لبخند زنان به آن صحنه نگاه می کند؛ صدای تیک تیک ثانیه ها را می شمارد و زمانش که می رسد با قهقهه ای راه خود را پیش می گیرد. جلو می رود، نابود می کند، وجودشان را می بلعد، اتش می زند و آن ها را وحشیانه می درد . سالن که در تاریکی فرو می رود و با خون رنگین می شود؛ تنها صدای جیغ است که به گوش اسمان می رسد. خاطره های به رنگ خون دوباره برای باد یادآوری می شوند.
رویاها از بین می روند و تبدیل به خاکستر می شوند. ستاره ها نگاهایشان را از زمین می دزدند. ماه با زمین سوگواری می کند و خاموش می شود.
باد از ترس به خود می پیچد، جیغ می کشد و گریه می کند. و کاش بقیه می دانستند که باد چه چیزی دیده است و کاش بقیه می دانستند چه چیزی در کمین است و کاش باد نامرئی نبود.
 
آخرین ویرایش:

Maria.na

کاربر انجمن
کاربر انجمن
14/9/21
15
66
13
دربار ستاره ها
به نام‌ خدا

۳
دوقلوی های پیشگو

میدنایت

همان طور که سعی می کنم روی نوک پاهایم بلند شوم، بوت های چرم قهوه ای رنگ زهوار در رفته ام روی خاک خشی خشی می کنند. بوی شیرینی بینی ام رو قلقلک می دهد و باعث چین دادن بینی و در هم پیچیدن شکمم می شود. با نگاه کردن به شیرینی های دارچینی وانیلی درون دستم آب دهانم راه می افتد؛ ولی می دانم این ها برای انجام کار مهمتری لازم هستند، چیزی که بسیار مهم تر از شکم همیشه گرسنه ی من است. با یک دست شیرینی ها را نگه می دارم و با دست دیگرم دروازه ی آهنی زنگ زده ی عمارت متروکه ی پیشگوها را می گیرم. مثل همیشه سکوت همه جا را فرا گرفته بود و تنها صدای پایین افتادن و خش خش برگ های همه رنگ به چشم می خورد. بعضی ها می گفتند در درون هر برگ رازی از آینده و سرنوشتی که در ستاره ها نوشته شده گفته شده است، هر چه نباشد آن ها پیشگو بودند، ولی من که حرف دو تا بچه ی فسقلیِ احمقِ عشق معما را زیاد باور نمی کردم. تنها دلیلی که انجا آمده بودم این بود که از ان ها بپرسم برای طولانی نگه داشتن عمر درختانی با خاصیت دارویی و جوانی چه باید انجام شود و اینکه گربه ی پیر و چاق و چله ی هزار ساله ی عمه کتی، همسایه ی بغـل دستِ خانه امان کجا گم و گور شده است و برای اینکه عمر مبارکش طولانی تر شده و مورد عنایت خدایان قرار گیرد باید چه راهکاری انجام شود. هنگام فکر کردن به این موضوع خود به خود دماغم چین می افتد و به خودم می گویم این گربه از مادر بزرگ هفت جد قبلی من هم بیشترعمر کرده و بهتر نیست هر چه زودتر از این دنیا خلاص شود و به آرامش برسد؟ سرم را از افکار چرند و لیست درخواستی خاله ام و دوستانش خالی می کنم و بلند داد می زنم:
– برای معامله و همراه با پیش کشی به اینجا اومدم.
دروازه ی زنگ زده صدای جیر جیری می دهد و باز می شود. نفسی می کشم و وارد می شوم. صدای برخورد بوت هایم با زمین و حرکت برگ های درختان، تنها صدایی بود که به گوش می رسید. از بین دو تا مجسمه ی سنگی که به شکل کلاغ هستند و روی سرشان شاخ های بلندی دارند می گذرم و از روی پله ها بالا می روم. امیدوارم این بار دوقلو های روانی سعی در اذیت کردنم نداشته باشند چون به نظر می رسید این از تفریحات موردعلاقه اشان باشد. صدای باز شدن در چوبی حکاکی شده با کلاغ های شاخ دار را می شنوم. آب دهانم را از گلوی خشک شده ام پایین می دهم و به آرامی وارد می شوم.
بوی نا و کهنگی سریعاً به مشامم می خورد و در با صدای تیکی پست سرم بسته می شود. طولی نمی کشد که چشم هایم به تاريکی در هم آمیخته با نور کمی که از پنجره ها به داخل تابیده می شد عادت می کند. می خواهم بگویم:
–سلا…
که صدای تپ تپ قدم هایی که از پله ها می آید مانع این کار می شود. چیزی پشت سرم ظاهر می‌شود و داد می زند:
-دختره آدمیزاده!
قل دیگرش کنارم ظاهر می‌شود و با نیشخند گشادی می گوید:
-همون احمقه!
قل دیگر با شادی می پرد و کناریش پایین می رود. دیِن و دیان بازی همیشگی خود را شروع می‌کنند.
دین جلوی چشمانم ظاهر می شود.
-چی چی آورده؟
دیان جلوی رویم چرخی می زند و شیرینی از دستم غیب می شود.
-شیرینی، کنارشم؟
دین زبانش را بیرون می آورد و ادامه می‌دهد:
-همون سوالای چرند همیشگی!
قهقه می زنند و با سرعت زیادی دور هم می چرخند. در نور کمی که وجود دارد پیراهن راهی راهی سفید مشکی و شلوار مشکی اشان و به دنبالش پوست رنگ پریده ی پر از خراششان معلوم می‌شود. دوباره می ایستند و رو به روی من بازی بشین و پاشوی خود را انجام می‌دهند. دین می پرد و می گوید:
- تیک!
دیان بلند می شود و می گوید:
- تاک!
دین لبخند گشادی که انگار چاک دهانش را پاره کرده بودند می زند و کمرش را با رقص تکان می دهد.
-اون داره می آید!
دیان روی پنجه های پاهایش یکی از حرکت های باله را انجام می دهد.
- ممکنه تاریخ دوباره بشه تکرار؟
دین جلویم می آید و همان طور که لیست قایم سده در جیبم را با جادویش بیرون می کشد ادامه می‌دهد:
-ستاره ها ساکت شدند!
دیان از بالای پله ها سر می خورند.
- آسمون پاره شده!
دین صورتش را جلویم ظاهر می کند که جیغی می کشم و عقب می روم.
- زنجیره ی دنیا داره قطع میشه…
دیان شانه هایم را با خنده ی گشادی می گیرد و چشمان از حدقه در آمده ی سیاهش را که جنون خاصی در آن ها دیده می‌شد به من می دوزد. زخم های صورتش در تاریکی عمیق تر و ترسناک تر به نظر می رسیدند.
- سرنوشت داره عوض میشه…
دین ادامه ی جمله اش را با صدای زمزمه مانندی می خواند:
- چون داره نوشته میشه با خ*ون!
با شنیدن جمله ی آخر موهای تنم سیخ می شود و قلبم خود را با بی تابی به قفسه ی س*ی*نه ام می کوبد. دین لبانش را باز می کند تا چیزی بگوید که دیان با چشمان گشاد شده اش مرا بو می کشد. همان طور که موهای بلندش تکانی می خورند و چتری های خیلی کوتاه و نامرتبش در زیر نور پنجره ی بالای درِ مشکی او را دیوانه تر نشان می‌دهد جیغ می کشد:
- بوی دردسر!
دین هم با پره های بینی خود که گشاد شده می گوید:
- بوی خطر!
هر دو از ترس به لرزه می افتند؛ جیغ می کشند و دستان خود را به روی صورتشان می کشند.
- از اینجا برو بیرون، گمشو بیرون!
و بدون اینکه به من اجازه بدهند چیزی بگویم نیرویی نامرئی، مرا از در و بعد از دروازه بیرون برده و به شدت به درخت بیرون عمارت متروکه می کوبد. نفسم از د*ر*د می گیرد و شیرینی ها به شدت به سر و صورتم برخورد و لباس لیمویی رنگ جدیدم را لکه دار می کنند. صدای قهقه ی دین را می شنوم:
-آدمیزاد احمق تو خیلی بدبختی! مهم نیست چقدر ازش فرار کنی آخرش باید باهاش رو به روش بشی.
دیان خرناسی می کشد و می گوید:
- مهم نیست چقدرتلاش کنی، فقط با مصيبت می تونی به قاره ی پادشاهی و دربار سلطنتی وارد شی. تو هیچ وقت نمیتونی کاری برای خود بدبختت انجام بدی.
و در با صدای بلندی بسته می شود و مرا با سکوت مختص جنگل دور و بر تنها می‌گذارد؛ طوری که انگار هیچ وقت به آنجا وارد نشده بودم. از همان اول می دانستم آن دو فقط دیوانه هستند و تا الان جز این موضوع چیز دیگری به من ثابت نشده بود.

در آن زمان داشتم با خودم فکر می کردم حالا جواب خاله و عمه کتی را چه باید بدهم. انگار خودم باید آن گربه ی خپلِ هزار ساله را پیدا می کردم، وگرنه عمه کتی مرا از کار نیمه وقتم اخراج می کرد و این هم مشکلی روی مشکلات حال حاضرم می شد.
 
آخرین ویرایش:

Maria.na

کاربر انجمن
کاربر انجمن
14/9/21
15
66
13
دربار ستاره ها
به نام‌ خدا

۴
رویاهای خاکستر شده

استورمی

دست هایم را به هم می‌زنم، خون همه رنگ درخشانم از کف‌اشان بیرون می جهد و به شکل طناب هایی دور دستانم می چرخند و همانند صاعقه جرقه می زنند. آن ها هم همانند من بی تاب بودند تا جلو بروند، بدرند، نابود کنند، بدرخشند و رقص مرگ را به اجرا در آورند. من در زندگی و زیبایی آن رقاص خوبی نبودم و قلقش را هنوز یاد نگرفته بودم؛ اما در رقص مرگ بهترین بودم و خوب می دانستم باید چه کنم. نیشخندی می‌زنم و بالا پایین می پرم. طناب ها را دوباره به دور دستانم می پیچم و آن ها را به زمین می کوبم که با خوشحالی جرقه می زنند. آن ها از خون من و رویاهای من بودند و می دانستند خواسته ی قلبی من چیست و چه می‌خواهم و آن را اجابت می کردند. یکی از خوبی رویا زاد بودن همین بود، تو به رویاها و ارزوهای قلبی ات جهت می دهی و آن ها شکل اسلحه ای را به خود می گیرند و مطابق میل تو عمل می کنند. البته بسته به قدرت هایت، محدودیت هایی هم دارد. ما نایاب ترین گونه در بین آسمان زادگان بودیم. ما از سایه ی ستاره ها متولد می شدیم، از خاکستری که از رویاهای سوخته امان به جا می ماند شکل می گرفتیم. ستاره ها رویاها بودند و ما هم سایه ی پنهان شده در تاریکی بین آن ها بودیم و به لطف آن ها زندگی می کردیم؛ چون زمانی زندگی، درخشش بعضی از ما را گرفته بود، چون زمانی صدای شکستن قلب بعضی از ما به گوش آسمان ها نرسیده بود. ما زمانی ستاره ای بودیم و بعد نابود شده بودیم و تنها سایه ای از رویاهای ما به جا مانده بود. ما مانند رویاها رنگارنگ و مانند کابوس ها تهی و پوچ جلوه می کردیم.
هیولای جلوی رویم غرشی می کند. بوی گند و سر و شکلش باعث می‌شود اخمی کنم و جلوی بالا آمدن زردابی که می خواست راهش را به بیرون پیدا کند بگیرم. موجود طوری بود که انگار در باتلاق حمام کرده باشد. پوستش تماماً لزج و چسبناک بود و ارواره هایش که ردی از خون روی آن ها نمایان بود در چشم می‌زدند. چشمان خیلی سیاهش را طوری در حدقه چرخ می‌داد که انگار کم عقلی اش را به رخ دنیا می کشید. این پری یک نوع کابوس خوار بود؛ به طرف موجوداتی که در نا امیدی و پوچی زیاد غرق می‌شدند جذب می‌شد و با خوردن نا امیدی هایشان، خون آن ها را می مکید.
این موجود معمولاً در بین سرزمین های زنده ها و چه مرز ها و آسمان ها زیاد پیدایش نمی‌شد؛ مگر در موارد بسیار نایاب که از دیواره عبور کند و وجودش در این محوطه عجیب بود. امیدوار بودم وجودش دردسرهای جدیدی به دنبال خود نیاورد. مهم نیست که من چقدر عاشق شکار کردن بودم، مهم این بود که حال سیاست های قاره ها و جنگ بین آن ها را نداشتم.
کابوس خوار، اسید هایی لجن مانند به طرفم پرت می کند که سریع جاخالی می‌دهم و در یک چشم بهم زدن جلویش ظاهر شده و طناب هایم را پیچ و تاب کنان، سریع به دور گردنش می اندازم. نیشخندی حاکی از پیروزی میزنم که زمین لرزه ای را در زیر پاهایم احساس می‌کنم و چشمانم گرد می‌شود. صدای جیغ، گریه، بوی خون و سوزش رویاها را می شنوم؛ دیدن صحنه ی جسد هایی که به زمین می افتند و روح هایی که بدن ها را ترک می کنند همچون شلاقی مغزم را از ضربه های پی در پی خود پر می کند. صدای خاکستر شدن رویاها و خاموش شدن بعضی از ستاره ها را حس می‌کنم. سرم گیج می رود و سعی می کنم با خونی که قدرت آسمان ها در آن بود ببینم. ستاره ها خود را مخفی می کنند، چرخه ی سرنوشت در حال چرخش است. طناب درون دستم تکانی می خورد و حواسم را سرجایش می آورد. با دیدن صحنه ی رو به رویم حس می‌کنم چشم هایم از حدقه بیرون زده اند. موجود، در تَرَکی که داشت محو می‌شد و آثار خود را از بین می برد، فرار کرده بود و مطمئنم به سرزمین میرا ها و نامیراها رفته بود. دیگر دیر شده بود و دست من به آن نمی رسید. می‌دانستم که مشکلی پیش آمده و باید به دربار رویاها برگردم. رویاها همه ی رنگ های دنیا را در خود داشتند و همان رنگ ها در رگ های من جاری بودند و مرا به زندگی سایه مانندم، که همان تار و پود های ناچیز متصل به دنیا بود، وصل می کردند. رویاها هم رنگی بودند و هم تاریک، هم هستی بودند و هم نیستی، هم در آسمان و تاریکی شب بودند و هم خورشید و روشنایی روز، رویاها هم همه چیز بودند و هم هیچ چیز نبودند. هم وجود داشتند و هم نداشتند و هم در عمق تاریکی و روشنایی بودند و هم نبودند. آن ها ارمغان آورنده بودند. شادی، ثروت، غم، مرگ، قدرت و همه چیز را در پی خود می آوردند و این سرنوشت و چرخه ی دنیا بود. اهی می کشم و رویاها را احضار می کنم و از آن جا غیب می شوم. روی مرز بین آسمان ها و زمین که به دربار رویاها ختم می‌شد و از با شکوه ترین مکان های دنیا بود ظاهر می شوم. مرز، مانند شیشه ای بود که انگار روی دریایی از رنگ های زنده و درخشان را پوشانده بود و تو باید مواظب بودی طوری روی آن راه بروی که ترک بر ندارد. اگر درون رنگ ها به مدت زمان طولانی خیره می‌شدی، می توانستی رویاهایی که هر کدام به یک رنگ بودند و اهداف آن ها را ببینی. بعضی ها می گفتند این مرز شبیه دریاچه ی رویاهای ققنوس بود؛ جایی که من تا به حال آن را ندیده بودم. روی مرز قدم می زنم و به طرف دروازه می‌روم که صدای پسر عمویم همچون زنگ اضطراری در گوشم زنگ می زند:
-به کمکت احتیاج دارم استورم! بیا جایی که هستم.
اخمی می‌کنم. می دانستم مشکلی پیش آمده بود؛ ولی فکر نمی‌کردم در این حد بزرگ باشد که کارمان را به قاره پادشاهی بکشاند. لعنتی باز هم دردسر های جدید و مسخره. امیدوار بودم کار به جای بدی کشانده نشود چون دربار رویاها همیشه بی طرف بود.
پایم را چند بار به زمین می کوبم و در همان حال که با خودم فکر می‌کردم چقدر از قاره ی پادشاهی خوشم نمی آید، محل دقیق آن را از طریق آسمان ها به یاد می آورم. چینی بین ابروان هلالی شکلم می افتد و جادوی جا به جایی را انجام می دهم.
در بین انبوهی از تاریکی و صدای جمعیت قرار می گیرم که با دیدن منظره ی رو به رویم جیغی را در گلویم خفه کرده و با زبانی بند آمده به اطراف نگاه می‌کنم و می گویم:
-اوه خدایان من! این دیگه چیه؟
 
آخرین ویرایش:

Maria.na

کاربر انجمن
کاربر انجمن
14/9/21
15
66
13
دربار ستاره ها
به نام‌ خدا
خون، روی دیوار های قصر که در بعضی قسمت ها شکسته‌ شده بود، پخش شده و همه ی پذيرایی هایی که برای مهمانی آماده شده بود مانند میزِ تدارکات، غذاها و نوشیدنی ها را رنگین کرده بود؛ چشمانم را می چرخانم و به بعضی از اندام های جدا شده که این طرف و آن طرف افتاده بودند و در بعضی ظروف یا روی لوسترهای طلایی که الماس های درخشان آن، در زیر دریاچه ی خون مدفون شده بود نگاه می کنم. بوی اجساد مانده و گوشت های گندیده اعصاب بینی‌ام را تا عمق مغز می سوزاند. صحنه ای را می بینم که میلم را برای بالا آوردن بیشتر می کند؛ چیزهایی به صورت پیچ در پیچ دور ستون ها چرخانده شده بودند. زیر لــ*ب زمزمه می کنم:
– نگو همون چیزیه که حدس میزنم؟
پسر عمویم به عادت همیشگی اش کنارم ظاهر می شود و ابراز وجود می کند:
- درسته، بیشترشون روده هستن! موجود یا هر فردی که بوده واقعاً مشکل روانی وحشتناکی داشته!
و آه عمیقی می کشد، طوری که با گوش هایم به شنیدن آن شک می کنم. او از این عادت های آه عمیق کشیدن نداشت و بیشتر اوقات بشاش و پر انرژی بود.
دستانم را در هوا تکان می دهم و سعی می‌کنم اوقات تلخ او را کمی بهتر کنم.
- این‌قدر دراماتیک نباش!
با چشم هایش که همه ی رنگ های دنیا دائماً در آن می رقصیدند و تداعی کننده ی دریاچه ی رویاها بودند، به من خیره می شود و متوجه می‌شوم هیچ شوخی‌‌ای در آن ها نیست و جدی است. با تکان‌ دادن سرش به من اشاره می کند تا همراهش بروم و شروع به صحبت می کند:
- اینجا همه چیز به طرز وحشتناکی بهم ریخته و الان وضع در بدترین شرایط ممکن قرار داره؛ مرگ داره در سراسر قاره ها اتفاق میوفته و من حسشون می کنم. وضع داره خیلی بهم می‌ریزه.
صدای غمگین او را می شنوم و می دانستم او بیشتر از همه، درد و رنج و عذابی که برای افراد در حال مرگ اتفاق می افتد را حس می کند، می بیند و می فهمد و برای او سخت تر است که با این چیزها رو به رو شود. من قسمتی را حس می‌کردم و او همه ی آن را. درست بود که بعضی اوقات سعی می کرد خود را در زیر پوششی از بی اعتنایی، پادشاه بودن و پر انرژی بودن پنهان کند؛ ولی ذات حقیقی معمولاً خود را رو می‌کرد. زندگی برای او و بهتر است بگویم برای بیشتر رویازاد ها تلخی خاصی داشت. هیچ اثری از سالن زیبایی که برای مراسم آماده کرده بودند دیده نمی‌ شد؛ مراسمی که به مدت سه روز برگزار می‌شد و مهم ترین روز شاهزاده را در آن جشن می گرفتند. مطمئناً این نشان شومی به نظر می رسید. صدای خرد شدن شیشه هایی که قبلاً قسمتی از پنجره بودن را زیر چکمه های چرمم می شنوم و به همراه نیکس جلو می‌روم. می توانستم تاریکی‌ای که از بعضی اجساد خارج می شد و رویاها و ارزوهای خاکستر شده ی آن ها را ببینم. راهمان را به طرف محراب پیش می‌گیریم و با دیدن محرابی که انگار سیاهی آن را بلعیده و به نیستی تبدیل شده بود، از گلویم صدایی مانند غرش در می آورم.
نیکس به نشانه ی موافقت با من شانه اش را بالا می دهد.
- درسته، جادوی نیستی خیلی وقته که استفاده نشده و نشونه ی وحشتناکیه؛ فکرشم نمی‌کردم همچین چیزی رو ببینم! اوایلش حدس می‌زدم مشکل جدی وجود داشته باشه، ولی به همچین چیزی حتی فکرم نکره بودم!
چشم هایش را می بندد و اخمی بر اثر تمرکز روی پیشانی اش می نشیند. می توانستم گودی زیر چشم هایش را ببینم، به نظر خسته می رسید و این برای رویازاد ها تقریباً غیر ممکن تلقی می‌شد. چه چیزی او را این‌گونه بهم ریخته و سردرگم کرده بود، چه چیزی بارش آن‌قدر برای او سنگین و عجیب بوده که او را به این حال بیندازد؟ او فرد خیلی تو داری بود، این را می دانستم و می دانستم قرار نیست جواب سؤال هایم را بگیرم.
چشم هایش را آرام باز می‌کند و به کندی پلک می زند که رنگ آبیِ دریاچه ی رنگارنگ چشم هایش، برای ثانیه‌ای می درخشد و بعد کم رنگ می شود.
– چیزی نمی بینم! قبلاً اتفاقاتی که نوشته شده و چیزایی که قرار بود اتفاق بیوفته رو به طور واضح و مشخص می دیدم. ولی الان کاملاً تاریکه، انگار که عوض شده و احتمالاً قراره دوباره از نو نوشته بشه. همه چیز ساکته!
دست هایش را در س*ی*نه اش جمع می کند و ژست شاه وار خود را می‌گیرد.
– از ما خواسته شده به قاره ی پادشاهی و قاره ی آسمان زاد ها کمک کنیم.
 
آخرین ویرایش:

Maria.na

کاربر انجمن
کاربر انجمن
14/9/21
15
66
13
دربار ستاره ها
به نام‌ خدا
آتشی در درونم شعله می کشد و دهانم را برای دادن جوابی تند و تیز باز می کنم که با دستش که انگشتر ستاره مانند پادشاهی‌اش در آن می درخشد جلویم را می‌گیرد و با تحکمی که حرفی برای گفتن نمی گذاشت ادامه می دهد:
- نمی خوام چیزی بشنوم. اگه توی این جریان شرکت نکنیم، ممکنه از همه چیز عقب بیوفتیم و بعد به ضررمون تموم شه. تا سه روز دیگه مراسم تقدیس شدن شاهزاده اس و این کار باید درست و به موقع انجام شه؛ این از آداب آسموناست و اگه به درستی انجام نشه تعادل رو بهم می‌زنه و ماهیت و جادو جریان درست خودشون را از دست می‌دن. حتی ممکنه باعث جنگی بین افراد آسمان و زمین بشه، چون در حال حاضر افراد قاره ی پادشاهی فکر می‌کنن آسمان زاد ها سعی دارند اونا را از پا در بیارن و من می‌دونم که این موضوع درست نیست. اگه اتفاق بدی برای قاره ی پادشاهی بیوفته به ضرر افراد قاره ی آسمونی هم هست. اگه قاره ی پادشاهی نابود بشه، روی قاره ی آسمان زاد ها هم تأثیر وحشتناکی می‌ذاره. به خاطر همین مراسم باید کامل بشه و هیچ نقصی نباید به وجود بیاد. از من خواسته شده محراب را دوباره در جای مناسب و تهطیر شده بسازم و تو استورم….
نیشخندی با لــ*ب های خوش تراشش می‌زند. خودم را از بیرون سفت و سخت همانند سنگ نشان می‌دهم حتی اگر از درون آشفته بودم و می‌ترسیدم، این کاری بود که همیشه از بچگی عادت داشتم انجام دهم. من از ضعف نشان دادن متنفر بودم. آب دهانم را از گلوی خشک شده ام پایین می دهم.
و نیشخند اون شیطنت آمیز تر می شود و چشمانش با شیطنت برق می زنند. او مرا بهتر از هر ک**س دیگری در دنیا می شناخت و می دانست که من ترسیده ام، مهم نیست که چقدر تلاش کنم این موضوع را جلوه ندهم و چقدر خودم را قوی نشان دهم. او همه ی خانواده ی من بود، همانند برادرم بود یا سرپرستم. او کسی بود که مرا بزرگ کرده بود، آداب زندگی و جنگیدن را به من یاد داده بود و مرا از مرگ ها و خطرهای احتمالی نجات داده بود.
همان طور که نیشخند کنایه امیز و شیطنت‌ درون چشم هایش را حفظ کرده بود دهانش را باز می کند:
-تو یه مأموریت خیلی مهمی داری که بعد از این همه تنبلی و ول چرخیدن باید بهش برسی و احتمالا این اولین مأموريتت در طی هجده ساله. بهتره خودت را ثابت کنی و فکر می‌کنم جواب همه ی سؤالات را تا حدودی گرفتی.
خورشید در موهای سیاهش که مانند تاریکی شب هستند و ستاره ها در آن می درخشند چرخی می زند و درخشش ستاره های موجود در آن را بیشتر می کند.
- تو میری مرز نیستی و هستی رو چک می‌کنی و می بینی اونجا داره چه اتفاقی میوفته. و تأکید میکنم فقط در همین حد و کار بیشتری انجام نمی‌دی. وهیچ قانونی رو زیر پا نمی ذاری؛ مخصوصاً الان که اوضاع خرابه، تو باید خیلی احتیاط کنی‌. بهتره از الان اقدامای لازم رو انجام بدی. وقت خیلی ارزشمنده.
به پشت می چرخم. چشمانم را می بندم و می‌خواهم مسیر خود را از بین ستارگان و آسمان ها پیدا کنم تا به آن مکان تلپورت شوم که صدای او تمرکزم را بهم می‌زند.
- راستی اسمان زادگان قراره تا فردا به اینجا برسند و من ازت میخوام عصبانيت و خشمتو تا اون موقع خالی کنی.
مورد بعدی اینکه که…
می توانستم تردید درون صدایش رو حس کنم و جمله ی بعدی او کلمه هایی بود که من از آن‌ها متنفر بودم.
- درباری ها نگرانن و می‌خوان هر چی سریعتر پیمان روحی انجام بشه. میدونی که تو بالغ هستی و باید این کارو انجام بدی؛ نه فقط تو، بلکه خیلی دیگه از رویازادا این کارو انجام می‌دن و خب…
به او اجازه نمی‌دهم جمله اش را تمام کند و با آتشی که درونم را می سوزاند و وجودم را می خورد، خودم را غیب و روی سقفی در بالاترین نقطه ی قصر طلایی می ایستم. باد موهای مشکی ام را به بازی می گیرد و می توانستم از آن بالا حس کنم چیزی اشتباه است و درست نیست. یک جای کار می لنگید. طبیعت مثل قبل درست کار نمی‌کرد. باد می لرزید، انگار که ماهیت اصلی اش دچار لغزش شده بود. چشمانم را با تمرکز می بندم و مکان مورد نظرم را پیدا می‌کنم، قاره ی خارِ پیچک یا بی ماهیت ها؛ جایی که افرادی که هیچ قدرتی ندارند در آن زندگی می کنند. ما به آدمیزادهایی که قدرت نداشتند بی ماهیت ها و ان هایی که قدرت داشتند ماهیت داران می‌گفتیم. مطمئن بودم که آدمیزادها، کمی نسبت به این موضوع حساس بودند، پس باید مراقب می بودم چگونه رفتار کنم. مکان موردنظر را پیدا می‌کنم و خود را از روی سقف به پایین می اندازم؛ از سقوط کوتاه مانند و جریان بادی که مرا به مبارزه دعوت می کند لذت می برم و بعد از فرا خواندن رویاها خودم را در بین آسمان و زمین محو می‌کنم.
من آزاد و رها بودم و اجاره نمی‌دادم کسی مرا به زنجیر بکشد، هیچکس.
 
آخرین ویرایش:

Maria.na

کاربر انجمن
کاربر انجمن
14/9/21
15
66
13
دربار ستاره ها
به نام‌ خدا

۵
قاره ی خار ِ پیچک

میدنایت

همان طور که لکه های روی پیراهن لیمویی موردعلاقه ام باعث جمع شدن لبانم می شود، گرد و خاک روی لباسم را می تکانم. ان دو قلو ها خودشان به اندازه ی کافی مغزشان معیوب بود و مرا مجبور می‌کردند با آن ها سر و کله بزنم. می توانستم تکه های کیک را هنوز در بین موهایم و خراب شدن تاج گل قشنگم که آن‌ را با سختی درست کرده بودم حس کنم.
دوباره لبانم جمع می شود و اشفته از اتفاقی که با پیشگوها افتاده بود، قدم هایم را با کرختی روی زمین کش می دهم و به تزئینات باقی مانده از جشن دیشب خیره می شوم؛ با دیدن آن‌ها انگار خاطرات تلخِ تار بسته در گوشه های تاریک ذهنم، به بیرون سرک می کشند و ابروانم را در هم گره می زنند. با گاز گرفتن لــ*ب هایم خود را از غرق شدن میان اب های سیاه افکارم نجات می دهم و از میان بازاری که خانه و شیرینی فروشی کوچکمان کنارش بود، رد می شوم.
پاهایم به نرمی با زمینِ سفیدِ سنگفرش شده ی آنجا که در سر تا سر آن نشان قاره ی پادشاهی، تاجی با نشانه های آسمان و ققنوسی در حال پرواز به دور آن، حک شده بود برخورد می کند و از صدای ایحاد شده ی آن خوشم می آید. نشان شادی و سرزندگی در همه جا دیده می‌شد؛ انگار که زندگی در همه جا جریان داشت و مردم خوشحال و سپاس گزار بودند. دکان هایی که از چوب مشکی یا قهوه ای براق ساخته شده بودند، در زیر نور خورشید برق می زدند و هر کدام حاوی چیزی برای فروش بودند؛ در بعضی ها بهترین پارچه های ابریشمی، نخی، براق و… دیده می‌شد. در بعضی های دیگر هم بهترین ادویه جات ها وجود داشت که بوی خوششان در بازار، همراه با بوی خوب نان تازه، شیرینی تازه پخت و نوشیدنیِ عسلی ترکیب شده و هوش را سر آدم می‌برد. بیشتر اجناس از قاره های پادشاهی وارد شده و صادرات و واردات به خوبی انجام می‌شد. با اینکه من از شاهزاده متنفر بودم و از برادرم دلِ خوشی نداشتم، ولی قاره ی پادشاهی واقعاً به همه ی قاره هایی که زندگی در آن ها جریان داشت به خوبی رسیدگی می کرد و تا جایی که من دیده بودم، مردم وضع نسبتاً خوبی داشتند.
دکان های مرمری که اجناس جادویی را می فروختند با دکوراسیون های رویایی خود از همه بیشتر جلب توجه می کردند؛ شکوفه های کوچکِ درخشان از بین ستون های آن ها پیچ خورده و از طاقچه ها و سایه بان هایشان آویزان بودند. صدای خنده های بازیگوشانه ی پریان کوچک که از طرفی به طرف دیگر پرواز می کردند به گوش می رسید و قلب ها را لبریز از شادی می کرد. شعله های آبی رنگ آتش پریان در بالای طاقچه ها، کنار ستون ها و سقف ها می رقصیدند و همراه با شکوفه ها، درخشش خود را به رخ رهگذران می کشیدند. سر و صدای فروشنده های فِی که در دکان هایشان با سرعت این طرف و آن طرف می رفتند و به مشتری های خود در خرید کمک می کردند، به خوبی در گوش ها طنین انداز می شد. دکان های جادویی قاره ی ما، هرگز به پای دکان های قاره ی پادشاهی نمی رسیدند، با ا‌ین‌حال شباهتِ اندکی با آن ها داشتند. همان طور که جلو می روم، نمی توانم جلوی خود را بگیرم و دلم هوس خرید کردن می‌کند و شروع می‌کنم به خرج کردن حقوقی که تازه گرفته بودم. به سمت دکان های جادویی حرکت می‌کنم؛ هیچ وقت نمی توانستم جلوی وسوسه شدنم به طرف جادو و خریدن اجناس جادویی را بگیرم. با نزدیک شدنم، فروشنده ی دختر آنجا که فِی برنزه ی جوانی با موهای کوتاه شده ی قهوه ایِ به هم ریخته ای بود، لبخندی می‌زند و با خوش رویی خوش آمد می گوید و همان طور که با دستانش به اجناسی اشاره می کند به حرف می آید:
-این اجناس به مناسبت مراسم شاهزاده از راه رسیده؛ از بهترینا هستند و در اضطراری ترین شرایط، بهترین اقدامات کمکی رو انجام می دند و بیشتر وقتا به درد بخورند. مخصوصاً این گوی های نامرئی کننده که جدید رسیدند؛ از هر کدوم، پنج بار می تونید استفاده کنید و بعد قدرتش تموم میشه.
با شگفتی به گوی کوچک آبی رنگی که در آن پنج آتش خطیِ خیلی کوچک، برای ثانیه ای روشن تر از قبل می درخشند خیره می شوم. فکرهای شومی که در سرم رژه می روند و راهکارهایی که از آن ها می تونستم برای اعمال خبیثانه ام استفاده کنم، باعث شکل گرفتن لبخند شیطنت آمیزی روی لــ*ب هایم می‌شود و فکر های شیطانی ام مرا تشویق به خریدن آن ها می کنند.
 
آخرین ویرایش:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: مهتاب یوسفی، جغد برفی و Madiheh

Maria.na

کاربر انجمن
کاربر انجمن
14/9/21
15
66
13
دربار ستاره ها
به نام‌ خدا
لبانم را به روی هم فشار می دهم و خدا خدا می‌کنم قیمتش طوری باشد که بتوانم آن را بخرم. می پرسم‌:
-قیمتش چقدره؟
زن فروشنده به بسته ی ده عددی آن اشاره می‌کند.
-هر کدوم ده سکه ی لین سلطنتی هستش. ولی اگه یک بسته بخرید، بیشتر تخفیف می دم و حدود شصت و پنج لین پادشاهی بهتون می‌فروشم.
در ذهنم پول هایم را حساب و کتاب می‌کنم؛ قیمتش تقریباً زیاد بود، ولی از آن‌جایی که قبلاً پول پس انداز کرده بودم زیاد مشکلی پیش نمی آید؛ فوقش کار جدیدی گیر می‌آوردم.
از طریق جیب مخفیِ درون لباس لیمویی رنگم، کیسه ی پولم که طرحِ قارچ های بزرگِ خال خالی‌ای روی آن طراحی شده بود را در می آورم و با شمارش درست، می‌خواهم پول را تحویل دهم که با دیدن شئ جادوی دیگری که نگاهم را به طرف خود می کشاند، متوقف می شوم؛ استوانه ی مستطیلی شکلِ صورتی رنگی که نور از همه طرف آن بیرون می‌زد را با دقت بیشتری بررسی می کنم و با کنجکاوی می پرسم:
-این چی هستش؟
زن فِی یکی از آن ها را به طرفم می آورد و طرز کارش را نشانم می دهد.
-‌روشن کُن هستش؛ هر وقت بهش ضربه بزنی روشن میشه و همه جا را نورانی می‌کنه؛ در ضمن علاوه بر روشن کردن، به بالای رفتن دما و گرم شدن بدن هم کمک می‌کنه. قیمتش ۵ لین پادشاهی هستش.
از او دو تا از آن ها را هم می‌خواهم و بعد از اینکه بسته بندی خریدهایم را تحویل گرفتم، پول را می پردازم.
در بین راه به دکان های دیگر سری می‌زنم و لوازم دیگری را می خرم. همراه با یک کیسه ی پر از انواع و اقسام کاکائو، دسرها، کیک، شیرینی های شکلاتی و تارت توت فرنگی در دستم و یک کیسه ی پر از ادویه‌جاتِ خوش طعم و نان های گرم تازه در دست دیگرم به سمت خانه راه می افتم. در همان حال، همان طور که کاکائوی موردعلاقه ام را مزه مزه می کنم و یک دهـ*ان از نوشیدنیِ شیرینی عسلیِ با طعم موز که خامه ی روی آن دل بری می کرد می نوشم، از زندگی و جریان زیبای نسیمی که خستگی را از تنم بیرون می کشد لذت می برم.
بعد از مدتی با دیدن پیچک هایی که از دیوار خانه‌امان بالا می رفتند و درختان و گیاهانِ باغچه ی درون حیاط، می فهمم که نزدیک شده ام. خانه ی کوچک آجری رنگمان، اولین خانه در بین ردیف خانه ها بود و نزدیک به بازار قرار داشت.
لیوان یک بار مصرف زرد رنگ را در سطل آشغال کنار خانه می اندازم و می خواهم بلند داد بزنم تا خاله ام را خبر کنم که متوجه می‌شوم شیرینی فروشی بسته است و دود کشِ خانه خاموش است. جلو می روم که درِ خانه باز می شود و خاله ی پیرم خود را نشان می‌دهد. نور خورشید، چشم های سبزِ کمرنگش که در چین و چروک های صورتش فرورفته، گودی چشم هایش و موهای طلایی اش که کلاه منجوق دوزی زیبایی روی آن ها قرار داشت را بیشتر به رخ می کشد. به لباس طلایی منجوق دوزی شده ی رسمی اش که از بهترین پارچه ها و مخصوص خاندان سلطنتی دوخته شده بود و آن را با دستکش ابریشمی سفید خود ست کرده بود خیره می شوم. با درکِ ناگهانی موضوعی، چیزی که فراموش کرده بودم را به یاد می آورم و دندان هایم را با عصبانیتی که انگار جانم را از هم می درید، به هم فشار می دهم. خاله ام با دیدن قیافه ی مچاله شده ی من خنده ای می کند و لــ*ب های باریکِ رژ خورده اش را از هم باز می‌کند:
-این قیافه رو نگیر شیطونکم، تا دو روز دیگه برمی‌گردم. میدونی که این مراسم خیلی مهمه و اینکه دعوت رسمی شدم و نمی تونم از دستش بدم.
اخمم عمیق تر می شود؛ ولی با دیدن لبخندِ مهربان خاله ام، آهی به نشانه ی تسلیم شدن می کشم و لبخند کوچکی در جوابش میزنم. مرا بـ*غـل می‌کند و بوی همیشگی اش که ترکیبی از بوی دارچین و وانیل است را نفس می کشم. از من فاصله می‌گیرد و سفارشات لازم برای مراقبت کردن از خودم و دردسر درست نکردن برای خودم و عمه کتی را به من یاد آور می‌شود.
 
آخرین ویرایش:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: مهتاب یوسفی و جغد برفی

Maria.na

کاربر انجمن
کاربر انجمن
14/9/21
15
66
13
دربار ستاره ها
به نام خدا
منم با اینکه می دانم به هیچ کدام از قول هایم عمل نمی‌کنم، سری تکان می‌دهم.
همان طور که کلیدِ خانه را به دستم می دهد و ساک کوچکی که در آن لباس و وسایل موردنیازم بود را در دستانم می گذارد ادامه می‌دهد:
– بعد از این حتماً به درخت داروییم سر بزن و کود و آب هم یادت نره. مراقب باش و قبل از تاریک شدن هوا، به خونه ی عمه کتی برو؛ اون بی صبرانه منتظره ببینه تو چه خبرایی را رو از پیش دوقلوها براش آوردی. و راستی به هیچ وجه مدت زمان زیادی رو توی جنگل جادویی نگذرون و سریع برگرد خونه. به هیچ وجه به مهمون خونه ی طاووس مرده نمیری، اون جا جای ولگرداست و خطرناکه.
صورتم را می بوسد و ادامه ی حرف هایش را از سر می‌گیرد:
– هر مشکلی داشتی به عمه کتی بگو و اصلاً هم تنها تو خونه نمون. اخیراً احساس خوبی ندارم، حس میکنم مشکلی وجود داره. لطفاً مراقب خودت باش میدونی که چقدر نگرانتم. به برادرت میگم که دلت براش تنگ شده.
با اخم وحشتناکی که روی صورتم شکل می گیرد، زیر لــ*ب غر می‌زنم:
– امیدوارم با اون آدمای فیس و افاده ایِ سلطنتی، همشون برن به جهنم!
خاله ام حرف هایم را نادیده می گیرد و بار دیگر مرا بـ*غـل می‌کند و همان طور که ساک گلی گلیِ سبز رنگش را در دستش می‌گیرد، به سمت محلِ مسافر بر می‌رود. هر چه نباشد ما فقط از طبقه ی بی ماهیت ها و از گونه ی آدمیزاد ها بودیم و قدرتی مانند تلپورت کردن، جا به جایی، غیب شدن و اینطور چیزها را نداشتیم.
به سمت آسمان و رنگ های زیبای نارنجی، زرد و صورتی رنگ غروب خیره می شوم و یادم می افتد که الان باید به درخت موردعلاقه ی خاله ام میرِندا، که خاصیت شفا بخشی و دارویی دارد سر بزنم و برای این کار باید از جنگل جادویی عبور کنم.
وسایلم را در حیاط عمه کتی که مطمئنم برای ورود من باز نگه داشته بود می‌گذارم و کود و سطلِ آب نگه دارنده را که آبِ رود پریان در آن نگه داری می‌شد، بر می دارم. طبق چیزی که می‌گفتند جنگل جادویی، جادوی کمی داشت و همان قدرت کمِ آن، دیواره ی محافظتی‌ای را تشکیل می داد که از ورود موجودات مرز ها و قاره های دیگر و سرزمين های ناشناخته‌ به اینجا جلوگیری می کرد؛ علاوه بر آن، باعث می‌شد زندگی تا جایی در اینجا رونق بگیرد و آب، برق و محصولات مورد نیاز ما تأمین شود. وگرنه اعتراف می‌کنم که ما آدمیزادها، اولین گونه ای بودیم که تا الان نابود شده بودیم؛ مهم نبود که چقدر اعترافش سخت باشد ولی واقعیت همین بود.
از درون کوچه ای که بین خانه و شیرینی فروشی بود به سمت جنگل راه می افتم و در همان حین، شکوفه های سفیدی که روی دیوار نارنجی رنگ خانه بود را با دست لمس می‌کنم. از بین درختان عادی عبور می‌کنم و با شنیدن صدای زمزمه ی شیرین جادو و نسیمی که بوی خوش گل ها را به سمتم می آورد توجهم جلب می شود، و متوجه می‌شوم به جنگل موردعلاقه ام وارد شده ام.
چشم هایم را می بندم و با بند بند وجودم از آرامش موجود در آن‌جا لذت می‌برم. می توانستم صدای پری های کوچکِ قایم شده در بین برگ های ابریشمی درختان، که هر کدام رنگ های متفاوتی داشتند و گرد پریانی را که در هوا شناور بود حس کنم.
کرم های شب تابی که رنگ آبیِ مهتابی خود را به روی صورتم می اندازند، چشمانم را باز می‌کنم. آنجا برای من بهترین جایِ زندگی ام بود، قشنگ ترین جا نبود؛ چون جاهای قشنگ تری را دیده بودم. ولی آن مکان به من حس زندگی می داد، من آنجا بیشتر از هر جای دیگری آرامش داشتم و نفس می کشیدم. من آنجا وجود داشتم و مرئی بودم. جادویی بودم. جزئی از آن جا بودم. شکل گرفتن لبخندی روی لبانم و گرم شدن قلبم را حس می‌کنم.
با لبخندی که صورتم را درخشان کرده بود، از روی قارچ های بزرگ خالی خالیِ قرمز و زرد جاخالی می‌دهم و بلند قهقه میزنم که با وجود سرمایی که به طور ناگهانی تنم را به لرزه می اندازد، صدای جیغ و زمزمه های نا آشنایِ جنگل که با آنجا همخوانی نداشتند، سر جایم خشکم می زند. لکه ی سیاهی را زیر پایم می بینم؛ جیغی می کشم و از جا می پرم. سیاهی بزرگ و بزرگ تر می شود. می توانستم سیاه شدنِ تنه های درختانِ جنگل، ریختن برگ ها، پژمرده شدن گل ها و خشک شدن ریشه ی زندگی جنگل را حس کنم. به اطراف می چرخم.
سیاهی در همه جا وجود داشت و در حال پخش شدن بود. مرگ داشت نزدیک می‌شد. سیاهی زمینِ رو به رویم که خیلی عمیق بود، داشت با سرعت طوفان مانندی به سمتم می آمد و سر راهش همه چیز را پژمرده می کرد؛ انگار که جنگل و جادویش داشتند می مردند.
چیزی داشت به سمت شهر می‌رفت، چیزی داشت جادو را در اینجا می کشت و این یعنی شکستن دیوار و آغاز مرگ و میر های زیاد، یعنی پایان قاره ی ما! همه ی حواس هایم جیغ می کشند و گوش به زنگ آماده می شوند. سطلِ آب نگه دارنده و کود ها از دستم می افتند و روی زمین ریخته می شوند. صدایی در ذهنم می گوید:
– از اینجا برو! فرار کن!
به پاهای خشک شده ام تکانی می دهم و به سمت جلو می دوم.
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: جغد برفی

چه کسی این موضوع را مشاهده می کند (تعداد کل: 1 ، اعضا: 0 ، مهمانان: 1)

درباره ما

  • انجمن ستارگان رمان در سال 1399 با هدف ترویج فرهنگ نویسندگی و کتابخوانی و فروش رمان های برتر نویسندگان رسماً فعالیت خود را آغاز کرده است.  در این راستا سعی داریم با کمک به افراد اهل قلم و خوش ذوق که شرایط بروزرسانی استعدادهای خود را تاکنون نداشته اند آنها را به رونقی برسانیم. در  انجمن و در کنار کادر مدیریت حرفه‌ای‌ مان قصد داریم از طریق کتاب الکترونیک و رمان های قوی، سرانه مطالعه را در میان کسانی که کتاب کاغذی علاقه ندارند بدون هیچ محدودیت سنی و با تمام ژانر ها در اختیارتان قرار دهیم.

منوی کاربر