وان شات گلدان شکسته| سحـــرحاجیوند کاربر انجمن ستارگان

https://forum.romanstars.ir/data/Untitled-01.jpg https://forum.romanstars.ir/data/Untitled-02.jpg

سحـــر حاجیوند

مدیر تالار ادبیات + ناظر ارشد رمان
پرسنل مدیریت
ناظر ارشد رمان
مدیر تالار
نویسنده برتر
18/11/20
158
690
93
31
نام اثر: گلدان شکسته
نویسنده: سحـــرحاجیوند
ژانر: اجتماعی

آفتاب کم جانِ بهاری با تمام توان بر زمین می‌تابید و رایحه مطبوع بهارنارنج را در فضا پخش می‌کرد. گاهی صدای جیک جیک گنجشک ها و گاهی لابه‌لای آن آوای کلاغی مسـ*ت به گوش می‌رسید و شمیم کز کرده بر روی تختِ کنج حیاط را، برای لحظه‌ای از محتویات درد آور پاکت مچاله شده در دستش خلاص می‌کرد.
کمتر مژه برهم می‌زد که مبادا تصویر دیده شده در عکس، به بند بند وجودش حمله کند و تیر نگاهی هم جنس در آغـ*وش کسی که از او بود به قلبش فرو برود. برای چندمین بار از لحظه‌ای که پاکت به دستش رسیده بود گوشی‌اش زنگ می‌خورد. دلزده از این همه سماجتی که درکش نمی‌کرد، پاسخ داد.
-چیه چرا انقد زنگ می‌زنی!
صدای آن طرف خط مشوش بود اما آرام‌تر از شمیمی که شکستش را بروز نمی‌داد.
-اصلا من غلط کردم اون عکس‌هارو بهت رسوندم. همش فتوشاپه، باور کن...
خنده‌ی بی‌انقطاع شمیم باعث شد الهه از ادامه واژه هایی که پشت سرهم برای آرام کردن او ردیف می‌کرد، دست بردارد. میان خنده‌هایی که دست کمی از مویه نداشت گفت:
-چیه الهه، می‌ترسی از عشق آرش سر به بیابون بذارم؟
و لحظه‌ای مسکوت به حرفی که عین حقیقت بود و از دهانش خارج شده بود اندیشید. الهه باری دیگر تقلا کرد. شاید از ترس برملا شدن نامش و جشنی که شروع نشده پایان بایدش.
-شمیم دیوونه بازی درنیار. من تو رو می‌شناسم. بهتره بجای اینکه بشینی یه گوشه و زانوی غم بـ*غـل بگیری از خود آرش بخوای تا واست توضیح بده. شاید ما دچار سوءتفاهم شدیم.
گره ابروهایش درهم شد و با خشمی بی سابقه الهه را مورد عتاب قرار داد.
-بسه الهه. یه نگاه به عکسی که فرستادی انداختی؟ فکر نمی‌کنم قاشق تو دهـ*ن دختره گذاشتن، اونم با برق چشمایی که تو عکس هم مشخصه سوءتفاهم باشه.
قبل از اینکه با بی‌قراری از جایش برخیزد سعی در تمام کردن مکالمه نچندان رضایت بخشی داشت که بیشتر از پیش او را بابت تصمیمش مصمم می‌کرد. اما باری دیگر صدای مؤاخذه‌گرانه در گوشش پیچید.
-خریت نکن شمیم. دو روز دیگه عقدتونه. اونی که باید بره تو نیستی. میدون رو برای هر خری که از راه میرسه خالی نکن.
لحظه‌ای دل چرکین شد از صمیمیت ناشیانه‌ای که میان آنها بود، اما چه سود! دیر یا زود با برهم خوردن سُروری که در پیش بود این راز چرکین سر باز می‌کرد. با بی میلی میان مرگ و زندگی شناور بود و نمی‌دانست آخرین بار کی و کجا نفسی از سر آسودگی کشیده است. سرسختانه پای تصمیمی که قرار بود همگانی شود ایستاد.
-تو جای من نیستی... جای من نیستی...
الهه وانمود می‌کرد گذشت در این ماجرا کار ساز است؛ اما اگر پای عشقی اینچنین سوزناک برای او در میان بود محال بود احساس بین پریشانی و بیزاریش را از احدی پنهان کند.
شمیم با شنیدن صدای شوق زده مادرش تماس را قطع کرد و پشت دستی به چشم‌های نم گرفته‌اش کشید. برای اویی که مدام لبش به خنده باز بود پنهان ساختن این غمِ بغرنج کاری بسیار عبس و بیهوده‌ بود و به طبع مادرش آنقدر غرق در افکار شیرینش بود که هوش و فراستش برای خواندن نگاه شمیم از کار افتاده قلمداد می‌کرد. روی اولین پله از پنج پله خشتی نمایان شد و آخرین نخ اضافه از کوک را با دندان پاره می‌کرد که شمیم لبخند تصنعی تحویلش داد.
-بیا بپوشم ببین خوب شده! مثلاً مادر عروسم عروس خانم.
همین یک جمله و شوقی که از صدای مادرش می‌بارید کافی بود تا شمیم برای دقایقی حس کند گفتن تصمیمش شاید قساوت و بی‌رحمی باشد. اما نه! به اشک و غصه‌ای که بعدها از سر سیاهی شناسنامه‌اش متوجه‌اش می‌شد،اندیشید. اما تمام وجودش فریاد می‌زد کمی تعلل کند، شاید سوءتفاهمی بیش نبوده. عقل و دل باهم در نبردی نابرابر دست و پنجه نرم می‌کردند که در این اثناء گربه‌ای چموش به قصد لذتی وصف ناپذیر از خوردن ماهی‌های حوض افکار مادرش را مشوش کرد. مادر شمیم خم شد و با درآوردن لنگه‌ای از دمپایی‌هایش گربه را نشانه رفت. جستن گربه همانا و افتادن گلدان سفالی لــ*ب حوض همانا. گلدان چند تکه شده کنار درخت بهارنارنج و ریشه‌ای که نمایان شده بود شمیم و مادرش را وادار به گام‌های بلند کرد. مادر با ترش رویی به گربه بخت برگشته لعن می‌فرستاد و سعی در نجات گل‌ شمعدانی داشت که بسیار دوستش داشت. همینکه گل را از خاک جدا ساخت با دیدن کرمی که در خاک می‌لولید متعجب ناله سر داد.
-نگاه کن شمیم گل به این قشنگی خاکش کرم داشته.
پیراهن زرنگار دستش را به سمت شمیم گرفت و با لبخند کم سویی به گربه اشاره کرد.
-عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد...
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: اچ.کاف، ****، Raby و 2 کاربر دیگر

چه کسی این موضوع را مشاهده می کند (تعداد کل: 1 ، اعضا: 0 ، مهمانان: 1)

درباره ما

  • انجمن ستارگان رمان در سال 1399 با هدف ترویج فرهنگ نویسندگی و کتابخوانی و فروش رمان های برتر نویسندگان رسماً فعالیت خود را آغاز کرده است.  در این راستا سعی داریم با کمک به افراد اهل قلم و خوش ذوق که شرایط بروزرسانی استعدادهای خود را تاکنون نداشته اند آنها را به رونقی برسانیم. در  انجمن و در کنار کادر مدیریت حرفه‌ای‌ مان قصد داریم از طریق کتاب الکترونیک و رمان های قوی، سرانه مطالعه را در میان کسانی که کتاب کاغذی علاقه ندارند بدون هیچ محدودیت سنی و با تمام ژانر ها در اختیارتان قرار دهیم.

منوی کاربر