جدیدترین‌ها

خوش آمدید به انجمن رمان نویسی ستارگان رمان

دوست داری هم رمان بنویسی و هم رمان بخونی ؟

اگر میخواهی از رمانی که مینویسی کسب درآمد کنی و یا کتابی ترجمه کنی که درآمد داشته باشی ، در انجمن ثبت نام کن

همین حالا در انجمن ستارگان رمان ثبت نام کن و از دنیای رمان لذت ببر

تایپ رمان

برای شروع تایپ رمان در انجمن کلیک کنید

اطلاعیه های انجمن

برای دیدن آخرین اطلاعیه ها کلیک کنید.

آموزش نویسندگی

برای دیدن اموزش نویسندگی کلیک کنید.

  • به محفل گرم و صمیمی ما خوش‌ آمدید. انجمن رمان‌نویسی ستارگان رمان تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران می‌باشد .از شما نویسندگان عزیز و محترم توقع می‌رود تا از رعایت نکات شئونات اسلامی پیروی کنید. در غیر این صورت رمان شما حذف خواهد شد. لطفا با دیدن هر تخلفی ما را با دادن گزارش همیاری کنید.

📝 داستان کوتاه همگرایی |میلاد سرداری کاربر انجمن ستارگان رمان

miladsardari

ناظر ارشد داستان کوتاه
پرسنل مدیریت
ناظر ارشد رمان
نویسنده برتر
18/12/20
55
481
53
از تو رویاهام
Offline
عنوان داستان کوتاه: همگرایی
نویسنده: میلاد سرداری
ژانر: رئالیسم جادویی، سورئال
خلاصه داستان کوتاه:
دو نوجوان در دو مقطع زمانی مختلف تاریخی در مکانی که به تپه‌ی اشباح شهرت دارند همدیگر را ملاقات می‌کنند...
 

miladsardari

ناظر ارشد داستان کوتاه
پرسنل مدیریت
ناظر ارشد رمان
نویسنده برتر
18/12/20
55
481
53
از تو رویاهام
Offline
*در پس تمام ترس‌های بزرگ، نادانی‌هایی عظیم پنهان شده است*

باد در میان جامه خاکستری‌اش می‌رقصید و آفتاب کم‌رمق پاییزی در خرمن طلایی رنگ موهایش جان می‌سپرد. صدای تنفس‌ طغیان‌گر اسبش با صوت بی‌جان باد در میان انبوه درختان جنگل درهم تنیده بود و آواز سرخوشانه‌ی پرنده‌گان خبر از یک سفر دور و دراز می‌داند. پلک‌هایش روی هم آمد و تکان‌های زین اسب مانند گهواره‌ای وجودش را به دامان خواب فرستاد و خاطرات نه‌چندان دور کودکی‌اش را در ذهنش تداعی کرد.
روی تن اسب دراز کشید و یال سفید رنگ آذرخش را درمیان مشت‌هایش محکم فشرد، مشت‌هایی که در لحظه‌ای قوتش را از دست داد و از دو سوی گردن حیوان آویزان شد.
- هامین مامان؟
نگاه نگرانش به سمت ایوان خانه معطوف شد.
- چیه مامان؟
دستانش را بلند کرد و همراه اشاره‌ای گفت:
- بدو بیا مامان.
دستی روی گونه‌ی سرخ عرق کرده‌اش کشید و در میان نگاه عبوس هم‌بازی‌هایش؛ شیب تپه را به سمت منزل طی کرد.
معترض گفت:
- چیه مامان؟ نمی‌ذاری دو دقیقه بازی کنم؟
- بیا اینارو بگیر، ببر واسه عمه پری!
- مامان؟ عمه پری؟! من الان باید برم حیران‌آباد؟
- آره دیگه، نه پس می‌خوای من برم؟ الان مرد خونه تویی! یالا بجنب.
فریاد دوستش در میان تپه‌های دهکده پژواک شد.
- هامین؟! نمیای؟
نگاه ملتمسانه‌اش روی چهره‌ی بی‌تفاوت مادر چرخید.
- نمیشه صبح برم؟!
مادر سر بقچه را محکم گره زد و بدون اینکه نگاهش کند به تندی گفت:
- نه شب مهمون دارن. الان باید بری.
سپس بقچه را در دستان کم‌قوت هامین گذاشت
- یه کیلو کره یه کیلو و نیم پنیر، بگو کلا میشه چهل پنج تومن ولی شما چهل بدید.
هامین بقچه را روی زمین گذاشت و دستانش را دور لــ*ب حلقه کرد و فریاد زد:
- بچه‌ها من میرم حیران آباد زود برمیگردم، برید خونه، برگشتم صداتون می‌کنم.
- هوی بچه! چی چی رو صداتون میکنم! تا قبل غروب نمی‌رسی.
- تو چیکار داری؟ من خودمو میرسونم.
مادر دست به کمر برد غرولند کرد:
- هامین بهت بگم، از تپه جن نمیریا. از راه پایین محله میری و برمیگردی شیر فهم شدی؟
برگشت و چهره‌ی عبوس مادر را از نظر گذراند و درمیان گره‌ی ابروهایش اندک امیدش را برای ادامه بازی در آن روز را از دست داد.
- باشه باشه اصلا بدو بدو زود میرم و برمیگردم تو با اونش کاری نداشته باش.
خنده‌ای تلخ روی لبانش جا خشک کرد و به طعنه گفت:
- باشه پس قابلمه‌ی من رو هم سر راه پایین محله از عمه فخری بگیر. وای به حالت اگه ازش بشنوم دوبار نرفتی در خونش!
 
آخرین ویرایش:

miladsardari

ناظر ارشد داستان کوتاه
پرسنل مدیریت
ناظر ارشد رمان
نویسنده برتر
18/12/20
55
481
53
از تو رویاهام
Offline
هامین ناسزا گویان به راه افتاد و با لگدی که نثار بته‌ی گَون جلوی دروازه کرد، خشمش را خالی کرد و دل به راه سپرد.
پرنیان را دید که تنها روی تخته سنگی در کناری از زمین بازی نشسته بود و پاهای آویزان از ارتفاعش را بازی می‌داد.
- چرا نرفتی خونه؟
دخترک سر پایین آورد و چهره‌ی ناشادش در میان انبوه موهای فر و بلوندش پنهان شد.
- دلم می‌خواد بازی کنم!
و بند کمر دامن قرمز رنگش را در میان انگشانش به بازی گرفت.
- برو خونه اومدم صدات می‌زنم.
شانه بالا انداخت:
- نمی‌خوام.
- می‌خوای اینجا تنها بشینی؟
سرش بالا آمد و اجزای صورتش با تکان سر از میان موهای وزه کرده‌اش نمایان شد.
- تا برنگشتی اینجا منتظرت می‌مونم.
هامین به چشم‌های آبی رنگ پرنیان خیره شد و سپس آفتاب گرم بهاری را در آسمان دنبال کرد.
- باشه می‌رم زودی برمیگردم.
- راست میگی؟
- آره
انگشت کوچک دست راستش را قلاب کرد و به سمت هامین گرفت.
- قول؟
انگشت دست آفتاب سوخته و خاک گرفته‌اش در انگشت سفید و لاک زده‌ی پرنیان گره خورد، پلکی روی هم فشرد و لبخند زد
-قول!
و به سرعت به راه افتاد، زمان برایش تند سپری میشد و مسافت کند؛ قبل از رسیدن به دوراهی پایین محله به خوبی دانسته بود که اگر به حرف مادر گوش کند باید تمام بعد از ظهر را حرام آن پیاده‌روی اجباری کند.
به دوراهی رسید، پاهایش از حرکت باز ایستاد و سرش بجای آن به چپ و راست چرخید؛ سمت راست تپه‌ی اشباح را داشت که یک مسیر میان‌بر اما ترسناک از میان دامنه‌ی کوه به حیران آباد بود سمت چپ راه پایین محله که دور آن کوه نفرین شده می‌چرخید به مقصد ختم میشد.
آن لــ*ب‌های گل از گل‌ شکفته‌اش درست وسط مسیر تپه‌ی اشباح قرار گرفت.
- قول؟!


اسب از حرکت باز ایستاد، گردنش را تکانی داد و با صدای آرامی که با بیرون دادن بازدمش تولید نمود سوارش را از خواب بیدار کرد؛ نوجوان چشم گشود و روی زین استوار نشست. در سمت چپ تپه‌ی اشباح را داشت و در سمت راست گردنه‌ی عیاران. دستش را روی همیان دور کمرش نهاد و با دست دیگرش گردن اسب را نوازش کرد.
- از تپه‌ی اشباح می‌رویم آذرخش!
سپس دستش را به نوازش روی جان حیوان کشید و ضربه‌ای آرام با کف پا به پهلوی اسب نواخت. حیوان بی‌چون و چرا وارد بی‌راه شد، شیب ملایم کوه را به سمت بالا طی کرد، سایه‌ای بلند در پس منظره‌ی پشت تپه که با هر قدم حیوان وسیع‌تر می‌گشت پدید آمد.
- شخصی آنجاست؟ کیستی؟
 
آخرین ویرایش:

miladsardari

ناظر ارشد داستان کوتاه
پرسنل مدیریت
ناظر ارشد رمان
نویسنده برتر
18/12/20
55
481
53
از تو رویاهام
Offline
و پشت بندش دستش روی آکیناکه رفت و کمی از غلاف بیرونش کشید. نسیم خنک بهاری که گرمای تابستان در پسش نشسته بود آوای ناشناس را به گوش تیز هامین رساند.
- من هامینم خودت کی هستی؟!
پرندگان روی شاخه سبز شده‌ی درختان آواز می‌خواندند و به سکوت امان نمی‌داند تا بذر ترس را در قلب پر تکاپوی هامین برویانند.
- من قباد فرزند کیکاووس هستم، از قلمرو کیانی!
دستش جلوی دهانش آمد خنده‌اش را فرونشاند.
"چرا اینجوری حرف می‌زنه، خُله؟"
- به پیش آی!
قباد نگاهش را به نقطها‌ی نامعلوم معطوف کرد و انتظار می‌کشید تصویر شخصی از پشت شیب ملایم بالای تپه مشخص شود، اما هامین خنده‌اش شدیدتر شد و گفت:
- نمی‌خوام! خودت به پیش آی!
و فرو خورده در ادامه گفت:
"دیوونه"
صدای نازک هامین که رگه‌هایی از زمختی در بطنش نشسته بود خیال قباد را راحت کرد، اما این باعث نشد دستش از روی شمشیر کوتاهش پایین بیاید.
- رسم ادب نیاموخته‌ای غریبه. به رسم میزبانی به پیشواز تو خواهم آمد.
از اسب پایین آمد و افسار حیوان را در دست گرفت، از شیب ملایم تپه بالا رفت. شمشیر را در غلافش چفت کرد اما جامه کنار کشید تا در صورت لزوم بتواند سریعا آن را از غلاف خارج سازد.
هامین بعد از کمی مکث پاسخ داد:
- من غریبم یا تو..
"با اون طرز حرف زدنش"
قباد شالش را دور لــ*ب پیچید تا از گزند باد سرد روزهای آخر پاییز در امان بماند. چیز ترسناکی در خیالش وجود نداشت جز ترس مواجه شدن با ناشناخته‌ها. سعی داشت هرچه سریع‌تر بر آن ترس فائق آید. هر قدمی که برمی‌داشت روی پنجه‌ پا بلندی می‌کرد تا آن غریبه را ببیند. هامین اما سر جایش خشکش زده بود و درخشش خورشید تیز عصرگاهی چشمانش را می‌زد. با نزدیک شدن صدای سُم اسب دست را سایه‌بان نگاهش کرد به تصویری که در نوک تپه در حال نمایان شدن بود خیره گشت.
 
آخرین ویرایش:

miladsardari

ناظر ارشد داستان کوتاه
پرسنل مدیریت
ناظر ارشد رمان
نویسنده برتر
18/12/20
55
481
53
از تو رویاهام
Offline
رو به روی هم قرار گرفتند، وجنات یک دیگر را از زیر تیغ نگاه تیزبینانه‌ی هم گذراندند.
- تو دیگه کی هستی؟
دهانش باز مانده بود و چند قدمی را تا بالای تپه به سرعت طی کرد. نگاه در نگاه قباد دوخت و در مقابلش ایستاد.
- چرا اینجوری لباس پوشیدی؟ گرمت نیست؟
جامه اش روی شمشیر را پوشاند، نگاهی تعجب‌آمیز به لباس‌های خود کرد و سپس نگاه شماتت‌بارش را روی هامین آوار نمود.
- تلخکی و برای لودگی آمده‌ای؟
- چی؟ نه! معلومه که نه!
تیشرت آستین کوتاه هامین با طرح بتمن و شلوار گرمکن زرشکی رنگش در نظرش بسیار عجیب و جنون آمیز آمد.
- پس این جامه‌ی نامعقول را بهر چه به تن کرده‌ای، آن هم در این سرمای جانسوز!
گره‌ای در ابروهای کم پشت هامین افتاد و سر به عقب برد
- سرما؟
سری چرخاند و اطراف را نگریست، حرارت آفتاب تا مغز استخوانش را گرم کرده بود و هیچ نمی‌فهمید قباد چگونه با آن لباس‌های زمخت چند لایه از گرما نپخته است. عرق روی پیشانی‌اش را پاک کرد و تیشرتش را جلو عقب کرد!
- من دارم از گرما می‌میرم! سرما چیه؟
بادی سرد وزیدن گرفت موهای طلایی رنگ قباد را به رقص درآورد، به پهلوی اسب پناه برد و جامه‌اش را محکم دور تن نگاه داشت.
- پروردگارا، تو مجنون شده‌ای یا من! سرما باید تا کنون جانت را می‌ستاند.
هامین در ابتدا خیال کرد آن غریبه قصد سر به سر گذاشتنش را دارد، اما لرز تن و موهای ریز سیخ شده از سرمای صورتش را که دید این فکر طوری از ذهنش پاک شد که گویی چنین فکری هرگز به سرش خطور نکرده است.
- مریض شدی؟ چند روز به شوع تابستون مونده و تو اینجوری احساس سرما میکنی؟
قرنیه‌ی عسلی و بی‌تاب قباد در کاسه‌ی چشم‌هایش آرام و قرار نداشت و مدام به اطراف می‌چرخید.

- پروردگار من! اکنون روزهای واپسین خزان است، این را یقین دارم!
هر دو کمی سکوت کردند و در میان بهت و شگفتی وافری که وجودشان را دربر گرفته بود به یکدیگر خیره ماندند. مشکل هم را می‌دانستند، و در عین تفاوت احوالشان حال یکدیگر را درک می‌کردند، رفتار هیچ‌کدام برای دیگری قابل درک نبود.
قباد سکوت را شکست:
- به درختان بنگر، جان ندارند! علف‌ها خشک شده اند و آفتاب دقایقی ست که درمیان ابرهای تیره پنهان شده است.
هامین سر نمی‌جنباند و به لــ*ب‌های بیرون آمده از شالگردن قباد، که جدیت را فریاد می‌زدند خیره ماند
- نه اشتباه می‌کنی همه جا سبزه...
سرش را در آسمان چرخاند.
- آسمون آبیِ آبیِ!
روی زمین نشست و دسته‌ای از چمن سبز و ترد را کند و در دستانش گرفت.
- نگا گن! اینه هاش! سبزه؟
 
آخرین ویرایش:

miladsardari

ناظر ارشد داستان کوتاه
پرسنل مدیریت
ناظر ارشد رمان
نویسنده برتر
18/12/20
55
481
53
از تو رویاهام
Offline
قباد چیزی جز علف‌های پژمرده در دستانش ندید. هامین اما کوتاه نیامد و از درخت آلوچه‌ی کنار دستش چند برگ تازه چید در میان مشتش فشرد.
- میبینی؟
برگ‌های زرد در میان مشت هامین خرد شدند و هزار تکه شد. قباد سری به نشانه‌ی نفی تکان داد

- آنها چیزی جز برگ‌های زرد خشک شده نیستند!
هامین نومید برگ‌ها را گوشه‌ای پرتاب کرد.
از حرکت دست‌هایش فهمید که او به چیزی که می‌گوید باور دارد.قباد سرخورده پرسید:
- چند سال داری؟
دست‌های آویزان از امتداد بدنش قوت پاهایش را گرفت. روی زمین نشست و زانوها را دور دستانش قفل کند.
- سیزده سالمه تو چی؟
- من نیز سیزده سال دارم! غریبی؟
- نه من مال همین اطرافم!
نوک دستش را به سمت محله دراز کرد و گفت:
- اونجا!
قباد با تعجب به دور دست‌ها خیره شد و متعجب پرسید
- کجا؟ در میان درختان؟ مگر آنجا آبادی ست؟
آه کلافه ای کشید و دستش را کوبید روی پیشانی‌اش تاسف‌بار آسمان را نگریست
- نمیبینی؟ اونه‌ها اون خونه‌ها که اونجاست!
قباد موهای طلایی‌اش را پس زد و نگاه شماتت بارش را سنگین‌تر کرد.
" گویا مجنون است"
- آنجا چیزی جز جنگل نیست.
- یعنی چی؟
اخمی به صورت انداخت جانبدارانه پرسید:
- اصلا خودت از کجایی؟
- دیار کیانی. بنگر آنجاست!
- کجا؟ اونجا که جاده‌است...
مناظر آنقدر واضح بودند که ندیدنشان تنها می‌توانست یک دلیل داشته باشد؛ جنون یا چیزی شبیه به این. و این تصوری بود که هر دو از هم داشتند.
اما اصرار و رفتار صادقانه‌شان باعث شد هردو دست کم به اندازه‌ی سر سوزنی به باورهای خود شک کنند، و این آغاز تمام آگاهی‌هاست.
- وایستا ببینم! یعنی تو اون چیزی که من میبینم رو نمیبینی و من اون چیزی که تو میبینی؟
دستش به زیر چانه رفت و بعد از کمی تامل پاسخ داد:
- آری! گویا این چنین است.
 

miladsardari

ناظر ارشد داستان کوتاه
پرسنل مدیریت
ناظر ارشد رمان
نویسنده برتر
18/12/20
55
481
53
از تو رویاهام
Offline
- چرا اینجوری حرف می‌زنی؟ لباسات چرا اینجوریه؟ انگار از تو کتاب تاریخ بیرون اومدی.
قباد دست از هم باز کرد و لباس‌هایش را برانداز کرد
- ایرادی دارد؟
هامین خنده‌ای هیجانی سر داد
- نه فقط بنظر خیلی قدیمی میاد!
چاک جامه بلند خاکستری‌اش را از هم بازکرد
- خیر این جامه نو است و کار چیره دست ترین جامه دوزان دیار است.
افسار آذرخش که بی‌تاب شده و مدام تکان می‌خورد را محکم در دست گرفت
- تن پوش خودت به جامه دلقکان می‌ماند!
انحنای لــ*ب‌های هامین صاف نمی‌شد.
- چقدر بامزه حرف می‌زنی!
سپس خنده‌اش شدیدتر شد نفس‌های هیجان زده‌اش شدت گرفت.
خنده‌ی شیرین هامین قباد را هم به خنده وا داشت و بالاخره گره سگرمه‌های درهمش از هم باز شد.
- آن قلعه را در بالای کوه میبینی؟
هامین دنباله‌ی انگشت قباد را گرفت و سر به چپ و راست تکان داد
- خانه‌های پایین کوه‌پایه را چطور؟
حرکت سرش تندتر شد
-عا عا
- این تپه را چه؟ اینجایی رویش ایستاده‌ایم. این را که دیگر میبینی؟
هامین که شیطنتش گل کرده بود لحن قباد را تقلید کرد و گفت:
- آری اینجا را میبینم.
- نیک است، حال هم نیک مینگری و هم نیک سخن می‌گویی
هامین روی چمن دراز کشید و رو به آفتاب بلند بلند خندید.
- بلاخره یه چیز مشترک دیدیم!
نگاه متعجب قباد بر روی بدن دراز شده هامین روی علف‌های پژمرده و نمناک و سرد بود. هامین لحظه‌ای سکوت کرد و سپس با کنجکاوی پرسید.
- راستی شما تو دیارتون به این تپه چی می‌گین؟
بی‌درنگ پاسخ داد:
- تپه‌ی ‌اشباح
هامین به تندی جستی زد و روی زمین نشست.
- جدی؟!
دستش درمیان موهای خرمایی رنگش رفت و بعد از کمی مکث پرسید
- چرا این اسمو روش گذاشتن؟
قباد افسار اسب بی‌قرار را دور درخت پیچاند و کنار هامین چمباتمه زد و دست‌ها را در هم گره کرد و پاسخ داد:
 
آخرین ویرایش:

miladsardari

ناظر ارشد داستان کوتاه
پرسنل مدیریت
ناظر ارشد رمان
نویسنده برتر
18/12/20
55
481
53
از تو رویاهام
Offline
- اهالی این منطقه از دیرباز در این مکان موجوداتی عجیب با ظاهرهایی...
نگاه شگفت‌زده‌اش روی هامین افتاد و سکوت بر لــ*ب‌هایش نشست.
- مثل چیزی که ما می‌بینیم!
چشم‌های گرد از حدقه بیرون جهیده‌ی هامین صاف به یک نقطه در دور دست‌ها خیره شده بود. تمام تحرک آن تن بی‌قرار چند دقیقه‌ی قبلش در بالا پایین ک*ر*دن انگشت شست پای راستش درون کتانی ورزشی‌اش خلاصه شد.
حال هر دو پاسخ معما را یافته بودند، این جوابی مناسب برای سوال‌هایی سخت بود که در ذهنشان پرورش یافته بود
قباد از جا بلند شد، روی سطح تقریبا صاف تپه چند گام دور خودش چرخید. دستش را در میان موهای لختش فرو برد و دسته‌ای از آن را محکم درمیان مشتش گرفت.
هامین در حالی زبانش به درستی در دهانش نمی‌چرخید پرسید.
- الان... اونجا ساله چ.. امم چنده؟
عضلات صورت قباد کج و معوج شد
- چه؟!
هامین بعد از کمی تامل مجددا پرسید.
- منظورم اینه که تو چه سال و تاریخی هستید؟
- چهارده سال و اندی از تاج گذاری شاه تیرداد می‌گذرد.
عضلات چهره‌ی هامین در هم شکست آوای کلامش بالا رفت.
- کی؟!
دستانش را از هم باز کرد
- ملتفت نمی‌شوی؟
- معلومه نه. این دیگه چجور تاریخیه؟
- بسیار مرسوم است.
گوشه‌ی لبهای هامین بالا رفت و تشر زد:
- چی چی رو مرسوم است؟ شاه تیرداد دیگه کیه؟!سال شمسی رو بگو!
- سال شمسی دیگر چیست!
- آخه مگه می‌شه آدم ندونه سال شمسی...
بهت زده نگاهش روی آکیناکه، همیان، جامه و گیوه‌های قباد چرخید. دستش را بالا آورد جلوی رویش گرفت.
- وایسا ببینم، تو پیامبر رو میشناسی؟ حضرت محمد!؟
قباد سری تکان داد
- خیر
خون سرخ هجوم آورده به چهره‌ی هامین، پوست آفتاب سوخته‌اش را کبود کرد، دهانش باز مانده بود، پلک نمی‌زد و نبض گوش‌هایش تند تند می‌کوبید. عرق به سر و رویش نشسته بود. نگاهش جرات نشستن روی اجزای صورت متحیر قباد را نداشت.
آرام لــ*ب زد:
- امکان نداره!
 
آخرین ویرایش:

miladsardari

ناظر ارشد داستان کوتاه
پرسنل مدیریت
ناظر ارشد رمان
نویسنده برتر
18/12/20
55
481
53
از تو رویاهام
Offline
گویی مسخ شده بود! باورش نمی‌شد در کنار کسی ایستاده که چندین هزار سال از او بزرگتر است. قباد اما به اندازه هامین درک روشنی از ماجرای اتفاق افتاده نداشت، فقط این را فهمیده بود که با انسانی که در عصر دیگری زندگی می‌کند، مواجه شده است.
- تو در چه دوره‌ای زیست میکنی... نامت چه بود؟ هامین؟!
پاسخی به گوشش نرسید.
- با تو هستم. آهای؟!
هامین نگاه مضطربش را به سمت قباد معطوف کرد. گویی دیگر نمی‌خواست چیز بیشتری بداند، همین هم برایش اضافی بود، خیلی اضافی.
- چی؟
سوالش را تکرار کرد.
لبخند بر گوشه‌ی لبات مات زده‌اش نشست و گفت
- فکر کنم دو هزار سال بعداز دوره تو!
- مزاح می‌کنی!؟
هامین سکوت کرد و این سکوت خودش گویای همه چیز بود. سکوتی که به اندازه‌ی هزاران کلمه غرابت معنایی داشت.
"پس چیزایی که تو فیلما می‌گن واقعا اتفاق می‌افته"
قباد اما هیچ تصوری در مخیله‌اش نمی‌گنجید، حتا خیال به وقوع پیوستن چنین چیزی، حتا در دورترین خیال پردازی‌های دوران نوجوانی‌اش هم به ذهنش خطور نمی‌کرد.
- یعنی ما در زمان گم شده ایم؟
جرات خیره شده به چشم‌های درشت قباد را پیدا کرد و به آرامی سری تکان داد.
- چنین چیزی غیر ممکن است!
هامین گردن خم کرد و علف های سبز را در مشتش به بازی گرفت
- راست می‌گی نمی‌تونه واقعی باشه.
چشمانش را بست و به تندی سر به چپ و راست تکان داد، قباد همچنان صاف پیش رویش ایستاده بود. چند سیلی روی صورت خود نواخت و گونه‌های گل انداخته‌اش سرخ تر شد. اما بعد از آن نه تنها تصویر قباد محو نگشت بلکه پررنگ تر هم شد.
- تو واقعی هستی؟
چیزی که قباد از هامین می‌دید آنقدر ملموس و روشن بود که پندار غیر واقعی بودن خودش به ذهنش خطور کرد اما فکر توهم بودن وجود هامین خیر.
- نمی‌دانم...
سر در گریبان فرو برد و به آرامی ادامه داد:
- دیگر هیچ نمی‌دانم!
هامین جستی زد و رو به روی او ایستاد، نفس عمیقی کشید و برق شجاعت در دیدگانش نشست. دستانش را بالا آورد نزدیک شانه‌ی قباد نگاه داشت. قباد خشکش زده بود و نگاه نگران و منتظرش به دست‌های هامین بود.
لختی بعد قباد نیز دست راستش را بلند کرد و نزدیک شانه چپ هامین گرفت.
آیا این تصویر واقعی است؟ آیا می‌توان لمسش کرد؟ خطرش چه؟ تمام آن خطرهایی که در خصوص این تپه می‌گویند؟ کدامشان واقعی است؟
برای یافتن پاسخ تمام این سوال‌ها یک لمس کوچک کافی بود.
آنقدر کوچک که باور نمی‌کردند بتوان به وسیله‌ی آن پاسخی به این بزرگی یافت.
چشم‌هایشان را بستند و با بازدمی که به شدت بیرون دادند شانه‌های همدیگر را لمس کردند. بعد از آن دیگر جهان هیچ‌کدامشان مثل قبل نبود.
 
آخرین ویرایش:

miladsardari

ناظر ارشد داستان کوتاه
پرسنل مدیریت
ناظر ارشد رمان
نویسنده برتر
18/12/20
55
481
53
از تو رویاهام
Offline
گویی برهه‌های متفاوت از تاریخ با هم تصادف کردند و بجای نابود شدن درهم تنیدند. و آن دو درست در میان این دو برهه‌ی زمانی قرار گرفتند، درست در مرکزی ترین نقطه‌ی آن.
هم بهار بود و هم پاییز، هم سرد بود و هم گرم، هم گذشته بود و هم حال؛ تصویر حقیقی پیش رویشان محو شد و در پس‌زمینه قرار گرفت و آن چیزی که به همدیگر از دنیایشان می‌گفتند کاملا قابل فهم و روئیت گشت.
جهان دیگر برای‌شان یک بُعد نداشت؛ آنها همزمان در گذشته و آینده شناور بودند.
هامین به راه افتاد در آن تپه‌ی پر از دارو درخت قدمی زد، خانه‌شان کم کم در میان انبوه درختان جنگل گم می‌شد و کاخ مجللی بالای کوه پیدا؛ اگر آن تصویر محو و کمرنگ از زمان خودش در پس‌زمینه‌ی مناظری که می‌دید قرار نمی‌گرفت به سختی می‌توانست تشخیص دهد این مکان همانجایی است که چند لحظه قبل در آن حضور داشته.
قباد اما گویی به درون خوابی عجیب فرو رفته است؛ جنگلی که تبدیل به مرتع گشته بود، کوه‌هایی که تحلیل رفته بودند، کاخی که محو گشته بود و خانه های عجیبی که به جایه درختان در جنگل سبز شده بودند و در دور دست ها جاده‌هایی عجیب با وسیله‌های نقلیه‌ای عجیب‌تر.
قباد متعجب سرش را درون آن دنیایی که به شهر عجایب می‌مانست چرخاند، تمام زمین تغییر کرده بود، با خود اندیشید
"آیا آسمان هم تغییر کرده است"
سر بالا گرفت، خورشید در نقطه‌ای دیگر از آسمان بود! اما این تنها تغییر آسمان نبود.
- پناه بر یزدان! آن دیگر چیست؟!
سراسیمه دور خود چرخید و به پایین دست تپه رفت و در میان انبوه سرخسان بلند پنهان شد.
- اهورامزدا بر ما رحم کند!
هامین صدای ناله قباد را شنید و بلافاصله دنیای کهن پیش رویش محو شد و در پس‌زمینه قرار گرفت. نزد قباد رفت.
- چی شده؟
نشست و دستش را روی شانه‌اش نهاد.
- پرنده‌ا‌ی مخوف در آسمان است.
هامین آسمان را نگاه کرد و با لبخند ملایمی گفت:
- نترس قباد! چیزی نیست!
قباد همچنان گوشه‌ای چباتمه زده بود
- آسمان را به آتش کشیده است بنگر!
خنده‌ی هامین شدیدتر شد.
- باور کن چیزی برای ترسیدن وجود نداره.
قباد نگاه تندی به آسمان انداخت با صدایی لرزان پاسخ داد.
- چنین تصور نمی‌کنم!
هامین ایستاد و جلوی رویش قرار گرفت و دست به سمتش دراز کرد.
- پاشو! به من اعتماد کن.
قباد به آرامی دستان هامین را فشرد و مانند کودکی که تازه راه رفتن آموخته، بلند شد و در آن جهان عجیب ایستاد.
- چیزی نیست اون یه هواپیماست، خطری نداره. آدما سوارش میشن و از یه جا میرن جای دیگه! همین
سر در گریبان فرو برده بود و گردنش راست نمی‌شد،
- چه می‌گویی؟!یعنی انسان‌ها در زمان تو آنقدر قدرتمند هستند که چنین پرندگانی را رام می‌کنند و سوارشان می‌شوند؟
 
آخرین ویرایش:

miladsardari

ناظر ارشد داستان کوتاه
پرسنل مدیریت
ناظر ارشد رمان
نویسنده برتر
18/12/20
55
481
53
از تو رویاهام
Offline
صدای خنده‌ی مقطع هامین در فضای کوهستان طنین‌انداز شد.
- پرنده چیه؟! اون یه وسیله‌است که آدما ساختن.
قباد به آسمان خیره شد و هواپیمایی که در افق در حال محو شدن بود را از نظر گذراند. از چهره‌اش مشخص بود هیچ نمی‌فهمد.
- ببین، چجوری بگم... امم
کمرش را به درخت پشت سرش تکیه داد
- آره یه پرنده است که آدما ساختنش! با هاش می‌رن اینور اونور.
قباد به فکر فرو رفت و نگاهش همراه با هواپیما در افق محو شد.
- در دیار ما شخصی وجود داشت که مدعی بود آینده را دیده است.
سرش بالا بود و آسمان را جستجو میکرد و به آرامی لــ*ب می‌زد.

- می‌گفت انسان ها تمام آسمان، زمین، کوهها و دریاها را به سیطره خود در خواهند آورد.
با پوزخندی ادامه داد
- می‌گفت آن‌ها در آینده می‌توانند مانند پرندگان پرواز کنند، یا مثل ماهی‌ها شنا کنند!
دستی به موهای لختش کشید و اندوهگین ادامه داد.
- مردم او را دیوانه انگاشتند. طردش کردند، آزارش دادند و خودش و گفته‌هایش را به سخره گرفتند! حتا خود من نیز چنین کردم!
سر پایین آورد و نفسش را حسرت‌بار از میان لــ*ب‌های برجسته‌اش بیرون داد.
- هیچ‌گاه در مورد صدق کلامش تفکر هم ننمودم و حتا ذره‌ای به مجنون بودنش تردید نداشتم. اکنون تمام باورهایم درهم شکست؛ حال با خود می‌اندیشم اگر پشامد امروز را برای دیگران بازگو کنم چه اتفاقی برایم رخ خواهد داد!؟
هامین ساکت شد و به فکر فرو رفت. لختی بعد با شادابی پاسخ داد
- خب میدونی اوضاع منم خیلی بهتر از تو نیست! جهان خیلی تغییر کرده ولی آدما نه!
تکیه از درخت کند دستش را روی شانه قباد نهاد.
- حالا میتونی خونه مارو ببینی؟ اونجاست! اونی که سقفش سبزه!
سری تکان داد و گفت:
- آری می‌بینم. زیبا هستند!
- خوشت اومد؟ دوست داری توشو ببینی؟
قباد سری تکان داد کنجکاوانه پرسید:
- اندرونی‌شان چگونه است؟
- پر از چیزهای جادویی! خب حالا نوبت توعه. خونتون کجاست؟
تصویر پیش رویشان از دنیای هامین محو گردید و جهان کهن قباد از میانش سربرآورد.
- بنگر آنجا کاخ فرمانروایی است! خانه‌های ما در قسمت زیرین است... آنجا!
و هامین و قباد تمام بعد از ظهر را به کنکاو در دنیای شناور یکدیگر پرداختند و بی‌نظیرترین تجربه‌ی زندگی تمام عمرشان را با یکدیگر به اشتراک گذاشتند.
 

miladsardari

ناظر ارشد داستان کوتاه
پرسنل مدیریت
ناظر ارشد رمان
نویسنده برتر
18/12/20
55
481
53
از تو رویاهام
Offline
عصر بود و خورشید آرام آرام رمقش را از کف می‌داد. هامین همه چیز را فراموش کرده بود ، ناگاه نگاهش به بقچه‌اش که گوشه‌ای رهایش کرده بود افتاد و آشوبی در دلش بپا شد.
از جا برخاست و گفت:
- دیرم شد.
خورشید را در آسمان رصد کرد و بی‌تاب ادامه داد
- باید زود برم و برگردم ، همینجوریشم به شب می‌خورم.
دستی به پیشانی کوبید.
- پاک یادم رفته بود.
قباد اما خیالش آسوده بود، آذرخش او را زودتر از طی شدن عرض آسمان توسط خورشید به مقصدش می‌رساند.
- بی‌تاب مباش. من تورا به مقصد خواهم رساند
- با اسب؟ من تا حالا سوار اسب نشدم، می‌ترسم.
- گمان می‌کنم در این بعد از ظهر بخوبی فهمیدیم که چیزی برای ترسیدن وجود ندارد.
نبض بی‌قرار گیجگاه هامین با دلگرمی قباد آرام شد، هیکل اسب در گوشه‌ای نمایان شد و دست‌های لرزان هامین به سمتش دراز.
هامین به درون جهان قباد غوطه‌ور شده بود و احساس سرمای شدیدی کرد، بدون زحمتی توانست آب ‌‌و هوای زمان خودش را قالب فضا کند تا هردو از موهبت آن هوای دلچسب بهاری بهره‌مند گردند.
هر چقدر که بیشتر با یکدیگر عجین می‌شدند طلاقی جهان‌هایشان باهم بیشتر می‌شد. حال در دنیای‌شان آسمان، آسمان هامین بود و زمین، زمین قباد، همگرایی بی‌نظیرشان ابعاد وجودی‌ آنها را به هم نزدیک کرد، آنقدر نزدیک که بعد از ساعتی هیچ‌کدامشان نتوانستند حایلی بین جهان‌هایشان بیابند.
هامین آرام تن آذرخش را لمس کرد و خط سیاه روی تن سپید حیوان نجیب؛ که از انتهای گردن تا بالای ران پای چپ حیوان کشیده شده بود را نوازش کرد. برقی شدید آسمان سرما زده‌ی دنیای قباد که در پس زمینه قرار گرفته بود را روشن کرد، برقی که در آسمان آبی و شفاف هامین ابدا روئیت نشد.
لحظه‌ای بعد صدای رعد مهیب در فضا طنین انداز شد، رعدی که گویی صاف بر باور هامین نشست وجودشان را آکنده از ترس کرد.
بلند جیغ کشید و دستش را روی گوش‌هایش فشرد، بی‌تاب اطراف را از نظر می‌گذراند، گویی دنبال چیزی می‌گشد، انگار چیزی گم کرده بود؛ جهانش را.
هر گوشه‌ای را که می‌نگریست نمی‌یافتش، نه در زمین و نه در آسمانی که حالا دیگر ابر‌ه‌های تیره سرتاسرش را پوشانده بودند، دیگر نه خانه‌شان آنجا بود، نه آسمان، ونه هیچ چیز دیگری، حال هامین در جهانی دیگر گم شده بود.
سرما در کسری از ثانیه بر تنش نشست و دانه‌های درشت باران که عجولانه بر سرش باریدن گرفته بود وجود ملتهب او را به آتش می‌کشید، سیل اشک‌های هامین زود تر از سیل باران آسمان نامروتدنیای قباد جاری شد.
قباد هم دیگر آن تصاویر اعجاب انگیز از جهان هامین را نمی‌دید و احساسش شبیه به کسی بود که از رویایی برخاسته و به دنیای واقعی اش نقل مکان کرده. درست بر عکس هامین که جهان رویایی پیش رویش در کوتاه‌ترین زمان ممکن کابوس‌وار گشته بود.
- هامین؟ هامین؟ آرام باش.
هامین اما گویی نه قباد را می‌دید و نه صدایش را می‌شنید، در جست و جوی چیزی این‌طرف و آن‌طرف می‌شد و با نیافتن آن عجولانه‌تر اطراف را کنکاو می‌کرد.
- دنبال چه می‌گردی هامین؟
زیر باران بخار تنش بلند شده بود و آرام آرام خیسی باران رخت تنش می‌شد.
- خونمون نیست، محلمون نیست، من اینجارو نمیسناسم.
وحشت‌زده فریاد کرد.
- من گم شدم قباد، من گم شدم
 
آخرین ویرایش:

miladsardari

ناظر ارشد داستان کوتاه
پرسنل مدیریت
ناظر ارشد رمان
نویسنده برتر
18/12/20
55
481
53
از تو رویاهام
Offline
قباد زیر تازیانه‌ی باران قامت خم کرد و افسار اسب را محکم چسبید.
- حال فقط باید به دنبال سر پناه باشیم.
دست‌های از سرما کرخت شده‌ی هامین به زیر بغلش رفت و لرزی که از ترس و سرما بر جانش نشسته بود یارای سخن گفتن را از او گرفت.
با دست‌های پر توانش عجولانه بازوی هامین را چسبید و آمرانه گفت:
- سوار شو، شتاب کن!
پا در رکاب اسب فرو برد و به کمک قباد سوار اسب شد.
قباد هم جستی زد و با چابکی پشت اسب نشست، افسار حیوان را در مشت گرفت و به تاخت به سمت غاری که در بالای کوهستان حرکت کردند.
از دهانه غار وارد شدند، اسب همانجا در ورودی غار ایستاد، داخل شدند، به سوی تاریکی پیش رفتند و نور را پشت سر گذاشتند. قباد عبایش را روی دوش هاهین انداخت و خود از غار خارج شد.
جامه پشمی را در هم کشید و لرز چانه‌اش اشک های جمع شده روی مژه‌اش را می‌رقصاند، قباد چند دقیقه بعد با کنده‌ای زیر بـ*غـل و چند تکه چوب وارد شد.
- می‌خوای آتیش درست کنی؟
چوب‌هارا رها کرد و صدای زمین خوردن‌شان در فضای غار در هم پیچید.
- آری.
دندان‌های هامین به هم سابید و به زحمت گفت
- با چی؟ کبریت داری مگه؟
نگاهی ناامیدانه به چوب‌های خیس انداخت.
- اینا آتیش نمی‌گیرن.
سرش را چرخاند. کز کرد و گونه‌اش را به شانه تکیه داد.
قباد سرش را از میان هیزم‌ها بالا گرفت
- صبر پیشه کن، حال دیگر نیازی به شتاب نیست.
و شروع کرد به سابیدن تکه چوب در دستانش به کنده. جلو عقبش می‌کرد و کنده کم کم سابیده می‌شد. لایه های خیس چوب کنار می‌رفتند و در پسش تنه‌ی خشک کنده مشخص می‌شد. کم کم دود از پوشال‌های سابیده شده‌ی تکه چوب بلند ‌شد. خزه‌هایی را که از گوشه کنار غار کنده بود روی آتش کم‌جان ریخت و با فوت‌‌های مکررش قوت آتش را بیشتر.
برق امید در چشم‌های هامین نشست، عبا را رها کرد و شروع کرد به کندن خزه و ریختنش روی آتش.
- نذار خاموش شه قباد.
- عجول نباش، آتش آرام آرام جان می‌گیرد.
سرش را نزدیک آتش کرد و با تمام توان به درونش دمید
- نیاز به صبر دارد همین.
سپس چوب‌های تر را کنارش چید. دود شدید از هیزم‌های تر بلند شد اما لختی بعد صدای چِرق چِرق گر گرفتنشان یخ‌های قلب منجمد هامین را آب کرد و مجددا بذر خنده را روی لــ*ب‌هایش کاشت.
- همینه قباد آتیش گرفتن.
دستش را روی شانه‌هایش کوبید و دستانش را محکم روی حرارت آتش به هم سابید.
- کارت درسته پسر.
 

miladsardari

ناظر ارشد داستان کوتاه
پرسنل مدیریت
ناظر ارشد رمان
نویسنده برتر
18/12/20
55
481
53
از تو رویاهام
Offline
آتش برپا شد و هامینن از گرمای آرامش‌بخش آن بهره‌مند گردید، بقچه اش را در کناری دید و مایوس سر به چپ و راست تکان داد.
- هیچ‌وقت نمی‌تونم به موقع برسم!
لــ*ب‌هایش مجددا آویزان شد و زانوی غم بـ*غـل گرفت.
قباد دنباله‌ی نگاهش را گرفت.
- درون بقچه چه داری؟
- کره و پنیر
- نزد کسی می‌بری؟
- آره مثلا قرار بود بفروشمشون!
- پس این‌گونه امرار معاش می‌کنی.
سرش را بالا پایین کرد و آرام اضافه کرد.
- من که نه خونوادم!
قباد به هیجان آمد و پرسید.
- در زمان تو هم دامداری رونق دارد؟
هامین نیمچه سری بازی داد که نه معنی آری را می‌داد نه معنی خیر.
قباد به سراغ اسبش رفت و بقچه‌اش را از میان پالان حیوان بیرون کشید و تکه‌ای نان از درونش برداشت.
- گرسنه نیستی هامین؟
دستانش را روی س*ی*نه درهم کشید
- چرا. خیلی!
- پس نان از من و پنیر از تو!
سپس چهره‌ی پر تردید هامین را از نظر گذراند و افزود
- نگران نباش، بهایش را خوام پرداخت.
لبخند زد و کنار آتش نشست و اندک نم نان را روی حرارت آتش گرفت و سپس مشغول تغذیه شدند.
لختی بعد قباد پرسید:
- اموراتتان چگونه می‌گذرد؟
- چی؟
-اموراتتان، روزی‌خانواده‌ات از دامداری مطلوب است؟
- آها منظورت پوله. نه زیاد خوب نیست، بقول بابام بخور و نمیر!
کمی مکث کرد و پرسید:
- خودت چی اوضاعتون چطوره؟ بابات چیکاره‌است؟
- نیک، شکر ایزد اموراتمان به نیکی می‌گذرد.پدر من خان دیارمان است.
هامین دستش را به سمت پنیر و کره دراز کرد و پرسید
- چطور بود؟
لبخند روی صورات قباد که کم کم تاریکی داشت اجزای چهره‌اش را غیز قابل روئیت می‌کرد نشست
- بسیار لذیذ، تا کنون مشابه آن را نخورده‌ام، مابقی‌اش را نزد خانواده‌ام خواهم برد.
به نقطه‌ای نامعلوم خیره شد و لــ*ب زد
- هرگز باور نخواهند کرد که اینها را از کجا آورده‌ام
 

miladsardari

ناظر ارشد داستان کوتاه
پرسنل مدیریت
ناظر ارشد رمان
نویسنده برتر
18/12/20
55
481
53
از تو رویاهام
Offline
هوای بیرون در تاریکی وهم آلود جهان ناشناخته‌ی هاهین قوطه‌ور گردید و شدت باران به گونه ای بود که گویی قرار نیست هیچ‌وقت بند بیاید.
دود آتش به سختی از غار خارج می‌شد و هر دو در اثر استنشاق دود سرگیجه داشتند، هامین روی زمین دراز کشید و بقچه‌اش را زیر سر نهاد. در حالی که خیره به شعله‌های نارجی آتش بود پلکی سنگین روی هم فشرد و گفت:
- مامانم حتما تا الان کلی نگرانم شده.
و سپس حسرت‌بار انگشت کوچک دست راستش را در میان نور شعله‌ها نگاه کرد و با خنده‌ای تلخ پلک‌هایش فرو نشست.
- نگران نباش، جای ما امن است.
پلکش بالا آمد
- من نگران نیستم ولی خونوادم چرا. تو چی؟ چرا اصلا ناراحت نیستی؟
- برای چه ناراحت باشم؟
گونه‌ی های از گرما داغ شده اش را مالید
- خانوادت نگران نمیشن؟
هیزمی کنار آتش نهاد
- برای چه؟ من قرار نبود شب را به منزل برگردم.
نفسش را بیرون داد و پرشیان خاطر گفت:
- قرار بود کجا بری؟
- منزل اقوام.
- خب نمی‌فهمن نرسیدی؟
قباد چشمانش گرد شد و متعجب پرسید.
- چگونه بفهمند؟ از دیار ما تا آنجا یک روز فاصله‌است. حداقل هفته‌ای طول می‌کشد تا چنین چیزی را دریابند!
نگاه خیره اش را از قباد گرفت و بعد از کمی سکوت به آرامی گفت:
- آره راست می‌گی. کاش منم جای تو بودم. ولی اونا تا حالا هزار بار فهمیدن که نرسیدم.
- چگونه؟ خانه‌تان که در دور دست‌هاست.
پوزخندی بر ساده لوحی قباد زد
- خرجش یه زنگه دیگه!
- چه؟
- زنگ، تلفن.
قباد فقط نگاه می‌کرد و حالتی پرسش‌گرانه در اجزای صورتش نشسته بود.
- هیچی بابا ولش کن.
نگاهش به صورت بی‌حرکت و پر از انتظارش افتاد و ناگزیر ادامه داد
- تو زمان ما یه چیزی وجود داره که به وسیله اون آدما می‌تونن تو لحظه از هم خبر بگیرن و با هم حرف بزنن، بخاطر همین مادرم هر لحظه می‌تونه بفهمه که من رسیدم یا نه!
دستی روی موهای طلایی رنگش کشید و لبانش جنبید.
- پناه بر پروردگار! آدمی دست به چه کارهایی خواهند زد.
گرما در تنش نشسته بود و پلک‌هایش مانند افکار سنگین پر از تشویش مغزش اختیار را از وی ستانده بود.
- کاش گوشی مامان رو می‌گرفتم و الان بهش زنگ می‌زدم.
سپس با پوزخند جمله‌ای را گفت که خواب آن را از روی لــ*ب‌های صورتی روشنش قاپید.
- هه! مگه اینجا آنتن هست، البته شایدم می‌شد... شاید...من تو غارم نگران ن ن نباش...
این‌ها را گفت و خواب مجالش نداد.
قباد چند تکه چوب دیگر کنار آتش چید و کمرش را به برآمدگی سنگی میان غار تکیه زد و چشم‌هایش را فرو بست.
 

miladsardari

ناظر ارشد داستان کوتاه
پرسنل مدیریت
ناظر ارشد رمان
نویسنده برتر
18/12/20
55
481
53
از تو رویاهام
Offline
آرام از خواب برخاست، حس عجیبی بود گویی سال‌ها بود که خوابیده است. اما تاریکی، تاریکی همه‌جا را فرا گرفته بود، نه اثرری از گرما و نور خورشید بود و نه اثری از آتش! دستی روی چشم‌هایش کشید و مجددا از هم بازشان کرد و سوی دیدگانش چه بینوا در میان حجم تاریک اطرافش تسخیر شد.

- قباد؟ قباد اینجایی؟

دستانش در هوا دنبال چیزی می‌گشت. مجددا صدا زد

- قباد؟

پژواک صدا به گوشش رسید و زمانی که صدا در پستوهای غار آرام آرام محو گردید؛ کسی پاسخش را داد؛ اما نه در فضای خالی غار بلکه درون ذهن پر ار شگفتی‌اش.

- من اینجام هامین!

- کجایی چرا نمی‌بینمت؟

لختی طول کشید تا آوای بلند هامین در فضای غار گم شود.

- همینجام، نزدیکت. برای اینکه صداتو به گوشم برسونی لازم نیست داد بزنی!

دستانش را به دیواره غار تکیه داد ترسان روی زمین نشست.

- اینجا چرا انقدر تاریکه؟ من هیچ‌جا رو نمی‌بینم. قباد؟

باز هم تا خاموش شدن آوایش در پستوهای غار انتظار کشید و سپس درون فکرش ادامه داد.

-نکنه کور شدم ها؟

صدای خنده‌ی قباد درون مغزش پیچید!

- نه کور نشدی اینجا تاریکه.

هامین بی‌اختیار با هیجان گفت:

- هنوز روز نشده؟ انگار خیلی وقته خوابیدم.

و بازهم آن زمان اعصاب خرد کنی نیاز بود تا پژواک صدا در غار خاموش شود.

- نگران نباش، چیزی برای ترسیدن وجود نداره! چند بار اینو باید بهت بگم؟
مجددا بلندی صدایش را کنترل کرد و درون فکرش پرسید:

- راستی تو چرا اینجوری حرف می‌زنی؟

قباد خندید و خنده‌اش به قهقهه تبدیل شد

- خیلی سال فکر کردم که چجوری باید جواب این سوالتو بدم!

خنده‌اش که آرام شد و ادامه داد

- مم، بهتره اینجوری بگم، من الان بچه این دور و زمونه‌ام!

هامین تشویش زده گفت

- خیلی سال؟! تو چرا اینجوری شدی؟ قباد؟ من می‌ترسم. اینجا هم تاریکه هم سرد.

بلند شد و این‌پا آن‌پا کرد.

- هامین آروم باش.

بی‌اختیار بلند گفت

- نمی‌تونم.

و کمی مکث کرد تا بازهم پژواک صدایش در غار خاموش شود. ادامه داد:

- من می‌ترسم، اینجا خیلی تاریکه، می‌فهمی؟

- آره می‌فهمم. فقط مشکلت همینه؟ تاریکی؟ مطمئنی وقتی اطرافتو ببینی بیشتر نمی‌ترسی؟

- بترسم؟ برای چی باید بترسم؟ مگه چیز ترسناکی اینجا هست؟

- نه. امم نمی‌دونم ترسناکه یا نه. توضیحش یکم سخته.

هامین بی‌تابی کرد

- قباد، می‌تونی اینجارو روشن کنی یا نه؟

- آره اما...

به میان کلامش دوید
- زود باش قباد، توروخدا زود باش

- باشه اما قبلش باید یچیزی رو برات توضیح بدم.

- نمی‌خواد، اول اینجارو روشن کن بعد

و مجال سخن گفتن را به قباد نداد.
 

miladsardari

ناظر ارشد داستان کوتاه
پرسنل مدیریت
ناظر ارشد رمان
نویسنده برتر
18/12/20
55
481
53
از تو رویاهام
Offline
همه چیز در فضای بیرونی ذهن هامین آنقدر شگفت‌انگیز، وهم‌آلود و البته ترسناک بود که او از تحزیه تحلیل چیزی که در مغزش می‌گذشت عاجز ماند؛ شنیدن صدای قباد بدون پژواک در محیط غار در سرش و پاسخ دادن به آن صدا دقیقا به همان شکل، چیزی بود که بالاخره دیر یا زود ذهن مشوش هامین را به تسخیر درمی‌آورد.
- خیلی خب، آروم باش و کاری که می‌گم رو انجام بده.
هامین بدون آن که تصور درستی از محیط اطراف داشته باشد، سرش را به نشانه‌ی تائید تکان داد.
- یادته کجا نشسته بودم؟
- اوهم! آره، نه! نمی‌دونم
- چشم‌هاتو ببند موقعیت مکانیم رو به خاطر بیار.
- برای چی؟ مگه فرقی هم می‌کنه که چشمام باز یا بسته باشه!؟
کلافگی در لحن گفتارش نشست:
- آره اینجوری تاریکی رو نمی‌بینی!
چشم‌هایش را بست و اندکی بعد در پس تاریکی پشت پلک‌هایش نوری ملایم نمایان شد.
- می‌بینی؟ من اونجا نشسته بودم، کنار اون گوی نورانی!
لبخند روی لبهایش نشست، گویی آن نور فضای ذهنی هامین را روشن کرده بود. نوری به شدت دلنشین بود و به هیچ وجه چشم‌هایش نمی‌زد.
- حالا دستات رو دراز کن به طرف نور.
دست چپش را دراز کرد و بدنش در امتداد دستش دنبال نور کشیده شد. اندکی بعد چیزی را در میان تاریکی لمس کرد دست جست‌و جو گرش از حرکت باز ایستاد.
- خیلی خب! این بقچه منه! هرچند دیگه چیزی ازش باقی نمونده! توش یه خنجر طلا هست و یه گوهر. میتونی لمسش کنی؟
هامین دستانش را آرام از روی بقچه‌ی پوستین و مندرس روی خنجر و سپس گوی کشید و مجددا سرش را به نشانه‌ی تائید تکان داد.
- خیلی خب، حالا آروم گوی رو بردار. حواست باشه خنجر دستت رو نبره، باید هنوزم تیز باشه!
گوی را لمس کرد و از لابه‌لای پوستین پاره‌ی بقچه‌ی قباد بیرونش آورد، نور پشت پلک‌هاش تکان می‌خورد و این سو و آن سو می‌شد.
- حالا اینو خوب بمال به لباست و بعد چشم‌هاتو باز کن.
قبل از اینکه بخواهد این کار را انجام دهد با کلامی مانعش شد.
- فقط هامین... شاید چیزی که می‌بینی ظاهرا ترسناک باشه اما وقتی بیشتر بفهمی ترست کمتر میشه! حالا بهم قول بده آروم باشی.
 
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا